بیست و دوم فوریه

با توام
قاب عکس نارنجی
با توام
زرقبای پاییزی
در نگاهت حضور مولاناست
پا رکاب دو شمس تبریزی...

کلمات کلیدی

تازگیا این جمله رو شنیدید که خیلی دهن به دهن می‌چرخه و باهاش انواع و اقسام شوخی ها میشه و همه هرکاری میکنن به مسخره میگن پز نیست سبک زندگیمه! ... این رو شاید بدونید؛ چندوقت پیش اینو گلزار گفت. وقتی توی ماشین چند میلیاردیش نشسته بود با لباسای مارک؛ نوشته بود پز نیست سبک زندگیمه! ...خیلی ها مسخره کردن و میکنن اما اومدم بگم اون راست میگه سبک زندگیشه! میدونید چرا؟! چون پول سبک زندگی شمارو خیلی نامحسوس تغییر میده؛ اونقدر که اصلا یادت نمیاد قبلاً سبک زندگیت چی بود!... اونقدر که تمام زوایای زندگی شما تغییر کرده ناخودآگاه میشه سبکت... پول حتی جهان بینی شمارو صد و هشتاد درجه تغییر میده.

من یه پیجی رو دنبال میکردم. یه خانواده ۴ نفره بودن. پدر مادر خانواده فوق العاده زوج آگاه و فهیم. پدر روانشناس بود. مادر خانه دار ولی همون مادر خودش یک استاد تمام برای یادگیری بود. تک تک حرفاش انسان رو به فکر مینداخت. حتی یه پدر و مادر فوق العاده بودن. اصلا فالوشون کردم چون از این زن بسیار می آموختم. آقاهه ظاهراً یه روانشناس کم کار بود و همیشه خونه. البته چیزی نمیگفتن اما خب مشخص بود. تقریبا چهارنفری همیشه با هم بودن. من یادمه این پیج یه پیج خیلی کوچک بود با تعداد اندک فالوور... این خانواده تمام تفریحاتشون چهارنفره بود. حتی یادمه ماه رمضون زن و شوهر روزه بودن برای اینکه حوصلشون سر رفته بود پاشده بودن چهارتایی رفته بودن بام تهران؛ تا بالا اما دیگه نا نداشتن نرفتن. فقط همون قسمت پیاده روی پایین که ایستگاه سلامته یادمه راه میرفتن و برگشتن خونه! حتی وقتی بچه سومشون رو ناخواسته باردار شدن خانومه می‌گفت نیروی کمکی نگرفتم چون خود همسرم هست کمکم می‌کنه. خانومه مطلقا اهل آرایشگاه و فیشیال و لیزر و فیلر و... نبود. همیشه هم می‌گفت. بچه ها توو خونه با کوسن های مبل یا بازی میکردن یا با باباشون آهنگ میذاشتن میرقصیدن. 

اما کم کم پیجشون بزرگ شد... کم کم تبلیغات گرفتن... و الان بابای خونه مدام خارج از کشوره برای کار... بچه ها استخر و کلاس رقص و مهد کودک و کلاس خط و زبان و صخره نوردی هستن. و مامان استوری می‌ذاره که بچه ها انرژی‌شون خیلی بالاست و از استخر که میبرمشون  صخره نوردی بازم انرژی دارن و ما باید انرژی بچه هارو در روز خالی کنیم تا خسته بشن! خود مامان ماساژ و باشگاه و آرایشگاه و کلینیک های زیبایی شده روتین زندگیش . زنی که یدونه مارک نمی‌شناخت الان بهترین مارک های دنیا تن خودش و بچه هاشه و تبلیغ برندهای مارک رو می‌کنه. سر راه از کلاس ها که برمی‌گردن همیشه غذا بیرون از خونه از بهترین رستوران ها. مامان که قبلش رانندگی نمی‌کرد الان خودش رانندگی می‌کنه حتی بچه هارو برمیداره می‌بره کردان؛ شمال برای تبلیغ هتل و ... . مامانی که بچه هاش ماکارانی رو برمیگردوندن روی مبل و فرش و زیر انداز مینداخت؛ الان مدام از مبل شویی میان خونشون مبل هارو می‌شورن. کسی که پشت پنجره ی منزل مادرش استوری میذاشت و خونه رو به رویی اونها آرزوش بود الان در یکی از بهترین لوکیشن های تهران یعنی کامرانیه خونشونه طوری که وقتی شمخانی رو توو جنگ ۱۲ روزه زدن بغل خونه اینا بود. قبلش سه تا بچه مدام با اینا بودن. میگفتن پیش پدر مادرامون نمی‌تونیم بذاریم چون اونا مسن شدن و سختشونه و تقبل هم نمیکنن. اما الان می‌ذارن کلاس های مختلف و خانه های بازی مختلف و خودشون میرن اینور اونور. از همه جالب تر اینکه حتی پدر بزرگ مادربزرگ ها هم نوه هارو الان گاهی نگه میدارن!

