بیست و دوم فوریه

با توام
قاب عکس نارنجی
با توام
زرقبای پاییزی
در نگاهت حضور مولاناست
پا رکاب دو شمس تبریزی...

کلمات کلیدی

یه عده هم راه افتادن دائم به این و اون میگن عادی سازی نکنید! سوالم از این افراد اینه چیو عادی نکنیم؟! مگه اصلا زندگی هایی که داریم الان میکنیم عادیه؟! مگه اصلا زندگی داریم میکنیم؟!...من واقعا نمی‌خوام فکر کنم به اینکه چی قراره بشه و چی اصلا میشه؛ چون دیگه از لحاظ اعصاب و روان کشش ندارم؛ آنقدر ندارم که همین سه شنبه لباس همسرمو می‌کشیدم با گریه میگفتم میگن جنگ میشه بیا بریم فقط! و هرچی می‌گفت ماشین خرابه میگفتم بیا بریم توو راه درست میکنیم. من اصلا دیگه کشش حتی اخبارم ندارم. یه دیروز وصل شدم اینستا مچاله شدم مردم از اینهمه غم و دیدم حتی کشش اینستا رو هم ندارم. من نمی‌دونم و نمی‌خوامم فکر کنم قراره چی میشه و چیا به سرمون بیاد فقط دارم به این فکر میکنم با همین فرمون بخوان برن جلو دیگه شدنی نیست! این وضعیت افتضاح اقتصادی رو‌ یا باید خاکی به سر بگیرن یا دیگه اصلا شدنی نیست!...حالا من فقط دارم از بعد اقتصادش میگم. این وضعیت اقتصادی چیزی نیست که حتی با سازش مردم هم درست بشه! 

شیر خشک از سهمیه ی ۸ تا؛ شده ۴ تا.... بچه ی من همینجوری ۸ تا هم براش کم بود ما کد ملی اینو اونو می‌گرفتیم. الان کردن ۴ تا. 

پوشک که تا ماه گذشته گرون ترین های ایرانیش که مولفیکس و مای بیبی بود دیگه روی رنج ۳۸۰ اینا بود. الان یهو و دقیقا یک شبه تمام برندهای پوشک شده ۷۰۰. یا دیگه با تخفیف ۶۵۰ نهایت. ارزون ترین پوشک های موجود در بازار هم شدن ۶۰۰. 

وحشتناک نیست؟!

این زندگی عادی نیست که ماها داریم. پس کسی نگه عادی سازی نکنید. چیزی مگه عادیه اصلا؟!

من اصولا در طول این تقریبا ۲۰ سالی که وبلاگ نویس بودم هیچوقت به این فکر نکردم چی بنویسم که مخاطب خوشش بیاد. یعنی برای دل کسی چیزی نمینوشتم. از همون ابتدای وبلاگ نویسیمم همه مدل خواننده هم داشتم. کاری نداشتم مطلبی که مینویسم؛ شخصیتی که دارم به مزاج کسی خوش میاد یا نه؛ میگفتم دوست نداشته باشه می‌ذاره می‌ره! ... الان بعد مدت ها اومدم یه سر بزنم به قسمت دنبال کنندگان ببینم کدوم عزیزانی دارن بنده رو دنبال میکنن؛ خب قبلاً گفتم من وبلاگ های زیادی رو دنبال نمیکنم فلذا با تقریبا خیلی عظیمی از وبلاگ و وبلاگ نویس های جدید مواجه شدم که روی آدرس خیلی هاشون زدم و چند مطلبی از هر کدومشون خوندم. حقیقتا بعضیا یجوری بودن من از روشون خجالت کشیدم بابت بعضی پست های خجسته م!:دی با خودم میگم الان با خوندن پست های جغول بغول بنده با خودشون میگن این دیگه کیه!

خلاصه که احساس ورچلمبیدگی خاصی دارم!

