بیست و دوم فوریه

با توام
قاب عکس نارنجی
با توام
زرقبای پاییزی
در نگاهت حضور مولاناست
پا رکاب دو شمس تبریزی...

میرزا مهدی یا همون مشت میرزا خان خودمون توو کامنت نوشته بود شیش ساله که خواننده همیم... نوشته بودم به جای این حرفا میرزا پاشو بیا خونمون با خانومت گل بگیم گل بشنویم. نوشته بودم درسته شصت پا کم حرفه ولی خودم یه بلبل زبونیم از اونا که جمع توو دستشونه:/... واران می‌دونه :/ همین چندسال پیش توو خونه قبلیمون که عادت داشتم پستامو با عکس میذاشتم یادم نیست چه عکسی بود ولی گویا تووش شصت پای همسرم پیدا بود. از اون روز تا حالا میرزا( نویسنده وبلاگ یک مشت حرف های خب که چی گونه؟!) اسم وبلاگو فقط:/... بله میگفتم؛ از اونروز تا حالا میرزا به همسرم میگه شصت پا.

الان که داشتم برای میرزا اینارو می‌نوشتم داشتم به این فکر میکردم چقدر چقدر و چقدر دوست داشتم یه روز همتون میامدین خونمون... چایی میریختم؛ میذاشتیم وسط... مثل فیلم ضیافت می‌دیدیم کی توو این سالها چی شد و چی نشد... مثلا لافکادیو می‌آمد...مثلا بانو ف می آمد... مثلا حضرت کازیمو می آمد...امیر شب های روشن می آمد.... اخ از تک تک شما بی معرفت های رفته...و تک تک شما عزیزان دل مونده و مرهم همیشگیم میامدین... مثل تموم مهمون های دنیای واقعیم.... قول میدادم کلی براتون چیز میز میپختم تا فکر نکنید یه عمر براتون بولوف زدم:دی...حیف که همیشه مثل بابا لنگ دراز دوست داشتم فقط سایه م روی دیوار باشه وگرنه شدنی بود همچین رویای شیرینی...

همه اعضای خانوادم سفرن و به معنای واقعی کلمه عید به دلگیرترین حالت ممکن میگذره برام. خانواده همسرمم که هیچ خبری نیست. معمولا دعوت میکنن ولی فعلا کسی دعوتی نکرده. کلا یه شب فقط مهمون داشتیم. ماه رمضونم هست و در طول روز همسرم روزه ست و نمیشه جایی رفت. بعد افطارم بخوایم جایی بریم هوا سرد شده و با بچه نوزاد می‌ترسیم. از طرفی برای یه بستنی خوردنم بخوایم بریم بیرون اونم تازه با ماشین نمی‌دونید چقدر با دوتا بچه کوچیک سخته و کلا عطاش رو به لقاش می‌بخشیم. سفره هفت سینمونم که کلا جمعش کردم سبزه ی عدسی هم که موقع خرید گفتم گندم میخوامو گفت گندم اینه و من برش داشتم و آوردم خونه دیدم عدسه! گندید و راهی سطل زباله ش کردم و خلاصه برای ما انگار نه عید نوروزی اومده نه عیدی رفته... همینقدر یخمکی سپری میشه!

من مامانمو میخوام:/

یکی از چیزهایی که منو خیلی آزار میده اینه که مهمون توو کار صاحبخونه دخالت می‌کنه! واقعا نمیتونم بفهمم چرا؟!

ببنید ما به صورت نرمال نهایت دو الی سه ساعت خونه ی میزبان مهمونیم. اگر یکسری عادت ها داریم؛ یکسری باید و نبایدها یا قوانینی داریم؛ باید برای خودمون و زندگی خودمون باشه و اون سه ساعت رو اگر باب پسندمونم نیست تحمل کنیم! 

قبل از اینکه بخوام برم بالامنبر؛ از همین تریبون اعلام میکنم بر روح پر فتوح اون عزیزی که اپن رو اختراع کرد! ... من به شخصه آشپزخونه های قدیمی رو که در داشت بیشتر می‌پسندیدم تا اپن که تمام دل و جیگر آشپزخونه و کارات رو همه دارن میبینن!... مهمون داشتم. با توجه به اینکه هرکاری توو آشپزخونه میکردم خب از سالن پیدا بود؛ داشتم روغن داغ میکردم بریزم روی برنج. اولا اینکه تعریف از خودم نباشه درسته که من توو آشپزی خودمو خیلی قبول دارم ولی اینجا جدای از خودمو پرو بودنم؛ باید بگم خود همسرمم بارها به صراحت گفته توو تک‌تک اعضای خانوادش دستپخت من از همه بهتره! اینارو نمی‌گم که بگم خیلی خوبم! میگم که بگم بقیه نواقص خیلی بزرگی توو آشپزی هاشون هست که واقعا باعث میشه فرق دستپخت من با بقیه اعضای خانواده همسرم به چشم بیاد. حالا بگذریم وارد جزییات نمیشم. یکی از فرق های بزرگم با مثلا خود مادر همسرم اینه که مادر همسرم برنج خارجی میپزه همیشه. برنجا معمولا خشک و بی روغن. کنار غذا هم عادت نداره چیزی بذاره و من تقریبا از هر پنج لقمه دوتاش گیر می‌کنه توو گلوم! حالا با این وضعیت که من خودم دستپخت مادرهمسرم رو به زور میخورم و برنجاش از ساقه طلایی خفه کن تره! اونوقت وقتی اومدم روغن بریزم روی برنج از اونور سالن هی میگفت روغن نریز؛ روغن نریز؛ اون زیاده! و خب جواب من این بود که زیاد نیست به نسبت برنجم. برنج فکر کنید برای بیست نفر. روغن نصف شیر داغ کن. اشپزا می‌دونن اصلا زیاد نیست. اصلا ها. اما علیرغم اینکه میدید من اصرار دارم که زیاد نیست و میگم برنج هم زیاده خب! اما باز ول نمی‌کرد. راستش اگر چندماه پیش بود میگفتم چشم و نمیریختم! اما الان بعد از پشت سر گذاشتن یکسری روزها و کسب یکسری تجارب اصلا راستش برام مهم نیست کی چی میگه و نه از کسی میترسم نه برام مهمه. و من روغن رو خالی کردم! جالبه بعد خالی کردنمم باز می‌گفت زیاده زیاده! ... خب عزیز من برای تو خوبه که توو گلومون گیر می‌کنه داریم خفه میشیم؟ مهمان داری شما خوبه که برای مهمونا از بهترین مواد ‌و متریال استفاده نمیکنی مثل من؟ منم بلدم خودم برنج ایرانی بخورم برای بقیه خارجی بذارم. بلدم روغنامو برای خودم نگه دارم. بلدم ولی نمی‌خوام. 

حالا این هیچی.نصف مهمونا روزه بودن نصف نه. از همسرم پرسیدم شامو با افطار بیارم؟ میخوای ازشون بپرس!... چندبار پرسیدم و چندبار گفت هرجور راحتی همونو انجام بده. معمولا در اینجور شرایط جوابش همیشه همینه که کاریو که راحتی بکن. خوب منم دیدم دوبار سفره انداختن و ظرف و ظروف پهن و جمع کردن سخته؛ البته بماند که از دو نفر دیگه در جمع هم پرسیدم و اونام گفتن میخوای باهم بیار؛ بعد در حال سفره چیدنم یهو یکی از مهمونا که روزه نبود مخالفت سر سخت که الان شامو نیار! فرمودم دیر گفتی! با خنده... و بعد شامو کشیدم...

آقا توو کار میزبان دخالت نکنید. اگر عادت ندارید شام زود بخورید حالا یه شب زود بخورید آسمون به زمین نمیاد . اگر عادت به روغن ندارید دو کفگیر برنج بیشتر نمی‌خواین خونه میزبان بخورید که. پس یه شب هزار شب نمیشه. اگر یکسری عادت ها دارید برای خودتون نگه دارید. والا بخدا ما هم یکسری عادت ها داریم ولی میزبان هرچی بزنه میرقصیم باهاش!

قطعا این داستان را باید شنیده باشید که پیامبر یا یکی از معصومین زنی را دید که با وسواس و دقت خیلی زیادی یک خرما را دارد از وسط نصف میکند تا به دو طفل اش بدهد. و بابت همین عادل بودنش خدا او را از اهالی بهشت خواند...راستش را بخواهم بگویم من هم یک اپسیلون در نگاهم در ذهنم در نظرم در افکارم در وجودم بین دو طفلانم فرقی نیست برایم. تمام تلاشم را می‌کنم در تقسیم خرماهای زندگی برایشان عادل باشم. من خداوند شاهد است که هر دویشان را به یک اندازه دوست دارم.

از اولین چالش در همین راستا هم بخواهم بگویم این است که هر صبح دقیقا من بین شیر دادن به دخترم و گریه هایش و صبحانه دادن به پسرم و درخواست هایش مانده ام! چون همه با هم بیدار می‌شویم:/ اگر شروع کنم به دخترم شیر بدهم پروسه ی شیر دادن و باد گلو گرفتن و اینها خودش یکساعت زمان میبرد چون دخترم را بعد هر شیر بیست دقیقه هم باید در هوا نگهداری کنیم! تا پس ندهد. اگر بروم سراغ صبحانه؛ پسرمم به همین منوال تا دانه دانه لقمه بگیرم و اینوسطا تازه اگر او یک جا بنشیند و وسطا سراغ بازی و تلویزیون نرود و لقمه ها را پشت هم بگیرد از بنده! او هم زمان خودش را میبرد.

خلاصه حالا که داشتم تند تند نان ها را کوچک میکردم و رویشان پنیر و گردو میگذاشتم و میچیدمشان داخل بشقاب تا ببرم برای پسرم و بعدش بدوم برای دخترم شیر درست کنم و اینوسط صدای گریه دخترمم را میشنیدم؛ خواستم بگویم خدایا من میخواهم عادل باشم فقط گاهی نمیدانم دقیقا چه غلطی باید بکنم:/

+ چون میدانم عاشق و پر پر نوشته های من هستید! باید عرض کنم دو تا پست هم قبل این برایتان بالای منبر رفتم از دیشب. نخوانده از اینجا نمیرویدا:/ ( 

من روانشناس ها را اصولاً قبول ندارم یعنی علم روانشناسی را. اینکه چرا چون احساس میکنم کمکی به کسی عملا نمی‌کنند و در نهایت همان حرف ها و راهکارهایی را میدهند که خودت بلدی!... اما خب در این بین پیج یک روانشناس آقا را دنبال میکنم. او به میزان قابل توجهی با بقیه فرق دارد. او حرف هایی میزند که تقریبا هیچکس نمی‌زند. مثلا با عکس و تصویر نشان میدهد چه مدل لباس هایی اگر زن بپوشد برای مرد جذاب است! و البته که در بعدهای دیگر هم حرف هایش با بقیه متفاوت است. 