سبک زندگی این خانواده که من قبل و بعدشون رو دیدم؛ خیلی نامحسوس بی اینکه بفهمن تغییر کرده. از همه ابعاد..و حتی جهان بینی هاشون عوض شده... اصلا نگاهشون به مسائل؛ افکارشون؛ همه تغییر کرده ...پس وقتی اون میگه پز نیست سبک زندگیمه راست میگه. 

پول سبک زندگی شمارو تغییر میده... 

 

میدونید رنج واژه ایه که همه ی ما تجربه ش کردیم؛ میکنیم و خواهیم کرد... اصلا دنیای بی رنج نداریم...آیه ی خود قرآنم هست دیگه که ما انسان را در رنج آفریدیم... اما داشتم دقیقا به همین واژه ی رنج فکر میکردم..و به شکل و شمایل رنج ها... به جنس رنج ها... هیچوقت رنج ها شبیه هم نیستند... هیچوقت رنج ها از یه شدت یکسانی برخوردار نیستند... داشتم فکر میکردم بعضی رنج ها بدون هیجانن! بدون استرسن! بدون ترسن! یعنی شما داری رنجی رو میکشی که تموم شده رفته اما رنجش باهاته. مثل از دست دادن یک عزیز. رنجیه استخون شکن؛ نابود کننده؛ ویران کننده ی روح... اما این رنج ترسی با خودش نداره... منظورم ترس از آینده ست. منظورم دوام این رنجه... این یک رنجیه که مربوط به یک اتفاقه نه هزاران اتفاق دیگه که با خودش به همراه داره! ... مرگ یه عزیز یا هر رنجی از این مدل درواقع رنجیست مربوط به یک اتفاق افتاده!... اما گاهی رنج ها دوام دارن... ادامه دارن... چون رنجی به تو وارد شده اما این رنج تموم نشده با اون اتفاق؛ بلکه همینطور ادامه داره چون ترس و استرس با خودش به همراه داره و تو تا مادامی که زنده ای نمیتونی از این رنج بیای بیرون. مثلا فردی رو تصور کنید که طرفش بهش خیانت کرده و به هر دلیلی مجبورن زندگی رو ادامه بدن. اتفاقی که افتاده خودش یه رنجه؛ استرس و ترس و شک تا پایان عمر هم رنجی به مراتب ویران گر تر... یا مثلاً زنی که بچش سقط شده؛ خود سقط یه رنجه؛ ترس از بچه دار نشدن؛ ترس از هزاران بعد این ماجرا هم یه رنجه....

بعضی رنج ها اینطورین که هر لحظه شمارو میخورن... هر لحظه... و شما هرگز از این رنج بیرون نمیتونی بیای... قشنگ گیر کردی انگار وسط یه مرداب که هر طرف هم بری باز گیر افتادی! ... نمی‌دونم خدا موقع آزمایش کردن بنده هاش چی رو توو کی میبینه که به بعضیا از این مدل رنج های مدام و تا ابد میده... زیر بار این مدل رنج شما میشکنی؛ له میشی؛ خار میشی؛ ذلیل میشی؛ نابود میشی...هر لحظه و هر لحظه...اگر خدا تورو انتخاب کرد و از این مدل رنج ها بهت داد نمی‌دونم معیارش برای انتخابت چی بوده ولی بدون تو تنها نیستی. خیلی ها دارن بی صدا و پشت لبخنداشون زیر این مدل رنج استخون میشکونن. 

 

آقا؟ بگید خب! .. هروقت گشنه و تشنه و بی وقت و بی حال و حوصله بودید و یه غذای سه سوته خواستید ولیکن خوشمزه؛ کوکو سیب زمینی رو بدین شکل با سیب زمینی خام درست کنید. سیب زمینی رنده ی درشت؛ چندتا تخم مرغ؛ نمک و فلفل و زردچوبه... بعدم سرخ. همین. بخورید و بیاشامید ولی هرگز اسراف نکنید! 

