میرزا مهدی یا همون مشت میرزا خان خودمون توو کامنت نوشته بود شیش ساله که خواننده همیم... نوشته بودم به جای این حرفا میرزا پاشو بیا خونمون با خانومت گل بگیم گل بشنویم. نوشته بودم درسته شصت پا کم حرفه ولی خودم یه بلبل زبونیم از اونا که جمع توو دستشونه:/... واران میدونه :/ همین چندسال پیش توو خونه قبلیمون که عادت داشتم پستامو با عکس میذاشتم یادم نیست چه عکسی بود ولی گویا تووش شصت پای همسرم پیدا بود. از اون روز تا حالا میرزا( نویسنده وبلاگ یک مشت حرف های خب که چی گونه؟!) اسم وبلاگو فقط:/... بله میگفتم؛ از اونروز تا حالا میرزا به همسرم میگه شصت پا.
الان که داشتم برای میرزا اینارو مینوشتم داشتم به این فکر میکردم چقدر چقدر و چقدر دوست داشتم یه روز همتون میامدین خونمون... چایی میریختم؛ میذاشتیم وسط... مثل فیلم ضیافت میدیدیم کی توو این سالها چی شد و چی نشد... مثلا لافکادیو میآمد...مثلا بانو ف می آمد... مثلا حضرت کازیمو می آمد...امیر شب های روشن می آمد.... اخ از تک تک شما بی معرفت های رفته...و تک تک شما عزیزان دل مونده و مرهم همیشگیم میامدین... مثل تموم مهمون های دنیای واقعیم.... قول میدادم کلی براتون چیز میز میپختم تا فکر نکنید یه عمر براتون بولوف زدم:دی...حیف که همیشه مثل بابا لنگ دراز دوست داشتم فقط سایه م روی دیوار باشه وگرنه شدنی بود همچین رویای شیرینی...
قشنگی رابطهمون به همین ناشناس بودنشه. فکر کن بارها تو خیابون از کنار هم رد شدیم و حتی شاید همکلام هم شدیم بدون اینکه همو بشناسیم.