بیست و دوم فوریه

گر بوی تو را باد به منزل برساند
جانم برهاند...

 

این عکس نه هنریه، نه دیزاین شده ست و نه هیچی دیگه، چرا که خونه ی بچه دار جایی برای دیزاین نمیذاره، حتی نمیدونید من این عکس رو با چه مشقتی و رو هوا سریع فقط گرفتم و نشد حتی سر صبر بذارم روی میزی چیزی عکس بگیرم چون که در عرض نیم ثانیه کوچک خونمون خودش رو میرسونه و بعدم دستان مبارک توی برنج و قیمه میره و باقی غذاها رو هم باید از روی فرش و زمین جمع آوری کنیم . تازه اگر این عکس رو کات نمیکردم شیر خشک اونورش و پاهای من اینورشو خلاصه یه وضعی بود ندیدنی!... حالا چرا اصلا این عکس رو الان اپلود کردم؟!... میدونم که همتون قیمه بلدید. ولی اومدم یه چیزی یادتون بدم. من قیمه رو با دستورای مختلفی میپزم، یعنی چندتا دستور مختلف بلدم که هربار بسته به حال و حوصلم یه مدل میپزم. 

آمااااا یه مدلی هست که در اصل دستورش متعلق به شف ساناز مینایی هست. من چندسال قبل خیلی آشپزی های این اشپز بین المللی ملقب به ساناز سانیا رو دنبال میکردم و خب اینطورم نبود که مثلا ایشون بیاد شروع کنه به پخت قیمه و تمام نکاتش رو بگه. معمولا ایشون نکات آشپزی رو لا به لای حرف هاش و آشپزی هاش اشاره ای میکنه. منم نکات مثلا مربوط به قیمه رو از لا به لای حرفای ایشون توو جاهای مختلف به خاطر سپردم و به جرات میگم هر نکته ای برای هر غذایی از ایشون یاد گرفتم اون غذا مزه ش فوق العاده شد. 

حالا یه بار اگر حال و حوصله داشتید قیمه رو با نکات این شف بپزید فقط ببینید چی تحویل میگیرید و چجوری با رعایت چندتا نکته ساده مزه ی قیمه تون متفاوت از تمام قیمه های روتین و تکراری ای میشه که توو تمام خونه ها هست. طوری که مزه ش توو یاد و خاطره ی تمام اونایی که ازش خوردن باقی خواهد موند. حالا بریم سر اصل مطلب: گوشت گوسفند رو حداقل از سه ساعت قبل با برگ بو و رزماری و روغن زیتون و فلفل سیاه مزه دار کنید بذارید کنار. پیاز داغ کنید، گوشت مزه دار شده و لپه ی خیس شده رو اضافه کنید، دو تا عصاره ی گوشت با آب مخلوط کنید و بریزید توو خورش یا استاک گوشت. بذارید دوساعت بپزه، بعد لیمو عمانی های سوراخ شده و خیسونده شده و کمی زعفران اضافه کنید. از اونور توو روغن رب رو به اندازه ی یکی دوقاشق تفت بدید با زردچوبه بعد اضافه کنید. وقتی گوشت پخت نمک بریزید. و دست آخر موقعی که خواستید خاموش کنید خیلی کم زنجبیل رنده کنید با خیلی کم پودر گل محمدی و بریزید روی خورش و بعدم خاموش.

+ حتی اگر اون مراحل مزه دار کردن گوشت رو فرصت نکردید انجام بدید باز بقیه ش رو به این شیوه انجام بدید همچنان مزه ش عالی میشه.

+ من زردچوبه و کاری هم همون اول کار میریزم.

+ من معمولا زنجبیل تازه ندارم برای همون پودر زنجبیل میریزم.

+ ادویه ها کلا توو غذا نباید اونقدری ریخته بشه که طعم غذا رو عوض کنه برای همون از زنجبیل و پودر گل نوک قاشق چ خ بریزید درواقع. 

کلاس پنجم که بودم توو کتابخونه ی مدرسمون یه کتابی بود به نام " ستاره ای بنام غول" البته من چیزی که توو ذهنم مونده بود " رضا غول" بود و فکر میکردم اسم کتابم رضا غوله. یادمه که خیلی بچه ها اون کتاب رو میبردن برای خوندن، یعنی طوری که هروقت میرفتی بگیری یکی برده بود، جلدشم اونوقتا قرمز بود. یادم نیست چجوری بود قوانین کتابخونمون ولی هرچی که بود توو یه بازه هایی نمیتونستی کتاب بگیری، حالا یا از یه تعدادی بیشتر بهمون نمیدادن یا مهلت معینی داشت بردن هر کتاب، یادم نیست، ولی فقط اینو یادمه که وقتی رضا غول رو نمیتونستم از کتابخونه بگیرم کتابش رو میبردم توی قفسه های نامربوط مثلا قفسه ی کتاب های جغرافیایی، اونجا قایم میکردم لای کتاب های دیگه تا هفته ی بعد کسی نیاد برداره و خودم بیام بگیرمش.. زمان ما هم سیستم کتابخونه ها کامپیوتری نبود، همه چیز دستی بود!... به یاد ندارم این کتاب رو بالاخره توو اون دوران بچگی تمومش کردم یا نه، ولی عاشقش بودم، و توو تمام این سالها هم پسِ ذهنم همیشه یه خاطره ی مبهمی از اون کتاب بود، البته که هیچی از کتاب یادم نمونده بود جز اینکه چقدر اونروزا دوستش داشتم و جز یسری واژه مثل رضا غول.

یه روز که نمیدونم اصلا چه روزی بود، واران توو وبلاگش پرسیده بود تولدتون بشه دوست دارید کادو چی بگیرید؟ منم با اینکه یادم نیست چیا گفتم ولی گمونم اسم این کتاب رو برده بودم. امسال وقتی این کتاب رو بهم هدیه داد اصلا ذوقم رو حسم رو نمیتونم براتون توصیف کنم. اینکه میدیدم یه نفر میدونه که من با چی خوشحال میشم ، بعد یه عمر زندگی پشت هدیه ای که دریافت کردی یه توجه بوده یه مهم بودن برای کس دیگه ای خیلی باارزشه. جدای از این حس، من پرت شدم به بچگی، به دنیای شیرین اون روزام.

خونه ی من پر کتابه، من عاشق خوندنم، ولی هرکتابی که دستم میگیرم حالم موقع خوندنش فرق میکنه، من این کتاب رو با عشق دستم گرفتم تا دوباره بعد سالها بخونم. کتاب گرچه رمان نوجوان هاست و مال سال ۵۷ ولی من توو این مدت که هروقت توو روز اندکی وقتم ازاد میشد و میتونستم چند ورقی ازش بخونم انگار دوباره بچه میشدم و پرت میشدم به اون دنیای شیرینم. توو تمام این سالها هیچی از رضا غول یادم نمونده بود اما همیشه دوسش داشتم، از اون شخصیت های داستان هایی که هیچوقت از یادت نمیره. امروز رضا غول تموم شد و من آخرین صفحه ی داستانِ این شخصیت دوست داشتنی رو بستم. نمیدونید حالا که کتابم روی پاهامه چقدر با خوندن این کتاب تمام حس های خوب دنیا انگار الان با منه. ممنونم ازت رفیق که بعد یه عمر تو تونستی این حس رو بهم بدی که علاقه مندی های من برای یکی مهمه، ممنونم ازت که منو بردی به دنیای شیرین بچگیم. امروز داستان رضا غول دوست داشتنیم تموم شد، کتابش رفت کنار بقیه ی کتاب های خونده اما حال خوبِ پشت این کتاب همیشه با منه. 

 

بچه که بودم مامانم همیشه یه شکلات صبحانه ای درست میکرد که ته مزه ی فندق و یه تلخیِ ملسِ خیلی خاصی میداد که خیلی دوست داشتم؛ امروز از صبح که از خواب بیدار شده بودم یعنی تا سر حد مرگ دلم از اون شکلات صبحانه های مامانم میخواست. کلا من هرچی که توو زندگیم درست میکنم در طول شبانه روز، چیزاییه که هوس کردم، یعنی کلا من هوسی آشپزی میکنم، مثلا اینطور نیست که برم سر یخچال ببینم چی داریم اونو بپزم، نه، فکر میکنم چیزی که اونروز دلم میخواد و هوس کردم رو میپزم، دیگه خیلی وقتام که چیزی هوس نمیکنم از همسرم میپرسم چی بپزم که اونم معمولا پیشنهادی نمیده جز یسری چیزای محدود که معمولا اولیش برای اینکه من به زحمت نیفتم اینه که میگه املت! خلاصه به این روند خیلی نمیشه ادامه داد چون توو خونمون یه امپراطور داریم که خیلی دور نیست اونروزی که ایشون بگه چی بپزیم!... خلاصه امروز تمام سلول های بدنم یه چیز شکلاتی میخواست و عجیب یاد شکلات صبحانه ی مامانم افتاده بودم، بعد اینکه من یه کِرم دیگه درونم دارم اونم اینه که من حتما باید توو اشپزی به اون مزه ای که ته ذهنمه برسم، یعنی اگر یه چیزم بپزم نشه اون مزه ای که میخوام و توو ذهنمه اونقدر در دفعات بعدی بالا پایین میکنم و آشپزخونه رو به خاک و خون میکشم تا برسم به مزه ای که میخوام. فرقی هم نمیکنه مثلا پختِ قورمه سبزی باشه یا یه شیرینی. خلاصه باید اون مزه ای که میخوام ازش دربیاد وگرنه حتی اگر خوشمزه هم باشه باب پسندم نیست. حالا این کِرمِ درون توو دوران بارداریم به اوج خودش رسیده بود و مثلا یه غذاهایی هوس میکردم ولی فقط خودم باید میپختم چون تنها خودم میتونستم اون مزه ای که دلم میخواد رو در بیارم!... امروزم باز اون رگِ " عشق شکلاتی" م زده بود بالا و بعدم مزه ای که توو سرم افتاده بود همون مزه ی شکلات صبحونه های بچگی بود. زنگ زدم مامانم و مامانمم فقط مواداش یادش بود ولی اندازه هاش نه. خلاصه قید اون مزه رو زدم و گفتم حالا اون چیزی که خودم فکر میکنم خوب میشه رو درست کنم مهم اینه من الان فقط دلم شکلات صبحانه میخواد؛ از خواب پسرک استفاده کردم و آستین های یانگومی رو بالا زدم برم خودم رو به دلدار برسونم. یعنی فکر کنم من توو زندگی قبلیم شکلاتی چیزی بودم از بس به این عزیز دل برادر ارادت دارم و اصلا دنیا رو بی شیرینی و شکلات نمیتونم تصور کنم، یعنی اون دنیا دیگه برای من دنیا نیست جهنمه‌. خلاصه از همین تریبون اعتراف میکنم که خدایا نیازی نیست اون دنیا منو توو آتیشت بسوزونی، همین که یک ماه به من شیرینی شکلات نرسونی برای من ته تمام شکنجه هاست:/...