+ ما کوکو سیب زمینی رو با سیب زمینی پخته میپزیم. ولی اگر شما همیشه این مدلی می‌پزید این پست برای شما نیست!:دی... اگر دنبال غذای رژیمی هستید این پست برای شما هم نیست :دی چون کوکو سیب زمینی چه پخته چه خامش روغن زیاد می‌بره کلا.... اگر بچه ی بد غذا دارید این پست برای شماست:/ چون این مدلی کریسپی میشه بچه هام که عشق سیب زمینی سرخ شده؛ جیگرشون حال میاد قشنگ!...خلاصه هرکی بیاد جلو ببینه اگر به دردش میخوره برداره ببره بره پی زندگیش:/

انصافا نوشابه مشکی شیشه ای کم داره این صحنه!

پسرمو آوردم دندون پزشکی. اینجا یه اتاق بازی داره. درواقع پسر من به عشق همین اتاق میاد. خدایی تمام چیزای جذاب برای بچه ها رو هم داره. سرسره؛ تاب؛ خونه ی بازی؛ میز و صندلی. و کلی اسباب بازی دخترونه و پسرونه و مداد رنگی و سه چرخه و... خیلی اتاق بزرگی نیستا. در حد اتاق خواب های خودمون حتی کوچکتر. هر موقع اینجا میام به این فکر میکنم اگر در آینده خونمون شد قصر!:دی  یکی از اتاقا رو میکنم اتاق بازی. ولی اگر قصرم بشه اونموقع دیگه بچه هام بزرگن اتاق بازی نمی‌خوان:/...

پسرم با یه دختره که مسلما دو سه سالی از پسر من بزرگتره دارن اونجا بازی میکنن. . دم در نشستم صداشونو می‌شنوم. دختره از بدو وروده پسرم اونو دعوت کرد به خاله بازی. بدین شکل که داره صبحانه آماده می‌کنه. یکی از اسباب بازی هاشم کرده بچش. تا صدای بچگانه هم در میاره براش. و داره برای اهالی خونه میوه پوست می‌کنه الان و بچشو آروم می‌کنه:/... پسر من داره چیکار میکنه؟! داره از ته دل به کارای دختره می‌خنده:/ مخصوصا وقتی که صدای بچگونه برای بچه ی خیالیش درمیاره. بعد از اونور چاقوی اسباب بازی ای که دختره داره میوه پوست می‌کنه رو میخواد که احتمالا بکوبه به جایی و صداهای دیجیمون دربیاره:/ البته صدای دیجیمون رو هم وسطا داره هی درمیاره. و الان داره برعکس از سرسره بالا می‌ره. جوراباشم درآورده:/. بعد دختره در تلاشه مامانه پسرم بشه. پسرمم جرثقیل رو برداشته صدای ماشین زباله در میاره. 

خیلی دنیای شبیه به هم دارن!:/ 

+ دختره ی گیس بریده تو نمی‌خواد مامانش باشی. مامانش فقط یدونه ست واسه نمونه ست :/

ساختمون بغلمون اومدن موکت شستن و آوردن پشت بومشون پهن کنن. حالا من دیشب بی توجه به صداهای اطراف داشتم توو آشپزخونه هی ظرفای ماشین ظرفشویی رو در میاوردم دونه دونه جا به جا میکردم. یهو برگشتم دیدم فکر کنید با پنجره ای باز قشنگ توو دید ملت اونا دارن موکت پهن میکنن منم اینجا راحت برای خودم. من فقط یه مرد دیدم سریع پنجره رو بستم. اومدم اینور دیدم از اتاق و سالن هم مشرفه پنجره اتاقم بستم ولی سالن رو کاری نمیشد کرد رفتم روسری سر کردم. یه زن و مرد بودن البته بیشتر شبیه مادر و پسر بودن.

حالا این هیچی. دوباره امروز دیدم اومدن گویا موکت رو جا به جا کنن‌. منم واسه خودم میرم میام بساط صبحانه میارم. از هر سه پنجره ی باز ما کامل توی خونمون و کامل بنده و کامل همه چیز از اون زاویه که اونا ایستاده بودن مشخصه:/... تا متوجهشون شدم رفتم دوباره روسری سر کردم اما نکته جالب اینجاست که پسره نگاه نمی‌کرد بلکه حاج خانوم کاملا توو خونه ما بود!

حاج خانم بفرما چایی و نیمرو!:/

هشتگ زل نزدن توو خونه ی ملت !