امروز در باکس استوری اش گذاشته بود که باز عید شد و قهر آقایان شروع شد. خانم هایی که شوهرشان قهر کرده بیایند بگویند چرا تا راهکار بدهیم. خب هرکس که در این شرایط بود علتی گفته بود و او نیز راهنمایی ای کرده بود. اما یکی از زن ها خیلی جالب بود. او نوشته بود از شوهرم خرید میخواهم اما او میگوید بازار خراب است؛ چک هایم دست مشتری ها دایم برگشت میخورد؛ اوضاع کاسبی اش خوب نیست به هم ریخته است مدام ناله میکند من او را چکارش کنم؟!... هیچی عزیزم چمچاره!... واقعا یعنی چه که چکار کنم؟! دلم میخواست زنه را میشد دید تا بهش بگویم طرف زیر بار فشار اقتصادی دارد می‌زاید بعد تو خرید میخواهی بعد تازه چرا ناله هم میکند؟! ببخشید عزیزم که خاطرتان مکدر شد!

واقعا یعنی چه؟ نمی‌دانی باید در این شرایط مراعات کنی و کمک احوال باشی. روانشناس باید بهت بگوید مراعات کن؟!... ببخشید ناله هم میکند! 

راستش گمان میکردم این روزها آنقدر خیابان ها خلوت و بساط سفره هفت سین فروش ها کساد است که همه مانند من بوی عیدی نمی‌شنوند. اما خب حالا که صدای ترقه می‌شنوم خوشحالم؛ برای تمام آنهایی که دارند سیگارتی پرت میکنند؛ زنبوری ای هوا میکنند؛ آتشی روشن کرده اند و زردی تو از منی و  سرخی من از تویی میخوانند؛ برای تمام آنهایی که دلشان در این پایان ۴۰۳ خوش است. و خریدارم حال اویی که « نرو مریم میدونی عاشق چشماتم» را گذاشته است و من دارم صدایش را از پنجره باز آشپزخانه مان میشنوم؛ برای اویی که دارد با نرو مریم میخواند و می‌رقصد...حالت را خریدارم مرد!

به یاد تمام چهارشنبه سوری هایی که با عشق در خانه ی مادر بزرگ تپلوی سفید و مهربانم گذشت؛ آن روزها که از غم دنیا هیچ نصیبم نبود... به یاد تمام چهارشنبه سوری هایی که در منزل پدر و مادر عزیزم گذشت با عیدی های لای قرآنی شان که به رسم ترک ها در چهارشنبه سوری بهمان میدادند...امسال زردی ام را به آتشی ندادم و سرخی اش را نگرفتم...به جایش روی مبل نشسته ام و چای میخورم در تنهایی و صدای خوشی مردم را می‌شنوم...

خوش که نیامدی ۴۰۳؛ اما خوشا که میروی...

 

ساختمونمون یه سرایدار داره؛ علیرغم اینکه فامیلیش ایرانیه؛ اسمشم به خاطر علاقه ش به یکی از بازیگرای معروف قدیمی یه اسم ایرانیه البته میگه که به این اسم صداش کنن و نمی‌دونم اسم اصلیش چیه؛ اما خب افغانه... مرد خیلی خوبیه... یه زن و شوهر جوان هستن.. به نسبت بقیه همسایه ها با همسر من صمیمی تره ...مثلا ماهواره ش خراب بشه یا منقل بخواد برای جوجه کباب میاد سراغ همسرم...خانومش بارداره... الان اومده بود قبض شارژ رو بده...گفتم خانومتون خوبه؟ الان چندماهشه؟ بچه پسره؟ اسم چی میخواین بزارین؟ حتما خیلی خوشحالید نه؟...همه اینارو وایستاده بودم با چادر نماز جلوی در و می‌پرسیدم:/... اسم هنوز انتخاب نکرده بودن. در جواب سوال اینکه خوشحالی؟ گفت آره خیلی ولی وضع مالیم خوب نیست نمی‌خواستم مادرم می‌گفت حتما باید یه بچه داشته باشی! ناخودآگاه با خنده گفتم خانواده های ایرانی همینن دیگه ول نمیکنن! بعد که رفت یادم افتاد ایرانی نیست. البته الان به این نتیجه رسیدم اونام افکارشون در این زمینه شبیه ماست!... البته اینم گفتم که والا الان اوضاع مالی همه بده و فقط شما نیستید اما نگران نباشید خدا روزی بچه رو میده؛ با خودش روزی میاره و از این سخنان مادربزرگ گونه!

واقعا نمی‌دونم چرا یسری افکار منسوخ نمیشه. اینکه خانواده های ایرانی استحکام زندگی جوان هارو به داشتن بچه می‌دونن هنوز؛ واقعا منسوخ شده. قدیم بله؛ طرف برای بچه میسوخت و میساخت؛ الآنم هستن تعداد انگشت شماری که به خاطر بچه بسوزن و بسازن ولی اون ممه رو در کل لولو برد. کجا دیگه کسی میسوزه و میسازه؟ فقط اینوسط کرور کرور بچه ی نسل جدید طفلکی وجود داره که پدر مادر اونارو آوردن تا زندگیشون بهتر بشه اما دیدن نشد و ول کردن رفتن!...

حالا نمی‌دونم چقدر احساسات مادرانم درست باشه اما نمی‌دونم چرا همش احساس میکنم دخترم خیلی مظلومه؛ البته دور از واقع هم نیست که الگوی خودش رو برادر آتیش پاره ش قرار بده و دوتایی یه تنه یه لشگر رو حریف باشن که البته این احتمال بیشتر از احساسات بنده میتونه به واقعیت نزدیک باشه!:دی...الان که خوابیده بود از اتاق اومدم بیرون دیدم صورتش پره شیره؛ یعنی بالا آورده بود ولی صداش در نیومده بود و همون طور خوابیده بود...

می‌دونم حرفم خیلی مسخره ست و قطعا خواهید گفت خب همه مامانا اینطورن! ولی من خیلی دوسش دارم؛ خیلی🥹...یه وقتایی که به مامانم میگم نمی‌دونم چرا انقدر دوسش دارم؛ مامانم در کمال خونسردی و با یه حالت نگاهه عاقل اندر سفیه میگه طبیعیه چون بچته!:دی...

من هیچوقت چهارصد و سه رو فراموش نخواهم کرد...من توو ۱۴۰۳ هزاران بار مردم.. هزاران بار جون دادم... هزاران بار زجر کش شدم... هزاران بار قلبم تیکه تیکه شد... هزاران بار خودم رو تنهاترین آدم روی زمین دیدم...۱۴۰۳ برای من خیلی سخت گذشت... خیلی... انگار به اندازه ی هزارسال تووش بودم و روزگار پوستمو کند...به قولی: عامو سالی که گذشت چشمای مو توو تنهایی هام خیلی گریه کردن... خیلی... هیچکس نمیتونه بفهمه من چی میگم وقتی خیلی از شباشو توو تاریکی دعای هفتم صحیفه سجادیه گوش داده باشی و حس کنی بار رنجی که روی سینه ت قرار گرفته خارج از توان توئه و چشمات هی اشک بشن و بریزنو تموم نشن این اشک ها... من به اندازه ی تمام عمرم توی ۴۰۳ گریه کردم...من توی ۴۰۳ غریب ترین و تنها ترین و دل شکسته ترین آدم روی این کره خاکی بودم... من هزاران بار به مرز فروپاشی رسیدم... نمی‌دونم خدا چجوری شکسته هامو جمع کرد و بندم زد...اما زد...نمی‌دونم خدا چجوری هولم داد تا دوباره به زندگی ادامه بدم... اما داد... نمی‌دونم اصلا باهام چیکار کرد... فقط می‌دونم اون محشره... اون فوق العاده ست... اون خیلی بزرگه...به قول رضا صادقی: همیشه جای شکرش هست/ همه چیمون از اینکه هست میتونست بدترم باشه...نخواست بدترش کنه...اومد خاکسترمو از زمین بلند کرد؛ وصله پینم زد؛ گفت هنوز رهاتون نکردم...من نجات دهندم....

اینکه الان چهارتایی به استثنای دخترم که خوابه منتظریم کیک نارگیلی ای که با پسرم پختیم؛ بپزه و از این انتظاری که سر نمیاد داریم میخندیم؛ فقط یه چیزی داره؛ اونم شکر...خدای بلند مرتبه هزاران بار از تو سپاسگزارم...

۴۰۳ دوستت نداشتم؛ به من سخت گذشتی اما خب گذشتی...

مهم اینه فقط که خدایی هنوز دارم...

بعضی از آدم ها حالشون خوبه!... نمی‌دونم حرفمو میفهمید یا نه... بعضیا انگار درونشون سبزه... امروز داشتم زیر یه هوای نیمچه بارونی در حالی که بچه ها رو به باباشون سپرده بودم و برای خودم خیابون گردی میکردم و به هوای خرید دو کیلو خیار و سیب زده بودم از خونه بیرونو شاهینم توو گوشم میخوند « اگه فردایی باشه من با تو می‌سازم/ برد من وقتیه که به تو میبازم» و حالا گوشی های هندزفری رو درآورده بودمو داشتم برای پسرم از مغازه داری که یه سبد جوراب بیرون از مغازش گذاشته بود جوراب انتخاب میکردم؛ به آقایی که فروشنده بود گفتم سلام...یه پسر عینکیه تپلی بود که یهو وقتی کلمات از دهانش خارج شدن انگار هر واژه ش زیر بارون گل میداد!... گفت سلام بر تو بانو؛ سلام مهربان؛ سلام عزیز...شاید برای بعضیا خوشایند نباشه اما از اونجایی که سالها قبل یه همکاری داشتم که همین مدلی بودو وقتی می‌رفتی توو بطن شخصیتش می‌دیدی این آدم چقدر فراجنسیتی نگاه می‌کنه به موجودات و درکش برای همه مقدور نیست؛ حالا راحت تر میتونم تشخیص بدم بعضیا مثل همون همکارم چقدر نگاهشون به موجودات و مخلوقات خدا فراجنسیتیه...مثلا اون همکارم که میگم؛ یهو مثلا به یکی از خانوما می‌گفت عه خانم فلانی چقدر چتری بهتون میاد؛ بعد یه آقایی از اونور میزد به پهلوش که خجالت بکش به خانوما نمی‌گن که! منظورش مثلا این بود هیز نباش! و همکارم هاج و واج نگاه میکرد و اصلا نمی‌فهمید اون چی میگه!...چون خودش عمیق تر از این حرفا بود...رفتم توو مغازه که حساب کنم دیدم داره به بقیه همکاراشم یاد میده که تمرین کنن کسی اومد بگن بانو! و هی به شوخی می‌گفت به خانم بگو سلام بانو! بگو! تمرین کن... دوستشم با خنده گفت سلام بانو... منم خندم گرفت...قبلاً هم ازش خرید کرده بودم...بهش گفتم ماشالا چقدر شما خوش انرژی هستید...یهو با ذوق گفت چاکرم؛ بخدا دوساعته دارم با اینا تمرین میکنم هرکی میاد بهش بگن بانو... به شوخی گفتم اینجا ایرانه ها! بگید بانو یهو شوهره سر میرسه! بگی مادر طرف بهش برمیخوره! بگی خواهر باز یجور دیگه... یهو دوستش گفت والا اونروز یه پیرزنی اومده بود بهش گفتیم مادر یهو یه چیزی برداشت پرت کرد سمتمون...از مغازه که اومدم بیرون به این فکر میکردم چقدر بعضیا حالشون خوبه...