فلذا بدین گونه شد که رفتم توو کارش، نصف لیوان شکر، نصف لیوان پودر کاکائو و دو لیوان شیر، تمام اونچه که من اون لحظه از این دنیای فانی میخواستم!... خب اما جونم براتون بگه که یه شکلات صبحانه ی درست و به قاعده ی خونگی همین سه قلم مواد رو میخواد که باهم ترکیب کنی و بذاری روی شعله ی خیلی کم و پای گاز بایستی و هی هم بزنی تا موهات عین دندونات سفید بشه تا مواد غلیظ بشه. اما یه رازی که شما درباره ی من نمیدونید اینه که من علیرغم اینکه خیلی آشپزی رو دوست دارم و لذت میبرم اما از یسری کارای زمان بر توو اشپزی خیلی بدم میاد و از حوصله م خارجه، مثلا از چیزایی که با خمیر درست میشه و شونصد ساعت باید خمیر رو استراحت بدی و بعد پهن کنی و بعد کلی قالب بزنی و دوباره استراحت بدی و غیره ذلک بدم میاد، البته این جور چیزارو هم کم درست نمیکنم اما معمولا فراری ام از کارای زمان برِ الکی توو آشپزی. حالا مرز الکی و غیر الکی چیه؟:/ مثلا قورمه سبزی که باید جا بیفته و زمان میبره این الکی نیست، ولی مثلا کار کردن با نشاسته ی گل که به نظرم خیلی چِغرِ بد بدنه و وقتی توو چیزی استفاده ش میکنی مثل باسلوق و باید بالای یکساعت روی گاز بپزه وگرنه مزه ی گند نشاسته میده این به نظرم الکی وقت هدر دادنه و بپری آماده ش رو بخری راحت تری. در همین راستا شکلات صبحانه ای هم که بخوای چندساعت پای گاز بایستی و هی هم بزنی و توو این خرما پزون هوا شر شر عرق بریزی در قاموس من نمیگنجه:/...

فلذا اگر شما صبر ایوب داشتید همین سه قلم رو با هم مخلوط کنید بذارید روی شعله گاز و تا سن پیریتون هی هم بزنید تا سفت بشه اما اگر عین من هستید بیاین یادتون بدم رکب بزنید بهش:/ بله دوای درد شما دو قاشق ناقابل نشاسته ذرته، پودر کاکائو و شکر و نشاسته ذرت رو با همین مقادیری که ذکرش رفت ترکیب کنید بعد شیر بهش اضافه کنید بذارید روی شعله ی کم گاز، و از اولم هم بزنید تا حدود نیم ساعت که دیگه خودش رو میگیره. میشه نشاسته ی بیشتری زد ولی من توصیه نمیکنم، برای این مقدار مواد همون دو قاشق غذاخوری کافیه، درسته اینم نیم ساعتی علافی داره ولی دیگه اون نیم ساعت ناقابل رو بایستید برای پاهاتون خوبه، البته کمتر از نیم ساعت طول میکشه حدود بیست دقیقه اینطورا. مدامم هم بزنید تا قشنگ مواد با هم مخلوط بشه و بپزه. اصلا اصلا پودر کاکائوش رو کمتر نکنید مخصوصا اگر دوست دارید مثل مزه ی بیرونی ها ته مزه ی تلخ بده. تازه به نظر من جا داره شکر کمتر هم بشه و حدود یکی دوقاشق ازش برداشته بشه. اما خب نرمالش همون مقداریه که گفتم. خلاصه پاش بایستید و مدام هم بزنید تا به غلظت فرنی برسه بعد حدود ۲۵ گرم کره که من کره گیاهی استفاده میکنم بهش اضافه کنید و بذارید غلظتش از فرنی کمی بیشتر بشه. یه راه برای اینکه بفهمید غلظتش مناسبه یا نه، چون سرد بشه سفت تر میشه، اینه که کمی با قاشق بردارید بذارید کنار، چندثانیه صبر کنید بعد ببینید اگر روی قاشق خودش رو بست و سفت تر از اونی که روی گازه شد و سفتیش براتون خوشایند بود بردارید و سریع به ظرف مورد نظر منتقل کنید چون زود خودش رو میبنده. یه چیز کلی هم اینوسط بگم، قطعا اگر نشاسته نزنید و پای گاز تا سن پیری بایستید کیفیت و بافت بهتری تحویل میگیرید البته توو مزه هیچ تفاوتی ایجاد نمیشه. اما خب چون اونجوری مواد خیلی تبخیر میشه و حجمش کم میشه و اخر کار به اندازه ی یه مورچه شکلات صبحانه دارید توصیه من به شما جوانان اینه که با توجه به گرونی شیر و شکر و شکلات و نشاسته و کلا گرونیه همه چیز جز جون ادمیزاد فلذا همون نشاسته رو بزنید تا چیزی تبخیر نشه و یه پاتیل شکلات صبحانه تحویل خانواده بتونید بدید تا خودشون رو خفه کنن:))... و اما یعنی نگم وقتی بعد از گرفتن این عکس وقتی رفتم سراغش و چندقاشقی زدم بر بدن تا روحم تازه بشه و اولین قاشق رو گذاشتم دهنم و دیدم چقدر شبیه مزه ی شکلات صبحانه های مامانم شده خوشحال شدم.

خب توو عکس، عکس اون ظرف سمت راستی، اون ظرف بزرگتره که تیره تره شکلات صبحانه ست که به شخصه مردم براش. اما اون دوتای دیگه چیزیه که چندوقته گیر دادم بهش و هی به بهانه بچه درست میکنم و بیشتر خودمون میخوریم، بله فرزندان من اون دو ظرف دیگه دنت هستن، دنت بیسکوییتی و دنت شکلاتی. یعنی فقط یه مادر میدونه مادر که بشی دغدغه ی مهمت میشه اینکه چی بپزم برای بچم که سالم باشه. این دنتم از اوناست که کلا چیز میز کم بیاری برای بچه هایی که هر دوساعت به دو ساعت گشنن قشنگ میری یه پاتیل درست میکنی میذاری جلوشون میگی حالا برید توو ظرف بپلکید! البته اگر قبل از بچه هاتون خودتون تهش رو درنیارید از بس که عزیزِ دل انگیزه. و آما بریم سراغ دستور. اول از همه دوتا نکته رو بگم. نکته اول اینکه ببینید کلا دنت از اون خوش قلق هاست که میتونید با یه دستور پایه و اضافه کردن طعم های مختلفی مثل پودر کاکائو، نسکافه، بیسکوییت، زعفران و ... مدلای مختلفش رو درست کنید. دوم اینکه برای درست کردن یسری خوراکی ها مواد ها یکیه اما مزه ها فرق میکنه ، چرا؟ چون دقیقا هر خوراکی ای میزان موادش فرق داره و هر خوراکی ای با کم و اضافه کردن یه ماده ی جزئی یهو مزه ش کاملا عوض میشه. مثلا با همین دستوری که میخوام برای دنت بگم هم شما میتونی شیرکاکائوی بازاری درست کنی، هم هات چاکلت هم شکلات صبحانه هم فرنی و هم دنت اما نکته ای که اینارو از هم متفاوت میکنه گاهی فقط اضافه شدن یه ماده ی کوچولوئه. دنتم همینه. دستور دنت شکلاتی تقریبا همون مواد شکلات صبحانه رو داره اما مزه هاشون با هم فرق میکنه حالا چرا؟ میگم براتون.

مثلا توو دنت شکلاتی برای این مقدار که توو تصویر میبینید دو قاشق غذاخوری نشاسته ذرت و دو ق غ شکر و دو ق غ پودر کاکائو میخوایم که با هم ترکیب باید بکنید و بعدم یه لیوان شیر. قطعا توو دسر ها وقتی از شیر پرچرب استفاده بشه خوشمزه تره اما من کم چرب استفاده میکنم مخصوصا اینکه من دنت رو بیشتر به خاطر پسرم درست میکنم آخه میخوام با چیزای سالم تری درست کنم. البته شکلاتیش رو برای خودمون چون شکلات و نسکافه پسرم سنش سنی نیست که مجاز به خوردن باشه برای همون معمولا یا ساده یا زعفرونی یا بیسکوییتی برای اون درست میکنم و اصولا یا یه پاتیلم از همونا درست میکنم برای خودمون چون مامان و بابای بچم دل دارن:/ و به اسم پسرمه ولی دراصل به نیت خودمونه:| و خب یا هم از مواد کمی برمیدارم کاکائوییش میکنم برای خودمون. حالا خلاصه اینارو ترکیب میکنید و روی شعله گاز میذارید و مدام هم میزنید و چند دقیقه بعد و در عرض سه سوت دنت شما اماده ست، آما نکته ای که دنت شمارو دنت میکنه و با مثلا فرنی فرق میکنه و مزه متفاوتی میده اینه که اخرش که به غلظت فرنی رسید و خواستید خاموش کنید؛ شعله رو خاموش کرده و  کمی وانیل و حدود یک قاشق خامه صبحانه بزنید. خامه ی اخرش رو جدی بگیرید که به شدت روی مزه ش موثره و شبیه دنتش میکنه‌. و خب اگرم مثل امروز بنده در یخچال رو باز کردید که خامه بردارید بعد دیدید جا تره و بچه نیست و شوهر صبحی، نصفه شبی زده بر بدن، دست و پاتون رو گم نکنید حدود یک قاشق کره که من گیاهی استفاده میکنم بزنید. اما خامه یه چیز دیگه ست. اگرم برای بچه هاتون میپزید و میخواین خیلی سالم باشه که عین من کلا یه بند انگشت کره بزنید. اما برای خودتون یا نپزید یا میپزید عین چیزی که میگم بپزید وگرنه مسخره بازیه:/...

دنت بیسکوییتی هم بدین صورته که دو قاشق شکر، دو قاشق نشاسته ذرت، حدود ۵ قاشق پودر بیسکوییت که کاملا پودر شده باشه حالا یا بیسکوییت مادر یا پتی بور یا از این بیسکوییت روغنی ها شبیه پنجره ست، خلاصه هر بیسکوییت ساده و بدون طعم خاصی، با یه لیوان شیر و برای طعم بهترم یا نوک قاشق نسکافه یا قهوه یا پودرکاکائو هم بهش اضافه کنید، بعد میذارید روی شعله سفت بشه، دست آخرم شعله رو که خاموش کردید نوک قاشق جایخوری وانیل و یه قاشق خامه‌ صبحانه از این صورتی ها. اگر برای خودتون درست کردید یا حالا بچه هاتون تونستن شکلات بخورن اگر بعد از اینکه کمی از دما افتاد روش شکلات رنده کنید یا همون پودر کاکائو رو بپاچید خیلی خوشمزه تر میشه. برای دنت نسکافه یا زعفرانی هم دیگه بیسکوییت و پودر کاکائو نزنید به جاش یا یه قاشق چایخوری نسکافه یا قهوه یا دو قاشق زعفران غلیظ آب شده بزنید.در تصویر دنت ها شکلاتی و بیسکوییتی هستن. در آخرم اینام مثل بقیه خامه و وانیل میخواد. سعی کنید خامه بزنید اما اگر توو خونه شمام خامه خورده شده بود و وسط کار بودید و راه برگشت نداشتید کمی کره بزنید ولی خب خامه یه چیز دیگه ست، ساده هم که هیچی نزنید در آخر همون وانیل و خامه بزنید فقط یعنی شکر و شیر و نشاسته رو بذارید روی گاز. 

و بدین شکل بپزید و اهالی خونه رو مستفیض کنید و نه تنها خوراکی برای بچه های همیشه گشنه موجود دارید بلکه در دل همسران خود هم جایگاه ویژه ای بیابید:/ خلاصه که بخورید و بیاشامید و بریزید و بپاشید ولی هرگز اسراف نکنید!

+ اینکه روی شکلات صبحانه ی بنده توو عکس ناصافه چون طاقت نیاورره و شبیخون بهش زدم همون حین، بعد دوباره روش رو صاف کردم که دیگه نصفه نیمه چون روش بسته شده بود نشد خیلی صاف بشه. 

