بیست و دوم فوریه

با توام
قاب عکس نارنجی
با توام
زرقبای پاییزی
در نگاهت حضور مولاناست
پا رکاب دو شمس تبریزی...

اسکار مهربون ترین زن دنیا رو باید بدن به خودم:/... یعنی نشد من یه بار فقط یه بار بخوام برای خودم چیزی بخرم بعد برای همسرم نخرم:|... یعنی هرچی برای خودم بخرم یه تیکه یه چیزی هم برای اون میخرم...مهربون کی بودم من واقعا؟:/

الان اونی که یه شلوار ۳۵۰ تومنی برای خودش سفارش داده و قبلش یک و نیم برای همسرش خرید کرده و نادمه کیه؟ منم :|

 رفته بودیم ازمایشگاه. پسرم رو توو بغل گرفتیم و اونام سه تایی به زور خون گرفتن و پسرمم گوله گوله اشک میریخت و میگفت مامان نجاتم بده:دی.... بعدش برو بچه های آزمایشگاه یکی شکلات براش آورد، یکی توپ وماشین، اون بنده خدایی هم که خون گرفته بود اومده بود نازش میکرد میگفت ببخشید بهت سوزن زدما. دیگه با جایزه هاش گریه ش بند اومده بود و حالا همسرم رفته بود رو صندلی نشسته بود خون بده. با پسرم شوخی میکرد که خوشبحالت به تو شکلات دادن به من هیچی نمیدن... پسرمم بلند شد رفت دونه دونه پیش دخترا که: خانوم دُتُر به بابام شُتُتات بده.

به عنوان دومین راز زندگی زناشویی یا اینکه چیکار کنیم که زن جذابی باشیم برای همسرمون، یه راز صد در صد تضمینی میخوام بهتون بگم که بی برو برگرد مرد رو جذب خودش میکنه. یعنی به ضرس قاطع میگم اونقدر مردها با همین حرکت به ظاهر ساده در نظرشون شما عزیز میشید حتی اونا مهربون تر میشن، حتی مطیع تر میشن که اصلا حد نداره. اونم اینکه همیشه صبر کنید با اون غذا بخورید. و اینو بهش بفهمونید که برای تو صبر کردم. حالا منظورم در همه حال و در همه شرایط نیستا. مثلا بچه داره پر پر میزنه یا خودتون دارید به لقا الله میپیونید از گشنگی و اون هنوز نیومده و در روز هزارتام چیز خورده منظورم نیستا، منظورم اکثریت مواقع ست. وگرنه خیلی وقتام شرایط ایجاب میکنه شما خودتون تنهایی غذا بخورید. ولی اگر از من میشنوید شده غذای بچه هارو بدید، شده کلی خودتون ته بندی کنید قبلش ولی باز شوهرتون اومد بگید من نخوردم برای تو صبر کردم:/...شاید برخی مردها انقدر سرد باشن که اصلا اوایلش اهمیت ندن یا اصلا قدر ندونن ولی همونام به مرور با این حرکت آدم میشن:دی ... من حتی یادمه توو برنامه گلبرگ زندگی آقای دهنوی تعریف میکرد یه خانومی که شوهرش داشت بهش خیانت میکرد، اون زن فهیده بود ولی به خاطر شرایطش نمیتوست زندگیش رو ترک کنه، پس تصمیم گرفت انقدر به مرده محبت کنه که اون دوباره برگرده به زندگیش و یکی از کاراش این بود که شده هرشب تا سه، چهار صبح بیدار مینشست سفره میچید تا شوهره بیاد بعدم میگفت منتظرت موندم. اونم اوایل میگفت خب نمون و میرفت میخوابید و حتی غذام نمیخورد اما به مرور خجالت میکشید حس عذاب وجدان پیدا کرده بود و انقدر زنه این محبتارو تکرار کرد که مرده به زندگی برگشت.

 طبق تجربه بهتون میگم که این کار به ظاهر ساده به مرد یه حس شرمنده شدن میده. یعنی وقتی میبینه یکی به خاطرش منتظره و غذا نخورده ساعت ها، هم خیلی خوشش میاد از این احترام هم یجورایی شرمنده شما میشه. حتی اگر به روتونم نیاره ولی شما با همین حرکت ساده و البته تکرارش در مدت زمان طولانی میتونی اون مرد رو تسخیر کنی به راحتی آب خوردن. حالا شاید بخندید و بگید برو بابا ولی از من گفتن بود:/ ...

اینوسط لازمه یه راز نهفته ی دیگه رو هم ازش پرده بردارم:/ اونم اینه که ببینید بچه ها من صد درصد بهتون میگم برای مردها اصلا مهم نیست شما جلوشون چی میذارید، یعنی اونا واقعا از شما توقع ندارن شما بهترین و سخت ترین غذاهارو پخته باشید براشون، شما املتم پخته باشید در نگاه اونا ارزشمنده و اصلا براشون فرقی نمیکنه. ولی براشون مهمه که وقتی میان خونه یه چیزی برای کوفت کردن شما پخته باشید به هرحال. شاید هرگز به روتون نیارن ولی اونا از صبح بیرون بودن مثل خودتون، اونا گشنه میشن مثل خودتون، اونا غذا دلشون میخواد مثل خودتون:/ پس اگر مخصوصا خانه دار هستید و هنوز آشپزیتون صفره به خودتون بیاین و یه چیزایی یاد بگیرید و اون مرد رو شب ها و روزها گرسنه نذارید‌. غذا برای آقایون واقعا دلچسبه. اونا لذت میبرن وقتی بو برنگ راه انداخته باشید و خسته رسیده باشن و حالا یه سفره براشون چیده باشید با قورمه سبزی و ترشی:/ اصلا یه علتی که مرد شب ها با ذوق به سمت خونه برمیگرده همینه که بدونه یکی منتظرشه و یه چیز خوشمزه براش پخته ولو اون چیز یه استنبولی ساده باشه. 

حالا برگردیم سر راز اصلی خودمون. این منتظر موندن شما و با همسرتون غذا خوردن حتی همسرتونم درست میکنه! مثلا اگر همسر شما از اوناست که سر سفره هنوز شما نیومدی و رفتی قاشق چنگال بیاری اون شروع کرده و نصف غذارو هم تموم کرده، وقتی انتظار و احترام شمارو ببینه اونم یاد میگیره برای شما صبر کنه. حتی ممکنه بیرون از خونه دیگه دلش نیاد وقتی چیز خوشمزه یافت میکنه:/ بدون شما بخوره و نگه میداره میاره خونه. چون احترام احترام میاره. 

فلذا برای اون مرد صبر کنید و بهشم بفهمونید که به احترام تو نخوردم تا کم کم بشید محبوب دلش:/

از اونجایی که من امسال خونه تکونی ندارم، شاممم:/ آماده ست و کارای روتینمم کردم و الان اینجا بیکار نشستم فلذا باید به نطق های من گوش فرا دهید:|

میخوام در سلسله مراتبی از پست هام از رازهای زندگی زناشویی و یا چگونه زنی جذاب برای شوهر باشیم و یا چگونه زنی روی مخ شوهر نباشیم و این چیزا برم براتون بالامنبر بلکه رستگار شوید:/

پس، بگید خب!، این پست میشه اولین راز:

آقا؟ اینایی که میگم یه شبه به دست نیومده ها، خلاصه که من مو توو آسیاب سفید نکردم چشم سفیدا!... به عنوان اولین راز درگوشی برای اینکه زنی جذاب باشید و یا به عبارتی زنی روی مخ همسرتون نباشید یه رازی میخوام بگم که شاید عده ای مخالفت کنن یا هنوز کسی به حرفی که میخوام بزنم نرسیده باشه یا خیلی به نظرتون مسخره بیاد ولی در عمل و درست وسط زندگی زناشویی همین یه مسئله ساده میتونه شمارو به شدت تفلون و روی مخ کنه برای همسرتون. خب من کلا ۶ درصد شارژ دارم پس بهتره زودتر برم سر اصل مطلب. اولین رازم به شما نوگلانم اینه که روی میزان زنگ زدنتون به شوهرانتون در طول روز تجدید نظر کنید!... به جرات میگم اون خانومایی که در طول روز هزار بار بی مورد و از روی بیکاری تلفن رو برمیدارن و به شوهرشون زنگ میزنن که سلام چطوری؟ چخبر؟ چیکار میکنی و به ظاهر میخوان که حال و احوال طرف رو بپرسن ولی به ضرس قاطع من بهتون میگم که اصلا این حرکتتون برای مردها جذاب نیست. اونا مثل ما علاقه مند به گزارش دادن، آمار دادن، حرف زدن و غیره ندارن. پس اگر هنوز دارید این اشتباه رو میکنید که معمولا اونایی که سالای اول ازدواجشونه بیشتر این کارو میکنن به نظرم قطعش کنید:/... من نمیگم اصلا زنگ نزنید، اگر شرایط همسرتون طوریه که باید در طول روز از حالش خبردار بشید، اگر شرایط طوریه که شما باید زنگ بزنید، اگر اون خیلی دوست داره صدای شمارو هزار بار در روز بشنوه:/ اینا قضیه ش فرق میکنه ها. من درباره اون زوج های معمولی ای میگم که خب ۲۴ ساعت باهمن، حالا آقا طبق روتین زندگی صبح پاشده بره سرکار و شبم برمیگرده. اگر دوست دارید از حالشم خبر دار بشید یکبار در روز کافیه. که به نظر من همونم نزنید ببینید چقدر بیشتر مشتاقتون میشه و عزیز میشید:/... بابا بذارید توو اون چندساعتی که خونه نیست دلش برای شما تنگ بشه، اون در طول روز به هرحال کار داره میکنه، اجازه بدید تلفنای شما براش طوری باشه که بدونه اگر شماره شما افتاد رو گوشیش حتما یه کار واجبی هست و حتما جواب بده حتی اگر دستش زیر ساطوره:| نه اینکه در طول روز انقدر بی مورد و الکی بهش زنگ زدید که یا داره از سر احترام و اکراه بهتون جواب میده یا هم یه مرحله ی عرفانی رو طی کرده! و کلا دیگه در روز هر چندتا درمیون شماره شمارو جواب میده و بهونه هاشم اینه که نشنیدم، سایلنت بود، کار داشتم، ندیدم و....