امروز زنگ زدم مرکز پاسخگویی به سوالات دینی؛ یه مرکزیه درس خونده های حوزه به عنوان کارشناس پاسخ میدن به سوالات شرعی و تاریخی و اخلاقی و ... من قسمت خانم هارو گرفتم و یه خانومی پاسخگوی من بود... سوالم این بود که من تازه زایمان کردم و ۴ روز اول ماه رمضون رو روزه گرفتم اما دیروز دیدم شیرم خیلی کم شده و تقریبا ندارم امروز دیگه نگرفتم. میخواستم بدونم هزینه کفاره چقدره و با توجه به اینکه من یکسری روزه های قضا در بچگی هم دارم کفاره ی اونا چجوری میشه؟!

به سوال من دقت کنید! من نخواستم بپرسم آیا روزه باید بگیرم یا نه؟! من نپرسیدم روزه های فضای بچگیم چندروز باید حساب بشه؟! ... چرا؟ چون من خودم به اندازه هزارسال سرچ کرده بودم قبلش و پرس و جو کرده بودم و فتوای همه برای مادر شیرده اینه که اگر شیرش کم بشه یا برای بدنش ضرر داشته باشه واجب نیست. حالا اینوسط حتی فتوا هم داریم اگر بترسه که ضرری وارد میشه یعنی خوف داشته باشه که اگر بگیره مثلا شیرش کم میشه یا نه؛ حتی در این شرایطم که فقط ترسش باهاشه بازم واجب نیست. یعنی خلاصه ش این که مادر باید ببینه روزه برای خودش یا بچش ضرر داره؟ شیرشو کم می‌کنه یا نه؟ بعدش اگر اینا بود واجب نیست. حالا بماند که فتواهای کلی تر هم وجود داره من باب روزه که میگه اصلا ملاک تشخیص ضرر داشتن یا نداشتن خود فرده!... حالا من با این وجود که اینارو میدونستم؛ عالم و آدمم بهم گفتن روزه نگیر اما گفتم نه تاثیری ندارد و میگیرم و افطار تا سحر میخورم ...اما دیروز وقتی دیدم عملا شیری نیست دیدم واقعا تاثیر گذاره و تصمیم گرفتم روزه نگیرم. 

خب این خانم اصلا کاری نداشت من سوالم چیه؛ تا فهمید من شیر خشکم میدم خیلی قاطع و محکم هی میگفت نمیتونی روزه نگیری!! باید بگیری! وقتی بچتو میتونی با یه چیز دیگه سیر کنی روزه بهت واجبه! منم دست آخر دیگه گفتم خدا راضیه یعنی شیر من خشک بشه چون دارم شیر خشک میدم؟! بعد خب تغذیه بچه من هم شیر مادره هم خشک! تنهایی شیر خشک نیست که؛ منم نمی‌خوام شیر مادر نخوره!... خلاصه ایشون کوتاه نمی‌آمد و می‌گفت پس امروز خوردی دوباره سه روز بگیر! حالا بماند که سوال بنده همچنان این نیست و من تصمیمم رو درباره این موضوع گرفته بودم. هی هم وسطا میگفتم ببینید سوال من چیز دیگه ای هست. الان کفاره رو روزانه چقدر باید حساب کنم؟ بعد اگر قضای روزه هامو تا سال بعد نگیرم باید هرسال کفاره تاخیر حساب کنم؟ مثلا بچگیامو قضاشو نگرفتم کفاره ش چجوری میشه؟! ایشون درباره بچگیامم مدام میپرسید چندروزه قضاهات و منم مدام میگفتم نمیدونم؛ مادرمم یادش نیست. شاید باورتون نشه ولی من جواب سوالامو نگرفتم که هیچ؛ تهش ایشون با عصبانیت و تندی فرمودن شما وسواس داری برو پیش مشاور:/ علیرغم اینکه با پوزخندی داشتم میگفتم اتفاقا اصلا وسواس ندارم توو احکام یهو فرمودن من پشت خطی دارم و به سلامت!...

از همین تریبون خواستم بگم دلیل اینکه اینهمه مردم از دین گریزان شدن کاملا واضحه!... اونایی که در دین مدعی هستن در زمینه اخلاق کمیتشون لنگه... اخلاق از هر نظر!...اگر مذهبی هستید اگر مدعی دین داری هستید یا هستیم یا هستم یا مون نره پیغمبر همین دین رسالتش اخلاق بود. فلذا به کجا چنین شتابان؟! و شما کارشناس عزیزی که در ماه مبارک رمضان نشستی اونجا سوالات شرعی مردم رو جواب بدی؛ اگر اعصاب نداری چرا نشستی اونجا خب؟! معلم اخلاق کی بودی تو؟!

اگر بخوام از سختی ها یا غیر سختی های بچه دوم بگم خب این پستی که ایشون باشن رو اختصاص میدم به مورد غیر سختیش! ... راستش به ضرص قاطع میگم اونقدری که بچه داری با بچه اول سخت میگذره با بچه دوم نمیگذره! بله کاملا درست خوندید‌ و اگر قصد بچه دار شدن دارید و میترسید بیارید؛ نترسید از اینکه عن و گهتون قاطی بشه. چون قبلش عن و گهتون با بچه اول قاطی شده رفته؛ دیگه دومی دقیقا وسط همون عن و گه قبلی میاد( دیگه نمی‌تونستم واضح تر از این توضیح بدم. امیدوارم که حق مطلب ادا شده باشه). یعنی اینکه آدم وقتی یدونه بچه داره فکر می‌کنه چقدر همه مراحل بچه داری سخته! چرا؟ چون تجربه نداره و همه چیزو برای اولین بار داره تجربه می‌کنه. مثلا من یادمه سر فرزند اولم تا ماه ها از ترس رو به چهره ی فرزندم می‌خوابیدم و دنده به دنده هم نمی‌شدم که یه وقت پتویی چیزی نیفته روش خفه بشه یا کلا اتفاق دیگه ای بیفته! و آدم تا وقتی یدونه بچه داره فکر می‌کنه چقدر بچه داری سخته؛ ولی وقتی دومی میاد تازه می‌فهمه چقدر با یدونه همه چیز راحت می‌تونسته باشه و چقدر آزاد می‌تونسته باشه و چقدر حتی وقت می‌تونسته داشته باشه برای خودش که فکر می‌کرده نداره! و چون شما زندگیتون از قبل با بچه اول حساااابی شخم خورده و تغییر کرده دیگه بچه دوم چون وسط اون تغییرات و شخم ها میاد درواقع شما بی حسی و درواقع اصلا وجود بچه دوم و سختی هاش رو حس نمیکنی چون هنوز درگیر همون عن و گه قاطی شده ی قبلی و حالا اینم که اضافه شده خیلی تاثیری در عن و گه تر شدن اوضاع نداره:/ خلاصه اینکه اونقدری که بچه داری با بچه اول سخت میگذره با دومی اینطوری نیست. البته گول اینو نخورید که بگید پس با سومی و چهارمی که دیگه اصلا نیست! چرا اونا هست! هرکی سومی و چهارمی رو داره معتقده داره پاره میشه و به ملکوت اعلی میپیونده... پس اگر علاقه به تولید مثل دارید روی همون دومی تمومش کنید. بیشترش خیط میشه اوضاعتون. از بنده گفتن بود!

تولدمه...

خوابیدم روی تخت توی خونه ی مادر و پدرم... پسرم سمت راستم روی تخته؛ دخترم روی زمین و‌ سمت چپم کنار مادرم... چی میخوام توو این لحظه از خدا وقتی مادر و پدرمو دارم و دو طفلانم کنارم هستن؟! هیچی جز هزاران بار شکر... عروسکم چند روزی میشه که به دنیا اومده... به معنای واقعی کلمه عروسکه... کپ کپ خودم... از سر تا پا شبیه خودم انگار که خودمو کوچولو کردن... من که باورم نمیشه مامان دوتا بچه شدم اما خب قلب من حالا دو قسمت مساویه؛ سه دنگش بنام عصای دستم و دردونم پسرم؛ سه دنگم بنام عروسکم؛ عزیز دل و جونم دخترم...

در واپسین روزهای بارداری به سر میبرم. یعنی افتادم به روزشمار...و خب باید بگم چندروز دیگه دخترم میاد. البته که دکتر تاریخ داده ولی گفته ممکنه تا اون تاریخ اورژانسی بشی و هر اتفاقی افتاد دیگه وسطا بیا بیمارستان. برای همون با اطمینان نمیدونم اصلا چه تاریخی میشه. چون هر لحظه آماده ام...و در همین روزهای اخر و درست در روزهایی که خدارو شکر میکردم که امسال سرما نخوردیم پسرم مریض شده و طبق معمول منم ازش گرفتم و پینیسیلینی شدم امروز و فردا به همراه کلی چرک خشک کن... از سختی ماجرا همین بس که هیچکی گردنم نمی‌گرفت امروز! دکتر عمومی می‌گفت باید پینیسیلین بزنی ولی نمی‌دونم با توجه به اینکه زایمانت نزدیکه بتونی یا نه برو از دکترت بپرس. به منشی دکتر زنگ میزدم گوشیش خاموش بود. به بیمارستان و بلوک زایمان زنگ میزدم می‌گفت چون زایمانت نزدیکه با دکتر خودت مشورت کن؛ میگفتم خب منشیش خاموشه؛ می‌گفت به خودش بزن میگفتم شمارشو ندارم... می‌گفت دکتر شمارشو به بیماراش میده که؛ میگفتم خب دوساله گویا نمی‌ده... حالا شانس آوردم از چندسال قبل خواهرم شمارشو داشت. زنگ زدم میگه بزن اشکال نداره... رفتم تزریقات خانومه می‌گفت من میترسم زایمانت نزدیکه برو تست بگیر... هی میگفتم بابا من همیشه پینیسیلین میزنم؛ می‌گفت نه من نمیتونم. بعدم برو صبحانه مفصل بخور بعد بیا... با حال به شدت نزارم که اصلا نگم؛ اومدم صبحانه خوردم دوباره رفتم؛ تستم دادم دوباره میگه برو دستتو به دکتر نشون بده اگر اکی داد بزنم... خلاصه بعد از هفت خان رستم یه پینی زدم اومدم کلی شربت و قرص خوردم و به قول خانوم تزریقات چی آخه این چه وقته سرماخوردگی بود؟!

از اونور خودم به کنار؛ باید پسرمم ضبط و ربط کنم. در حال مریض داری از طفلمم هستم ... اندر احوالات دیگم بخواین بدونید به معنای واقعی کلمه دیگه بدنم نمی‌کشه:/ ...وااااقعا احساس سنگینی و ناتوانی وحشتناکی میکنم. شبا از پا درد نمیتونم بخوابم. این روزای آخر انگار هزارسال داره میگذره. همه میگن بخواب که بعدش با دوتا نمیتونی ؛ منم به همه میگم یه درصد فکر کنید بتونم بخوابم:/ خود پسرم و کاراش کافیه برای اینکه نتونم بخسبم. اینوسط دست از کارای خونه و بشور و بسابم نمیتونم بردارم و هرکی میگه کار نکن معتقدم میشه ایا؟ مثلا امروز توو فاصله ای که اومدم خونه صبحانه بخورم برم پینی بزنم؛ حالا شب قبلشم تا صبح برای پسرم توو اورژانس بخش اطفال بودیم و تا خود صبح نخوابیدم و خودمم جنازه؛ اما تا چایی دم بکشه تند تند ظرفارو چیدم ماشین ظرفشویی و مرغ و سوپ گذاشتم و آشپزخونه رو مرتب کردم و تمام تلاشم رو به کار میگیرم که خونه پاک و مطهر باقی بمونه و نترکه تا روز زایمان. و چون نمی‌دونم دقیق چه روزی میشه برای همون به همه هم اولتیماتوم دادم ریخت و پاش نکنن.