نمیدونم بگم مادر بودن خیلی معصومانه ست یا بچه بودن. امروز که پسرم داشت با کشوهای کابینت بازی میکرد و منم با روبان تمام کشوها و کابینت هارو خیلی وقته بستم چون همه چیزو میریزه بیرون، اومدم روبان یکی از کشو ها رو باز کنم و از تووش سفره یکبار مصرف بردارم که قبل اینکه من کشو رو ببندم پسرم با فشار کشو رو کوبید و انگشت درازه ی دست چپم موند لای کشو؛ دقیقا مثل موندن دستت لای در ماشین، همون قدر وحشتناک و دردناک بود. من نشسته بودم کف اشپزخونه و دستم رو گرفته بودم و هی میگفتم آخ دستم و گوله گوله اشک میریختم، بعد پسرم هی میامد جلوی صورتم و نگاهم میکرد و صدا از خودش درمیاورد تا بخندم و بیینه که حالم خوبه چون مدتیه ناراحتی رو، عصبانیت رو، دعوا رو، گریه رو، همه رو متوجه میشه و به فرض اگر با یه کلیپ مثلا حرم امام رضا توو تلویزیون گریه م بگیره سریع میاد سمتم و نزدیک صورتم و هی صدا در میاره تا بخندم و خیالش راحت بشه که چیزی نشده. اون معصومانه هی نگاهم میکرد و نزدیک صورتم شده بود و من معصومانه وسط اون حال بغلش کرده بودم و مثل ابربهار گریه میکردم.

دقیقا نمیدونم چندوقته اما شاید حدودا سه سالی میشه درگیر یه مشکلی شدم که به دکترای مختلفی هم گفتم اما هرکی یه چیزی میگه‌. من یه وقتایی که تعدادشم کم نیست یهو پشتم انگار یه چیزی گیر میکنه! خیلی توضیحش سخته اما حسم اون لحظه این طوره که انگار پشتم غذا گیر کرده. اما غذا نیست، یعنی اصلا غذایی نخوردم بعدم غذا اون پشت چیکار میکنه؟! .‌.. غذا نیستا، حسم شبیه گیر کردن غذاست. حالا از واژه ی پشت، منظورم دقیقا اون استخونی که از گردن تا پایین کمر هست؟ همونی که وسط کمر آدمه، منظورم اونه، نمیدونم نخاع میشه یا نه اما همون استخون درازی که سرتاسر کمر رو به شکل عمودی در برگرفته، اون ناحیه میگیره طوری که حس میکنم غذا گیر کرده بعد نفس کشیدنم سخت میشه البته نه خیلی ولی حالم بده توو اون لحظات خب، و یکی دوساعتی هم طول میکشه. حالا رفتم طب سوزنی گفت به خاطر بالشه، ارتفاع بالشت زیاده باید سر با بدن هم سطح باشه. رفتم دکتر داخلی گفت به خاطر ورم شدید معده و التهاب معده ست. رفتم طب سنتی چیزی نگفت خندید فقط دارو نوشت گفت چیزی نیست! اما من سه ساله درگیرم و الانم دقیقا همون حالتم و خب حالم خوب نیست. کسی اینطوری میشه؟ میدونه از چیه؟ لطفا اگر میدونید بهم بگید‌. 

خیلی برای خودم جالبه که من قبل از ازدواج هیچ علاقه ای به دیدن کلیپ های عروسی و میکاپ عروس و لباس عروس و این چیزا نداشتم اما بعد ازدواج خوشم میاد و یکی از تفریحات سالمم اینه که اگر وقتی پیدا کنم که بشه برای خودم باشم و اندکی موبایل دستم بگیرم و اینستا گردی کنم، یکی از مورد علاقه هام همین دیدن کلیپ های عروسیه. الانم که جمعه ی خود را اینگونه داریم سپری میکنیم که جناب همسر سرکاره و جناب پسر داره با دوتا قوطی برای خودش بازی میکنه و گهگاهی هم وسطا با اهنگ های شبکه پویا قرهای ریزی میده و مدل رقص پسرمم اینگونه ست که دولا میشه و همون طور دولا فقط پاهاشو خم و راست میکنه:)) و خب از این فرصت پیش اومده دارم استفاده میکنم و کلیپ های عروسی میبینم، داشتم یه کلیپی میدیدم که عروس( حالا جشن نامزدی بود یا خواستگاری بود یا خود عروسی نمیدونم) با یه اقایی داشت میرقصید، مهمونا هم دور نشسته بودن. لباس عروس به غااااااااایت کوتاه( الان من موارد زیادی هم دیدم که لباس عروس رو کوتاه میپوشن برای همون نمیدونم عروسی بود یا مراسم های دیگه)، حالا هرچی که بود، لباس عروس در حد وحشتناک کوتاه بود اونقدر که به گمونم هرکی ببینه توو دلش بگه واقعا این چیه جلوی اینهمه آدم؟! بعد به شدت هم تنگ. شما تصور کن یه پیراهن کوتاه سفید که فقط آستین داره و خود پیراهنم کاملا جذب در حد وحشتناک، بعد کوتاه اصلا یه وضعی من نمیتونم بگم تا کجا!:/ ( البته نه نه تصور نکنید من مسبب تصورتون میشم بعد میرم جهنم!) خلاصه ایشون با یه اقایی میرقصید که خب واقعا نمیشد تشخیص داد کیه؟! یعنی نمیدونستی داماده یا فک و فامیلاشه یا پدر عروسه حتی. حالا توو کپشن که نوشته بود عروس و پدر عروس. ولی به این کپشنا نمیشه اعتماد کرد اینا الکی یه چیزی کپی میکنن زیرشم مینویسن که بازدیداشون بالا بره فلذا برگردیم به خود عروس؛ عروس قری میداد که یعنی نگم، با اهنگ میخوند، موهاشو تکون میداد، دستاشو تکون میداد خلاصه حالی و ذوقی وصف ناشدنی داشت. بعد علیرغم اینکه معمولا کامنت هارو من نمیخونم اما اینبار کنجکاو شدم بخونم ببینم در وصف این نوگل شکفته چی نوشتن‌. یکی از کامنتارو که خوندم یعنی انقدر خندیدم که هنوز خنده رو لبامه. حالا شاید برای شما خنده دار نیاد ولی من خیلی خندیدم، در راستای کپشن که نوشته شده بود رقص عروس و پدرش، یکی نوشته بود: مگه بابا اونی نبود که گیر میده؟!

:))

 

گاهی وقتا آدم سرنوشت رو توی همون مسیری پیدا میکنه که داره ازش فرار میکنه...

به طرز خیلی غم انگیز و غیرقابل باوری اما من تقریبا هرروز یا دست کم هرچندروز یکبار دارم از پنجره ی باز خونمون صدای دعوای زن و شوهری رو میشنوم که حالا دیگه حتی اسماشونم میدونم. اون چندروزی هم که صداشون نمیاد به نظرم اصلا خونه نیستن چون به محض بودن و حضور در کنار هم صدای دعواشون بلند میشه. واقعیت اینه که من قطعا وسط زندگی اونا نیستم، نمیدونم سطح و حد مشکلات و اختلافاتشون چقدره، نمیدونم کدومشون مقصر یا مقصرتره تنها چیزی که من میدونم فقط صداست. صدای زن و شوهری که مدام باهم دعوا میکنن و صدایی که از نظر من درواقع سر هیچ دعوا میکنن چون من هیچوقت از لا به لای صداهاشون نشنیدم سر یه موضوع مهمی، سر حرف خاصی که فلانی زده یا حتی سر خانواده هاشون و سر اینکه فلانی اینو گفت و فلانی چرا بهمان کرد و یا حتی سر خودشون که تو چرا اینکارو کردی چرا فلان حرفو زدی و به عبارتی سر چیزایی که معمولا بقیه زن و شوهرا دعواشون میشه اما اونا هیچوقت صدایی که ازشون بلند شده سر این چیزا نیست. فقط دارن دعوا میکنن و فحش میدن و حسی که به تو دست میده اینه که کلا از کنار همم رد میشن یکی یه چیزی میگه و میپرن به هم. معمولا هم اینطوریه که اول صدای مَرده میاد که داره فحش میده و میگه خفه شو، گه نخور، به .... ! و همزمان صدای جیغ جیغ کردنای زنی که صدای یواش تری داره و به واضحیه مرده صداش توی خونه ی تو نیست. اما خب نه هیچکدومشون موقع عصبانیت اون یکی سکوت میکنه و نه هیچ کدومشون کوتاه میاد و نه حتی هیچ کدومشون حریم ها رو رعایت میکنه. هردو فحش میدن هرمدلی که بخواین، از ج .... خانم گرفته تا ...توو دهن بابات و بی پدر مادر و کلی فحش های ریز و درشت دیگه.

هربار که دعواشون میشه من واقعا مثل یه کودکی که ترسیده توو خودم فرو میرم و دلم میخواد سرمو از پنجره بیرون کنم و بگم بس کنید، چرا سازش رو بلد نشدید؟ اگر نمیتونید سازش کنید چرا همو رها نمیکنید؟ حتما که نباید همدیگه رو بُکُشید تا از هم جدا بشید، قبل از اینکه دیگه هیچ حرمتی بینتون نباشه و حستون به هم تبدیل به تنفر بشه همو رها کنید شاید در نبود هم رشد کردید و سازش کردن رو یاد گرفتید، صبر رو یاد گرفتید، آستانه تحملتون رو بالا بردید، اخلاقاتون رو اصلاح کردید بعد اینبار زندگی دو نفره ای رو آغاز کردید؛ شاید اینبار در نبود هم پذیرفتید که وسط زندگی متاهلی نمیشه مجردی زندگی کرد، نمیشه فقط به خودت فکر کنی، نمیشه سازش نکنی، نمیشه تحملت پایین باشه، نمیشه صبر رو یاد نگیری، نمیشه کوتاه نیای، نمیشه دهنتو نبندی، نمیشه چشماتو روی خیلی چیزا نبندی، نمیشه گوشات خیلی جاها در و دروازه نباشه، نمیشه زندگی متاهلی رو یاد نگرفته باشی، مسئولیت تاهل رو نپذیرفته باشی، اما بخوای به زندگی مشترک با یه نفر دیگه ادامه بدی. اون یه نفر هم خوابگاهی و رفیقت نیست که کار به کار هم نداشته باشید و فقط به هم سلام و خداحافظ بگید، اون یه نفر داره کنار تو زندگی میکنه روز و شب، کارای تو، حرفای تو، رفتارای تو تک به تکشون روی جسم و روح و روان اون فرد اثر میذاره؛ رها کنید همو شاید در نبود هم یادتون اومد یه روزی عاشق هم بودید و آرزوتون بودن زیر یه سقف مشترک بود...

پرسیدن سوال از کسی که در پاسخگویی به آن اکراه دارد از گناهان کبیره است چون از مصادیق ظلم به حساب می آید.( شهید دستغیب)

 

کی میخوای ازدواج کنی پس؟

دقیقا متولد چه سالی هستی؟

رتبه کنکورت چند شد؟

چند کیلویی؟

شوهرت سرکار میره؟

نی نی ندارید؟

دوست داری جنسیت بچه ت چی باشه دختر یا پسر؟

شیر خودتو به بچه میدی یا شیر خشک؟ 

خونه مال خودتونه یا مستاجرید؟

خانواده شوهرت خوبن یا اهل دخالتن؟

چقدر از بابات پول توو جیبی میگیری؟

کادوی روز زن برات چی خرید؟

مشکلی داشتی بچه ت زودتر به دنیا اومد؟

کدوم مدرسه بچتو میخوای بنویسی دولتی یا غیر انتفاعی؟

هنوز همون ماشین قبلیتون رو دارید؟نفروختید؟

رو پیشونی بچه ت چیه ماه گرفتگیه؟

شوهرت از صبح بهت زنگ نزده؟ 

بچه دوم رو نمیخواین؟

چرا طلاق گرفتی؟

حقوقت رو چیکار میکنی؟

فیش حقوقیت چقدره؟ 

درآمدت چقدره؟

سخت نیست از راه دور زن گرفتی؟ هی بری بیای میتونی؟

عیدی برات چی آوردن خانواده شوهرت؟

کدوم بیمارستان میخوای زایمان کنی؟ دولتیه یا خصوصی؟

روزه میگیری مگه به بچه ت شیر نمیدی؟ دیگه شیر خودتو نمیدی؟!