و حقیقتا نمی‌دونم هرکدومتون که منو می‌خونید چی از من در ذهنتون ساخته شده و چگونه می‌بینید بنده رو. فقط امیدوارم تصورات خیلی بدی نباشه!:)

 

من از اونام که از شکسته شدن چیزی ناراحت نمیشم.میگم اتفاقه دیگه افتاده... یا به قول قدیمی ها قضا بلا بود. حالا الان که دارم اینارو می‌نویسم یاد یه وبلاگی افتادم که در عنفوان جوانی میخوندمش... یه خانومی بود که عمده مشکلش با شوهرش سر همین شکستن بود. به قدری شوهرش روی شکسته شدن وسیله ها یا حتی خراب شدن مثلا یه کفگیر اگر دسته ش در میومد حساس بود و دعوا راه مینداخت که خانومه می‌گفت اصلا دیگه میترسم کار کنم یا غذا بپزم و واقعا سر همین موضوع خون خانومه توو شیشه بود. خب جا داره از همین تریبون قبل اینکه برم سر اصل مطلب به آقایون این چنینی بگم بابا میخواین گه هم باشید سر یه چیز درست حسابی گه بازی دربیارید نه شکسته شدن وسیله. افت داره برای سیبیلاتون:/ شکست که شکست جهنم. این بچه بازی ها چیه دیگه؟!:/ ...

 میگفتم... من خودم از شکستن و خراب شدن چیزی اصولا ناراحت نمیشم مگر چیزی که برام ارزش معنوی داشته باشه. مثلا الان توی خونمون کلی یادگاری از مادربزرگم هست که برام با ارزشه و‌ روشون حساسم تا پسرمم می‌دونه مثلا اگر فلان فنجون رو بهش بدم خودش میگه مامان نترس مراقب فنجون مادربزرگ‌ت هستم نشکنه! یا اونقدر این مسأله توو گوشت و پوست و استخونش رفته که من روی وسیله های مادربزرگ خدا بیامرزم که حکم یادگاری رو برام داره حساسم که حتی مثلا اونور خونمون که فرش دستبافت انداختم و اصولا اونور نمی‌ذارم چیزی بخورن و میگم بیاین اینور؛ فکر می‌کنه فرش ها مال مادربزرگمه که من روشون حساسم؛ اونروز میگه مامان آنقدر حساس نباش روی فرش های مادربزرگ‌ت نترس من دلسترارو نمی‌ریزم روش:دی... یعنی توو خونه ی ما من روی هرچی حساس باشم که اصولاً یادگاری های مادربزرگمه و کتابامه، حتی اگر یادگار مادربزرگمم‌ نباشه پسرم فکر می‌کنه هست:دی... 

ناهار مهمون داشتم؛ داشتم ظرف هارو میچیدم توو ماشین؛ یهو یه لیوان از دستم افتاد توی ماشین ظرفشویی؛ لیوانه نشکست و خب ظاهراً اتفاقی نیفتاد؛ اما بعدش دیدم انگار لیوان افتاد روی بشقاب ها و خب یکی از بشقاب های خورش خوری از دوجا لب پر شد. از معدود دفعاتی بود که اندکی ناراحت شدم. چون من اصولا این سرویسم رو که سرویس اصلی کاسه بشقابم روی جهیزیه م بود رو برای مهمون های خیلی عزیز و خاص یا رسمی میارم و خب کلا برام سرویس با ارزشی بود. همون موقع که متوجه لب پر شدنش شدم و داشتم با آهی از درون میگفتم که وااای این چرا لب پر شده و همسرم با خنده می‌گفت خداروشکر من نشکوندم وگرنه الان منو میشکوندی! خداروشکر خودت شکوندی:/ همون موقع که داشتم اندکی غصه می‌خوردم یهو یاد حرف پسرخاله به رامبد جوان افتادم.