بخوام از دیگر اندراحوالاتم در این روزها بگم اینکه واقعا ماه آخر بارداری و این روزهای آخر خیلی سخته. سختیش در همه ابعاده:/ مثلا هر نیم ساعت یکبار باید بری دستشویی:/ شبا خواب نداری؛ پاهات درد میکنه؛ لگنت درد میکنه؛ نفست بالا نمیاد؛ گرمته؛ حوصله و حال هیچ کاری نداری ولی بدنتو به زور باید بکشی؛ دلت میخواد زودتر عین بادکنک بادتو خالی کنن راحت بشی؛ تا چند لقمه میخوری انگار تا زیر گلوت پر شده از غذا... راه رفتن برات سخته؛ نشستن سخته؛ دراز کشیدن سخته؛ نماز خواندن سخته؛ حتی به خودت رسیدنم سخته... خلاصه که سخته... 

و در نهایت من نمی‌دونم من باید برم بهشت خود خدا گفته بهشت زیر پای مادرانه!

سر پسرم اصلا به چهره فرزند فکر نمی‌کردم. حتی سوره هایی از قرآنم که می‌خوندم بیشتر در جهت صالح شدن بود نه زیبایی و چهره. الآنم فکر نمیکنم و واقعا سیرت و صالح بودن فرزند برام مهم تره ولی نمی‌دونم چرا خیلی دوست دارم دخترم شبیه خودم باشه... 

خلاصه اینکه اینروزا منتظر شازده خانوممم... از خدا میخوام عاقبت به خیری و خوشبختی بچه هامو ببینم و هیچوقت منو هیچ جوره با فرزندانم آزمایش نکنه...

راستی اصلا باورم نمیشه مامان دو طفلم!... من کی انقدر بزرگ شدم؟!

 

نمی‌دونم چرا یهویی یاد این موضوع افتادم اما گفتم شاید نوشتنش بد نباشه. بچه داری و تربیتش کلا خیلی مقوله ی سختیه. هزاران هزار ابعاد هم داره. اما یه چیزی که اینوسط سخت ترش می‌کنه به جرات میتونم بگم اطرافیانن. یعنی گاهی بقیه یه تنه حتی با یه کلمه یا یه خنده یجوری میرینن توو کل تربیت تو که اصلا نمیتونی دیگه روی اون بچه کار کنی.

بذارید چندتا مثال بزنم. مثلا فکر کنید بچه یه حرف بدی یاد گرفته. حالا از کی و کجا رو ولش کنیم. مادر داره ماه ها با هزاران شیوه ی مختلف روی بچه ش کار می‌کنه که بچه اون حرف رو تکرار نکنه ( که بهترین شیوه در سنین پایین توجه نکردن و خودتو به نشنیدن زدنه تا بچه فراموش کنه) حالا یهو بچه اونو توو جمع میگه. جمع معمولا دو دسته ست؛ یا همه شروع میکنن: زشته زشته! عهههه حرف بد؟ یا میزنن زیر خنده و بچه رو بیشتر تشویق میکنن که تکرار کنه. هردوش به یه اندازه میرینه توو کل تربیت! به بچه هی بگی زشته تکرارش میکنه؛ بخندی هم خوشش میاد باز تکرار می‌کنه. 

حالا یه چیزی که من به عنوان مادر این روزها به طرق مختلف درگیرش شدم اینه که بچم یه حرفی رو که فقط منظورش رو خودم میفهمم یا یه حرکتی رو منظورش رو خودم می‌دونم میگه یا انجام میده بعد اطرافیان یا زبونش رو‌ کامل نمیفهمن؛ یا علت کارشو نمی‌دونن و برداشت خودشونو دارن یا هم گوشاشون درست نمیشنوه بعد فکر میکنن اون داره حرف بد یا کار بدی می‌کنه هی به بچه میگن زشته زشته! در این شرایط واقعا دوست دارم کله خودمو بکنم. مثلا بچه من نمی‌دونم شبکه پویا چه کارتونی دیده( جم این کارتون هارو نشون نمی‌ده) که انگار تووش یه خروس قوی بوده که یه تخم جادویی داشته که با اون تخم جادوییش میرفته به جنگ! ... حالا پسر منم مدام میگه مامان خروس قوی رو دانلود کن و من اصلا نمی‌دونم کدوم کارتون رو میگه. ولی تحت تاثیر این کارتون مثلا مواقعی که داره با پدرش مشت بازی می‌کنه یا میخواد بگه من خیلی قوی ام و دستاشو مشت می‌کنه میگه من مشت آهنین دارم و با تخمم می‌جنگم! یا قدرت تخمی دارم! هی دارم حواسش رو پرت میکنم بگه تخم مرغی خب نمیگه! من می‌دونم اون منظورش کارتونه و خودمو به بی‌خیالی زدم تا خیلی کارتونه توو ذهنش پردازش نشه و فراموش کنه اصلا ماجرای این تخم جادویی رو:/ اما با شناختی که دقیقا از افراد دور و برمون دارم مطمئنم در اولین برخورد و شنیدن این واژه هی میخوان بگن حرف زشت نزن. حرف زشت نزن. بعد بچه بیشتر تکرار کنه که هیچ؛ اصلا آخه حرف زشتی هم منظورش نیست. بعد من هی باید توضیح بدم منظورش کارتونه. 

یا مثلا چندوقت پیش دیدم پسرم لباس کاموایی پوشیده خارش گرفته دستشو کرده توو لباسش تا لباسشو درست کنه؛ یهو از اونور مجلس می‌شنوم یکی داره هی بهش میگه زشته زشته دستتو درآر! بابا اجازه بدید ببینید بچه هدفش چیه آخه بعد هی با زشته زشته بیشتر کاری کنید به کارش ادامه بده. بعد جالبه منه مادر که بچمو میشناسم میام وسط میگم حتما لباسه داره اذیتش می‌کنه بعد پسرمو کشوندم جلوی خودم تا ازش بپرسم چه مشکلی براش پیش اومده تا کمکش کنم و دارم بهش میگم بدنت میخاره؟ لباست اذیتت میکنه؟ بذار من درست کنم. بعد جالبه باز طرف میگه نه لباسش نیست؛ میخواد دست بزنه مثلا به باسنش!... بابا تو میدونی یا منه مادر؟؟؟ بعدم اصلا هدفش اینه اجازه بده دو دقه هی نگو زشته تا حس کنجکاوی در بچه ای تقویت نشه تا مادر درستش کنه. 

بعد جالب اینجاست که در همه مواقع هم فکر میکنن مادر پدر یه حرف بد یا حرکت بد رو یاد بچه دادن یا توو خونه با هم این مدلی حرف میزنن بچه یاد گرفته! هیچکس این احتمال رو نمی‌ده بچه می‌تونه از هزاران جای دیگم حتی گذری یاد بگیره. و در اکثر مواقع که درباره بچه خودم خیلی صدق می‌کنه اینه که اصلا بچه حرف زشتی نمیزنه یا کار بدی نمیکنه ولی بقیه یا درست به زبونش مسلط نیستن و نمی‌فهمن و نمیشنون؛ یا برداشت های خودشون رو دارن. 

همه هم اینوسط کاسه داغ تر از آش. مثلا یکی از مواردی که خیلی توو کوچیکی پسرم منو اذیت میکرد؛ این بود که کوچولوتر که بود یهو مثلا یه بچه کوچیک تر از خودش رو می‌دیدی هل داده! جدای از اینکه منه مادر هزاران ترفند به کار می‌بردم تا این کارو نکنه؛ توو لحظه خودم میدوییدم اوضاع رو درست کنم؛ حتی از پدر مادر بچه عذرخواهی میکردم! بچه رو بغل میکردم دلجویی میکردم بعد توو خیلی از جمع ها مثل جمع خانواده همسرم یهو می‌دیدی شصت نفر آدم میریختن سر بچه که عههههه نکن! چرا زدی؟ برو اونور! بابا شماها اگر عمه یا عموی اون بچه ی هل داده شده هستید؛ عمه و عموی اینم هستید یاد بگیرید به عنوان فرد غریبه ی ماجرا سکوت پیشه کنید و سر یه بچه به خاطر بچه ی دیگری که هیچ کدومش مال شما نیست هوار نشید. 

خلاصه اینکه اطرافیان در زمینه های مختلفی روی مخ هستن و در زمینه بچه داری به شدددت... طوری که من باید زره آهنی بپوشم دومی هم که داره میاد دوباره خودمو آماده کنم برای نظرات همگانی! شیر خشک نده؛ پستونک نده؛ لباس کمه؛ لباسش زیاده؛ فلان مدل بغل نکن؛ فلان مدل زردیشو رفع کن؛ فلان کارو کن؛ فلان کارو نکن... سر پسرم که حرفای بقیه خیلی اذیتم میکرد و رنج می‌دیدم. اما این یکی اذیت نمیشم که هیچ بلکه در کمال خونسردی تصمیم دارم کاری که خودم می‌دونم برای بچم درست تره بدون هیچ ترس و واهمه ای جلوی نظر دهندگان انجام بدم. مثلا مادرشوهر من با شیر خشک مخالفه!... چرا؟ چون یکی از اقوامشون روزی روزگاری به بچش شیر نمی‌داده که اندامش شل نشه و حالا هر مادری شیر نده هدفش اینه!!!! اصلا هم موضوع این نمیتونه باشه که مثلا مادر شیرش کمه/ شیرش چرب نیست/ بچه بخوره و سیر نمیشه/ مادر سزارین کرده و یه هفته اول شیر نداره/ بچه زردی داره و دکتر گفته ببندینش به شیر مادر و شیر خشک/ و خلاصه مادر نمیتونه که شیر خشک نده. و با همین نگاه کاری میکرد من سر پسرم از ترس میرفتم اتاق پشت ساک بچه تند تند و یواشکی شیر خشک درست میکردم میدادم به بچم بعد با چه احساس گناهی که اصلا انگار گناه کبیره داشتم انجام میدادم!!! . اما الان نه تنها به اون موقع خودم میگم عجب خلی بودم. بلکه الان برای جلوگیری از زردی احتمالی و چون می‌دونم مادر سزارینی اولش شیر نداره شیشه و شیر خشک خریدم با خودم ببرم بیمارستان از همون بدو تولد بدم به بچه و ککمم نگزه از این صحبت ها!

خلاصه که تربیت بچه ی دیگران رو به ننه و باباش بسپارید و شما چاییتون رو‌ بخورید؛ با تشکر! 