نگین های حلقه ت برلیانه یا اتمی؟ 

حلقه ت چندگرمه؟

مهریه ت چقدره؟

خانواده شوهرت برات شب یلدایی آوردن؟

برنجتون ایرانیه؟ کیلو چند گرفتی؟

کی پس میخواین ازدواج کنید؟ عقدتون طولانی نشد؟

و

...

 یه وقتایی کاش از کالبدمون میومدیم بیرون و خودمون رو از دور نگاه میکردیم تا ببینیم حرف هایی که به دیگران میزنیم، بدی هایی که به دیگران میکنیم علتش کدوم عقده های درونی خودمونه؟ علتش کدوم رذیلتیه که توو خودمون پرورشش دادیم؟! حسادتی که داره کورمون میکنه؟ یا اینکه چشم دیدن خوشی بقیه رو نداریم چون فکر میکنیم ما لایق داشتن اون شرایط و موقعیت بودیم ولی خدا نصیب یه بی لیاقتش کرده؟!!...خیلی روحم ازرده میشه وقتی میبینم ادم ها خیلی راحت، خیلی راحت به ظاهر همدیگه توهین میکنن. همون مامانی که بچش توو بچگی میاد وسط مجلس و رقص بقیه فامیل رو درمیاره و خودشم هار هار به بچش میخنده نتیجه ی تربیت نادرست والدین میشه ادم هایی که توو بزرگسالی به راحتی بقیه رو مسخره میکنن و از هیچی نمیترسن، نه از دلی که میشکنن و نفرین و آهی که دامنشون رو میگیره، نه از خدایی که خیلی عادله، خیلی، و یه روزی بدجور جواب این دلی که میشکونن رو میذاره توو کاسه شون. 

یه پیجی رو میدیدم که دختره رفته بود دماغش رو عمل کنه، دختر چاقیه، و یه شوهر خیلی خوش هیکل و خوش پوش و خوش قیافه داره، بچم دارن و حداقل از فیلم ها و عکساشون آدم میتونه خوشبختیشون رو حس کنه و اینکه حتی شوهرش چقدر دوستش داره. اما خب کافیه پای هر پستی بری توو کامنت ها. چون چاقه هرکی به خودش اجازه میده هرچی میخواد بگه، تقریبا میتونم بگم همه، همه ی اون چندین هزار نفر براش نوشته بودن به جای دماغت معدتو عمل میکردی. با واژه هایی مثل تاپاله، خرس، میمون، عن، بشگه... و جملاتی مثل اینکه از زیر قرآن رد نمیشی قرآن باید از زیر تو رد بشه، خودتو بکوبون از اول بساز و... که حتی یدونشم کافیه برای داغون کردن روان کسی. اون دختر خیلی با جنبه ست خیلی وسیعه که همچنان داره فعالیت میکنه تو فضای مجازی و براش این حرفا مهم نیست که البته بعید میدونم دلش نشکنه، فقط انقدر شنیده داره خودشو عادت میده به بی اهمیتی. از همه اینها بدتر اونایی هستن که معتقدن چرا همچین شوهر خوش پوش و خوش چهره و خوش هیکلی همچین دختری رو گرفته!! و حتی براش مینویسن دعا نویست رو به ما معرفی کن!

اومدم بگم آره اون دختر شوهرش رو جادو جمبل کرده ولی با قلب مهربون و دل وسیعی که داره و تو نداری؛ چون اگر تو داشتی الان تو توو موقعیت اون بودی. بعضیا رو دیدید مثلا یه زن زشت یا بدهیکل یا فقیر یا هرچی، میبینن که شوهره مثل پروانه دورش میگرده بعد میگن خدا بده شانس، این دختره هیچی هم نداره ها ولی نمیدونم چجوری این پسره گرفتتش؟! و کافیه پسره پولدار و خوش ظاهر هم باشه دیگه انگار حق بقیه رو خورده!... آره خب از نظر اونا این مدل دخترا هیچی ندارن، چون اونایی که درگیر ظاهرن و یه عمر مردم و هم نوع های خودشون رو به خاطر ظاهرشون مسخره کردن الان نشستن توو خونه منتظرن آسمون پاره بشه یه پسر همه چیز تموم بیاد بگیرتشون و تا اخر عمر غرق خوشی باشن، اما به نوبه ی خودم میگم هه، به همین خیال باش، انقدر بشین و ملت رو مسخره کن و منتظر باش برای خودت بهترین ها اتفاق بیفته تا بترکی، من رسما اعلام میکنم به تمام هم نوع های خودم که اگر فکر کردید یه مرد جذب ظاهر و هیکل و زیبایی و تیپ خفن شما میشه اون دوست پسره که جذب اینا میشه، کسی که بخواد بیاد بگیرتتون جذب چیزای دیگه میشه مثل نجابت مثل خانواده خوب داشتنتون و... . و حتی اگر کسی هم باشه که موقع ازدواج ظاهر و اینا براش مهم باشه بعد ازدواج یه زنی میخواد که غر نزنه، پشت خانوادش حرف نزنه، حرف درار نباشه، آرامششو بهم نزنه، توو سختی ها پشتش باشه، فشار های زندگی رو بیشتر نکنه رو دوشش، قلبش وسیع و مهربون باشه... پس انقدر بشین و فکر کن بقیه رو خدا شانس داده که شوهرای خوبی کردن تا دق کنی!...کاش تو هم خودتو بزرگ میکردی، کاش تو هم روحت رو صیقل میدادی، کاش تو هم برای وسیع شدن روحت کاری میکردی و تو خودتو میکوبوندی و از نو میساختی و قبل از مسخره کردن کسی و اینکه بگی خدا بده شانس یه بار فکر میکردی خب همین دختر زشت و چاق چی داره که پسره جذبش شده ولی هنوز کسی جذب من نشده؟! قطعا اون ارامشی رو ، حسی رو ، عشقی رو ، قلب مهربونی رو، حال خوبی رو به شوهرش میده که نه تنها تو که هیچکس دیگه هم قادر نیست و نبوده به اون مرد بده و اون مرد فقط در کنار این زن هرچند چاق و زشته که حس ارامش داره.

 دنبال عکسی مرتبط با پستی که میخواستم بنویسم میگشتم که رسیدم به عکس آزاده نامداری که با همسر و فرزندش عکس انداخته بود. دلم گرفت. برای فرزندی که دیگر آغوش مادرش را ندارد، برای اینهمه وقتی که فکر میکنیم داریم و نداریم، برای اینهمه عمری که پای ناراحت کردن دیگران، دل شکستن دیگران، قضاوت کردن دیگران، رنجاندن و نبخشیدن دیگران تلف میکنیم و یادمان میرود دنیا ارزش هیچی را ندارد و ناگهان چقدر زود دیر میشود. 

 

 

حسی که خواهرزاده و خواهرزاده ها میتوانند به تو بدهند حسی عجیب و بی مانند است. حس دوست داشتنی بودن... اینکه یکی به تو بچسبد بگوید خاله دلم برایت تنگ شده بود، یکی موقع روسری سر کردن بهت بگوید خاله نری ها، آن یکی زنگ که میزند بگوید خاله دوستت دارم، دیگری اصرار بورزد که خاله قیافه من شبیه توست، آن یکی زنگ بزند هر لحظه که خاله بیا به خانه مان، دیگری برود بیاید بگوید خاله من تمام رفتارهایم شبیه توست، من شبیه تو درسخوانم، منم مثل تو عشق کتاب خواندنم، دیگری سر سفره که دنبال ته دیگ میگردی و میبینی تمام شده یکدفعه بگوید خاله اگر بخواهی من از ته دیگ خودم بهت بدهم، آن یکی بیاید دستانش را دور گردنت سفت کند و وقتی بهش میگویی دلم برایت تنگ شده بگوید خاله من بیشتر...

فکر کنم یکی از بدترین چیزایی که هر آدمی میتونه تجربه کنه اینه که تصویر ذهنی ای که از یه آدم دیگه برای خودش ساخته یهو خراب بشه و ببینه اون آدم چقدر با تصور ذهنیش فاصله داره. من بارها این اتفاق برام افتاده. مثلا یادمه یکی از دوستام رو که فکر نمیکردم اصلا اهل دوستی با جنس مخالف باشه وقتی فهمیدم چقدر حالم گرفته شده بود. یا مثلا همین الان درباره یه خانواده ای که میشناسم و یه تصور خیلی خوبی داشتم مثل تصوری که آدم میتونه از یه خانواده معمولی و خوب و سالم و درست داشته باشه تا اینکه دیدم یکی از اعضای خونواده چقدر راحت مثلا توو شرکتشون سودهایی برده درحالی که قانونی نبوده حالم گرفته شده. میدونید اینکه ما توی ذهنمون از یه فرد چی ساختیم دو حالت داره، یا خود فرد این تصویر رو از خودش به دروغ توو ذهن ما ایجاد کرده اما در اصل یه فرد دیگه بوده که خب این فرق داره با حالتی که من اینجا دارم میگم. گاهی هم فرد نقشی نداشته توو اینکه ما چی خواستیم ازش بسازیم. توو حالت دوم درواقع مقصر اون فرد نیست که ما توو ذهنمون یه مدل دیگه پرورشش دادیم، مقصر ماییم که دوست داشتیم اون آدم رو اونطور که ذهن ما دوست داره تصورش کنه‌. درسته که اون فرد مقصر نیست اصلا اما لحظه ی رو به رو شدن با خود واقعی آدم هایی که شبیه تصورات ما نبودن یجورایی خیلی لحظه ی دردناکیه اونقدری که با همه وجود دوست داری بری شونه های اون فرد رو بگیری، توو چشماش زل بزنی بگی ببین تو توو ذهن من خیلی قشنگی توروخدا خرابش نکن، قشنگ بمون لعنتی...

 

اگر نمیاین بگین که شماهام اینطوری درست میکنید و اختراعات و اکتشافات مهم منو زیر سوال نمیبرید براتون بگم از کشف جدید امروزم. یعنی نگم براتون از مزه ش، اگر توو کافی شاپی جایی اسموتی میوه های ترش خورده باشید اینم یه چیزی توو همون مایه ها میشه مزه ش، البته اصلا ترش نمیشه بلکه مزه ای کاملا ملس و دوست داشتنی که شک ندارم عاشقش میشید مثل خودم که از این کشف جدیدم بسی راضی و خرسندم و به خود میبالم:/...اگر شمام توت فرنگی های خونتون داره خراب میشه و نمیدونید چیکارش کنید این عزیز دل انگیز رو درست کنید و روحتون رو جلا بدید. خب عرضم به حضور انورتون که( خدایی کی این جمله ی عرضم به حضور انورتون رو اختراع کرده برای اولین بار؟ خیلی برام سواله:|) حدود بیست تا بیست و پنج تا توت فرنگی رو با یدونه موز پوست کنده گذاشتم فریزر و حالت نیمه یخ زده که شد ریختم توو مخلوط کن با همراه یدونه بستنی وانیلی لیوانی با حدود یک فنجون آب سرد برای رقیق شدن و چندتا تکه یخ و دوتا بستنی یخی از اینها که میهن زده و روشم نوشته پوره ی توت فرنگی و شاتوت و تمشک و رنگشم قرمزه، همه رو باهم مخلوط کردم و شد این دلبر که اصلا نگم از طعم رویاییش. 

هرزمانی وای فای گوشیم را میزنم و میخواهم کانکت شوم اسمی همیشگی در لیست میبینم به نام Alireza...نمیدانم چرا هربار چندثانیه ای فکرم میرود سمت اینکه آدم های تنهاتر بیشتر در گوشی اند...