وقتی رامبد جوان بهش گفت مثلا تو در میزنی؛ منم مثلا یه خانومم درو باز میکنم میگم بله؟! بعد تو یجوری که من حالم بد نشه به من توضیح میدی که ماشینمو دزد برده...بعد پسرخاله بهش گفت: میخواستم بگم اگه به شما بگن بابات فردا میمیره حاضری چقدر پول بدی که نمیره؟!... رامبد گفت: هرچی که دارم و ندارم... دوباره پسرخاله گفت: اگه بگن مادرتون چی؟!... گفت دیگه هرچی که دارم و ندارم و از اینور اونور میتونم جور کنم...دوباره پسرخاله گفت: اگه بگن خودتونم روش سه تایی؟!... رامبد گفت چرا اخه؟!.... پسرخاله گفت مثلنه دیگه... رامبد گفت دیگه نمی‌دونم باید چیکار کنم... پسر خاله گفت نمیدونی؟!...گفت: نه... پسرخاله گفت: ولی خوشحال باش هیچ کدومشون نمی میرن؛ خودتم زنده میمونی؛ یه ماشین قراضه جای باباتو ننتو خودت به باد رفت... به درک:)

واقعا به درک... چیزی میتونست منو آنقدر خوشحال کنه که پدر مادرم خونم مهمون بودن؟!:( 

با خواهرم صبح حرف میزدم تلفنی؛ و داشتم از مقاومت پسرم به خواب ناله ها سر میدادم که آرزو به دلم موند یکبار خودش شب که میشه یه بالش برداره بیاره بخوابه؛ دیشب دو ساعت تمام به پهلوی راست خوابیدم براش قصه گفتم بازم نخوابیده... وقتی تلفن قطع شد اومدم دیدم بالشش رو آورده گذاشته روی زمین و دراز کشیده بی حرکت و به سقف نگاه می‌کنه و تا اومدم گفت: مامان به آرزوت رسوندمت؟! 

 

توی خانواده، دلقک خونه منم. همیشه میگم میخندم مسخره بازی در میارم. من کلا یه ادم شلوغ و پر انرژی ام...در این حد که حتی کسی از صدامم می‌فهمه...آنقدر که یکبار زنگ زده بودم به حاج آقایی استخاره بگیره و داشتم قبلش نیتم رو میگفتم و داستانی که پیش اومده رو شرح میدادم و بین حرفام نمی‌دونم درباره خودم چی گفتم یهو گفت نه اینجوری نگید شما ماشاالله خیلی پر انرژی هستید از صداتونم مشخصه... من خب یه فرد برون گرام.

یه خواهرزاده ی پسر دارم درونگرا ترین نوه ی خانواده ست؛ توی عالم عمیق خودشه همیشه... معمولا کسی رو به حریمش راه نمیده؛ کسی حق نداره به ماشین هاش دست بزنه و معمولا خودش با اسباب بازی هاش تنهایی مشغوله... من همیشه احساس میکنم در آینده نابغه ای خواهد شد...با تقریبا هیچکسم حال نمیکنه جز مامانم. در این حد که مثلا الان اگر اونا خونه ی مادرم باشن منم از راه برسم با دیدن من یه اه میگه می‌ره اتاق!..از پسرم کوچیک تره..

در راستای دلقک بودنم چندوقت پیش که منزل والدین بودم و بچه ها توو اتاق بازی میکردن؛ داشتم جلوی آیینه به مسخرگیه موهام نگاه میکردم. موهایی که تازه بلندشون کرده بودم و به آرایشگر گفته بودم اصلا نمی‌خوام کوتاه کنم فقط میخوام یه کم مرتب بشه و اون چون سلیقه ی خودش خورد نبود قیچی رو انداخته بود تا وسط موهای منو گفته بود نه خورد بهت نمیاد! بذار یه اندازشون کنم! و اونقدر موهای منو زده بود تا موهام همه یه اندازه بشه و منو دقیقا کرد شبیه ایناروس! ...باز ایناروس در برابر من گیسو کمند محسوب می‌شد. واقعا نمی‌دونم چرا آرایشگرا این کارو با آدم میکنن همیشه. واقعا نمی‌دونم. اونروزم رفته بودم جلوی آیینه داشتم به ایناروس بودنم نگاه میکردم و حرص می‌خوردم از دست آرایشگر و در عین حال زیر لب شعر وزینی می‌خوندم: برق گرفته روو سه فازم/ جون موزیکو بنازم/ خانم یه لحظه! این بدن شما چه بی نقصه/ وای وای وای پرم ریخت/ بدم ریخت:/ که یهو از توو آیینه دیدم همین خواهرزاده ی درونگرام داره شونه هاشو ریز ریز میندازه بالا و به دلقک بودن من به پهنای صورت می‌خنده :/.هی هم می‌گفت خاله دوباره بخون!... همچنان به دلقک بازیم ادامه میدادم و بچه ها ریسه رفته بودن و این خواهرزادمم در کمال تعجب این بار اومده بود وسط قر میداد. از اونجایی که جز مامانم کلا افتخار نمی‌ده خیلی کسیو دوست داشته باشه؛ توو این وانفسایی که داشتم این شعر وزین! رو می‌خوندم و بچه ها رو هدایت میکردم به راه راست! از این سوال مسخره ها که میگن از بچه ها نباید بپرسید اما من همیشه میپرسم! ازش پرسیدم؛ که منو دوست داری خاله؟! سری به نشونه ی تایید تکون داد. از مواقع نادری بود. گفتم قبلا هم دوستم داشتی؟! خیلی جدی و محکم ابروهاشو انداخت بالا گفت: نچ!