قرص های ماشین ظرفشویی رو از اولی که اومدیم این خونه گذاشته بودم یکی از کابینت های بالا. الان تقریبا یک ماهی میشه که گذاشتمشون کابینت پایین و جا به جا کردم. اما دقیقا هربار که میخوام قرص بردارم ناخودآگاه دستم اول دراز میشه سمت کابینت بالا بعد درجا یادم میفته جاشو تغییر دادم... الآنم که دوباره همین اتفاق افتاد داشتم به این فکر میکردم که ذهن و مقوله ی عادت چقدر چیز عجیبیه. ذهن ما تقریبا به همه چیز عادت می‌کنه و تغییر این عادت اگرچه شدنیه ولی گاهی زمان بر؛ اگرچه به خودت میای میبینی زودتر از آنچه که فکر میکردی به چیزهای جدید عادت کردی دوباره...به این فکر میکردم گاهی ماها توقعاتمون از خودمون زیاده؛ یه تغییری توو خودمون یا سبک زندگیمون میدیم اما طاقت نداریم زمان بدیم تا به این تغییر عادت کنیم و فکر میکنیم چقدر سخته؛ درحالی که یادمون نیست ماها قبلاً هم توو زندگی به ناچار و غیرناچار از خیلی چیزها کندیم و به چیزهای دیگری عادت کردیم. یادمون رفت ماها به همه چیز بالاخره عادت می‌کنیم و میگذره...

هرجارو باز می‌کنی دارن یه دسر یا یه دیزاین یا یه غذا برای شب یلدا آموزش میدن. همه‌چیزم سبز و قرمز... مگه این یلدا چیه اصلا که همه چیزشو توو این سالها ختم به خوردن کردن؟!... نکه‌ چیزی نباشه؛ نکه دوست داشتنی نباشه؛ نکه یه رسم قشنگ نباشه؛ نکه برای ماها پر از خاطرات خونه مادربزرگامون نباشه؛ چرا همه اینا هست؛ اما چرا حواسمون نیست یلدا بیشتر از اینکه خوردنی بخواد؛ حال دل خوب میخواد...حال خوش میخواد... یه دل شاد میخواد... چندتامون داریم؟!

 

نکه فکر کنید در حال حاضر هیچ دغدغه ای ندارم که نشستم دارم به این موضوع فکر میکنم، نه، واقعا نه، حتی بخوام حقیقت رو بگم به قدری پر از دغدغه ام که دارم متلاشی میشم. ولی یه چیزی که الان دیدم باعث شد بخوام بیام یه جمله وزین! بگم و برم. من اصلا با عمل های زیبایی یا کارای زیبایی مخالف نیستم؛ حتی معتقدم بعضیا به شدت هم بهش نیاز دارن. حتی شاید در بعضی سنین واجبم بدونم. اما چیزی رو که نمیتونم بفهمم اینه که مثلا یه زن جوان بی نقص یا حتی با نقص اما با چهره ی طبیعیه زیبا و معمولی وقتی میخواد کارای زیبایی روی صورتش انجام بده حالا تزریق فیلر و هرچی! واقعا کمترین کاری که میتونه بکنه اینه که حداقل از چهارتا دکتر تحقیق کنه یا اصلا چهره ی خودش رو تصور کنه بعد از عمل! یا حتی یه فتوشاپ برای خودش انجام بده ببینه بهش میاد یا نه، اصلا از دوتا متخصص بپرسه ببینه کاری که میخواد انجام بده به سایر اجزای صورتش میاد یا نه بعد انجام بده؛ چون واقعا دارم خیلی هارو میبینم که کارایی روی صورتشون بی دلیل انجام میدن که اصلا بهشون نمیاد و به شدت نازیباتر شدن. مثلا همین تزریق فیلر لب؛ اونم اندازه داره خب؛ هرچی با توجه به صورتش و مدلش و هزارتا چیز دیگه باید یه اندازه مشخص تزریق کنه؛ واقعا بعضیا چرا فکر میکنن الان چون همه دارن این کارارو میکنن اونام باید بکنن؟ چرا باور ندارن چهره ی خودشون گاها زیباتره و این اصلا یه شعار نیست. بابا بعضی ها خودشون قشنگ ترن چرا خودشونو عن می‌کنن اخه؟! بعد سوالم اینه چرا فکر میکنن خیلی زیبا شدن و دوباره و دوباره تکرارش میکنن؟؟ یعنی یکی نیست بهشون بگه خودت قشنگ تر بودی؟! 

خدایی هرچی مد میشه  و بقیه میکنن قشنگ و لازم نیست. چرا من نمیتونم اینو به مردم بفهمونم؟:/

از صبح دلم درد میکرد... خلاصه صبح رو شب کردم، از ظهرم که ناهار خوردم دیگه چیزی میل نداشتم به خوردن، شامم نخوردم... تا حدود دو ساعت پیش که دیدم گشنمه مقادیری نون و پنیر و خیار خوردم. حالا دو ساعته که معدم داره میجوشه و دارم پیج های آشپزی رو نگاه میکنم... هرچی بیشتر نگاه میکنم جوشش و سوزش معدمم بیشتر میشه، از طرفی هیچ کدومم دلم نمی‌خواد بخورم، و واقعا نمی‌دونم چرا نگاه میکنم الان! از طرفی به شدت خوابم میاد چون دیشب از ساعت دو شب که به خاطر دل درد بیدار شدم تا الان نخوابیدم. ولی اینکه چرا نمیخوابمم خودش جای تامل داره‌. و تو چه میدانی جوشیدن معده چیست؟! ... کلا کلافم... میفهمید؟ کلافم... 

این حال منو هیچکی نمی‌فهمه جز یه زن بارداره کلافه! 

اوایل ازدواجمون یه خونه پنجاه متری همسرم داشت که داده بودیم اجاره.. البته شریکی بود... من داخلش رو‌ ندیده بودم ولی گویا بد مدل بود و صرفا جهت پس انداز و اینا همون موقع خریده بود. کار به دوران مجردیش ندارم ولی توو دوران متاهلی ما همیشه به اون نصف پول اجاره نیاز داشتیم و لنگش بودیم هر ماه.  به خاطر همین خوش نقشه نبودنشم خیلی زیر قیمت به مستاجر داده بود. تقریبا اگر دروغ نگم باید بگم هیچ ماهی نبود که این مستاجر خودش سر وقت مقرر پولش رو بریزه. تا اونجایی که من خاطرم هست همیشه بعد پنج شیش روز تاخیر باید خود همسرم زنگ میزد تا بریزه. حالا کار ندارم به این سالایی که نشست. گذشت و ما تصمیم گرفتیم اون خونه رو بفروشیم و یه چیز دیگه بخریم. بماند که سر سالش بود و از چندین ماه جلوترم بهش گفته شد که قراره بفروشیم. من هرچی به همسرم می‌گفتم بسپاره به بنگاه ها می‌گفت بذار سر سال بشه. خلاصه سر سالم شد و انگار نه انگار. فکر میکرد الکی میگیم!... یکی دو ماه هم همینجوری همسرم براش صبر کرد تا تخلیه کنه بعد بذاره برای فروش. منم دیگه یه شب گفتم بابا طرف ککشم نمیگزه خب تو کار خودتو بکن. ما هی صبر کنیم و اونم بلند نشه و پولمون بی ارزش بشه و نتونیم دیگه چیزی بخریم؟ خلاصه تازه بعد یکی دوماه که از وقت اتمام قراردادش گذشته بود و ایشون عین خیالش نبود و فقط الکی می‌گفت که دنبال خونه ست؛ ما تازه به یکی دوتا بنگاه سپردیم. ایشون در کمال رو فرموده بود فقط سر ساعت فلان مستاجر بیاد خونه رو ببینه چون بچه مدرسه ای دارم. من علیرغم اینکه اونروزا خیلی حرص می‌خوردم از دستش اما بازم همسرم به خاطر شرایط بچه ش و اذیت نشدن خانوادش به من می‌گفت اون درست میگه و حق داره! گرچه حقی هم نداشت چون موعد مقررش تموم شده بود. حالا باز کار ندارم. همون ساعتی هم که باز تعیین کرده بود؛ بنگاه ها بهمون زنگ میزدن که ما جلو دریم ولی کسی درو باز نمیکنه!! چقدر اینجوری مشتری پروند و اذیت کرد. جالبی ماجرا این بود هر از گاهی هم زنگ میزد و طلبکار بود که شرایطشو چرا درک نمی‌کنیم و نمیتونه خونه پیدا کنه و دنبال وامه و چرا ما تا به فلان بنگاهم سپردیم!! خلاصه این از این. 

من اصولا همه جا میبینم مستاجرا دارن از کرایه های گرون و انصاف نداشته ی صابخونه ها حرف میزنن. که آقا مال شما چندبرابر شده ولی پول مستاجر و حقوقش که چندبرابر نشده چرا صابخونه ها رحم و مروت و انصاف ندارن؟ چرا درک ندارن؟ مگه انسان نیستن؟؟ مگه ما توو سال چقدر در میاریم؟ و خلاصه همه یا اکثریت معتقدن حق با مستاجرای بنده خداست.

ولی من چندتا حرف دارم. اول اینکه یه مالک سالها حتی گاها از بچگیش حمالی کرده؛ کار کرده؛ جون کنده؛ جمع کرده؛ نخورده؛ نپوشیده؛ قرض کرده؛ وام گرفته؛ زیر بار قرض ها و بدهی هاش پاره شده تا صاف کرده؛ حداقل چیزی که توو زندگی خود ما صادق بوده؛ بعدش یه مالی خریده برای تضمین آینده ش. چرا باید اونو مفت بده به بقیه؟ چرا همه فکر میکنن صابخونه به پولش نیاز نداره؟؟ آدما روی ورودی های پولشون حساب باز میکنن. حالا میخواد مالک؛ پول اجاره ش رو بگیره غذای سگش رو تامین کنه یا خرج خونه ش تامین بشه یا خودشم بده بدهی یا هرچی. دارا بودن و نبودنش چه ربطی باید به این داشته باشه که از پولش بگذره؟؟ ببینید من حرفم اینه که کلا دلیلی نداره اون از حقش و پولش بگذره. این مسأله غیر انسانی هم نیست واقعا ولی حالا اینوسط اگر کسی پیدا بشه بخواد با مستاجرش راه بیاد اون دیگه خیلی لطف کرده. وگرنه طرف حقشه بگیره حالا یا شرایط و دلش رو داره و از حق خودش کمتر میگیره یا نمی‌خواد و نمیتونه. چرا باید انگشت اتهام سمتش گرفته بشه؟ طرف روی پول ملکش اصلا برای هرکار بیخود یا باخودی حساب کرده؛ پولشه؛ مستاجرم شرایط رو پذیرفته. دیگه چرا همه باید توقع داشته باشن طرف از حقش بگذره؟ دوم اینکه چرا همه فکر میکنن مالکا روی پول نشستن و پولای اجاره که میگیرن رو نیاز ندارن؟؟ بابا بخدا اکثریتشون نیاز دارن. بله کرایه ها کمرشکنه؛ حقوقا ناچیزه؛ پول در نمیاد؛ درم میاد در برابر گرونی ها دخل و خرج جور در نمیاد ولی تقصیر اینا گردن مالکاست؟ واقعا اونا مقصرن که همه توقع دارن از حقشون بگذرن؟ یه مالکم سالها زحمت کشیده که بالاخره یه روزی نتیجه زحمتاشو ببینه. حالا اینوسط یکی شرایط بخشش از حقش رو داره یکی نداره این واقعا ربطی به انصاف و انسانیت نداره‌.