از اینکه در فیلم های ایرانی کمی تحقیق نمیکنند بعد حرفی را مطرح کنند همیشه کفرم گرفته است، مثلا نمیروند تحقیق کنند ببینند مثلا رشته روانشناسی فلان درس را دارد یا نه، بعد سکانس میروند دانشجوهای روانشناسی که دارند درس فلان را پاس میکنند که مثلا ۴ واحدی ست، درحالی که این درس ۲ واحدی ست. یا مثلا نمیروند تحقیق کنند ببینند ماده قانون در فلان جرم چیست بعد سکانس میروند که فلانی باید اعدام شود در حالی که در واقعیت حکم این جرم اعدام نیست... بیشتر زمانی کفرم میگیرد که از میان خیل عظیم عوامل پشت صحنه و روی صحنه در بعضی موارد که اصلا نیازی هم به تحقیق تخصصی نیست و اکثریت یا دست کم شده یک نفر از آن جمع حداقل باید بداند، باز آن دانا هم نمیگوید نه این سکانس ایراد دارد. مثلا یکی از قسمت های سریال خاتون را داشتم میدیدم که او در دل سنگ ها! تنهایی داشت میزایید. خب او زایید و بچه را بیرون کشید و بعد هم نشان داد بچه را لای پارچه ای گذاشته و بغل کرده. من هم از اول تا آخر هی میگفتم وا پس بند ناف را چگونه برید؟!...و سوال اصلی ام این است که در عوامل پشت صحنه و روی صحنه از بین آنهمه زن یک نفر هم یعنی نزاییده است که بداند؟

کاش میشد برگشت به عقب و در بعضی روزها و سالها تا ابد ماند و بیرون نیامد. کاش میشد خودت را در بعضی سالها حبس کنی و مداوم بمانی و بمانی تا در همان روزها هم تمام شوی. 

فردی که گوجه سبز دوست ندارد اما هربار خرید میرود گوجه سبز هم‌ میخرد بعد برای اینکه کیلویی ۴۹ پول داده و حیف و میل نشود و آن دنیا سیخ داغ در پهلوهایش فرو نکنند و نگویند عده ای نان نداشتند بخورند بعد تو گوجه سبز روی گوجه سبز گذاشتی و نخوردی هم، فلذا با اکراه می آورد میخورد و دهانش را هم هی جمع و جور میکند و با تمام توان دعا میکند زودتر تمام شود نام بیماری اش چیست؟!

یه پیجی رو دنبال میکنم، پیج یک متخصص و کارشناس رابطه ست. درباره شکست ها توو رابطه و موفقیت و جذب طرف مقابل و از اینجور چیزها صحبت میکنه. مخاطب حرفاش هم صرفا زن و شوهرها نیستن، بلکه در اکثریت مواقع مخاطبینش دختر و پسرایی هستن که در یک رابطه ای هستن یا میخوان وارد بشن اما موفق نیستن و نمیتونن طرف مقابل رو جذب کنن و اصولا به ازدواج نمیرسه. درباره این چیزاست که چیکار کنیم توو یه رابطه موفق بتونیم عمل کنیم. البته بیشتر از اینکه راهکار بده و زکات علمش رو پرداخت کنه و رایگان حرف هایی که بلده رو بزنه، کل استوری ها و پست هاش درواقع تبلیغیه برای خرید دوره هایی که ضبط کرده. بگذریم. اون لالوها البته یه حرفای مفیدی هم میزنه!... از یه چیزش که خیلی خوشم میاد اینه که در جواب به کامنت هاش خیلی رک و پوست کنده جوابی که طرف باید دریافت کنه رو تحویلش میده، هرچند اون جواب بیرحمانه باشه یا سیلی محکمی به صورت طرف بزنه یا حتی به مزاجش خوش نیاد، اما واقعیت همون جواب چندکلمه ای هست که تحویل سوال کننده میده. برای مثال وقتی کسی ازش پرسیده بود: چرا بعضیا در برابر نظر دادن های آدم مقاومت میکنن و عصبی میشن انگار که ما میخوایم نظرمون رو تحمیل کنیم! خیلی مختصر و مفید گفته بود: سعی کن نظر ندی خب!... یا وقتی یکی گفته بود با شوهری که موقع دعوا میگه مادر و خواهرت خرابن باید چیکار کرد؟ گفته بود: نکشونتش به سمت دعوا تا دهنش باز نشه!... یا کسی پرسیده بود: شوهرم فکر میکنه فقط همینکه به لحاظ مالی مارو تامین کنه کافیه اما نمیدونه که من محبت میخوام، باید باهاش چیکار کنم؟ در جواب گفته بود: تو برو هزینه های زندگی رو تامین کن اون بشینه خونه فقط محبت کنه بهت، چرا انقدر فقط از بقیه توقع داریم تا کاری کنه؟ سهم تو چیه توو این رابطه؟... اینوسط یه جوابی که بارها دیدم توو سوالات مشابهی که میخوام الان بگم میده خیلی برام جالب و درسته؛ بارها دیدم وقتی توو این طیف موضوع ازش سوال پرسیدن که مثلا با کسی توو رابطه هستم ولی هرکاری میکنم حاضر به ازدواج نمیشه چیکار کنم؟/ یا مثلا با همکارم دوستم ولی میگه دوست بمونیم فعلا برای ازدواج برنامه ندارم چیکار کنم؟/ یا اینکه مثلا چندساله با کسی دوستم ولی اقدام نمیکنه برای ازدواج و نمیاد جلو باید چیکار کرد؟ جوابش به همه ی سوالات این مدلی یه جواب سرراست و درسته که من مطمئنم همه ی کسانی که توو همچین روابطی گیر کردن خودشون جواب رو میدونن فقط نمیخوان باور کنن؛ جوابش اینه: طرفت تورو لایق همسریش نمیدونه، تورو دوستت نداره، از این رابطه بیا بیرون...

یعنی یجوری الان توو این نصف شبی بر فراز آسمون تهران داره رعد و برق زده میشه و یه صداهای وحشتناکی از خودش بروز میده! که بر من یکی که نماز آیات واجب شده و اونقدر ترسیدم که جرات ندارم برم آشپزخونمون که دوساعته دلم میخواد برم شیرینی بخورم الان برم شیرینی بردارم بخورم، و هی دوباره رعد و برق بعدی بلندتر میشه، دیگه کار رسیده به جایی که الان از ترس نشستم وسط تشک و هر لحظه شیطون داره وسوسم میکنه که همسرم رو بیدار کنم و بهش بگم من میترسم:| ولی خب فعلا دارم خویشتن داری میکنم از خواب ناز توی این هوای ملس و بارونی اردیبهشتی بیدارش نکنم و بذارم با خیال راحت خروپفش رو بکنه:/( یه جا میخوندم که روایت داریم شما بدون اجازه ی طرف مقابل حق نداری کسی رو از خواب بیدار کنی و این گناهه؛ در این زمینه بار گناهان من یکی کمرشکنه واقعا، بارالها مارو با گناهانی که نمیدونستیم گناهه نسوزون. مرسی، بوس بهت). حالا شیرینی رو چیکار کنم؟

هرجا و توو هر کانال ماهواره ای یا این شبکه های ایرانیه اونوری! دیدید داره فیلم درخت گردو رو میده، نگید اه جنگیه نمیبینم، من ریش و سیبیل گرو میذارم که بعد از دیدنش بگید چقدر قشنگ بود، یعنی نگم براتون از این فیلم پر از احساس ... البته باید اینم بگم که خودتونو آماده کنید که قشنگ تا سر حد مرگ قلبتون مچاله بشه و حالتون داغون بشه و از اول تا آخر فیلمم عر بزنید! اما از من به شما وصیت و نصیحت که حتما حتما حتما ببینید. گویا تلوبیون هم این فیلم رو گذاشته. توو گوگل سرچ کنید تلوبیون، بعد برید تووی سایتش و از اونجا درخت گردو رو سرچ کنید و ببینید نترسید نتتون تموم نمیشه، تمومم شد هیچ دوشواری نداره. پیمان معادی هم بازی کرده دیگه به خاطر روی گل منم اگر ندیدید به خاطر روی گل پیمان معادی ببینید!

مامان بزرگم هروقت میامد خونمون و چندروز میموند بعدش که میخواست بره انگار یهو خونه میشد یه جمعه ی دلگیره دلگیر، حتی به غم انگیزیه غروب سیزده به دری که فرداشم شنبه ست‌، این دوتا رو مثال زدم که بگم من از اونام که وقتی ماه رمضون تموم میشه دقیقا حسم میشه مثل وقتایی که مامان بزرگم میرفت، یه دلگیریه خیلی زیاد و غم انگیز. گرچه امروز دیگه واقعا ارور زده بودم و هیچ جوره توو کَتَم نمیرفت که عید نباشه و کلا مطمین نیستم به درست و غلط اعلام کردن اینا و میترسم روز حرام عید فطر رو روزه گرفته باشیم و حتی سالهای گذشته مطمین نیستم و هرسالم برام سواله چطور همه جا عیده و ما دیرکرد داریم! خلاصه که خدا جون میدونم قراره چوب کنی توو دماغمون ولی خب ببخش رویت کننده ی هلالت ما نبودیم، خلاصه امروز گرچه واقعا حق ما نبود که روزه باشیم! ولی خب حالا که تموم شده از ته دلم، دلم گرفته، انگار یه عزیزی رفته از پیشم یهو خونه خالی شده یهو دلگرمیمون رفت...هرسال همینم، وقتی میره انگار من یه چیزی گم میکنم انگار به خودم میام میبینم ای دل غافل همه چیز تموم شد و من جا موندم. خلاصه که نه وعده ی صبحونه ی فردا که همسر گرام قراره بعد خوندن نماز عید فطر  با نون بربری و حلیم برگرده و نه حتی آزادیِ خوردن شیرینی شکلات توو روز، هیچ کدوم نمیتونه گولم بزنه و خوشحال باشم از اومدن عید، فقط قوطی قهوه ی مهمت افندی توو کابینتمونه که در حال حاضر میتونه کمی قلقلکم بده و از شدت دلگیریم بکاهه، چرا که سی روزه قهوه نخوردم و دلم لک زده برای این عزیز دل برادر... گرچه حالم گرفته ست از تموم شدن این ماه عزیز ولی خب عید شما مبارک دمب شما سه چارک:|

 

نمیدونم واقعا هدفم از اینکه به همسرم موقع گرفتن این عکس گفتم بیا دستای همو بگیریم چی بود:| و هلاک اینم که اونم نه نمیگه کلا به دلقک بازی های من، احتمالا ذوقِ ازادی بوده، چرا که امروز و درواقع این افطار اولین افطاریه که ما فهمیدیم چی خوردیم و مثل شبای گذشته یا درحال نوبتی بچه بغل کردن و غذا خوروندن به بچه و مراقب اینکه دست نکنه توو چایی و گفتنِ این جملات به همدیگه که: آی آی قندو بردار اومد سمت قندو، بگیرش نیاد سمت سوپو، قاشقو ازش بگیر الان ظرفو میشکونه و، بغلش کن بده به من اصلا و، کوکو بده یه ذره ببین میخوره و غیره نبودیم چرا که پسرم امروز دم افطار خوابید. حالا درسته که دستامون قناس افتاده و نمیدونم چرا انقدر تپل و کلا چپل چلاق افتاده و اصلا نمیدونم چرا این مدلی گرفتیم دست همو و همسرم انگشت کوچیکش رو چرا رد کرده از دستم که خب احتمالا اونم هول بودیم زودتر همو ول کنیم افطار کنیم و حالا درسته که خبری از سفره آرایی و کوکب خانم زن باسلیقه ای ست و پاچیدن هنرهام به در و دیوار خبری نیست اما خب همین که با وجود اینکه فقط خودم میدونم چه شب و روز سختی رو گذروندم و پسرم تا ۷ صبح نخوابید و من بعد کلی حال جسمی بد و حتی گریه از بیخوابی و این شبا به واسطه ی نخوابیدن های پسرم به شدت دچار کمبود خوابم و اصلا نمیدونم با چه انرژی ای در طول روز ادامه ی حیات میدم و از اونورم از صبح درگیر کمی ناخوش شدن پسرم بودم با این وجود سوپ رشته و حلوا و کوکو سبزی درست کردم تازه کوکوهامم وا نرفته و نچسبیده به ماهی تابه و تازشم گرد درومده و همین که پیازچه ها رو هم گل کردم! خودش دیگه خیلیه و خب با این وجود چیزی از ارزش هاش کم نمیشه و پای همین سفره و با دستان جولز و جولی ای که به هم دادیم در همین لحظات ملکوتی افطار براتون هزینه کردم و گفتم خدایا هرکی خواننده ی وبلاگ منه و ازدواج رو دوست داره توروخدا به حق همین لحظه راه ازدواج رو براش مهیا کن و امسال رو سال ازدواجش قرار بده؛ و از خدا خواستم قسمت یَکی یَکیتون ازدواج های خوب و موفق کنه و هرچه سریع ترم بعدش لذت مادر و پدر شدن رو بچشید و با تمام توان سرویس بشید انشالله در راه بچه:دی و برامون عکس از سفره هاتون که توو یه بشقاب غذا میخورید بذارید و ماهام عق بزنیم و حالمون بهم بخوره:دی