با تشکر

اگر خیلی دچار خستگی روحی شدید اگر خیلی دچار روزمرگی شدید و خلاصه اگر دیدید حالتون خوب نیست؛ یه راه حل مقطعی وجود داره که صد در صد تضمینی حالتون رو بهتر می‌کنه. مرد و زن هم نداره. برید موهاتونو بزنید کلا یه مدل دیگه ش کنید یا حداقل یه چتری ای بذارید یا فری کنید؛ یا صافی کنید. خلاصه یه تنوعی بدید نه اینکه یک سانت نوکش رو بچینید:/... و بعد رنگ کنید. زدن و رنگ کردن و دیدن یک قیافه جدید حال خودتونم خوب می‌کنه چه برسه اطرافیان. 

به عنوان یه مادر بهتون میگم:

لباس رو بچه خیلی اثر داره! حتی در عزیز شدنش در جمع ها! حتی در محبوب شدن و جذاب شدنش در اذهان عموم. حتی در دوست داشتنی شدنش!... جدی میگم. شما زیبا ترین بچه ی دنیا رو هم داشته باشی؛ شیرین زبون ترین بچه دنیارو هم داشته باشی؛ بامزه ترین بچه دنیا رو هم داشته باشی اما اگر یه لباس معمولی تنش کنی اون زیبایی ها به چشم که نمیاد هیچ اصلا انگار محبوبیتی هم نداره!... ولی وقتی یه لباس بامزه؛ یه لباس شیک و تر و تمیز؛ حتی یه کفش بامزه یه کلاه بامزه تن بچه ت می‌کنی از در خونه ت تا مقصد همه دارن قربون صدقش میرن. این مورد مخصوصا روی پسر بچه ها بیشتر باید اعمال بشه. چون دخترا معمولا زیبا ترن؛ لباساشون کلا خوشگل تره؛ با یه گل سر و هدبندم از این رو به اون رو میشن. ولی پسرا درواقع هیچی ندارن که مثل دخترا به چشم بیاد؛ لباساشونم همه ساده تره... برای همون لباس مرتب و تمیز و بامزه برای پسربچه ها از اوجب واجباته. 

یه نکته دیگه اینکه بچه ها تا بچه هستن لباسای رسمی و مردونه و بزرگونه تنشون نکنید. بهشون نمیاد. لباسای اسپرت تن کنید. برای مثال شلوار لی راسته تن بچه چهار ساله با یه پیراهن سورمه ای مردونه قطعا بچه رو از ریخت و قیافه میندازه. به جاش با نصف هزینه ی اون شلوار لی یه شلوار اسپرت و بامزه تر. اسلش...و خلاصه اسپرت و کیوت. اکسسوری هم خیلی روی ظاهر بچه میاره. گاهی یه هدبند توری سفید ساده برای دختر؛ یه کلاه و کیف بامزه برای پسر؛ یه دستبند؛ یه ساعت؛ حتی یه جوراب بامزه...این ریزه کاری هارو دست کم نگیرید. 

خلاصه اینکه من بعد دقت کنید ببینید لباس چه ها که نمیکنه! 

شنیدم حجاب اجباری برداشته شده. رسانه های اونوری میگن. از صبح هم خیلی از اینو اون شنیدم. حقیقت داره ایا؟

 

+ یه چند وقتی میشه میبینم خانوما سوار موتور میشن. گویا یسری موتورها رو میتونن. البته دقیق اطلاعاتی ندارم. همسرم میگه بیا برات بخرم. راستش در باحال بودنش که شکی نیست و حتی فکر کردن بهشم برام هیجان انگیزه ولی واقعیت میترسم چون چیز جدیدیه آقایون توو کوچه خیابون اذیت کنن. نمی‌دونم واقعا. نظر شما چیه؟!:/