بعدم بعضا توقع دارید یه مالک چقدر زیر قیمت بده؟؟ مثلا دوازده میلیون رو بده یه میلیون؟ بابا هر منطقه ای یه عرفی داره دیگه. طرف نهایت از عرف منطقه یه ذره کمتر بتونه بده. با این وجود ما قبل از اینکه خونه ای که تووش نشستیم رو‌ بخریم؛ مالک خونه گفت یه مستاجر داره خونش که بچش مریضه و بهشم قول دادیم اگر خونه رو بفروشیم و اگر مالک جدید؛ مستاجر خواست باهاش حرف بزنیم که اینا همچنان بشینن. حالا شمام اگر خواستید خونه رو بدید اجاره لطفاً به اینا بدید ... که ما گفتیم نه خودمون میخوایم بشینیم و نمی‌تونیم بدیم اجاره. همون شب معامله اگر اشتباه نکنم یه خانمی زنگ زد به من که مستاجر همین خونه بود. شروع کرد به گفتن اینکه من نمیتونم بلند بشم و صابخونه منو بدبخت کرده و از این آقا هرچی بگم کم گفتم که منو چجوری بدبخت کرد و اینا... حالا مالک بدبخت چیکار کرده بود؟؟ خونه ای که قیمت اجاره ش اونموقع کمه کم بود بیست تومن رو به اینا حدود یک یا یک‌و نیم داده بود اجاره به خاطر شرایط مریض داریشون. بعدها هم همسرم با اون مالک یکسری کارهای دیگه بینشون پیش اومد و بیشتر شناخت پیدا کردیم دیدیم چقدر انسان شریفی بوده و چقدر بزرگوار و چقدر بی معرفتانه مستاجرش دربارش می‌گفت! مستاجره خونه ی بیست تومنی رو یه تومن اجاره می‌داد انتظار داشت مالک خونشم هیچوقت نفروشه یا بیست روز مونده به موعد اینو آلاخون والاخون نکنه! چیزای بینشون با خودشون و‌ خدا. ولی آخه زن حسابی همین که چندسال درواقع ازت هیچ اجاره ای نگرفته( اون مقدار ناچیز واقعا در برابر قیمت اصلی هیچ محسوب میشد) باید تازه تا آخر عمرت متشکر و قدردان باشی نه آنقدر طلبکار. به منم زنگ زده بود که من باید دنبال جا بگردم و شرایطم سخته و باهاش راه بیایم. ما خودمونم خونه قبلیمون رو فروخته بودیم و باید تخلیه میکردیم و حتی یک روزم نمی‌تونستیم از موعد قراداد کم و زیاد کنیم چون خودمون آلاخون والاخون می‌شدیم. من اونقدر توو شرایط استرسی بدی بودم اونروزا که خیلی رک گفتم ببخشید من اصلا توو شرایطی نیستم که بتونم به کس دیگه کمک کنم و من خودم باید خونمو تخلیه کنم و حتی به روزم نمیتونم دیرتر بیام خونه جدید و خلاصه ایشون با ناراحتی گوشیو قطع کرد. از صراحت خودم؛ خودمم ناراحت شدم ولی من واقعا توو شرایط کمک به کسی نبودم. ما تاریخ های سند خونه ای که فروخته بودیم با خونه ای که خریده بودیم رو به فاصله ی چندروز گذاشته بودیم و باید پول باقی مانده رو از قبلی می‌گرفتیم می‌دادیم جدیده و خونه رو هم تخلیه میکردیم چون اونی که ازمونم خونه خریده بود پول لازم بود و برای باقی پولش میخواست خونه ی قبلی مارو بده اجاره. برای همون اونم حتی یه روزم به ما نمی‌تونست بیشتر وقت بده بشینیم چون خودش لنگ پول برای باقی مانده ی پولش بود و میخواست مستاجر بیاره و روزی که ما اسباب کشیدیم دقیقا همون عصرش مستاجر داشت می‌آمد توو خونه.‌ از اونور اصلا من وقت میدادم طرف یه هفته هم بیشتر مینشست؛ خودمم یه هفته میرفتم یه وری؛ خب اسباب و اثاثیه م رو‌ چیکار میکردم؟ اونا رو توو کوچه نگه میداشتم؟. برای همون الان چندساله وقتی واقعا در شرایط کمک و دلسوزی نمیتونم باشم ترجیح میدم رک بگم. که من نمیتونم واقعا الان کمکی کنم. و اونروزم هیچ کمکی از دست من برنمیومد. آقا همین مستاجره خونه ی جدید درسته همون روز که ما اسباب آوردیم اونم تخلیه کرد. ولی فکر کنید اون تا پانزدهم ماه توو این خونه بود. و روز پانزدهمه اون ماه خونه رو به ما تحویل داد. موقع رفتن به ما گفت من پول شارژ این ماه رو‌ کلا دادم و تسویه کردم. قبضای دیگه رو هم همین طور!! موقعی که ما ساکن شدیم خب مدیریت گفت هیچ پولی بابت این ماه داده نشده و ما عملا پونزده روز اونم پرداخت کردیم و گفتیم ولش کن. دونه دونه قبض تلفن و برق و اینا اومد که مال اونا بود باز ما پرداخت کردیم و من خیلی دوست داشتم بهش زنگ بزنم بگم من پرداخت کردم ولی کار شما که گفتی پرداخت کردی درست نبوده! مثلا یادمه تلفنش اومده بود ۱۲۰ هزار اونموقع. من خودم تا حالا پول تلفنمون ۱۲۰ نیومده. خلاصه اونم همسرم گفت ولش کن و در راه رضای خدا بده بره شاید مال خودمون بوده حواسمون نیست و اینا. از ایناشم که بگذریم ایشون توو خونه ی مستأجری هیچ جای سالمی باقی نگذاشته بود. واقعا صابخونه ی خوبی داشت که اصلا حتی نیومد بالای سر خونش ولی مایی که بازسازی کردیم می‌دونیم هیچ جای سالم توو خونه نبود. به خاطر شرایط فرزندشان که تمام دیوار ها سوراخ و میله خورده بود که بتونه میله هارو بگیره راه بره. تمام جای دلرها و سوراخ ها روی دیوار مونده بود و حالا ما که کلا می‌خواستیم بازسازی کنیم و برامون فرقی نداشت چون تخریب میشد ولی اگر فردی نمی‌خواست کاری کنه باید کلی هزینه ی ترمیم میکرد.. البته این قسمت رو میگم حتما با صابخونش صحبت کرده بوده و بالاخره برای اجاره بعدی خود صابخونه باید درست میکرد که حالا کاری به این موضوع ندارم چون برای ما فرقی نمیکرد. اما خب جاهای دیگم همین... توالت فرنگی شکسته. اپن خونه پر از جای خط و خش حتی دل نسوزونده بودن روی تخته گوشت و مرغ خورد کنن‌. روی سنگ اپن. روی گاز حتی. شعله ی استارت زن گاز خراب. کابینت ها با اینکه مالک قبلی می‌گفت دوسال پیش گذاشته اما یجوری نگه داری شده بود که زیر همه رو در عرض دوسال پوسونده بودن و باد کرده بود. و کلی چیزای خراب دیگه که کلا جمله ی معروفمون این شده بود که توو این خونه یه چیز سالم وجود نداره!... میخوام بگم این مستاجرم که خونه ی بیست تومنی رو بهش داده بودن یه تومن تهش جای تشکر پشت صابخونه ش بد و بیراه می‌گفت و دلش برای مال همین صابخونه نسوخته بود و خونه رو مثل خونه خودش ندونسته بود. 

نمی‌گم همه مستاجرا اینن. نه من مستاجرم دیدم کابینتاش یه قطره آب می‌ریزه یه ربع دستمال می‌کشه و از منه صابخونه بهتر نگهداری می‌کنه خونه رو. حرفم اینه هستن مالکای خیلی مهربونم؛ هستن صابخونه های منصفم... ولی در کل صابخونه هم پولشو لازم داره و روی پول ننشسته. این تصور غلطیه که فکر کنیم صابخونه پولشو لازم نداره پس باید با مستاجر کنار بیاد. حالا اینوسط من خیلی دیدم که میگم؛ خیلی از مستاجرا این وسط از صابخونه ها شاهانه تر زندگی میکنن و توو سالایی که اینا جمع کردن و نگشتن و نپوشیدن و نخوردن؛ اونا همه چیزشون سر جاش بوده حالا به ماحصل که رسیده طرف انتظار داره ماحصل جمع کردنشم نبینه و نچشه! چون انسانی نیست؟! که چرا نیست خب؟!...

کل حرفم اینه از زاویه دید صابخونه ها هم نگاه کنید. اونی که بیست تومن رو یه تومن نمی‌ده حالا یا شرایطش رو نداره یا دلش نمی‌خواد از نظر من هیچ کدومشون رفتارشون غیر انسانی نیست. طرف روی پولاش حساب باز می‌کنه. و این ربطی به انصاف و انسان بودن نداره‌. اونی که این کارو می‌کنه بله خیلی دل بزرگی داره خیلی شریف و بزرگواره ولی یادمون باشه ایشون از حقش گذشته. و اونی که نمی‌خواد و نمیتونه هم حقشه! ظلمی در حق کسی مرتکب نشده. فقط از حقش نگذشته بعد اینکه باور کنیم صابخونه ها بی نیاز نیستن و اونا هم به پولاشون نیاز دارن و روی پول اجاره برای امرار معاششون حساب باز میکنن و خیلی وقتا نمیتونن که بگذرن. بله بعضیا الکی سر میبرن و خارج از عرف یه قیمتی میپرونن که الان فکر میکنم قانون اومده از یه درصدی بیشتر مجاز نیستن صابخونه ها بذارن روی پول اجاره که اگر قانونش واقعی باشه خیلی هم خوبه. بعد اینکه اون صابخونه بابت دارایی هاش مالیات میده خلاصه اینکه زاویه دوربین رو بچرخونید. 

مثلا توو همین کرونایی که به قانون اومد که صابخونه نمی‌تونست مستاجر رو بلند کنه ( یه همچین قانونایی بود) من از نزدیک شاهدم چقدر صابخونه ها رو بدبخت کردن. اصلا اولا دولت چرا باید برای مال یه نفر دیگه صاحب اختیار باشه؟ حالا شدی بیا ببین چقدر صابخونه هارو بدبخت کردی. مثلا من خودم از نزدیک یه مستأجری رو دیدم که با این که صابخونش می‌گفت خونشو میخواد ولی قشنگ از این قانون استفاده کرد و نشست یکسال دیگه و رضایت صابخونم کشک! یا آنقدر برای بلند کردن مستاجر صابخونه ها گرفتار شده بودن که نگو. فکر کن میخوای مستاجرت رو بلند کنی پسر خودت که تازه عروسیشه بیاد بشینه. مستاجر بلند نمیشه قانونم اومده! همینقدر مسخره بود اون سالها. 

خلاصه اینکه یک طرفه نگاه نکنیم. صابخونه ارث بابای مارو به ما بدهکار نیست! 