شاید باورتون نشه ولی من تقریبا اصلا نمیخوابم یعنی شب تا صبح به ظاهر خوابم ولی خوابی کاملا هوشیارانه و بیدار! و تا خود صبح هم یا دارم‌ پتوی پس زده ی پسر رو روش میکشم یا پتوی پدر رو، اینوسط ها پدر هم ممکنه طاق باز بشه و خروپف سر بده بعد پسر که خوابش به شدت سبکه میبینی هی داره با چشمان بسته قل میخوره و میخواد بیدار بشه، فلذا تا صبح چندباری هم باید پدر رو بیدار کنم و بگم به پهلو بخواب، از اینا که بگذریم معمولا اندکی که میاد خوابم سنگین بشه پسر شیر میخواد، بعد تا خود صبح هم پسر در حال قل خوردنه و باید از اینور اونور هی بلندش کنم بذارمش توی جای خودش، دیگه تا روشن شدن هوا به همین منوال میگذره که معمولا تلفن پدر زنگ میخوره و وی توو خواب و بیداری میدوئه سمت گوشیش که ما بیدار نشیم و خب البته من همیشه بیدارم اما خب پسر نیمچه بیداری میشه که من باید سریع اقدامات لازم و انجام بدم و تکونش بدم، دیگه پدر هم که خوابش با زنگ تلفن های ناتمومش پریده لباس میپوشه که بره سرکار و آشغالارو هم برمیداره که ببره و تا درو باز میکنه که بره من قبلش چون میدونم الان با صدای در پسر بیدار میشه فلذا دستم رو اماده میکنم که تا پدر در رو باز کرد روی کمرش بذارم و بگم پیش پیش پیش!... بعدم که پدر میره و من تازه میام بخوابم میبینم به نیم ساعت نکشید یکی جلوی صورتمه و یا داره دست میکنه توو دهنم یا چشمامو لمس میکنه یا میگه اِه اِه که یعنی مامان چشماتو باز کن...

ما انقدر تک تک خاطرات زندگی مان را برای هم تعریف کرده ایم که هر کداممان میخواهد خاطره ای بگوید نگفته تمام خاطره را از حفظ شده ایم، ولی هردویمان هربار انگار که از اول داریم خاطره ای را میشنویم مثل بار اول ذوق میکنیم، تعجب میکنیم و با تمام حواس گوش میدهیم و هیچوقت نه او وسط خاطره هایم گفته است تکراری ست و نه من وسط خاطره هایش...و نمیدانم چرا واقعا هیچوقت به یکدیگر نگفته ایم...امشب اما یاد خاطره ای افتادم که تا به حال برایش تعریف نکرده بودم، خاطره ای از دوران بچگی ام، گوجه سبزهایی که آورده بودم بخوریم را که دیدم دوباره دخترک شیرینی شدم وسط میدان بازی...تمام روزها و لحظه ها از جلوی چشمانم گذشت..‌ چارزانو روی کاناپه نشسته بودم و با ذوق اسم تک تک همبازی های کودکی ام را میگفتم، اسم بچه های محل را که با انها فوتبال بازی میکردم و با ذوق شکل خانه مان را با دستانم در هوا میکشیدم و برایش از روزهای بچگی ام میگفتم...ساعت ها از سر شب و ذوق کودکانه ام گذشته است اما راستش دلم ماند پیش همان روزها، همان روزهایی که خبری از منِ حالا نبود، من بودم و زغوغای جهان فارغ...چرا انقدر زود بزرگ شدیم و بچگی تمام شد؟...

یه جایی میخوندم:

یه آدم درواقع سه تا آدمه

کسی که خودت فکر میکنی هستی

کسی که مردم فکر میکنن هستی

کسی که واقعا هستی

 

+ و به نظرم گاهی چقدر اون خود واقعی ما وحشتناکه!

 

هروقت داستان جدایی کسی را میشنوم فقط به این فکر میکنم که کاش آدم ها هنگام جدا شدن از هم و قطع تمام آنچه بینشان هست همدیگر را خراب و نابود نمیکردند؛ کاش آنقدر قشنگ و محترم از هم جدا شوند که هرکس بپرسد چه شد؟ فقط به قول شهاب حسینی در درباره الی بگوید: یک پایان تلخ بهتر از یک تلخی بی پایان است. فقط بگوید: جفت هم نبودیم!... کاش هنگام جدایی و بعد از آن همدیگر را به لجن نکشند، کاش حداقل برای سالها و روزها و ثانیه هایی که در آغوش یکدیگر بودند و گمان کردند خوشبختی در بغلشان است حرمتی قائل میشدند، کاش حالا که همه چیز تمام شده تمام رازهای مگوی او، تمام عیب های او، تمام کارهای او، تمام اخلاق های او را برای همه بازگو نکنند، اویی که سالها کنارش زندگی کرده اند. کاش آدم ها هنگام جدایی با هم دست میدادند و عهد میبستند آنچه میانشان بود تا ابد میان خودشان باقی بماند و هرکه پرسید چه شد؟ بگویند هیچ، تمام شد؛ و فقط همین و بس... صدای پسری را از آنور خط میشنیدم که از زنش جدا شده بود و حالا زنش بعد چندماه میگوید حامله است، و او میگفت من مطمئنم بچه مال من نیست و راه کمک میخواست!... باقی حرف هایش به کنار من فقط به این فکر میکردم که اگر یک درصد بچه برای تو بود چه ؟ تهمت زده ات را چه میکنی مرد؟!...چرا جدا شدن ها اینهمه با اندوه است؟! مگر نه اینکه آن دویی که دارند از هم دل میکنند روزی دلهایشان برای هم پرواز کرده بود؟ یعنی عشق هیچ حرمتی یاد نداد؟...

 

عکس: امیر علی.ق

عنوان: علیرضا آذر

 

نمیدانم چرا از وقتی ماه مبارک رمضان آمده یکی از دغدغه های نفس گیرم شده است اینکه افطار چه درست کنم؟ سحر چه درست کنم؟ و واقعا کلی فکر میکنم هرروز که چه چیزی درست کنم:| یعنی هرروز انقدر نمیدانم که چه چیزی درست کنم به قصد یافتن ایده میروم داخل پیج های اشپزی بعد به حالت غش کرده و گاهی هم بیان جمله ی وزین" کوفتت بشه" به اویی که دارد میخورد خارج میشوم. قبل از ماه رمضان اینگونه نبودم، اما الان نمیدانم چرا اینگونه شده ام و فکر میکنم هیچ غذایی وجود ندارد که آدم بپزد بخورد :| چرا که در افطار مثلا ما برنج نمیخوریم معمولا، مگر مهمانی باشیم یا مهمان خانه مان باشد و برعکس وعده سحر حتما برنجی باید باشد از ان طرف در افطار هرچیزی نمیشود خورد مثلا گمان نکنم کسی در افطار میرزا قاسمی بخورد و معمولا اش و سوپ و کتلت و کوکو خورده میشود حداقل خود ما که اینطوریم، ولی خب کوکو و کتلت هم مگر چقدر وسیع هستند و انواع و اقسام دارند؟ خلاصه که بنده یکی دوساعت مانده به اذان همیشه اندر خم این موضوعم‌.

خلاصه در راستای چی بپزم جی بپزم دیدم به لحاظ روحی نیاز دارم از جای جای خانه بشنوم : " چه زن کدبانویی دارم" فلذا الان سه شب است هی دارم غذاهای جدید را به منصه ظهور میرسانم و دیگر یکی باید بیاید از برق مرا بکشد. ایشون هم برگر مرغ هستند با حضور افتخاری فوریه کوچک.

اگر آقا هستی همچنان اینم بده خانومت بخونه :دی

 

در ادامه ی پست فوت و فن همسرداری و به عنوان مورد چهارم من باب اینکه چیکار کنید تا همیشه روابطتتون با همسرتون قشنگ و شیرین و اروم باقی بمونه و بعد از ذکر مواردی که گفتم اول از همه ارامش خونتون رو باید حفظ کنید گرچه موارد بسیاره ولی خب مورد بعدی که میخوام بگم ادبیات و رفتار شماست. ادبیات و رفتار شما میتونه یه مرد رو همیشه عاشق نگه داره میتونه هم سرد کنه‌ ببینید اینا که دارم میگم تا وارد زندگی نشید و سالها نگذره شاید هیچوقت متوجهش نشید ولی خب یه واقعیته اونم اینکه هر مردی یه قلقی داره که قطعا بعد یکی دوسال زندگی یه زن اگر زرنگ باشه باید دستش اومده باشه که برای اینکه بتونه حرفاشو بزنه و به عبارتی میخش رو بکوبه باید از اون قلقه وارد بشه‌. درسته که هرکی یه قلقی داره ولی من به جرات میگم قلق اکثر اقایون اینه که از در صلح وارد بشید و حرفاتون رو بزنید. شما اگر درست ترین و بحق ترین حرفای دنیا رو هم بزنید بهشون ولی با حالت دعوا و بحث و عصبانیت و دستوری، قسم میخورم اصلا یدونشم نمیپذیرن ازتون، و مثلا فرض کنید شما دارید یه حرف درستی رو با بحث به همسرتون میگید که مثلا چرا توو جمع فلان حرفو زدی یا چرا میخوای مثلا با دوستت فلان کارو شروع کنی، اگر از در جنگ و دعوا و بلند کردن صدا و جیغ و جیغ بخوای وارد بشی نه تنها بهت گوش نمیده بلکه اخرشم میگه خودم میدونم! حالا تازه اگر به جاهای دیگه نکشه و دعوا بالا نگیره. راهش صلحه، راهش زبون گرم و نرمه، و راهش بلد بودن ادبیاتیه که همسرت دوست داره. و بزرگ ترین مشکل زوجین از نظر من همینه که هم مرد هم زن هرکی با ادبیات خودش با اون یکی حرف میزنه و برخورد میکنه و کسی به ادبیات باب پسند طرف مقابل نگاه نمیکنه. برای مثال ما خانوما اگر صبح که بیدار میشیم ببینیم مثلا همسرمون خیلی بی هوا پیام داده که خوشگلم چیکارا میکنی ؟ همین خوشگلی که بهمون گفته کافیه تا کل روزمون ساخته بشه، حالا همین خانوم فکر میکنه چون خودش قربون صدقه شنیدن رو دوست داره پس با گفتن قربون صدقه و روزی چندوعده گفتن دوستت دارم همون تاثیر رو روی مرد میذاره. نمیگم وقتی شما به فرض به شوهرت میگی دوستت دارم بی تاثیره ها، ولی با تغییر چندتا واژه تاثیر بیشتری میذاری، مثلا به جای دوستت دارم اگر بهش بگی من کنارت خیلی احساس خوشبختی میکنم چون پشتیبان خوبی هستی برام، رفیق خوبی هستی برام، میتونم بهت تکیه کنم قطعا بیشتر روش تاثیر میذاره‌. من معتقدم زبون توو زندگی زناشویی خیلی تاثیر گذاره. چه مردباشی چه زن واقعا با اون زبونت میتونی چموش ترین همسرم رام خودت کنی:| واقعا هم اینطور نیست فقط که خانوما با زبون گرم و نرم آقایون لذت میبرن، آقایونم دوست دارن یه چیزایی بشنون از شما تا دلگرم تر بشن. اما قطعا اون چیزی که اونا دوست دارن از شما به عنوان همسرشون بشنون هی چایی بیاری بگی دوستت دارم، هی میوه بیاری بگی قربون چشات برم و اینا نیست. 