باور کنید تماس های شما برای اون بخت برگشته در طول روز و وسط کار هیچ جذابیتی نداره ولو شما از سر عشق، از سر نگرانی ، از سر دلتنگی یا هرچی بهش زنگ زدید. جدی خودتون امتحان کنید ببینید چقدر با همین کار ساده از تفلون بودن به مرحله ی عزیز شدن میرسید:/... اگر از من میشنوید جز برای کارای واجب، مثلا چیزی میخواین بخره، کاری پیش اومده یا ... اصلا در روز بهش زنگ نزنید. اجازه بدید اون خودش تماس بگیره. حتی اگر شوهرتون اصلا تماس نمیگیره حتی اگر مسافرتم بره باز بهتون خبر نمیده که مثلا رسیده، باز شما هی زرت و زرت زنگ نزنید، نهایت یکبار برای اینکه ببنید سالم به مقصد رسیده یا نه پیامی بدید یا تماس کوتاهی بگیرید. من به وفور اقایونی رو دیدم که تا مادامی که خانوم هاشون زرت و زرت زنگ میزنن، یا دارن چندتا درمیون جواب میدن و میپیچونن، یا تا گوشی رو برمیدارن میگن کار دارم باید برم، یا اونقدر خانومه زنگ میزنه که اون دیگه اصلا برای هیچ چیز واجبی که خودش علی القاعده باید زنگ بزنه هم نمیزنه. مثلا ساعت ۱۱ شبه هنوز نیومده خونه، میبینید بهتون خبر نمیده، شمام شاکی که چرا زنگ نزدی؟! یا رفته مسافرت یه بارم زنگ نزده، یا جاهایی که خلاصه خودش باید میزده اما انقدر شما در زندگی مشترک زدی که اون دیگه جاهای واجبم نمیزنه‌. فکر نکنید این مرد عوض نمیشه، چرا میشه، به شرطی که شما خودتون رو عوض کنید. اگر اون جاهای واجبم که شما منتظری بزنه اما نمیزنه و خبر نمیده علتش اینه که مطمئنه شما میزنی!... اما اگر شما دست برداری از این بازی کثیف:دی من ریش گرو میذارم که اون خودش ببینه شما نمیزنی، دیر بخواد بیاد خونه، به مقصد توو سفر رسیده باشه و خلاصه جاهایی که باید زنگ بزنه خبر بده، میده‌. خلاصه اینکه روی مقدار تماس هاتون کنترل داشته باشید. اونقدر فقط برای کارهای واجب باهاش تماس بگیرید که وقتی اسم شما میفته حتی وسط جلسه مهمم جوابتون رو بده چون با خودش میگه این زن الکی زنگ نمیزنه حتما کار داره. دیگه گفتنی هارو من گفتم به قول معروف خواه پند گیر خواه ملال و همچنان به روند خودت ادامه بده و خودتو از چشمش بنداز:/

بچه ها توروخدا نگید چرا اون نمیزنه؟ چرا اون دلش تنگ نمیشه؟ مرد اگر عاشق باشه در طول روز دلش تنگ میشه و غیره... بابا این حرفارو بریزید دور توروخدا، نه شما ۱۵ سالتونه نه اون ۱۸ ساله، یه مرد خرس گنده ست که داره هرروز شمارو میبینه دیگه، دیگه در اون ساعاتی که شمارو نمیبینه داره نفس میکشه چه دلتنگی ای اخه؟:دی... اجازه بدید چندساعت وقتی زیر فشار کار و استرس و هزارجور داستاناست آخرشب که داره برمیگرده خونه دلش براتون تنگ بشه. بهش فرصت نفس کشیدن بدید:دی نه اون شبیه شما نیست که در روز هزاربار دلش برای شما تنگ بشه، اون در طول روز اصلا ممکنه یاد شمام نیفته:دی پس این حرفارو بذارید کنار و فراموش نکنید زندگی فانتزی های عاشقانه نیست، واقعیته واقعیت!

در ضمن وقتی بهش زنگ میزنید هیچوقت نگید مزاحمت شدم! چون اون واقعا فکر میکنه شما مزاحمش شدید پس:|.

تا سلسله رازهای دگر شمارو به خدای بزرگ میسپارم!

اون سه کیلویی که به دنیا آورده بودمش، راستش باورم نمیشه که حالا فقط سه سانت مونده که بشه یه متر و سه سالش شد...

اقا؟ بگید خب!... من امسال خونه تکونی ندارم چون خونمون نوئه و تازه بازسازی کردیم و این چندماهه هم که اومدیم شونصدبار همه چیزو از اول چیدم و کلا دوتا پادری دارم بشورم که میندازم ماشین، با یه روتختی که میدم خشکشویی یا همسرم که لگد بزنه توو حموم:| و بعد پامو میندازم رو پامو ابروهامو برای شماها میندازم بالا تا دلتون بسوزه:/

آیکون فخر و غرور و تکبر!:|

 

یه کلیپی میدیدم که یه زن و شوهر جوانی توو حرم امام رضا گویا یسری کتابچه های مربوط به حجاب تهیه کرده بودن که به افراد بی حجاب و اینها بدن ولی داخل حرم جلوشون رو گرفته بودن و نذاشته بودن و بهشون گفته بودن حتی اگر کسی لخت هم وارد حرم شد اجازه ندارید کاری داشته باشید. اینها هم ناراحت شده بودن مخصوصا خانومه که کتابارو با عصبانیت میریخت توو سطل زباله و فیلم میگرفت و میگفت آره جلومون رو گرفتن و میگن کاری نداشته باشید، از اونور پسره هم که البته آروم تر بود میگفت خب مثلا اون خانومایی که با کاشت ناخن توو حرم وارد میشن، خب اونایی که کاشت ناخن کردن غسل واجب به گردنشونه( چون با کاشت وضو و غسل صحیح نیست) و خب بی غسل وارد حرم شدن و اجازه هم نمیدن حتی ما تذکر بدیم و به ما میگن مردم لخت هم وارد شدن چیزی نگید!

( قبل از هرچیزی یه چیزی لای پرانتز بگم؛ من همیشه که مشهد و حرم رفته بودم، همیشه توو قسمت ورودی خب به آرایش و پوشش خانم ها گیر میدادن در این حد که یه کرم هم روی صورتت بود میگفتن پاک کن؛ ولی امسال مهرماه که بعد از ۵ سال رفتم مشهد، طبق تصورات قبلیم حتی ضد افتابم به شخصه نزدم چون گفتم الان اونم دستمال میدن دستم میگن پاک کن، ولی وارد حرم که شدم اولا خیلی ها بودن که با مانتوی بلند اومده بودن عباطور یعنی، هیچی بهشون نمیگفتن و میرفتن توو. بعد سمت ضریح توو صف که بودیم بریم دست بزنیم به ضریح، من در کمال تعجب میدیدم که وا خیلی ها با آرایش غلیظ و ‌ناخن های لاک زده و .... هی با خودم میگفتم اینا یعنی بی آرایش وارد شدن بعد رفتن توو سرویس بهداشتی حرم آرایش کردن؟ یا مثلا هنگام ورود دستکش دستشون بوده؟ خلاصه برام جای تعجب داشت که چجوری وارد شدن و بهشون گیر ندادن؟ چون دوستانی که حرم امام رضا رفتن میدونن که گیر میدن و حتی اونجا دستمال مرطوب و آیینه گذاشتن و میگن برو پاک کن. حالا خلاصه من خیلی فوکوس نکردم روی این قضیه تا اینکه همین چندوقت پیش دوباره مادرم با چندتا از دوستاش رفته بودن مشهد. بعد داشت یه خاطره ای از دوستش تعریف میکرد که مثلا به خاطر تیپ و ارایش دوستش هرجا میرفتن خرید همه فکر میکردن مثلا اون جوون تره!... من خیلی یهویی گفتم مگه شما اول نمیرفتید حرم بعد بازار؟ پس این دوست شما کجا آرایش میکرد؟ که مادرم در جواب گفت نه دیگه همونجوری وارد حرم میشدن، دیگه قسمت ورودی چیزی نمیگن به آرایش و اینا... که خلاصه فهمیدم که گویا مدتی میشه که پس کلا گیر نمیدن. اینو گفتم چون پای این کلیپی که دیدم از بین خیل عظیمی از فحش دهندگان به اون دوتا جوون ارشاد کننده خیلی هام نوشته بودن چون موقع انتخاباته حرم گیر نمیده و میگن لختم وارد شدن بذارید بشن که خواستم بگم نه گویا خیلی وقته این روند اتفاق افتاده و منم که مهر مشهد بودم گیری ندیدم. )