الان که داشتم ناهار درست میکردم و دخترم پایین پام گریه میکرد و داشتم دنبال چیزی می‌گشتم بهش بدم براش جذاب باشه مشغول بشه؛ یهو اومدم ادویه بردارم چشمم به موکاپات یا همون قهوه جوش که برای اسپرسو هست افتاد؛ دادم بهش باهاش بازی کنه که از قضا اونقدر جذاب بود سرش با داداشش رقابتی ایجاد شده که از هم بگیرن؛ با نگاه به این موکاپات قرمز داشتم فکر میکردم چقدر بعضی وسیله ها بیخودن و برعکس چقدر بعضی وسایل حداقل توو خونه ما پر کاربردن. من بارها خواستم پستی بذارم من باب این موضوع که اگر خواستید جهیزیه بخرید چیا بخرید! ولی باز به این نتیجه رسیدم لزوما چیزی که شاید برای من پر کاربرد باشه برای کس دیگه نباشه. مثلا من یادمه وقتی تازه عروسی کرده بودیم یعنی قبل عروسی که نصاب اومده بود وسایل برقیمون رو نصب کنه به ماکروفر که رسید فرمود: اینو کاش نمی‌گرفتید توو ایران فقط مردم باهاش نون داغ میکنن که همسرم در جوابش گفت: نه خانوم من کدبانوئه از قضا با ماکروفر کلی کیک و شیرینی درست می‌کنه. راضی ام از پاسخ اون موقع ش!:دی...فلذا نتیجه گیری اخلاقی: اون وسیله ای که توی خونه من کاربردیه لزوما در منزل دیگری ممکنه بیخودی الدوله! باشه. اما اگر از جانب خودم بخوام بگم برای من یکی از چیزهای بسیار کاربردی که از داشتنش خیلی خیلی راضی ام و شاید بقیه با من هم نظر نباشن! ماشین ظرفشوییه. قشنگ کارهات نصف میشه. من خیلی دوسش دارم:/ خیلی ازش راضی ام خدا ازش راضی باشه!...یا وسیله دیگه ای که برای من خیلی کاربردیه گوشتکوب برقیه؛ من باهاش حلیم رو میکس میکنم؛ غذای بچه میکس میکنم؛ حتی آب انار میگیرم؛ حتی باهاش چوب دارچین یا هل رو پودر میکنم:/ بدین شکل که وارونه برش میگردونم هل رو مثلا میریزم تووش بعد سرش مشما می‌بندم و همون‌جوری وارونه دکمه ش رو میزنم:/ خلاصه برای من به شدت محترمه:/...

حتی مثلا ساندویچ ساز که ممکنه در منازل دیگه ای بیخودی الذوله باشه در منزل ما از عزت و احترام ویژه ای برخورداره چون بنده باهاش زیاد اسنک درست میکنم. یا پلوپز؛ من از مریدانش هستم و از اینکه پلوپز داریم خدارو شاکرم! مخصوصا برای ما ته دیگ دوستان پلوپز غمامونو میشوره می‌بره!:/...از دیگر وسایل خیلی کاربردی از نظر من غذاسازه. واقعا کاربردیه... واقعا...خواهشاً بهش کم‌ توجه نباشید الان داغید نمیدونید این عزیز دل برادر چیه و کیه؛ برای مواد کتلت؛ برای مواد کوفته؛ برای مواد فلافل؛ برای ریز کردن پیاز و سبزیجات؛ برای خرد کردن مرغ و گوشت و خلاصه خیلی چیزهای دیگه ایشون یلی هستن برای خودشون. 