خواهرم برای خواهرزادم پاک کنی که انگار دست دوستاش دیده بود و خواسته بود رو خریده بود. بچه از مدرسه که اومد خواهرم پاک کنش رو داد. اونم ذوق و شوق؛ داشت به بچه های دیگه نشون میداد. یکی از بچه ها می‌گفت لباسشو در نیاری ها لخته؛ اون یکی می‌گفت چرا در بیار...یه روکش شبیه لباس داشت بچه ها فکر میکردن لباسشه درحالی که مقوای دورش بود. پسر منم دستشو گذاشته بود جلوی دهنش مثلا انگار که پاک کنه داره کار زشتی انجام میده اومد در گوش من گفت مامان پاک کن فلانی دودول داره زیر لباسش!( با عرض معذرت از حضار! بنده این واژه رو یاد بچم ندادم اما از سنی که دیدم توسط شخص دیگری یاد گرفته اینو باهاش کار کردم که این یه منطقه ممنوعه ست و دربارشم خواست حرف بزنه توو جمع بیاد در گوشم بگه)... تا قبل اون که سرم توو گوشی بود و فقط صدای بچه هارو میشنیدم؛ بعدش با تعجب نگاه به پاک کنه کردم به خواهرزادم گفتم خاله پاک کنت رو ببینم؛ مگه زیر لباسش لخته؟! خلاصه روکش پاک کن رو درآوردیم دیدیم نه بابا حرف براش درآوردن!:دی... یهو خواهرزادم؛ صاحب پاک‌کن مذکور؛ گفت خاله نه این پاک کنه چیزی نداره ولی خیلی از بچه های کلاس ما لباسشو در آوردن خودشون براش دودول کشیدن!:/

حقیقتا دو نقطه و یک خط صاف بودم!

خواهرزادم ۷ سالشه. 

فقط به این فکر میکردم مدرسه قشنگ قابلیت اینو داره که تمام تربیت تورو با بلدوزر بره روش و در کسری از ثانیه پودر کنه:/... از همین تریبون به مادران عزیز بگم خودتونو آماده کنید هرچه شما ریسیدید توسط باقی بچه هایی که ننه باباشون تربیتشون نکردن پنبه بشه! خدایی برام سواله توو این هفت سالی که بچه توو خونه بوده و الگوی مطلقش پدر مادر بودن؛ اون مادر یا پدر به اندازه دو خط نخواسته درباره دودول بچه حرف بزنه و توضیح بده که دودولش چیزی نیست که بخواد روی پاک کن بکشه یا دربارش حرف بزنه؟!... چیکار میکردین در این هفت سال حقیقتا؟!...بعد قسمت دارک ماجرا اونجا بود که من بعد حرف خواهرزادم با تعجب داشتم به خواهرم میگفتم وای این پسرا چرا اینجورین از بچگی؟! که یهو دختر خواهرم گفت خاله الان پسرا خیلی بهترن؛ دخترارو باید ببینی چی هستن و چیکارا میکنن:/

 

 

ما یه همسایه داریم اونام عین ما بچشون تازه به دنیا اومده؛ کلا تازه اومدن و من اصلا شناختی ندارم ازشون فقط می‌دونم آقاهه کارمنده اونم از اینکه صبح ها ساعت شیش صدای بستن درشون رو می‌شنوم فهمیدم. خانواده ی بسیار سایلنتی هستن برخلاف ما:/ بچشون فکر کنم الان نزدیک یکسالش باشه چون چندماه از دختر من جلوتر به دنیا اومد ولی شاید باورتون نشه من اصلا مطلقا هیچ صدایی حتی از این بچه هم نمیشنوم چه برسه مادر پدر. حتی حرف زدن و دعوا کردنشونم سایلنت طوره:/ یکبار نصف شب من بیدار بودم و دقیقا اونور خونمون نشسته بودم که اتاق خواب اینا میشه! از بیرون اومده بودن و خب گویا آقاهه توو مهمونی سیگار کشیده بود و خانومش می‌گفت مگه قرار نبود نکشی بعد میری جلوی فلانی میکشی؟! جواب منو بده! بعد مرده جوابی ازش نشنیدم؛ زنه هم تموم کرد:/ همینقدر باکلاس :| حالا اگر من بودم تا صبح عین رعنا آزادی ور توو زخم کاری داشتم میگفتم جواب منو بده! چرا اینکارو کردی؟! و عربده میزدم صدام کاشف سیگارو توو گور میلرزوند:/

حالا همه اینا به کنار؛ من فقط یه چیز برام سواله؛ خدایی اینا یا بقیه هرروز کجا میرن؟:/ هرروز که آقاهه از سرکار میاد اینا میرن بیرون تا الانا... باقی همسایه هامونم همش بیرونن... خدایی کجا میرن؟! همسرم میگه شاید خونه پدر مادراشون. میگم آخه هرشب؟! نمیشه که...اینهمه جا از کجا میارید میرید؟:دی اصلا کجا می‌رید به مام بگید بدونیم:دی...

جا دار کی بودید شما؟!:/