یکی از چیزایی که آقایون دوست دارن از همسرشون بگیرن یا بشنون تاییده! وقتی تایید میشن به عبارت خودمون گنده میشن!:)) و حالا جالبه ماها تا قبل ازدواج حتی تاییدم بلد نیستیم که چجوریه فکر میکنیم هرچی بگه نباید باهاش مخالفت کنیم و این میشه تایید کردنش! درحالی که یعنی وقتی کار درستی میکنه تشویق کنی با زبون خودش، وقتی به خودش مطمئن نیست که فلان کارو انجام بده از پسش برمیاد یا نه بهش بگی که قطعا برمیاد اونم با زبون خودش. برای مثال من خودم اخیرا یه مسئله اقتصادی توو زندگیمون پیش اومد و نیاز به تصمیم گیری داشتیم، قشنگ نظر خودم رو گفتم کاملا هم همسرم با نظر من فکرش مشغول شد یعنی به نظر منم فکر میکرد بعد اخرشم البته واقعا از ته دل میگفتما چون واقعا اینجوریه، میگفتم تو خداروشکر فکر اقتصادیت خوب بوده همیشه هیچوقت بی گدار به آب نمیزنی اینبارم بیشتر فکر کن به نظر منم فکر کن ولی باز خودت قطعا بهتر میدونی‌... همسر شمام قطعا توو یه چیزایی خوب عمل میکنه همیشه، برای همون نامحسوس از طریق همینا تشویق و تاییدش کن. بابا دیگه یه هندونه چیه؟ اگر همیشه هندونه هاش خوبه اون زبونت رو بچرخون و بگو تو همیشه هندونه هایی که خودت انتخاب میکنی عالی میشه نذار فروشنده بهت بده خودت انتخاب کن!( این میشه تشویق و تایید نامحسوس). مثالای زیادی براش میشه زد، مثلا میاد یه وسیله درست کنه با خاک یکسانش نکن و نگو حالا بذار یه زنگ بزنم نمایندگیش! اگر میگه خودم میتونم درستش کنم، از اونور تو نرو دنبال دفترچه راهنمای وسیله ت بگرد تا شماره خدمات پس از فروش رو دراری و هی بگی حالا بذار یه زنگ بزنم نمایندگی بیاد بهتره مطمئن تره!... بخدا این مورد که میگم توو ۸۰ درصد خونه ها هست، حتی جالبه مثلا به خود منم بقیه میگن مثلا ماشین لباسشوییت خراب شده زنگ زدی نمایندگی و وقتی بخوام به فرض بگم خود همسرم میگه درستش میکنم میگن وااای نه بگو نمایندگی بیاد اونا بلدن چیکار کنن اینجوری بدتر نشه حالا؛ و من واقعا این یه مورد رو اصلا نمیفهمم چرا خانوما رفتاری رو میکنن که برای آقا با خاک یکسان شدن فرقی نداره، وقتی شما میگی بذار حالا نمایندگی بیاد یعنی بهت اطمینان ندارم، یعنی کار تورو قبول ندارم، یعنی کار همه رو قبول دارم جز تو، یعنی منی که زنتم باورت ندارم، یعنی تو بی عرضه ای و از پسش برنمیای، یعنی تو نمیتونی، یعنی تو خرابکاری، یعنی قبولت ندارم! شمای خانم منظورت یدونه از اینا هم نیستا، شما فقط دلت برای وسیله میسوزه که خراب تر نشه میگی متخصصش بیاد ولی برای اقا همه ی جملات بالا القا میشه. و چیزی که اصلا توو این مورد نمیفهمم اینه که حالا به فرضم اقایی بزنه وسیله رو خراب کنه، خب خودش مگه نمیخواد پولشو بده دوباره بخره؟ چرا جز میزنی پس فرزندم؟ بذار بره توو دلش یا درستش میکنه و غرور و تکبرش قلبتو خش میندازه:دی و به خودش میباله و باد میکنه یا میزنه داغون میکنه و خودش دیگه دفعه بعدی نمیره سراغ وسیله ای و مجبوره دوباره پول بده بخره، فقط اینوسط شما با یه رفتار ساده حس بی اطمینانی بهش منتقل کردی و این برای مرد خیلی دردناکه. یا مثلا دیدم موقعی که ادرسی رو پیدا نمیکنید، خانومه هی میگه بزن توو نشان ببینیم از کجا بریم، خب بلد نبودی میگفتی من لوکیشن بگیرم، وای دوساعته داریم دور خودمون میچرخیم خب تو نباید آدرس درست بگیری؟ مگه تو نگفتی بلدی الان چهارساعته معطل شدیم و هی عین مته مغزشو میخورید و دوباره همون حس های بالا رو بهش منتقل میکنید که بی عرضه ست و قبولش ندارید. خدایی چی میشه برگردی بگی خیابونا هرروز تغییر میکنه آدم نقشه راهم که باشه مثل تو که ماشالا همه جارو بلدی، بازم یه جاهایی رو گنگ ساختن ادم گیج میشه!.. 

پس همسرتو تشویق کن تایید کن. وقتی کاری هرچند کوچیک برات میکنه قدردانی کن اگر دوست داری دوباره برات بکنه راهش تشکر و گنده کردن اون کاره‌. بخدا من خیلی میبینم مثلا دختر پسر رفتن بیرون هی پسره میگه برات ابمیوه بخرم؟ سمبوسه بخوریم؟ برات این کیفو بخرم؟ دخترم حالا از روی هرچیزی اصلا شما بگو برای اینکه پسر به زحمت نیفته و خرج نکنه هی میگه نه، حالا خدایی فکر میکنید شوهرتون دوست داره این کارو؟ و میفهمه که شما چقدر زن قانع و خرج نکنی هستی؟:/ از قدیم یعنی مادربزرگا میگفتن وقتی شوهرتون میخواد چیزی براتون بخره نگید نه، یا وقتی چیزی براتون میخره نگید چرا !... ببینید لحظه ای که همسرتون داره به شما میگه بگو یه چیزی برات از اینجا بخرم، ابمیوه بخوریم؟ هوس گوجه سبز نکردی؟؟ اون دوست داره و لذت میبره اون لحظه برای شما چیزی بخره و نخریدن رو اون لحظه خوشش نمیاد و درکم نمیکنه اون لحظه که شما داری مثلا ملاحظه جیب اون رو میکنی. شمام وقتی میبینی خودش میگه پس قبول کن بذار خوشحال بشه لذت ببره از اینکه برات داره کاری میکنه. یا طرف مثلا یه چیزی برای زنش یا خونه خریده، مثلا شما فرض کن همکارش سرکار عسل اورده برای فروش و اینم یه شیشه عسل خریده برای خونه، میاره و میگه برات عسل گرفتم. حالا زن آگاه کیه؟ زن اگاه زنیه که حتی اگر ده شیشه عسلم داشته باشن، حتی اگر عسل خورم نباشن اصلا، حتی اگر عسلی که براش خریده اب و شکر باشه و غیراصل و آشغالی! اما تشکر میکنه و نمیگه و غر نمیزنه که چرا خریدی؟ چون میخواد که شوهرش بیشتر از این کارا کنه، بیشتر براش چیزی بخره، پس یجوری رفتار نمیکنه که طرف پشت دستش رو داغ بذاره که دیگه چیزی نخره چون میگه بخرم میخواد غر بزنه، هم پولمو بدم هم جونم؟ ولم کنا. اما زن ناآگاه: وااای عسل خریدی؟ عسل کی میخوره اخه؟ بعد مگه اصله؟ الان نگاه یخچالو خدایی ما اینهمه عسل داریم تو باز عسل خریدی؟ من چیکار کنم الان با اینهمه؟ میبینی که نمیخوریم خب یه چیز دیگه به جاش میخریدی. و اما نتیجه ی دل انگیزش: باشه نمیخوای بذار میبرم میدم به کسی!( جمله ی اکثر قریب به اتفاق اقایون در این مواقع) و در بلند مدت: هیچی دیگه نمیخرن برای اون زن چون با خودشون میگن هم پول بدم هم غر بشنوم؟ خب مگه دیوونم؟ پولم توو جیبم میمونه غرم نمیشنوم. 

حالا با همین مثال بالا یه نکته اساسی دیگه رو بگم . اگر میخواین همسرتون یه کار مثبت و خوب از نظر شمارو تکرار کنه یعنی اگر رفتاری تووش میبینید که باب پسندتونه و دوست دارید همیشه انجام بده راهش تشویق غیر مستقیمه.و قدردانی بابت کارهاش. من به ضرس قاطع میگم شما با قدردانی کردن از شوهرتون از اون یه اَبَر مهربون همیشگی برای خودتون میسازید. چون برای کارهاش وقتی ازش قدردانی میکنید و خوشحالی شمارو میبینه هی تکرارش میکنه . برای مثال وقتی اومده یه بستنی مورد علاقتون رو گرفته، عین ماست تشکر نکن و بگو قربونت برم ، بابا اون قربونت برمو نمیخواد، ولی اگر واقعا ذوق کنی بگی وای بستنی مورد علاقم، قربونت برم که همیشه منو خوشحال میکنی و میدونی من چیا دوست دارم، مرسی که همیشه با خوراکی های مورد علاقم میای! حالا اگر شوهرتون هیچوقتم با خوراکی های مورد علاقه شما خونه نیومده باشه اما وقتی شما میگی مرسی که همیشه این کارو برام میکنی درواقع داری نامحسوس این کار رو توی ذهنش ملکه میکنی و اون باورش میشه که همیشه این کارو میکنه و به عنوان یه رفتار روتین من بعد ادامه میده. یا مثلا وقتی یه بار اومد بهتون گفت فلان کارو میخوام بکنم، بلد باشید در طی فواصل بعدی زندگیتون گاه و بی گاه به موقع اش مثلا هی بگید تو خداروشکر از اون مردهایی هستی که تکرو نیستن و با زنشون مشورت میکنن! شاید باورتون نشه ولی به طور خودکار من بعد برای کارای بعدیشم میاد باهاتون مشورت میکنه. مخصوصا اینکه کارهای خوبش رو توو جمع بُلد کنید. به فرض اگر یه بار کمرتون درد میکرده بلند شده جارو زده از من میشنوید تا سالیان سال توو جمع مثلا بگید همسر من خدایی توو مریضی خیلی کمکم میکنه، اصلا بفهمه کمردرد دارم امکان نداره بذاره جارو بزنم! باور کنید به طور غیر مستقیم با همین ادبیات شما این رفتار رو توو ناخودآگاه همسرتون بردید و اون خودش هروقت شما مریض بشی بیشتر حواسش بهتون هست... به فرض خیلی دوست دارید توو جمع و جلوی خانوادش بهتون برسه، نیا چهارروز دعوا کن که تو اصلا حواست به من نیست توو جمع و من داشتم با هسته گیلاس خفه میشدم تو اونور داشتی با پسرعموت میخندیدی اصلا حواست بهم نبود، به جاش و به موقع اش ناراحتیت رو بگو از این موضوع و اینکه دوست داشتی چجوری باهات رفتار کنه ولی اگر میخوای دفعه بعدی که دستتو با چای سوزوندی :| حواسش بهت باشه ادبیات درستی به کار ببر تا فرو بره توو مغزش و حک بشه، بگو تو همیشه توو جمع حواست به من هست، و من خیلی از این کارت ممنونم خوشحال میشم بیشتر حواست باشه که اگر مثل امروز با هسته گیلاس داشتم خفه میشدم بفهمی چون اون لحظه که داشتم خفه میشدم خیلی ترسیده بودم اگر پیشم بودی حس بهتری داشتم:دی...بعدم در طول سالیان گاه و بیگاه هی درمواقع مناسب بگید تو خدایی خیلی توو جمع حواست به من هست، کاش همه مردا اینطور بودن( حتی مثالم براش بزنید که قشنگ حک بشه توو  مغزش که باید چیکار کنه:دی) مثلا بگید تو همیشه اول برای من برنج میکشی و حواست هست به غذام، همیشه بچه رو میگی  بده به من تو بخور، ازم پیش مامانت همیشه تعریف میکنی، کاش بقیه اقایونم عین تو بودن! هی در طی فواصل کارهای خوبش رو بلد کنید تا ناخوداگاه همه این کارها رو مداوم انجام بده‌. پس اگر میخواین همیشه بهتون محبت کنه باید قدردانی کنید حتی برای چیزای به ظاهر کوچیک و کارهای خوبش رو ببینید و بزرگ کنید و تشکر کنید و بلد کنید. 