این چندتا رو فعلا داشته باشید تا بنده به طفلانم برسم و بعد از کاربرد چیزهای دیگه برم براتون بالا منبر. 

یکی از شما دوستان چند روز پیش نوشته بود چندتا آهنگ برای گوش دادن توو ماشین معرفی کنید من چیزهایی که به طور کلی توو موبایلم دارم و گوش میدم همیشه و هر کدومشون برام به نوعی خاطره داره چه تلخ چه خوب رو معرفی کردم. بعد از نوشتنش دیدم سلیقه من چقدر از نوع درهمه!:/

من اینارو توو موبایلم دارم:

آهنگ ترکم نکن از معین.

هایده که تقریبا تمام آهنگ هاش اما اونی که دوسش دارم برای ماشین: اهنگ نگو نگو نمیشه نگو نگو نمیام. خیلی این آهنگ رو دوست دارم مخصوصا وقتی که میگه: حالا که دست گلدون به ساق گل رسیده ؛ حالا که عطر آشتی به خونمون رسیده؛ حالا که خوب میدونی دلم هواتو کرده؛ حالا که بغض و کینه پاشو کنار کشیده؛ آلاله غنچه کرده کاش بودی و میدیدی؛ کبوتر بچه کرده کاش بودی و می‌دیدی. ..جا داره یکبار دیگه بگم جونم به این صدا بانو:(

آهنگ تماشا و خواب خوش شادمهر. 

آهنگ اگه فردایی باشه من با تو می‌سازم شاهین.

آهنگ تاسیان از علیرضا قربانی

آهنگ علاج؛ تو در مسافت بارانی؛ و ملکا از چاوشی.

آهنگ هر وقت اذان نجوای منه؛ میگم خدا بزرگتر از دردهای منه از هلالی. 

آهنگ همه چیمون از اینکه هست می‌تونست بدترم باشه از رضا صادقی.

آهنگ دیوارتم مگه هی می نویسی و هی پاک میکنی/ سیگارتم مگه هی ترک میکنی، هی می کشی منو... نمی‌دونم خواننده کیه چون من حتی با صدای چاوشی هم دارمش ولی برای ماشین تقریبا اینو همیشه در حال گوش دادنم:/ دوسش دارم:/

آهنگ لعبت شاهرخ:/...لامصب اینم دوسش دارم خیلی:/

آهنگ عمری به هر کوی و گذر گشتم که پیدایت کنم از آرمان گرشاسبی

 

خیلی آهنگ ممکنه توو گوشی من بیاد و بره. ولی من اینایی که نام بردم رو سالهاست دارم و پاکشون نمیکنم و یجورایی عضو ثابت هستن برام و هر کدومشون برام گلی هستن که یه بویی دارن:/

و البته یسری ریمیکس نوستالژی و شاد جهت امر حرکات موزون هم هست که دیگه نام نمی‌برم:/

 

+ شما هم یدونه آهنگ که به عنوان شاه آهنگ ! میدونینش بهم معرفی کنید.

در راستای اون کالابرگ مسخره هایی که همتون دارید و منم دارم خواستم بگم من الان خرید کردم گفتم بگم شاید ندونید. من از اسنپ خرید کردم. بدین شکل که برید اپلیکیشن بله. با شماره سرپرست یا خودتون فرقی نداره فقط پیامک برای سرپرست می‌ره باید ازش بپرسید؛ اونجا توو بازوی رسمی کالابرگ برید. روی گزینه رمز یکبار مصرف بزنید بهتون رمز میده بعد با اون توو اسنپ میتونید خرید کنید. چیزایی که میخواین رو انتخاب کنید موقع خرید گزینه کالابرگ داره اون رمز رو وارد کنید خودش پولو کم می‌کنه. بنده این هارو خریدم:

روغن جامد غنچه ۴ کیلویی که یک و دویست بود. البته یسری سوپرمارکت ها تا یک و ششصد هم میدادن. 