حالا اینارو گفتم که فقط یه چیزی بگم و شمارو به خدای منان بسپارم. من اصلا کاری ندارم که کار اون دوتا جوون درسته یا غلط. مثل کامنت ها هم اونارو به فحش نمیبندم که به تو چه و مگه تو امام رضایی و ... کاری هم ندارم واقعا اصل کارشون صحیح هست یا صحیح نیست. در این زمینه هم نظر واقعی خودم رو مطرح نکنم بهتره:/ ولی فقط برام یه چیزی سواله و دوست داشتم به اون دوتا جوون میگفتم، اونم اینکه واقعا چرا و چگونه فکر میکنن که مثلا کسی که با کاشت ناخن و به قول خودشون غسل های به گردن، با آرایش و غیره و در اصطلاح با این میزان از اعتقادات دینی شکل گرفته با یه کتابچه ی مربوط به حجاب برمیگرده؟! واقعا خیلی ساده انگارانه نیست؟ واقعا گمان میکنن تاثیر مثبتی داره؟ اگر تاثیر مثبت داشت پس چرا معمولا مخاطبان این افراد عصبی میشن و سرشون داد میزنن که به تو چه؟! پس یعنی تاثیر مثبت نداره که هیچ، تاثیر منفی هم داره و طرف مقابل رو عصبی میکنه! پس چرا عده ای هنوز برای به قول خودشون ارشاد روی این روش فوکوس کردن؟!( گیر دادم به فوکوس:|)... اگر تذکر و کتابچه و گیر دادن اثر گذار بود که الان همه داشتن مراحل سیر و سلوک عارفانه رو طی میکردن!... واقعا تا کی قراره این روش های نخ نما ادامه داشته باشه و عده ای یکبار فقط یکبار با خودشون فکر نکنن که واقعا کاری که داریم میکنیم خنده دار نیست برای مخاطبانمون؟ ما اگرم میخوایم کسی رو به راه درستی که فکر میکنیم درسته بکشونیم اول از همه نباید مخاطبمون رو بشناسیم و از راه خودش وارد بشیم؟ واقعا برای با حجاب کردن و با دین کردن و به اصطلاح مومن کردن مردم این روشا جواب میده یا فقط حرص درار و لج دراره؟... خیلی ساده انگارانه ست. خیلی! فقط همین. 

+ به ساده انگارانه هم گیر دادم:/

همسایه های طبقمون با وجود اینکه بچه هم دارن اما تقریبا پر سر و صدا نیستن. یعنی صداهاشون صداهای روتین زندگیه و همه ی اون چیزایی هست که توو خونه ی ما هم هست. مثل جیغ بچه و گاهی ضبط و گاهی صدای حرف زدن و صدای باز و بسته کردن در و صدای داد مامانی که داره میگه نکن و دیگه اجازه نمیدم و سایر صداهایی که در هممون مشترکه‌. اما توو این مدت یه بار که خونه ساکت بود دیدم یکی از همسایه هامون در واحدش درحالی که باز بود، آقاهه داره میگه که خیلی بیشعوری، به من میگی فلان ساعت میای اونوقت الان اومدی؟ بهتونم اجازه میدیم همینه دیگه جنبشو ندارید... از اونجایی که صدای زن های واحدهای طبقمون رو میشناسم خب راستش رو بخوام بگم خیلی طاهره خانم طور با ملاقه ش، فضول وایستاده بودم ببینم کی چه جوابی میده تا بفهمم دقیقا کدوم واحده!... خب کسی هیچ جوابی به اقاهه نداد و منم نفهمیدم کدوم واحده و اصلا یارو با زنشه با بچشه؟!... خلاصه گذشت و امروزم دقیقا وقتی که پسرم خواب بود و خونه ساکت بود دیدم یکی در واحدشونو باز کرده و داره میگه برو گمشو بیرون، برو گمشو بهت میگم... واقعیت بازم در صدد بودم بفهمم کدوم واحده و چون باز هیچکی هیچ جوابی نداد نفهمیدم!

حالا فارغ از اصل داستان و دعواهای زن و شوهری و بحث ابروداری و همه ی اینها، من هر دوبار توو دلم به سیاست یا به عبارتی رفتار اون زن احسنت گفتم. وقتی شوهرش عصبانیه و داره ابروریزی میکنه هیچ واکنشی نشون نمیده و جواب نمیده و صداشم بیرون نمیاد و کسی هم نمیفهمه کی به کیه!... از طرفی در نگاه بیرونم ناخودآگاه آدم توو شنیدن صدای دعوا معمولا اونی که ساکت تره و چیزی نمیگه رو مظلوم تر میدونه!... الان خود من هر دوبار توو این ماجرا با خودم گفتم این مرده چه زن صبوری داره که هیچی نمیگه!... حالا کاری ندارم که توو خونه شاید قبلش مغز شوهرشو مته رفته روش که رسوندتش به این مرحله ها!... ولی چون سیاست داره و صداشو بالا نمیبره برای همون بده هم نمیشه!

نتیجه گیری اخلاقی: حاضر جواب نباشید توو جمع ها و محیط های اجتماعی. حتی اگر طرفتون خیلی بیشعوره، پاره ش نکنید، به جاش بذارید اون خودشو بده ی عالم و آدم کنه و همه بگن چقدر فلانی یعنی شما خوبید:|... برای مثال میگم، مثلا رفتید مهمونی و با یکی توو مهمونی دعواتون میشه، یا تیکه بارتون میکنه، نیازی نیست همه جا نشون بدید که شمام زبون دارید دومتر! بلکه اندکی سیاست داشته باشید و طوری رفتار نکنید که بعدا همه بگن چقدر پاچه ورمالیده ست!... من سالها قبل شاهد یه دعوای فامیلی بودم، بین دوتا بزرگتر دعوا شد، بعد اونوسط یه دختری که دختر یکی از طرفین بود خودشو انداخت وسط و شروع کرد فحش دادن و ... نتیجه چی شد؟ توو فامیل همه گفتن چه دختره پاچه ورمالیده ای!... حتی به پسری توو فامیل پیشنهادش میدادن که بگیرتش، پسرا و خانواده هاشون میگفتن وای اون نه نه، اون درسته مارو قورت میده! ‌... فلذا عزیزانم اندکی سیاست داشته باشید و اگرم کسی توو جمع های فامیلی مخصوصا شمارو میشوره پهن میکنه، جوری رفتار کنید که همه به اون بتوپن که چه کار بدی کرد نه به شما بگن ماشالا چه زبون درازی! .. این زن همسایمونم حالا کاری ندارم واقعا مظلومه یا با سیاسته ولی هرچی که هست رفتارش به نظرم درسته‌. وقتی هیچ صدایی به وقت عصبانیت شوهرش ازش درنمیاد، هم همه شوهرشو مقصر میدونن همم کسی نمیفهمه اصلا کیه!... خلاصه که پند بگیرید:/

چندوقت پیش توو یه سایت تبلیغاتی که خیلی اتفافی رفته بودم یه فرمی گذاشته بود از مشخصات پوستی و مویی و ... منم همین طوری پرش کرده بودم و چندوقت بعدش برام اسمس اومد که میخوان یه پک اشانتیون تبلیغاتی برام بفرستن و برم توو سایت آدرسم رو چک کنم که من اونم نرفته بودم. اصلا یادم رفته بود و منتظرشم نبودم تا اینکه دیروز مامور پست در خونمون رو زد و خلاصه رفتم پایین. گفت آره شما از فلان شرکت بسته داشتی؟ گفتم آره قرار بود بفرستن. گفت توو اداره پست گم شده!! و حالا یا ۲۳۰ و خورده ای بده بسته رو بفرستن یا منو فرستادن رضایت نامه بگیرم که شما شکایتی نداری از پست و مهم نیست که گم شده:| و اگرم امضا نکنی از حقوق من کم میکنن و خداشاهده من فقط مامورم و اینا... همزمان در یکی از واحدهای دیگمونم زده بود و اونم گویا خانومه قرار بود براش از یه شرکت قهوه اشانتیون بفرستن اونم هی بهش میگفت بیا پایین امضا کن رضایت بده برم که شوهرش نمیذاشت و به ماموره میگفت صبر کن جلو در الان خودم میرسم‌.

گفتم باشه برگه رو بده امضا کنم. خوندمش... یه برگه مربوط به اداره پست بود که مشخصاتتو مینوشتی و میگفتی هیچ شکایتی از اون شرکت و اداره پست نداری. همون طور که داشتم امضا میکردم به پسره گفتم درسته که میگن توو اداره پست کارمندا بسته هارو باز میکنن و خیلی وقتا چیز میز از توو بسته ها برمیدارن؟؟ گفت نه برنمیدارن!! ولی اینا چون اشانتیون بود برداشتن دیگه، با خودشون میگن اشانتیونه پس ببریم با زن و بچمون بخوریم:|... گفتم ماشالله بهشون!... گفت خدا لعنت کنه هرکی که برمیداره، گفتم کسی که انقدر محتاج دوتا دونه شامپوئه بذار ببره نوش جونش!

یعنی خدا قوت، ماشالله بهتون، دیگه جایی نیست که تووش بخور بخور نباشه الحمدالله!... بعد فقط جالبی قضیه اونجا که یا رضایت بده یا پولشو بده بسته رو بدن؟:|... از شدت غم انگیزی ماجرا آدم خندش میگیره!