عصری پسرمو برده بودم پارک و روی نیمکت نشسته بودم. پسر من نه اینکه چون من مادرشم و قربون دست و پای بلورینش میرم؛ نه؛ بقیه هم میگن؛ در عین حال که خیلی شیطون و آتیش پاره ست ولی بینهایتم‌ مهربون و اجتماعیه. امروزم چندتا دختر توو پارک داشتن با وسایل بازی؛ بازی میکردن و اینم با ذوق مثلا وایمیستاد تا دختربچهه برسه از پله ها بالا و باهم سر بخورن؛ که یهو مثلا دختره در نهایت لوس بودن با اینکه از پسر من بزرگ تر بود و پسر منم کاریش نداشت و حرفی نمیزد؛ فقط وایستاده بود مثلا اونم برسه و نگاهش میکرد؛ میزد زیر گریه و رو به باباش که: بابا اه پس من کجا بازی کنم؟!... یا وقتی بچه ها قایم موشک بازی میکردن یه دختر تقریبا گمونم ده ساله اینا که پسرم با ذوق نگاهشون میکرد و می‌خندید هی بهش میگفت برو اونور؛ تو دوست ما نیستی!... پسر منم هاج و واج نگاهشون میکرد. 

راستش علیرغم اینکه دوست داشتم بچه ها آدم بزرگ بودن و تک‌تک موهای دخترارو میکندم! ولی راستش داشتم از دور به این فکر میکردم که پسرم باید کم‌کم با نامهربونی آدم ها رو به رو بشه. با اینکه همه مامان و باباش نیستن؛ با اینکه دنیا همیشه مهربون و بر وفق مراد نیست. می‌دونم این چیزا برای فهم و درک اون خیلی بزرگه ولی من عملا روی اون نیمکت ناتوان ترین بودم در برابر ناملایمتی های زندگی ای که پیش روشه. در عین حال دوست داشتم به همه بگم با پسر من مهربون باشید اون که هیچ بدی ای به شما نکرده اما نمی‌تونستم درواقع کاری کنم چون رنگ این دنیا همینه. اون خیلی زود خواهد فهمید که در برابر مهربونی همیشه مهربونی نمی‌بینه و این دنیا نامردی های خودشو داره...امروز فقط از دور نگاهشون میکردم ولی قطعا یه روز که بیشتر بفهمه براش میگم که خودش رو خیلی قوی کنه چون دنیا و آدم هاش بی رحمن؛ همیشه جواب خوبی؛ خوبی نیست! 

گشنمه رفتم قیمه داغ کردم و آوردم الان روی تختم دارم میخورم. تنهایی واسه خودم. پدر و پسر اونور توو سالن خوابن. راستش به دستپخت خودم از ده؛ واقعا ده میدم... خودشیفتگی به نظر میرسه ولی الان دارم واقعا از خوردن این قیمه با شوری که مامانم بهم دوتا دبه داده و دکتر سری پیش دعوام کرده و خوردنش رو ممنوع کرده ولی دارم میخورم لذت میبرم:/ راستش چندروزه احساس سنگینی و ناتوانی خیلی زیادی میکنم. توو بارداری اولم وقتی وارد ماه آخر بارداری شدم اینجوری بودم ولی الان از یک ماه جلوتر یعنی توو هشت ماهگی این حال رو دارم. کارای به ظاهر ساده واقعا برام سخت شده. مثلا نمیتونم کنار پسرم دراز بکشم تا خوابش ببره یا وقتی نصف شب صدام می‌کنه نمیتونم برم پیشش. همسرم می‌ره. چندروزم هست که همسرم پیشش می‌خوابه تا خوابش ببره بعدم همونجا خودشم خوابش می‌بره. راستش اصلا نفهمیدم کی هشت ماهه شدم. اونقدر زندگیم چیزای دیگه برای فکر کردن داشت این چند وقته که اصلا نفهمیدم دخترم کی آنقدر بزرگ شد. تقریبا میتونم بگم این روزا وقت هیچ کاری رو ندارم با وجود اینکه کارا و روزمره هام هموناست. تا وقتم میارم که معمولا با خوابیدن پسرم این وقت مهیا میشه خودم دارم از کمبود خواب رنج میبرم و دوست دارم بخوابم.

این مدت یه کم فیلم دیدم و یکی از اون فیلما پوست شیر بود. من معمولا فیلمارو توو زمان خودشون نمی‌بینم! ... سریال قشنگی بود. به نظرم نقش اول پلیس که شهاب حسینی بازی کرده بود و بابای ساحل که هادی حجازی فر بود بهترین بازیگرایی رو داشت که می‌تونست داشته باشه. یه نکته ای که من معمولا توو فیلما همیشه بهش دقت میکنم اینه که یه نقش چقدر شبیه واقعیته؟! مثلا به نظرم نقش مامان ساحل که پانته آ بهرام بازی میکرد اصلا واقعی نبود! چرا؟ چون فکر کنید پونزده ساله شوهر کردی! یا حالا بیشتر؛ یادم نیست دقیق توو فیلم مثلا چقدر بود. ایشون شوهر دوم شماست. پولداره؛ برات مزون لباس زده؛ تو اونجا خیاطی؛ مدیر مزونی؛ کار می‌کنی و خلاصه پونزده ساله یه زندگی لاکچری داری. بعد که با شوهرت میزنید به تیپ و تاپ هم و میری از اون زندگی بیرون؛ حتی صد هزار تومنم ته کیفت نیست باید بری گرمخونه طور! بخوابی. مضحکه!... چرا؟ چون یعنی شما توو طی پانزده سالی که مزون داشتی و کار کردی هیچ درآمدی نداشتی؟ اصلا بگیریم شوهرت هیچی بهت نداده توو این سالها. خودت که کار میکردی. میشه هیچی جمع نکرده باشی؟ ...کلا این نکته ایه که من معمولا توو فیلما میرم توو بحرش... اینوسط از نقش آفرینی رضا پروانه و اون منصور دیوونه هم نباید گذشت که بسی زیبا بازی کردن. کلا به نظرم یکی از نقاط قوت فیلم انتخاب بازیگرای مناسب بود. فیلمش رو خیلی دوست داشتم. درست برخلاف جنگل آسفالت که بعد پوست شیر شروع کردیم به دیدن. میتونم بگم دارم از تک تک بازیگرا و بازی هاشون حرص میخورم و حالم بهم میخوره. مثلا نمی‌فهمم نوید محمدزاده چرا اینجوری توو فیلم حرف میزنه و لحن صداشو عوض کرده؟! یا فرشته حسینی و برادرش توو فیلم چرا انقدر از همه طلبکارن و پرو ان؟ تا حالا بازی این دختره رو ندیده بودم. الان که دیدم راستش اصلا خوشم نیومد. حتی دارم خاله زنک طور فکر میکنم اینو نوید که زن و شوهر واقعی هستن چرا به هم نمیان اصلا؟ از اینا چندش تر بازیگر نقش امیره. وای اصلا نمیتونم بپذیرم یه پسر آنقدر بچه و ننر و بی جربزه. بعد از اون غیرواقعی تر نمیتونم اینم بپذیرم که چطوری توو فیلم همه دخترا شیفته و معشوق همچین شخصیت بچه ای هستن؟ خدایی توو واقعیت دخترا از این مدل پسرا حالشون بهم میخوره. البته کلا چندقسمت بیشتر ندیدم ولی همین مقدارم روی مخمه. 

اینارو ولش کنید. چرا همه چیز آنقدر گرون شده؟؟ واقعا مسخره و مضحک نیست؟ احساس میکردم این منم که یه چند وقته احساس میکنم همه چیز تاکید میکنم همه چیز گرون شده؛ ولی دیروز آمار و ارقام رو می‌دیدم متوجه شدم آبان امسال تورمش ۲۵ درصد بوده و کلا مردم فقیرتر از قبل شدن. جالبه برقارو هم گرون کردن. قبض برقاتون اومد نگرخید! مال همه نجومی رفته بالا. گوجه خریدم یه مشما؛ شد ۱۰۲ هزارتومان. تا حالا ۱۰۲ به گوجه نداده بودم. هیچی به اندازه این گوجه توهین آمیز تموم نشد برام:/ ...از اینم بگذریم. بذارید براتون از خوبی هام بگم که چقدر به کائنات هدیه کردم:/ مثلا دیروز توو تره بار منبع خوبی پراکنیم بود! چطور؟ چون که پسرم یه خیار برداشت پرت کرد زیر قفسه خیار له شد. من بعدش یه خیار از خیارایی که حساب کرده بودم درآوردم انداختم توو قسمت خیارا:|... یا پسرم با مشت چندتا کوبید به مشمای یه آقای پیرمردی؛ اونم چپ چپ نگاه میکرد؛ من عذرخواهی به عمل اوردم؛ یا یه گوجه از دستم افتاد زمین؛ نذاشتم له بشه برداشتم انداختم توو خریدای خودم که مدیون نشم. یا حتی چرخ یه خانومی سر راه بود و افتاد زمین. فکر کردم من بهش خوردم که بابت اونم عذرخواهی کردم. کلا خیلی خوب بودم!! :/

دیگه داره خوابم می‌بره بیشتر از این نمیتونم چرت و پرت بگم‌. شب خوش

 

میتونم به جرات بگم مادر بودن و شدن یکی از سخت ترین آزمایش های الهیه. فکر نکنید اونی که خدا بهش بچه نمی‌ده داره آزمایش میشه. نه به نظر من اونی که خدا بهش بچه داده بیشتر داره آزمایشش می‌کنه. و مادر بودن از اون آزمایشهای خیلی خیلی سخته... من از سختی های فیزیکیش حرف نمی‌زنم. مثلا همین حالا که دارم این پست رو می‌نویسم دارم از لگن درد میمیرم و مثل بارداری اولم شبا از پا درد خوابم نمیبره و مجبورم نشسته بخوابم. چون روی هیچ کدوم از دنده هام نمیتونم بخوابم از درد! چون رون پاهام درد میکنه؛ طاق بازم که خون رسانی به بچه رو مشکل می‌کنه و برای خانم باردار ممنوعه. اینا بخش های کوچیکه مادریه... بزرگترین و سخت ترین قسمت مادری دقیقا همونجاییه که تمام فکرت، ذکرت، دین و دنیات، غمت، دغدغه ت، و تمامت میشه بچت...حاضری بمیری ولی تمام خوبی ها، تمام خوشی ها، تمام خنده ها، تمام‌ شادی ها، تمام آسونی ها، تمام خیرها مال بچه ت باشه و درد درست همینجاست که وقتی مادری حتی داری برای بعد از مرگتم به بچت فکر می‌کنی که بی من چی میشه؟

نمی‌دونم خدا چرا ماها رو مادر کرد... این مادر بودن خیلی سخته...اونقدر که الان میفهمم چرا مادربزرگم همیشه می‌گفت آدم سنگ بشه ولی مادر نشه. فکر بچه، غم بچه یه مادرو از پا در میاره... شاید یه روزی خود خدا به همه گفت که سخت ترین آزمایشش همین بود که یه زن رو مادر کرد! 