مورد بعدی که درواقع یه راز مگوئه که شاید خود اقایونم خیلی این مورد رو بهش دقت نکرده باشن اینه که هرچی که هست رو بین خودتون بذارید بمونه. هر اختلافی، هر بحثی، هر دعوایی که نمک زندگیه و پیش میاد بذارید زیر سقف خونتون و بین خودتون دوتا بمونه، مردها شاید خودشونم ندونن! اما تا مادامی که بین خودشونه ممکنه تا اخر عمرشونم کنار زنشون زندگی کنن با همه بحث ها و اختلافات‌ اما همین که بحثی به خارج از خونه بکشه و بسط پیدا کنه و کل خانواده ها و فک و فامیل اختلافاتشون رو بفهمن و در اصطلاح دیگه ابروشون بره اونوقته که دیگه چیزی برای از دست دادن ندارن و به راحتی قید همه چیز رو میزنن اول از همه قید شمارو. پس هرچقدرم اختلاف داشتید اگر زندگی کردن با همسرتون رو دوست دارید هیچوقت نذارید از سقف خونتون بره اونورتر. هرچی باشه شما دوتا خودتون بالاخره حلش میکنید و دو روز بعدشم آشتی میکنید اما وقتی همه بفهمن دیگه اختیار زندگیتون دست خودتون نیست. 

در همین راستا یه چیزی هم دوست دارم داخل پرانتز بگم اونم اینکه همه چیز رو یهو و یه جا رو نکنید! نازهاتون رو کم کم خرج کنید! نذارید دیگه هیچ نازی نمونده باشه و به تبعش هیچ نازکشی. برای مثال وقتی با همسرتون بحثتون میشه همه چیزو خرج نکنید، یه چیزی، یه تهی بذارید برای آخرش! واضح تر بخوام بگم ببینید وقتی شما با همسرتون آشنا میشید ما دخترا چون تازه نازکش پیدا کردیم دیگه گاهی گند نازو درمیاریم و دیگه به این فکر نمیکنیم که داریم همه بلیطامونو باطل میکنیم! انقدر اولش ممکنه برای چیزای پیش پا افتاده مثلا بریم توو قیافه و بهش بگیم ناراحتیم با این هدف که بیاد نازمونو بکشه:| که کلا از اونور بوم میفتیم. من یادمه توو برنامه گلبرگ زندگی یه بار یه آقایی زنگ زد گفت من با خانومم عقدم بعد خانوم من خیلی الکی ناراحت میشه و هی قهر میکنه نمیدونم چیکار کنم دارم زده میشم، کارشناس برنامه اقای دهنوی که از نظر من حرف نداشت واقعا و خیلی درجه یک بود، گفت توو دوران نامزدی کلا خانوما نازشون زیاده عروسی کنید بهتر میشه. همیشه هم یه جمله داشت که میگفت زن ها اهل ناز و مردها اهل نیازن. ببینید مثلا فرض کنید الان شما در دوره نامزدی و عقد هستید، از همین اول بسم الله برای چیزای واقعا پیش پا افتاده وقتی ناراحت بشید و ناراحتیتون رو هی به همسرتون اعلام کنید یا اون هی ببینه شما چپ و راست برای هرچیزی رفتی توو قیافه ، جواب اسمسشو نمیدی، جواب زنگشو برای چندساعت نمیدی، هی میاد دستتو بگیره بذاره رو دنده هی دستتو پس میکشی، هی با الفاظ مهربون صدات میکنه هی شما"..." رو زدی به برق حالا اون که نمیدونه شما درواقع دلت میخواد اون هی بیاد نازتو بخره هی منت کشی کنه هی قربون صدقه ت بره! خب اوایلش همه این کارارو هم برات میکنه، اما یه بار دوبار سه بار بیست بار، دیگه از یه جایی به بعد این کار شما براش عادی میشه. یعنی شما کافیه برای هرچیزی من بعد بری توو قیافه ، منت کشی نمیکنه که هیچ، کلا دیگه حتی نمیپرسه چرا رفتی توو قیافه؟ توو دلشم میگه این عادتشه بابا من دست توو دماغمم کنم این میره توو قیافه!...پس رفتن توو قیافه رو همه جا خرج نکن، بذار به جاش خرج کن که نازکشی باقی بمونه، حالا این بلیطتو سوزوندی، میبینی دیگه مواقع ناراحتی رفتن توو قیافه جواب نمیده و طرفت عین خیالش نیست، حرصت میگیره و گریه میکنی توو بحثا یا مواقع ناراحتی، خب اولین بار دومین بار شاید برای بیستمین بار با گریه تون متحول بشه از خودش بدش بیاد پاشه بیاد حتی بغلتون بکنه ولی اگر همین گریه رو هم مدام خرجش کنی دیگه بعد از چندبار که این رفتارو ازتون ببینه روشو میکنه اونور میخوابه. یا حالا عده ای از خانوما شروع میکنن تهدید و خط و نشون که میرم و ال و بل، این تهدیدا هم تا یه جایی نازکش داره و طرف میگه نه نکن، بعدش میگه به سلامت!... از اونور یا اونایی که تقی به توقی میخوره جوراباشونو میپوشن که قهر کنن برن یا واقعا بلند میشن میرن قهر میکنن، اینا هم چندبار اول طرفشون منت کشی میکنه یا جلوشونو میگیره و میگه نرو یا میره دنبالش اما از یه جایی به بعد اگر هی تکرارش کنی اونقدر براش عادی میشه که خودش در خونه رو باز میکنه میگه خوش امدی ...میدونید چی میخوام بگم؟ میخوام بگم برای هر چیز الکی و پیش پا افتاده ای خودتونو و طرفتون رو ناراحت نکنید. اونقدر قوی بشید و باشید که واقعا سر چیزی ناراحت بشید که ارزش ناراحتی رو داشته باشه، وقتی ناراحتیتون رو مطرح کنید که واقعا اون موضوع داره شمارو رنج میده، یه چیزی همیشه برای نازکشی نگه دارید، اگر حتی دعوا کردنتون گریه کردنتون هم به موقع و به جاش باشه طرف مثل روز اول نازتونم میکشه. اون قهرو الکی هدرش ندید. قهرو بذارید مال وقتی که واقعا دیگه هیچ راهی برای اصلاحش پیدا نمیکنید، بذارید زمانی خرجش کنید که بتونید نتیجه دلخواهتون رو بگیرید. قبلش تمام راه ها رو برای هیچ و پوچ نرفته باشید و فرد مقابلتون رو به بحث ها و گریه ها و قهرها و بچه بازی عادت ندید طوری که دهن باز کنید حرف درستم بزنید بگه تو عشق بحثی ولم کن! برای خودتون چیزی نگه دارید، نازم جا و مکان خودش رو داره...

خلاصه ادبیات و رفتارتون رو درست کنید و به قول دکتر فرهنگ بذر خوب بکار تا بذر خوب دریافت کنی، هرچی میخوای بهش بگی هرجمله ای، اول مزه مزه کن ببین بهترین جمله ای که میتونی بسازی و بگی چیه همونو بگو .حالا من خودم یه اصلی رو بهش باور دارم اونم اینکه هرجوری دوست داری همسرت باها خودت و خانوادت رفتار کنه تو هم باهاش رفتار کن، به نظرم با همین یدونه اصل اگر افراد همیشه رعایتش کنند زندگی ها تا آخرین قطره ش گلستانه. 

+ اگر مثل پایینی این پستم خوندید، منم این سلسله پست ها رو ادامه میدم وگرنه میرم به خونه زندگیم میرسم :دی

 

یادم هست خواهرزاده ام سالها قبل بیمار شد، یک سرماخوردگی ساده، او را بردیم دکتر و من هم همراه خواهرم رفتم، باید از او خون میگرفتند. او گریه میکرد و با زبان کوچکش هی میگفت عمو توروخدا امپول نزن و خواهرم که روی صندلی نشسته بود های های پا به پای فرزندش گریه میکرد و من هم نقشم این بود که هی بگویم تو چرا گریه میکنی آخر؟ وا یعنی چی آخر؟...فکر میکردم خودم مادر قوی ای بشوم، یعنی مادر دل و جرات داری که با هرچیز کوچکی فرو نریزد، اما خب خیلی زود فهمیدم از من مادر دل و جرات داری در نمی آید چون دقیقا نقطه ضعفم همین موجودی ست که پاره ی تنم است. این را در سه روزگی فرزندم فهمیدم وقتی برای ازمایش زردی در اتاق ازمایشگاه را بستند و دختر و پسر کاربلدی خواستند از پسرم خون بگیرند و من در اوج حال جسمی ای وحشتناک که از سردرد دلم میخواست بمیرم و لرز تمام بدنم را گرفته بود، روی صندلی های یخ بیمارستان پشت در اتاق نشسته بودم و به پهنای صورت با گریه هایش که به گوشم میرسید گریه میکردم و زنی که نگاهم میکرد از دور میگفت: مادر همین است!...این را هنگام ختنه پسرم فهمیدم وقتی دختر نابلدی آمد از پسرم خون بگیرد و او هق هق و ضجه میزد و او رفته بود و حالا بلدشان تازه آمده بود و اجازه نمیداد من در اتاق بمانم و به همسرم میگفت خانومت را بیرون نکنی خون نمیگیرم و منی که اهل دعوا با جماعت نیستم پشت در اتاق به پهنای صورت اشک میریختم با شنیدن هق هق پسرم و بر سر زن ازمایشگاهی فریاد میزدم. این را امشب فهمیدم وقتی پسرم دهانش خورد به لبه میز تلویزیون و فقط یک لحظه دیدم لثه اش پر از خون شد و منی که فقط بر صورت خودم  میزدم و وای خاک برسرم گویان گریه میکردم و در لحظه هزار بار مردم. همسرم بچه را بغل کرده بود و دهانش را پاک میکرد و از طرفی بچه را آرام میکرد و از آنور هی با لبخند به من میگفت عزیزم قوی باش ، چیزی نشده بچه میترسه، تو باید قوی باشی دختر!... بهم بگو مرد آخر چگونه میشود در نقطه ای که در اوج ضعفی قوی باشی؟!... وای امان از مادر بودن... و شما چه میدانید در دل مادر چه میگذرد؟...