دیروز از اسنپ یه دکتر رزرو کردم. دکتره زنگ زد و وسطای حرفامون هنوز ده دقیقه نگذشته بود قطع شد. منم ۴۰ دقیقه رو پول داده بودم. اولش فکر کردم خب بهم زنگ میزنن دوباره اما زهی خیال باطل. خلاصه از اینور اونور شماره پشتیبانی رو پیدا کردم و بعد از کلی توو صف انتظار موندن وصل شد به اپراتور. به دختر پشت خط گفتم داستان اینه و گفت بذار چک کنم. بعد نگاه کردو گفت اینجا ۴۰ دقیقه مکالمه ثبت شده:/ گفتم خب من ۱۰ دقیقه حرف زدم. دوباره گفت خانم ۴۰ دقیقه ثبت شده. گفتم خب خانوم من نمیدونم چرا ثبت شده من دروغ ندارم بگم که میگم ۱۰ دقیقه حرف زدم. فرمود اجازه بدید پیگیری کنم و گفتم من الان نیاز به دکتر دارم و زود تماس مجدد میگیرن؟ که با یه لحن عصبانی گفت گفتم که پیگیری میکنم خبر میدیم!...خلاصه خبر نداد و منم دوباره مجبور شدم زنگ بزنم. اندفعه اپراتورش یه خانم کاووسی نام بود که خوش اخلاق بود و گفت پشت خط بمون پیگیری کنم و دوتا درخواست رسیدگی ثبت کرد برام و گفت بهت زنگ میزنن( قبلی هیج کاری نکرده بود). بعدش دیگه دیدم دکتره توو چت اسنپ نوشته که پولتون رو برگشت زدم و دوباره خودتون اسنپ دکتر بگیرید و زنگ بزنید.

یعنی فقط دارم فکر میکنم که کاش توو جای جای این مملکت هرکی توو هر منصبی که بود کارش رو درست انجام میداد. اونوقت وضع الان این نبود که هست!

امروز یه فیلمی بی بی سی گذاشته بود به اسم مادر_پسر و یا شایدم پسر_ مادر... یه فیلم ایرانی بود و به نظرم سال ساختشم جدید بود. به جرات میگم یکی از داغون ترین حال ها رو تجربه میکنید بعد دیدن این فیلمِ به شدت و بی نهایت غمگین و درد آور... یعنی توو این فیلم یجوری بدبختی و فقر رو نشون داده کارگردان که تا مغز استخونتون درد میگیره و واقعا غمگین میشید. اما با این حال حتما بهتون توصیه میکنم ببینید. موضوع یه زنه با دوتا بچه که حتی پول پوشک بچشم نداره و بچه عفونت کرده و به عنوان سرپرست خانواده توو کارخونه ای کار میکنه که دارن زیرابشو میزنن. راننده ی سرویسشونم که مرد بدی نیست از این خوشش میاد اما چون دختر به سن تکلیف رسیده داره، به زنه گفته پسرتو به یکی بسپار و بدون پسرت، فقط با دخترت بیا، تا ازدواج کنیم. خب این فیلم یجوری بدبختی زنه رو نشون میده که واقعا کار به جایی میرسه که این زن از شدت استیصال و درموندگی و نداری میره پسرشو دو هفته میذاره مدرسه ی بچه های ناشنوا که خوابگاهم دارن و میگه بعد دو هفته میام تا بتونه با مرده ازدواج کنه و به خیال خودش یکماهه مرده رو راضی کنه تا پسرشم بیاره. تمام بدبختی های دردآور و ناراحت کننده ای که فیلم قبلش بهت نشون داده یه طرف، از این لحظه به بعد قلبت مچاله ترینه... حالا یه پسر درمونده رو تصور کنید که مادرش رهاش کرده توو یه دنیای غریب و اون هی امید داره که مادر میامد و مادر دیگه هیچوقت نمیاد...

واقعا حالم بد شد با این فیلم... هزاربار وسطاش حس کردم دیگه تحمل دیدنشو ندارم...در اینکه کارگردان تونسته بود انقدر قوی و خوب این حس بد رو منتقل کنه قطعا کارش آفرین داشت ولی من تمام مدت گفتم لعنت به اون مادر!... اگر فیلم رو ببینید متوجه میشید که اون مادر یجورایی هیچ چاره ی دیگه ای نداست جز اینکه تحت حمایت یه نفر دیگه قرار بگیره اما از نظر من اون اگر واقعا مادر بود نمیتونست بچشو رها کنه.... این فیلم خیلی چیز عجیب غریبی نیست، توو دنیای واقعی مخصوصا این چندسال اخیر میبینم چه تعداد مادرای زیادی که حالا نه با این داستان، ولی توو داستان خودشون و مثلا موقع جدایی از همسرانشون اصلا بچه هارو نمیخوان.... بیاین قبول کنیم که مادرا با هم فرق دارن... همه ی مادرا فرشته و مقدس نیستن... بعضیا چه به اجبار چه اختیار، خودشون رو اولویت قرار میدن.... اما واقعا چجوری میتونن؟ من حتی از تصور مردنمم میترسم که بچم بعد مرگم میخواد چیکار کنه با اینکه میدونم پدر خوبی داره. من دو ساعت نبینمش انگار دنیا زیر و زبر شده...من معتقد بودم لعنت به اون مادر که پسرشو تووی دنیای غریب رها کرد و همسرم میگفت خب چاره ای نداشت!... و من همچنان معتقدم یه مادر همیشه میتونه چاره ای کنه، شده کلفتی خونه مردم رو میکرد خرج بچه هاشو در میاورد ولی نمیذاشت اون بچه تک و تنها یه شبه بزرگ بشه از حجم بی کسی و زیادی بودن و تنهایی...

توروخدا نیارید، اگر اونقدر مهر و عاطفه توو وجودتون نیست که توو بحران های زندگی جایی که خودتون یا بچتون اولویت قرار میگیره نتونید اونو اولویت بدید نیارید. اون بی پناه ترینه، اون معصوم ترینه، اون نخواسته بیاد توو این دنیا، شما اوردینش و شما فداکاری نمیکنید اگر به خاطر اون دارید هرکاری میکنید و هرسختی رو تحمل میکنید، بلکه وظیفتونه...اون بچه ی شماست. حتی سخنم با اون مادراییه که راحت ول میکنن میرن خارج تحصیل، راحت ول میکنن توو جدایی و بچه رو میدن دست پدرو ... اصلا کاری ندارم باباش چه خریه، تو مادری زن، میفهمی؟ مادر...آخه بچه ی تو جز تو به کی پناه ببره بی رحم که راحت میتونی ازش بگذری؟!

مادر بودن توو قاموس هرکسی معناش فرق داره..‌ شاید معنای مادری که توو ذهن منه رو عده ای قبول نداشته باشن اما خب باید بگم منم هرکسی که مادری رو چیزی جز این معنی میکنی اصلا قبولش ندارم!

من امروز داشتم توو آشپزخونه کار میکردم دیدم پسرم طبق معمول رفته لای دوتا مبل ها و داره با گلدونی که یه بار شکونده قبلا و طوری چسب زدیم که معلوم نیست و گلایی که شبیه پر هست و در دوران دوتایی بودنمون یه روز با همسرم از پارک کندیم و تا این سال رسوندیمش طبق معمول ور میره و گلارو فوت میکنه و داره گل هایی که پدر مادرش از پارک برداشتن رو کم کم منقرض میکنه که یهو دیدم داره دقیقا با همون ریتم خودش میخونه: گل من اذیت نکنید، بعد مممممن سمتش نیااااد.... یعنی چشمام شده بود چهارتا، نمیدونستم اصلا از خنده و تعجب چیکار کنم‌.خندم بند نمیومد در عین حال نمیدونستم چجوری قربون صدقه برم که حق مطلب ادا بشه‌:| اصلا اصلا نمیدونم از کجا یاد گرفته. شاید فقط یکی دوبار گذری درحالی که موبایل دستمون بوده و توو اینستا چرخ میزدیم در حد یکی دو ثانیه شنیده باشه.حالا ممکنه بگید الان مثلا چه اتفاق خاصی رخ داده که من مادر انقدر ذوق کردم و مگه حالا هسته اتم شکافته؟ خب عرضم به حضور انورتون که وقتی بچه شما به حرف میفته، هربار که یه جمله بداهه بگه شما دوست داری از ذوق زمینو گاز بگیری:| و حسی که اون لحظه داری اینه که آخه این کوچک اصلا اینارو چجوری یاد گرفته و به زبون میاره؟ بعد حالا فکر کنید بچتون در بدو ورود به سه سالگی یهو یه آهنگی که اینروزا خیلی مد شده و اصلا هم توو خونه شنیدنش تکرار نشده که بگید یاد گرفته، با ریتمش میخونه!... خب من مادر حق دارم ذوق مرگ بشم.حق ندارم؟:|

حتی از اون ذوق مرگ تر لحظه ای بود که امروز هی میامد ازم آب میگرفت و میرفت از آشپزخونه بیرون و خب ما یه میز چوب گردو داریم که این بخت برگشته خیلی مقاومه که تا الان باد نکرده و داغون نشده چون که تمام آب ها و چایی ها و سایر نوشیدنی هارو ایشون برمیگردونه روی این میز. دیگه عصبانی شدم بار هزارم که اومد آب بگیره گفتم نمیدم چون میریزی روی میز و قرار بوده اگر آب نخواستی بخوری یا لیوانو به من برگردونی یا بریزی توو گلدون. خلاصه جدال بینمون پیش اومد و ایشون گریه ها میکرد و منم گمونم همسایه ای نمونده بود که صدامو دیگه نشنوه:/ میگفتم الا و بلا نمیدم چون دوباره میریزی. آقا بعد مدتی که گریه ش اروم شد و اومد دوباره گفت آب بده و میخوام بخورم و منم قول گرفتم که بخوره، آب رو دادم و اینبار اومدم دیدم بله روی قولش مونده و روی میز چوب گردومون نریخته بلکه روی میز تلویزیون خالی کرده:| منم اندکی مادر فولاد زره شدم و مقادیری رخ عقابی نشون دادم و رفتم دوباره آشپزخونه. یه کم که گذشت اومد پیشم گفت: من بچه ی بدی ام؟ گفتم نه اصلا تو بچه ی خیلی خوبی هستی ولی کارت کار خوبی نبود، دستت کار بدی انجام داد که آب رو ریخت روی میز، من این کارو دوست ندارم. گفت منو دعوا کردی؟( البته فرمود: دوا تدی؟) گفتم آره چون ناراحت شدم از این کارت. که یهو گفت: ولی من گناه دارم من کوچیکم:))... 