دوتا روغن سرخ کردنی غنچه و بهار الماس. از این ۸۰۰ گرمی ها و یک و دویست گرمی ها. دویست و خورده ای و سیصد و خورده ای بود. 

سه تا شیر مدت دار کم چرب رامک. هر کدوم فکر کنم ۸۸. البته ۴ تا سفارش دادم سوپر مارکت زنگ زد سه تا مونده پولو یکیشو گذاشته بود توو خریدام. 

۴ تا ماکارونی ۵۰۰ گرمی دونه ای ۳۴ هزار. 

پنیر سفید مثلثی ۸ تایی ، ۸۸ هزار.

لپه و لوبیا قرمز و عدس و جو پرک مارک طبیعت و گلستان. لوبیا قرمز که پونصد. جو پرک فکر کنم ۷۶ اینا. اون دوتا هم نزدیک سیصد. 

و در نهایت پنیر ویلی یک کیلویی اونم چهارصد و خورده ای. 

البته من شنیده بودم پنیر و شیر کم چرب میدن که من جهت امتحان الکی ویلی رو زدم ببینم قبول می‌کنه چون پنیر خامه ای هست؛ که خب دیدم قبول کرد. 

فلذا ۴ میلیون رو لولو برد!

 

داره از توو آیینه به موهای روی سینه ش و شقیقه هاش نگاه می‌کنه... سفید شده... درواقع توو این یکسال و نیم گذشته خیلی سفید کرده..هربار خودشو میبینه میگه هیییی زن پیرم کردی... مصرع بعدشم البته میگه: دست و پا گیرم کردی!. منم یا میگم تازه جرج کلونی ت‌ کردم یا هم با خنده میگم خوب کردم هرکاری کردم مرد...میگه ولی بی شوخی حس میکنم دارم پیر میشم...راستش خودمم خیلی حس میکنم که پیر شده!...اصلا انگار هزار سال فرو نشسته...ولی همیشه میزنم به شوخی....بلند میشم میرم دست میندازم‌ دور گردنش از توو همین آیینه ی سر عقدمون که داشت خودشو تووش نگاه میکرد صورتمو میچسبونم به صورتش؛  به خود ۳۵ ساله م و خود ۴۰ ساله ش نگاه میکنم.. میگم بر خلاف تو من ولی قالی کرمونم؛ نگاه استیل گنگو...نگاه ترکیب و رنگو...خوشحالی زنت آنقدر زیبا رو و ماهروئه؟!:/... میگه: بعله...درسته... میگم هیییی....یادته پنج صبح می‌آمدی دم خونمون؟! می‌زدیم توو جاده می‌رفتیم همیشه سر راه نون بربری فانتزی و خامه عسلی و کمپوت گیلاس میخریدی؟!... می‌خنده میگه آره... میگم همه ی اونروزا رو یادته؟! میگه آره همشو...میگه چه روزای شیرینی بود... یهو یه فحش آبدار و مردونه نثار سیاست مداران می‌کنه:/...میخندم میگم این الان چی میگه؟!...میگه گند زدن به زندگی همه... نون بربری شصت تومن!... میخوان چیکار کنن مردم؟!...از فاز عشقولانه می‌ره توو‌ فاز سیاست و گرونی... میگم ول کن بابا مرد...گشنه ت نیست؟! میگه چرا...میگم بیا بریم تخم مرغ چهارصدی بشکونیم بزنیم بر بدن!...فقط یواش بیا طفلانت بیدار نشن ...میگه بریم...

 

من اگه خسته شبیه تن ایران بودم

من اگه لحظه پایانی انسان بودم

خاطرات تو منو زنده نگه داشت هنوز

اگه فردایی باشه من با تو می‌سازم

برد من وقتیه که به تو می بازم...

سراغ سگ سفیده رو گرفتیم که مدتی بود بین سگ های دم خونه ش نبود...گفت سگ ها وقتی موقع مرگشون نزدیک میشه از پیش صاحبشون میرن که اون کمتر غصه بخوره...

 

+ نهمین پست امشب.