این پست رو برای اونایی می‌نویسم که در حسرت داشتن چیزی هستن که الان ندارن! یا اونایی که تمام هم و غمشون شده نداشته ای توو زندگیشون... کاری ندارم چقدر دارید برای به دست آوردن و رسیدن به آرزوتون تلاش میکنید یا حتی به ریسمون خدا چنگ زدید و دعا میکنید؛ اما دوست دارم بگم بابتش غصه نخورید. اجازه بدید خدا خودش یه چیزی رو بهتون بده و اگر نمی‌ده بابتش دنیا رو تموم شده ندونید. زندگی خیلی روی لبه ی تیغه ... اینو کسانی میفهمن که دیروزشون با امروزشون یه شکل نبوده؛ یه روزه از خواب بیدار شدن و زندگیشون رو کن فیکون شده دیدن. زندگی یجورایی براتون یا بهتره بگم برامون ورق های رو نکرده ی زیادی داره؛ دقیقا همین حالا که توو دلت یه خواسته و آرزوی بزرگه و حتی ممکنه همین حالا هم بهش رسیده باشی؛ اما ممکنه زندگی یجوری مبخکوبت کنه که اصلا همون آرزوت رو فراموش کنی یا حتی بگی کاش نداشتم. حرفم اینه این دنیا غصه های زیادی توو آستین داره براتون که هنوز رو نکرده؛ بذارید به وقتش بابت غصه های واقعی غصه بخورید نه چیزایی که بنا به مصلحت خدا نیست و نمیشه و نمی‌رسید... این زندگی اونقدر قراره براتون ورق های جدید رو کنه که یه روزی به خودتون میگید کاش برمیگشتم عقب و بابت چیزایی که فکر میکردم بزرگن و غم اما غصه نمی‌خوردم. چون درواقع اونا غمی نبودن!... مثلا اونی که بچه دار نمیشه کاش میدونست شاید قشنگ ترین روزای زندگیش توو همین سالهاست و یه روزی برسه و زندگیش یجوری برگرده که بگه کاش اصلا از خدا بچه نمی‌خواستم... مثلا اونی که توو حسرت یه خونه ی بزرگه یا نجات از مستأجری کاش میدونست شاید قشنگ ترین روزای زندگیش توو همین خونه ی مستاجریه و فردا که صابخونه شد شاید زندگیش دیگه این مدلی نبود... مثال زیاده... حرفم اینه ما نمی‌دونیم روزای قشنگمون در راهه یا روزای قشنگمون همین حالاست که داره میگذره و ما فکر میکنیم قشنگ نیست! توو همین لحظه زندگی کنیم و بابت آینده ی نیومده غصه نخوریم چون آینده خودش به خودیه خود غصه های زیادی برامون توو چنته داره... خلاصه اینکه یه زره آهنی به تن کنید؛ این زندگی روزای سخت تر از اینم داره؛ این زندگی یجورایی مجهوله...

یکی از چیزایی که ازش متنفرم اینه که توو مطب های دکترهای مختلف؛ خیلی ها مدلشون اینطوریه که دایم دارن به منشی گوشزد میکنن که من حاملم منو زودتر بفرست/ من بچه م خونه ست/ بچم قراره از مدرسه بیاد/ من حالم بده/ من پیرم/ من نمیتونم بشینم/ من .... بابا همه همینیم خب! بی درد و مرض دور هم جمع نشدیم که. خب من الان خودم نشستم برای سونوگرافی. مثانه م آنقدر آب خوردم اصلا دیگه نمیتونم بشینم...نوبتم یکربع به نه بوده؛ یکی که نوبتش نه و نیم بوده و گویا مادر پیرشون رو آوردن دایم از لحظه ای که اومدن گفتن اینو زودتر بفرست توو. حالا درست الان که نوبت منه بعد از دو ساعت معطلی همون خانم پیر رو فرستادن داخل . من نه از منشی ها ناراحتم نه دکتر. دقیقا از این مدل مریضا ناراحتم. الآنم بلند بلند خطاب به منشی اعتراضمو گفتم که کار ایشون درست نیست که نوبت بقیه رو میگیرن. هممون که اینجاییم حالمون بده خب. همراه بیمار جیکم نزد چون منتظر بودم آقاهه که از اول که اومده بود اصرار داشت مریضشو زودتر بفرستن توو؛ الان جیک بزنه بشورم پهن کنم:/ اه بابا خب دست بردارید از این مدل بودن؛ من خودم همیشه ساعت ها معطلی توو مطب ها رو به جون میخرم غرم نمیزنم؛ بهانه بچه و غذای روشن و شوهره توو ماشین و حال بدمم نمیکنم. ولی بدم میاد در شرایطی که همه حالشون بده یکی بچه زرنگ بازی در میاره. بابا من حالم بده بفهمید خانوم و آقای بزرگواری که جلوی من مادرتون رو‌ فرستادید رفت توو! 

اومدم آزمایش قند بدم اونم دو مرحله ای. اولیش ناشتا بوده؛ دومیش رو گفته برو صبحانه بخور و برو خونه و دو ساعت دیگه بیا. واقعا دکترا الان خیلی راحتنا:/ همه چیز رو میفرستن آزمایش و دیگه ازمایشم که هست و نیستت رو مشخص میکنه. بعد من به جاش رفتم توو این مابین خرید و با خودم گفتم برم تره بار خرید کنم دیگه خونه نرم؛ حالا علاوه بر اینکه دارم توو این گرما و به واسطه ی گشتنام از سردرد میمیرم و نمی‌ذارن آب هم بخورم؛ بلکه حالت تهوع هم بهم دست داده بعد از اونور انقدرم خرید کردم که نمیتونم اصلا تا خونه ببرم و موندم چیکار کنم:/ ... دیگه خسته شدم اومدم نشستم توو آزمایشگاه و قبل حضورم اعلام کردم منو دعوام نکنیدا می‌دونم یکساعت هنوز مونده ولی دیگه نمیتونم توو گرما بمونم:/

بله هنوز یکساعت مونده تازه:/ تنها نکته ی مثبت این قضیه اینه که با پسرم داشتم میامدم؛ سر راه راننده اسنپ از کوچه ی مادرم رد شد؛ من گفتم یدقه وایستید برم پسرمو بذارم بالا و بیام و خب همین که ایشون همراهم نیست خودش نکته ی مثبتیه چرا که الان باید هم غرهای اون بزرگوار رو تحمل می‌کردم هم دستوراتشون رو مبنی بر اینکه آبمیوه میخوام، بستنی میخوام رو اجرایی میکردم و همچنان توو مغازه ها بودم. 

بعد نکته ای که الان توجهم رو جلب کرده اینه که دخترا چرا همه یه شکل شدن؟ الان اینجا توو پذیرش سه تا دخترن همه یجور:/

توو جاده ایم و سرم داره میترکه... قبل راه افتادن اومدم قهوه درست کنم بخورم دیدم نداریم، استامینوفنم نداشتیم خداروشکر. حالا با این سر درد سر یه چیز به غایت یخمکی هم دعوامون شده الان حرف نمیزنیم:دی بعد بنده معتقد بودم وسط دعوا که من برای تو دارم فداکاری میکنم باهات میام؛ ایشونم معتقد بود آخه اگه من تنهام بیام که خشتک مارو... بله:/...خلاصه گفتم ناراحتی حرف نزنم اصلا:/ فرمودن میتونی؟ منم الان رفتم توو فاز قهر ولی نمی‌دونم چرا خندم گرفته :/ راستش در سن ۳۴ سالگی به این نتیجه رسیدم که اصلا دیگه حوصله کشمکش سر هیچی با هیچکی ندارم. اگر الان تا همین پارسال بود زهی خیال باطل تا مقصد مخش رو تیلیت میکردم:دی ولی الان حیف که حال و حوصله ی بحث و بچه بازی ندارم. ترجیح میدم تا مقصد از صدای دلنشینم فیض نبره کلاج ترمز بگیره فقط پوره بشه:دی... البته من خودم پوره ترم الان جون بچه توو بغلم خوابه و دست چپم کلا بی حس شده؛ سرمم که داره به لقا الله میپیونده:/...

نتیجه گیری اخلاقی: بله فرزندانم جاده همیشه اینگونه نیست که یکی پرتقال پوست بکنه و بچپونه توو دهن یار و از اونور یه آهنگ عاشقانه بذارن و تا مقصد با هم زمزمه کنن و اون یکی دست لاک زده ی اون یکی رو بگیره باهاش دنده عوض کنه:دی خیر عزیزانم خیر؛ خیلی وقتام به یخمکی ترین حالت ممکن میگذره؛ حتی همین حالا وایمیستن توو مجتمع خدمات رفاهی ها چایی میریزن میگن بیا بخور؛ شما میزنی توو برق میگی نمی‌خورم:/ بعد باقی سفر:دی

واقعا نمیتونم درک کنم توی این بازار رقابتی چجوری بعضی کاسبی ها همچنان بر قیمت بیشتر خودشون پافشاری میکنن و مشتری هم ندارن!... الان دقیقا چهل دقیقه ست که منتظر اسنپم و خب داستان از این قرار بود که توو خونه برای جایی که میخواستم برم اسنپ گرفتم؛ درجا هم یکی قبول کرد و زد دو دقه دیگه میاد. بعد تا من در اینارو قفل کنم و کفشهای پسرم رو بپوشم و بریم از آسانسور پایین زد که راننده رسیده. حالا منم بدو بدو رفتم توو کوچه میبینم کسی نیست. بهش زنگ زدم میگه من فلان جام( یه منطقه ی دیگه کلا) گوشیم توو آفتاب مونده هنگ کرده اصلا نمیتونم کار کنم شما لغو سفر بزن. خلاصه من لغو کردم و دوباره اسنپ گرفتم. حالا تمام این مدتم توو پارکینگ وایستادم. تپسی رو نصب کردم اونم همین طور. نزدیک خونمون یه تاکسی هست که رفتم اونجا پرسون پرسون؛ میگم تا فلان جا چقدر میگیرید؟ میگه ۲۰۰... میگم اسنپ ۱۲۸ هست که... اسنپ اولی که گرفته بودم ۱۲۸ بود. میگه ما فرق داریم!... دلم میخواست برم بالا منبر براش و بگم خب توو این بازار رقابتی که مردم پشگلم بخوان بخرن از صدجا اول قیمت میگیرن؛ بعد توو این شرایط که اسنپ کار و کاسپی همه شماهارو تخته کرده؛ واقعا چگونه و چطور همچنان بر ره خودتی؟! ولیکن عجله داشتم و گذاشتم در جهل خویش بماند و برگشتم پارکینگ و ۴۰ دقیقه منتظر اسنپ و تپسی موندم و در نهایت تپسی امد؛ با ۱۶۶ تومن آمد:/

یه جاهایی هم هست یا باید عین طرف باشی یا باید فداکاری و گذشت کنی تا همه چیز درست بشه. حالا بعضی ها همیشه راه دوم رو انتخاب میکنن؛ ولی امان از وقتی که دیگه خسته بشن و بگن چرا فقط من؟ اصلا چرا باید تلاش یه طرفه کنم؟ چرا نباید منم عین طرف مقابلم گه باشم؟!...

خیلی از این آدمایی که می‌بینید الان گهن توو نگاه بیرونی؛ اینا از اول که این نبودن؛ اینا یه جایی از خوب بودن و گه بودن بقیه خسته شدن و تصمیم گرفتن بشن همرنگ جماعت!