الان یکی بگه چجوری بخورمش که دلم خنک بشه؟:/

 

هیچی مثل پختن چیزای خمیری که خمیر نیاز به استراحت داشته باشه و هزار مرحله داشته باشه و تمام لباس و زندگیتو آردی کنه و آشپزخونه رو به کثافت بکشونه منو به تنگ نمیاره:/ ولیکن چه کنم که تقاضا داشتیم:|...یعنی اینطور شد که چندروز پیش کنار مادرم بودم و داشتم میگفتم میخواستم شیرینی مورد علاقه ی همسرم رو بپزم و چندروزه میخوام هی بپزم .... و داشتم ادامه میدادم که یهو مادرِ داماد دوستم وسط حرفم فرمود: اونوقت چی شد که نپختی برای دامادم؟ گربه عطسه کرد؟:|... بله:/... خب بله میگفتم، آقا من یه شیرینی اون اوایل ازدواجمون پختم که همسرم بسی دوست داشت، و از اونجایی که این مرد برای اینکه به زحمت نیفتی معمولا نمیگه چی هوس کرده یا چی بپزم و حتی ازشم بپرسم مثلا شام چی بپزم نمیگه و میگه هرچی راحتی، برای همون هر صد سال نوری شاید از دهنش بپره که چی هوس کرده و خلاصه یادم نیست چندروز پیش خودش گفت یا خودم یاد اون شیرینی افتادم و خواستم براش بپزم که با خودم گفتم بذارم چندروز دیگه که دور هم هستیم یهو بپزم و با خودم ببرم مهمونی و همه اعضای خانواده بخوریم که خب داشتم همینارو هم به مادرم توضیح میدادم که مامانم یهو گفت: وای شیرینی فقط اون پراشکی هات!... آقا هیچی دیگه دیروز برای دل همسر اون شیرینی مورد علاقشو ۵ ساعت وایستادم پختم:/ و بسته بندی کردم، این پراشکی هارو هم امروز علیرغم اینکه مامانم هی میگفت همون شیرینی بسه و توروخدا پراشکی دیگه نپز و من همینجوری گفتم، ولیکن اینا هم برای دل مادرم از صبح در دست تولید دارم!... اینجا استراحت دوم خمیره و منو دارن زجرکش میکنن انگار:|

آقاااااا خدایی این پراشکی هم خیلی راحته هم مواد خاصی نمیخواد حتی آقایونم میتونن پاشن برای خودشون بپزن. به جای اینکه دونه ای ۳۰ تومن بدید یه پراشکی بخرید، با چس تومن ( عذرخواهی از حضار:/) میتونید یه خرواااار پراشکی درست کنید با طعمی هزار برابر بهتر از بیرونی ها. فقط یه خمیر مایه فوری میخواد که اونم همه لوازم قنادی ها دارن و ۲۰ تومنم نیست. بقیه چیزاشم که توو خونه ها معمولا هست. آقا؟ بگید خب! دوتا تخم مرغ رو با ۷۰ گرم کره و ۳ قاشق شکر و کمی نمک و کمی وانیل مخلوط کنید. از اونور یه لیوان آب یا شیر رو با یه قاشق غ خ خمیر مایه و یه قاشق غ خ شکر مخلوط کنید و درشو بذارید تا ۵ دقیقه بمونه و خمیر مایه به عمل بیاد‌. بعد ۵ دقیقه اینم به مواد قبلی اضافه کنید و حالا آرد بریزید و هم بزنید تا جایی که خمیر شکل بگیره. اینجا نباید اونقدر ارد بریزید که خمیر عین سنگ بشه. تا جایی که یه خمیری درست بشه ولی همچنان چسبنده باشه کافیه. ده دقیقه ورز بدید چسبندگیش درست میشه. بعد توو یه ظرفی یه کوچولو روغن بریزید و این خمیر رو بذارید داخلش و در ظرف رو ببندید و یه چیز گرم مثل حوله بندازید روش و بذارید یه جای گرم مثل کنار شوفاژی جایی. یکساعت تا یکساعت و نیم استراحت بدید تا خمیر پف کنه.

دقت کنید خمیر حتما باید دوبرابر بشه و پف کنه. ولی اگر بعد یکساعت دیدی پف نکرده در این صورت یا خمیر مایه ت مونده بوده و خرابه که من جاتون باشم از اول درست میکنم چون نتیجه کار افتضاح میشه! که خب اینم یه راه تشخیصی داره. همون اول که خمیر مایه رو با آب و شکر مخلوط کردید بعد ۵ دقیقه باید روی خمیر مایه حالت اسفنجی پیدا کرده باشه یا به عبارتی حالت حباب حباب. اگر هیچی نشده بود خمیر مایتون یه درد نمیخوره اصلا باهاش کار نکنید. ولی اگر خمیر مایتون درست بود و دیدید همچنان خمیرتون پف نکرده چون جای گرم نذاشتید. مثلا خود من امروز یه ساعت ظرف رو توو آشپزخونه گذاشته بودم ولی چون آشپزخونه سرد بود دیدم پف نکرده. بردم گذاشتم کنار شوفاژ با پتو روش که یه ساعته دوبرابر شد. خلاصه بعدش میاین خمیر رو باز میکنید به قطر نیم سانت و با یه وسیله ای مثل رینگ یا قالب یا حتی ته کاسه که گرد باشه قالب میزنید. بعد روی کاغذ روغنی یا کاغذ معمولی اندکی آرد میپاچید و دونه دونه خمیرای قالب زده رو میچینید روش و روی اونو مشما میکشید و دوباره نیم ساعت میذارید بمونه مثل عکس من. بعدش روغن رو میذارید حسابی داغ بشه و دونه دونه این کاغذا رو برمیدارید و توی روغن میندازید. وقتی دارید از کاغذ جدا میکنید دقت کنید خیلی توی دستتون نمونه که پفش میخوابه و سعی کنید کاغذو توو روغن برگردونید و اصلا با دست برندارید بندازید توو روغن که بیشتر پف کنه. به محض اینم که انداختید توو روغن با قاشق هی روغن بریزید روی پراشکی ها تا درجا پف کنه توی روغن!.... خلاصه دو طرف رو سرخ میکنید و میذارید کنار تا حسابی خنک بشه. از اونور یک لیوان و نیم آب یا شیر رو با یک چهارم لیوان نشاسته ذرت و یک دوم لیوان شکر مخلوط میکنید و میذارید روی گاز تا غلیظ بشه و مثل فرنی کمی سفت تر بشه. آخرشم کمی وانیل بزنید. بعدش اینم میذارید خنک یا دست کم ولرم بشه و وقتی هردو خنک شدن پراشکی ها رو از وسط با چاقو ببرید و یه قاشق از این کرم رو همه جای پراشکی بمالید یعنی وسطش!...بعدم بذارید یخچال حسابی خنک بشه. روشم حتما توو یخچال با سلفون یا مشما بپوشونید. 

و در آخر یه دل سیر پراشکی بخورید:/... با هر آردی هم میتونید درست کنید من امروز با ارد سنگک درست کردم:| ولی خب در کل برای شیرینی ها بهتره آرد سه صفر یا قنادی استفاده کنید که در کیفیتش بهتره. از هر کره ای چه حیوانی چه گیاهی هم میشه که گیاهی یه بسته ۲۵۰ گرمیش فکر نکنم ۲۰ هزار تومن بیشتر باشه. خلاصه که در کل فکر نکنم این پراشکی ها بیشتر از ۵۰،۶۰ تومن براتون در بیاد ولی خب تضمینی مزه ش عین بیرونه و حتی اونایی هم که معده درد دارن با این مدل اصلا معدشون درد نمیگیره یا ترش نمیکنه. خلاصه اینکه بخورید و بیاشامید ولی هرگز اسراف نکنید. ورسته زمان بر هست ولی هم راحته هم کم مواد!...دیگه در آخر اینکه پاشید برای مردان زندگیتون بپزید و به عنوان کادوی روز مرد بهشون تقدیم کنید:| خیلی هم دلشون بخواد بخدا:/

 

قبل از اینکه بخوام نطقم رو اغاز کنم جا داره بگم الان یعنی چی که دوباره هدر من پریده؟ خوبه اینبار توو خود بیان آپلودش کردما. اونوقت چجوریه که بقیه عکسای پست ها هست ولی هدر پریده؟ جل الخالق! یعنی بیان شخصا... الله اکبر!

آقا من مریضم. هی مریضی میاد روی مریضی. الان ده روزه دارم پنیسیلین و دگزا میزنم و آزیترومایسین میخورم و داشتم کم کم خوب میشدم که انگار دوباره یه مریضی دیگه اینوسط گرفتم و گوشامو و گلوم داره از سوزش و خارش منو هر لحظه به مرحله ی جان به جان آفرین تسیلم میبره و انگار از اول مریض شدم:| به شدت بیحالم، بی جونم، حالم بده و میل سخنم با هیچکسی نیست:/

اینوسط فقط اومدم به مناسبت روز پدر و مرد یه چیزی بگم و برم. اول از همه اینکه هرکسی که پدر از دست داده خدا بیامرزه انشالله و به دلش صبر بده. اما از اونجایی که بالاخره هرکدوم از ما نسوان یه مردی توو زندگیمون در قالب پدر یا برادر یا شوهر یا پسر داریم فلذا این پست مشمول همه میشه و اومدم یه چیزی بگم اویزه گوشتون کنید‌:/ آقا دیدید ماها یه چیزایی رو هیچوقت برای آقایون نمیخریم؟ مثلا شما دیدید یه دختری یه باکس خرس قرمز و شکلات درست کنه بده به پسر؟ تقریبا میشه گفت ۹۰ درصدمون به این کار میخندیم و فکر میکنیم یسری چیزارو مردها دوست ندارن. یا مال مردها نیست. یدونه از اون چیزایی که تقریبا هیچوقت ماها برای مردهای زندگیمون نمیخریم گل هست!... شخصا برای پدرم هیچوقت یادم نمیاد گل خریده باشم و برای همسرمم فقط یکبار که مغازه خریده بود و خواستم برم ببینم یه شاخه رز خریدم. منظورم از گل گلدون نیستا. منظورم همون گل رز و مریم و ایناست... شخصا همیشه فکر میکردم گل شاید برای آقایون مثل ما خانوما جذابیتی نداشته باشه و همیشه به گزینه های دیگه ای فکر کرده بودم اما چندوقت پیش وسط یه حرف خیلی معمولی که یادم نیست چی بود، همسرم یه چیزی گفت که خیلی منو به فکر برد. گفت میدونی اولین گلی که آقایون دریافت میکنن کجاست؟ روی سنگ قبرشونه!... یادم نیست حرف سر چی بود ولی حرف سر همین گل خریدن برای خانوما بود. خیلی جمله ش منو به فکر انداخت. اینکه واقعا آقایونم حس و دل دارن و یه چیزایی که ما هیچوقت فکر نمیکنیم میتونه اونارو خوشحال کنه ولی میکنه و لزوما اونی که همیشه باید گل هدیه بده مرد به زن نیست‌. خلاصه اینکه خواستم بگم امسال به مردهای زندگیتون چه پدر چه برادر چه همسر یا هرکس دیگه ای رو که دارید بیاین گل ولو شده یه شاخه هدیه بدید و خوشحالشون کنید. 

 

گمانم یخچال ما در آن دنیا اولین چیزی باشد که بر علیه ما شهادت دهد! از بس در طول روز توسط ایشان باز و بسته میشود و از درونش چیزی برای خوردن طلبیده میشود. با اینکه قد مبارک هم به طبقات اش نمیرسد ولیکن باز کار خود را کرده و چون زورگوی خانه مان ایشان هستند پس قد منی که میرسد باید هزاربار بلند شوم بروم یا در یخچال را ببندم یا وارد مرحله ی کشمکش شویم که مثلا الان بستنی خوردی و دیگر نمیشودو یا هم یک چیزی بدهم برود پی برنامه های مهم خراب کاری اش!... الان هم که پیش پای شما سراغ دومین موز رفته بود و با هزار زبان مختلف دنیا فرمودم که یکی خورده ای و وی چون زبانش مریخی و جیغی بود و فرموده های مادر را وقعی نمینهید فلذا موز را کف دستش گذاشتم و آمدم نشستم. بهش میگویم یه کوچولو از موزت میدهی؟ دقیقا یه کوچولو همان طور که لای دو انگشت مبارکش مشاهده میکنید کند و تحویل مقام مقدس مادر داد!

+ دستشو گرفتم که وایسته بتونم عکس بگیرم ازش!

 

یک صبحانه ی اَبَر خوشمزه یادتان بدهم درست کردن بلدید؟😏

اگر سرمایی هستید، اگر دنبال یک صبحانه ی متفاوت و خوشمزه میگردید صبح ها و از صبحانه های تکراری خسته اید، اگر در این سرمایی که چندان هم سرد نیست:/ دنبال یک صبحانه ی خیلی گرم میگردید که قشنگ بمب انرژی باشد و تا شب شما را نگه دارد و بدنتان را گرم کند آنقدر که ده دقیقه بعد از خوردن اش گُر بگیرید و عرق بریزید:دی ، اگر کوهنوردید و در دل طبیعت نمیدانید چه بخورید، اگر نمیدانید جمعه های خود را چگونه آغاز کنید و خلاصه اگر دنبال یک صبحانه ی خیلی خوشمزه و مفید و سالم هستید یکروز این را حتما امتحان کنید‌. این را منی میگویم که نه سالم خورم، و نه صبحانه خور، پس وقتی میگویم سالم است و خوشمزه و تازه صبحانه هم خورده ام، پس دیگر بدانید و آگاه باشید که تعریف الکی ازش نمیکنم. فقط تاکید میکنم که خیلی گرم است و اگر به هر دلیلی گرمی نباید بخورید یا زود کهیر میزنید یا هرچه از این دست، در خوردن اش جلوی خودتان را بگیرید:/

این یک صبحانه ی ترکی یا به عبارتی مربوط به خطه ی آذربایجان است. من  بدین گونه میپزم که مثلا برای دو سه نفر حدود ۱۲ تا خرما یا بیشتر را داخل ظرفی بگذارید و روی آن آب جوش بریزید. البته اگر خرماهایتان نرم باشد نیازی نیست. اما اگر نرم نبود روی آن آب جوش بریزید بگذارید کمی نرم شود. بعد از چند دقیقه هسته ها را در آورید و کمی با گوشتکوب یا چنگال له کنید. بعد مقادیری گردو را خرد کرده( هرچقدر که دوست دارید)  برای این مقدار من حدودا یک مشت کوچک میریزم، بعد دوتا هل را بکوبید، به همراه کمی دارچین و کمی پودر گل محمدی، و یک تکه کره، بگذارید روی گاز و وقتی خرما ها کمی سرخ شدند حدودا سه تا تخم مرغ برای این مقدار، اضافه کنید و کمی نمک و تامام.

به نام خداوند بخشنده ی مهربان، آن خانه شبیه یک خانه ی گه بسته شده است‌. با تشکر از عواملی که در گه کردن خانه مهارت بسیاری دارند مانند پدر خانواده و پسر خانواده‌.

از آنجایی که من یک مادرم، و پسرم در حلق من زیست میکند فلذا هروقت وی مریض میشود من هم مریض میشوم. و بدین شکل شد که چند شب پیش، دوازده و نیم شب روی صندلی های درمانگاه خودم را بغل کرده بودم و از لرز وحشتناک گریه میکردم و دکتر میگفت اوضاع شما خیلی وخیم است و گلویتان عفونت خیلی خیلی شدیدی کرده است. یعنی اگر بخواهم شرح حال گلوی بخت برگشته ام را بگویم همین بس که تمام راه تنفسی ام بسته بود، آب دهانم را نمیتوانستم قورت بدهم و هروقت میخواستم آب دهانم را قورت بدهم از شدت گلو درد گوش ها و صورتم را چنگ می انداختم و چندین پنیسیلین و دگزا و دو بسته آزیترومایسین نوش جان فرمودم و روزها همچون یک جنازه روی زمین ولو بودم و امروز بالاخره بعد از اندکی بهبودیه گلویم توانستم از جایم بلند شوم و به زندگی ام بازگردم که البته چه بازگشت باشکوهی. دلت میخواست خودت را شقه شقه کنی همانجا. راه میرفتی زیر پایت بیسکوییت و خرده نان و برنج میلولید. تمام قابلمه ها در ظرفشویی تلنبار و ظرف ها نصفه نیمه و به شکلی عجیب غریب چپانده شده داخل ماشین ظرفشویی، روی اپن پر، لباس های شسته شده روی زمین ولو، همه جای خانه رختخواب و در یک کلام خانه ای گه بسته شده.

از رسیدگی های همسرم هم اینوسط نگویم که از هرچه مریضی بود سیر ات میکرد!... حالا من که در ذوق وی نمیزنم و در ذوق نزدن از ویژگی های بارزم هست اما تصور کنید با آن وضع گلو و تنفس که قادر نیستی هیچی بخوری حتی آب جوش را به زور و گریه صرفا جهت تسکین گلویت میخوری، وی رفته شیر کاکائو و شکلات خریده و بعد هم کنار بالین ات شکلات را باز کرده و با تمام قواااا اصرار اصرار که بخور خارجی ست، نوتلا دارد، برای تو خریدم:| و به زور شکلات را میخواهد بچپاند در دهانت و تو داری اشک میریزی که بابا گلویم زخم است شکلات چیست دیگر؟ و از انور شیرکاکائو خریده برای تویی که دکتر یک کاغذ پرهیز غذایی داده و در آن شیر و متعلقاتش و هرچه یخ است ممنوع است، آنوقت حتی برده شیر کاکائو را گذاشته در یخچال که قشنگ برایم تگری شود :/ واسه همه پیگیری هات مرسی!... ممنون ولی هیچی ولش کن:|... از سوپی که با راهنمایی خودم و سوال های مرحله به مرحله اش پخت و دست اخر هم خودم با دوتا پتو بلند شدم رفتم جعفری و آبلیمو و رشته و نمک و زردچوبه ای که هزاربار در هرمرحله گفته بودم بریزد را ریختم و دست آخر سوپی تحویل گرفتم با سیب زمینی های با پوست و اندازه ی کله گربه:/ هم دیگر سخنی نگویم. حالا دستت درد نکند من هم که خوردم و چیزی نگفتم ولیکن آخر مرد تو در این سالها در کنار منِ آشپز پنجه طلا نباید هیچی یاد میگرفتی؟ سیب زمینی با پوست من کِی آخر به خورد تو دادم که تو با پوست انداختی؟ باز هم ممنون و مچکر البته و دست اخر یک تشکر ویژه هم کنم از تو و پسرت که همه جای خانه را خیلی ریز ریز در این چندروز به چَثافت رساندید و دست آخر هم وقتی بلند شدم و سلامی دوباره به زندگی دادم و شنیسل مرغ برایتان طبخ کردم و داشتی از پنجه های طلایی ام تعریف مینمودی و میفرمودی که خدا نکنه هیچوقت تو بیفتی، ضربه ی آخر را هم زدی که فرمودی: فردا هم میشه از اون پیتزاهات درست کنی؟:/ ... از ته دل برای خودم آرزوی سلامتی میکنم و از خدا میخواهم مرا برای شما دو تن حفظ کند چون بیم آن دارم در نبود من از گرسنگی و زیستن در میکروب خدایی نکرده خدشه بهتان وارد شود:|

با تشکر.

از مبل خودشو سر و ته میندازه پایین، میاد جلوی صورتم میگه: مامان چی تُده؟ میگم هیچی مامان... دوباره میگه چِیا گِیه میتونی؟ ...میگم هیچی مامان دلم گرفته... دستشو میذاره روی شیکمم میگه من ماسازس( ماساژش) میدم.

به عنوان یه مامانی که در طول ۲۴ ساعت بی وقفه نقش مادری داشتن، یه جاهایی دیگه به معنای واقعی کلمه رد میده از سختی این نقش، اینو میگم: یه شب از اون شبایی که کل روز یه مادریه بی وقفه کردید و خسته و له رفتید بخوابید، ساعت ۱:۲۵ دقیقه شب با صدای مامان مامان بیدار میشید. میپرید از تخت پایین و میرید اتاقش. داره با چشمای بسته قل میخوره...پتو میکشید روش، پس میزنه... یه ذره میشینید کنارش خوابش سنگین بشه بلند بشید برید... در همون حین که چشماش بسته ست و خوابه، بهش میگید بوست کنم؟ با چشمای بسته سرشو تکون میده و میگه آیه!... بوسش میکنید و جلوی خودتونو میگیرید که بیشتر از یکی دوتا بوس نکنید و نچلونید تا خوابش نپره... دوباره توو همون حین که دارید بهش میگید عاشقتم، میمیرم برات؛ با چشمای بسته جواب میده: عه!... درست در همین نقطه از زندگی شما حس میکنید مادر بودن قشنگ ترین لطفی بوده که خدا در حقتون کرده. هرچند سخت اما شیرین تر از عسل...حالا اینوسط از همین تریبون خواستم به عروس آیندمم بگم که ببین دختر این پسر شاخ شمشاد، خسروی شیرین دهنان که دارم میدم بهت، فراموش نکن که جون منه، میفهمی عروس؟ جون!...بیا و قول بده که همیشه مراقب جون من هستی تا من برای ابدیت حتی توو دل خاک هم خیالم راحت باشه...

 

این عکس رو الان توو اینستا اتفاقی دیدم. من این تله تئاتر رو سالها قبل توو شبکه ۴ بارها دیده بودم. اسمش بود" خرده جنایت های زن و شوهری"... دقیقا توو این سالها هم پست هایی که با این عنوان نوشته بودم اینجا، درواقع عنوانی بود که از این تله تئاتر توو ذهنم مونده بود. الان یه خنده عجیبی روو لبم‌ نشسته و یجورایی باورم نمیشه یعنی من نوجوون بودم اینو دیدم؟ زود پیر شدیما:دی

+ حالا درسته که کسی نمیپرسه چرا نیستی؟:/ ولیکن اگر نیستم چون به شدت فکر و ذهنم درگیر مشکلاتی بود از طرفی چون هدرمم بهم خورده و باید لپتاپ رو بیارم وسط تا درستش کنم و با گوشی نمیشه و با پسرمم نمیشه لپتاپ رو دست گرفت چرا که ایشون اجازه نمیدن دو دقه کارتو بکنی و تمام دکمه ها رو میزنه و میخواد دست بگیره و وبلاگمو اینجوری میبینم اعصابم خورد میشه و نمیتونم بنویسم. :|

 

اگر استرسی هستید، اگر الان مثلا تا برای پرواز همسرتونم که نیم ساعت دیگه ست و اون تازه داره از سر سفره ی میزبان بلند میشه که بره فرودگاه و شما داری پشت تلفن جلز و ولز میزنی که نمیرسی خب! با کسی ازدواج کنید که برعکس شما بیخیال عالم باشه. که اگر از روی استرستون هزاربارم بهش زنگ زدید، هزاربار یه موضوعی رو تکرار کردید، هزاربار استرساتون رو بروز دادید، اون هر هزاربار تلفناتون رو جواب بده، هر هزاربار جواب حرفاتون رو بده تا اروم بشید، هر هزار بار با آرامشش آبی باشه روی آتیش شما. 

این به این معنی نیست که استرسای شما یا بیخیالی های اون همدیگه رو آزار نمیده ها، نه خیلی وقتا ممکنه دعواتون بشه و شما هوار بشید سرش که بابا چرا انقدر بیخیالی، ممکنه اون هوار بشه سرتون که استرس به من نده بذار کارمو بکنم، یا حتی بعدا اعتراض کنه که چرا وسط فلان کار انقدر زنگ زدی و ... مهم این حواشی و گاه به گاهش نیست، مهم اون کلیتیه که وقتی شما شخصیتی داری که توو مواقع بحران استرس میگیری کسی کنارت باشه که توو مواقع بحران رفته نشسته داره زرشک پلو میخوره!

+ مثلا بگم سلام، میگید علیک؟:/

میشد که دونه دونه نرید تلگرام و اینور اونور کانال بزنید. میشد که همچنان دور هم بمونیم و بنویسیم و همو بخونیم. میشد تا سالهای سال ماها دنیای خاص خودمون رو داشتیم و کنار هم زندگی میکردیم. ولی خب تک به تک رفتید و نمیدونم و نمیفهمم چرا. چون رفتید یه جای دیگه ولی با همین خواننده ها...برای همین میگم نمیفهمم چرا... میشد ماها برای سالهای سال همو داشتیم... دوستانی ندیده اما نزدیک ترین ها... میشد تا آخر عمر کنار تنهایی های هم بمونیم و یه خونه داشته باشیم توی وبلاگی که همیشه نویسنده هاش با بقیه جاها فرق داشتن. ولی خب اکثرتون نخواستید و رفتید...اونقدر دیگه کسی نیست و انگیزه ای برای نوشتن ندارم از شدت بی کسی و حس غربت اینجا که حتی دست و دلم نمیره عکس هدرم رو که از دسترس خارج شده دوباره آپلود کنم بذارم. منِ الان، آدم از اول شروع کردن نیست. شاید اگر چندسال پیش بود میامدم کنارتون توو کانال ها تا دنیارو راحت تر تحمل کنم ولی الان کشش از اول شروع کردن یه جای دیگه رو ندارم‌. و اونقدر کسی نیست که بخونه با هر پستی که بخوام بنویسم با خودم میگم دیوونه برای کی داری مینویسی؟

واقعا نمیدونم این آخرین نوشته ی منه یا نه..‌ ولی خواستم اگر آخریش بود اینم نوشته باشم که امروز سر سفره شام وقتی پدرم داشت با تن صدای بلند همیشگیش باهام شوخی میکرد که نونارو بذار لای سوسیس! یدفعه پسر دو سال و ده ماهم که فکر کرد پدرم داره مثلا دعوا میکنه با چنگال دستش رفت جلوی پدرم وایستاد و گفت: با مامان من دعوا نکن!... به معنای واقعی کلمه مُردم از عشق... مادر بودن خیلی قشنگه...

مردمان بی فرهنگ و بیشعوری هستیم و حتی بعضا بی رحم. دوست دارید قبول کنید دوست ندارید قبول نکنید ولی ما مردمان بی فرهنگ و بیشعوری هستیم و حتی بعضا بی رحم. از ساده ترین چیزها بگیرید تا الی آخر... یک نمونه ی ساده اش را امروز با چشمان خودم هزاران بار شاهد بودم. هزار بار از داخل بلندگو اعلام کردند که به حیوانات باغ وحش غذا ندهید، اما باز غذا میدادند. نکه بچه ها، نه، بلکه بزرگترها... مثلا پدر خانواده الگوی اول خانواده که روز جمعه ای دست زن و بچه را گرفته آورده باغ وحش اما درواقع دارد میریند با این الگو بودن اش. مسئول مربوطه سوت زنان خودش را به یکی از این پدران الگو! رساند و گفت آقا مگر هی نمیگویم غذا نده؟ چرا باز هی نان میدهی؟ بابا حیوان تلف میشود، این نان نمیخورد غذایش فقط گوشت است. از آنور پدرانی را میدیدم که خودشان را از طناب ها و فنس هایی که کشیده بودند تا کسی نزدیک نشود رد میکردند که مثلا بچه آهو را از نزدیک به پسرشان نشان بدهند. و از آن طرف بچه هایشان دنبالشان از طناب خودشان را رد میکردند و مادر خانواده هم فقط داد میزد که مثلا آرش بچه را کمک کن بیاید پیش تو!...

ما نه تنها بی فرهنگ و بیشعوریم در برخورد با محیط و حیوانات، حتی جالب اینحاست که به هم نوع خودمان هم رحم نمیکنیم. دختر و پسری را میدیدم که دختر اندکی معلولیت داشت و با پسر سالمی ازدواج کرده بود. از روزمره هایش مینوشت و فیلم و عکس میگذاشت. یک جا او و همسر سالم اش داشتند میرقصیدند، فقط باید کامنت ها را میدیدید تا بفهمید چگونه دلم خون شد از این حجم بی فرهنگی و بیشعوری. انگار که همه عقده های زندگی شخصی شان را دلشان میخواست سر دختر معلولی خالی کنند که یک پسر سالم او را گرفته. عقده های ازدواج نکردن های خودشان، عقده های ازدواج های ناموفق خودشان، عقده های زندگی های به فنا رفته ی خودشان، و یا حتی عقده های عاشق نبودن همسران خودشان... تماما عقده و عقده‌.‌.. تا به تیپ و ظاهر او رحم نکرده بودند و ایراد به مو و لباس و هرچه فکر کنید گرفته بودند. و کامنت های بی رحمی که مانند شلاق به صورت میخورد، همه ردیف شده بود: حسم میگه پسره داره خیانت میکنه/ خدایا شانس اینو چرا به من ندادی/ نمیدونم چرا حالم ازت بهم میخوره/ منم فکر میکنم شما دوتا اصلا به هم نمیاین/ آره معلومه شوهرت خیلی دوستت داره، نگاهش به همه دختراست/ تو که بلاگری چرا نمیری دندوناتو درست کنی بعد عکس خنده بذاری؟ دندونات همه زرده و...

 

حق آدمی که از ساعت ۱۱ و نیم صبح رفته است در آشپزخانه و کابینت ها را جا به جا کرده و ساعت پنج دقیقه به ۷ عصر آمده بیرون و کمرش دارد به دو قسمت مساوی تقسیم میشود این نیست که در تاریکی خانه که همه خوابند، برای خودش سوسیس سیب زمینی درست کند و بزند بر بدن؟! هست:|

نشسته بود وسط اسباب بازی هایش و حوصله اش سر رفته بود و هی میگفت مامان بیا پایین... من روی کاناپه نشسته بودم...بینهایت خسته بودم و برای اینکه نخواهد همبازی اش شوم گفتم نمیتوانم زمین سفت است من روی مبل نشسته ام... دستانش را باز کرد گفت: مامان بیا بغل من بیشین...

مادر:(

آخرین باری که عینک دودی خریدم گمانم بیست و دو سه ساله بودم... مدل گربه ای برداشتم... گوشه های چشم اش کمی متمایل به سمت بالا بود...یادم هست تمام عینک های مغازه را بالا پایین کردم با رفیقم و اکثرشان را زدم تا بالاخره رضایت دادم آن عینک گربه ای را بخرم...حالا در فرا سی سالگی میخواستم بروم عینک جدید بخرم و داشتم قبل از رفتن با خودم مرور میکردم همان اول بگویم ساده ترین عینک را فروشنده بیاورد و نه او معطل شود نه من... نمیدانم چرا هرچه بزرگ تر میشوی انگار زیبایی را در سادگی میبینی...

فی الواقع یک ناسالم خورم✋ و همسرم را هم به خلاف کشانده ام:/... البته او خودش باسابقه است ولیکن با من میگردد بدتر شده است. در همین راستا ما نه تنها سوسیس کالباس میخوریم بلکه همان طور که سوسیس کالباس را خریده ایم و نشستیم در ماشین، تا برسیم به خانه ورقه ها را لول میکنم و میخورم و در دهان وی هم پشت فرمان میگذارم و نصف اش بدین منوال میرود. در همین لوکیشن بودیم و داشتیم کالباس ها را میخوردیم که یک چیزی برایم تعریف کرد. گفت اوایل جوانی داشتم با موتور مسیری را میرفتم، آقایی خواست سوارش کنم، نشست ترکم و رفتم سمت قیطریه... سرراه یک پروتئین فروشی خیلی لوکسی بود گفت اینجا یه کم صبر کنم، رفت داخل و برگشت دیدم دوتا دلستر خریده است با یک مشما کالباس درجه یک... در دلم گفتم ایول دمش گرم، اما آمد نشست ترکم، دانه دانه کالباس ها را در می آورد لول میکرد میخورد و یک تعارف نمیزد...فکر کن ترک موتور در دهان هم بودیم آنهم با بوی چیزی مثل کالباس...

چقدر بعضی آدم ها غم انگیزانه بی مرام اند..‌.

 

# از سری غذاهایی که مراحل پخت و پزش را دوست ندارم و به نظرم یکی از پر کار ترین غذاهاست و دانه دانه باید چیزهای مختلف اش را آماده کنی‌ و هر صدسال نوری آنهم بنا به درخواست میپزم.

# از سری غذاهایی که خودش را هم خیلی دوست ندارم مگر خیلی پر ملات باشد:/

# از سری غذاهایی که بعد از پختن اش تا اندکی بعد " آفرین کدبانو" " آفرین هنرمند" " باریکلا" " دستپختت از همه بهتر است" از جای جای خانه میشنوم چرا که همسری دارم که از غذاهای مورد علاقه اش همین ایشان است.

نکته هم بگویم و شما را به خدای منان بسپارم:

۱- اگر معمولا عدس پلوهایتان شفته میشود در انتخاب عدس دقت بیشتری کنید. عدستان اگر خوب باشد مثل برند فامیلا، و نیم پز هم شود در حد یکربع پخت، برنج را شفته نمیکند و در اصطلاح دون در می آید‌. پس اگر هرکاری کردید باز شفته شد و برنج نرم شد عدستان را عوض کنید. اندازه هم که عدس نصف برنج دقیقا.

۲- اگر میخواهید از جای جای خانه تعریف و تمجید بشنوید و عدس پلویتان مزه ی بهشت بدهد و در یاد و خاطره ها بماند ترکیبی از این ادویه ها را داخل مواد گوشتی بریزید: گل محمدی، زعفران، دارچین، زردچوبه، نمک، هل.

از تایمی که دندان در آورد تا حدود همین ۴،۵ ماه پیش، اعضا و جوارحمان از گازهایش در امان نبود... مخصوصا منِ مادر که همه جایم کبود بود...البته خیلی ها از دور و بری ها هم در امان نماندند... اما خدا را شکر که از سرش افتاد و برای بیان خواسته هایش مثل مواقع گشنگی و دستشویی کردن در پوشک و خواستار شسته شدن و خواب الودگی که به گاز متوسل میشد را کنار گذاشت و آن روزهای زیبا! تمام شد... انقدر که دیگر از آن روزها خیلی چیزی یادم نمی آید...اما یادم هست وقتی میخواستم مسواک بند انگشتی را هم داخل دهانش کنم انگشتم را با ترس و لرز وارد دهانش میکردم چون آن هم در امان نمیماند. دیروز نارگیل خورده بود و پوسته ی سفت نارگیل لای دندانش مانده بود و بلد نبود کاری کند. آمد سراغ ناجیِ این دنیایی اش، مادر... خواستم دستم را ببرم داخل دهانش که ترسیدم و ناخودآگاه گفتم گاز نگیریا... دستم که رفت داخل دهانش دیدم دستم را بوس کرد... فکر کردم یک واکنش لحظه ای بود یا من اشتباه فهمیدم اما حالا هم که چیزی در دهانش گیر کرده بود و نمیدانست چگونه از دندانش نجات بدهد و خواستم مسواک بیاورم که نگذاشت و باز میخواستم دستم را داخل دهانش کنم و ناخودآگاه گفتم گاز نگیریا، دیدم دوباره دستم را بوس کرد:(

وقتی میرید جلوی در خونه ی کسی و شوهر طرفو میکشید پایین و باهاش کار دارید، حتی شما آقای عزیز که الان اومدی جلوی در خونه ی ما و شوهر طرف رو کشیدی پایین و اومدی مدارکت رو بگیری، در نظر داشته باشید اون بالا یکی منتظرشه، با سفره ی صبحونه ی پهن شده که دیگه چایی ها یخ کرد، نونا از داغی افتاد، روده ها همو خوردن... جا داره چادر نماز گل گلی بندازم سرم برم پایین بگم شوهرمو ول کن:|

اگر از آن زن هایی هستید که کاری به شوهر ندارند و شام و ناهارشان وقت معین دارد و میخورند و برای شوهر نهایت دوباره داغ میکنند خب بهتان تبریک میگویم:/( من ستاد مبارزه با بنیان خانواده هستم!)... خب بنده از آن زن هایی هستم که می ایستم با شوهرم شام میخورم، هرساعتی که بیاید، همینقدر ننر:|... بله، میگفتم... از آنجایی که من پطروس فداکار گونه صبر میکنم با وی شام میخورم و از آنجایی که زنانی که شوهرانشان شغل آزاد دارند خوب میدانند زندگی شان از چه بی نظمی ای تبعیت میکند:| و یکروز ۶ غروب شام میخورند و یک روز ۱۲ شب... فلذا بنده هم انقدر روزها روده بزرگم دارد کوچکه را میخورد و قبل از آمدن اش شور و هویج و صیفی جات و سبزیجات میخورم که وقتی میرسد دل درد گرفته ام از اینهمه ببعی بودن. باشد که در آن دنیا خداوند اجرم را بدهد و در بهشت برین اش زیر درختی از شکلات های خارجی جای مرا پهن کند و بگوید در همینجا جاودانه بمان. ممنون و با تشکر!