بیست و دوم فوریه

با توام
قاب عکس نارنجی
با توام
زرقبای پاییزی
در نگاهت حضور مولاناست
پا رکاب دو شمس تبریزی...

کلمات کلیدی

یه بارونی سفارش دادم قد ۸۸. خوب من خودم قد بلندم. گفتم حالا دو سانت با نود فاصله داره میشه تقریبا رو زانو.  حدودا یک و ششصدم دادم رنگ سورمه ای. الان پست آورده پوشیدم. عمیقأ احساس میکنم شبیه تاپاله شدم:/ دوست دارم خودمو بزنم. اولا اینکه شبیه همینو داشتم همین رنگ:/ نکردم یه رنگ دیگه سفارش بدم. دوماً خیلی پریده بالا :/ سوما دقیقا شبیه تاپاله شدم:/...دلم برای یک و ششصدم میسوزه. 

واقعا ناراحتم:/

معصوم تر از بچه ای که نصف شب با بغض بیدارت می‌کنه و همزمان که خودشو بهت چسبونده و با صدای یواش میگه مامان من میترسم. و تو میگی چرا مامان؟! اونم میگه خواب بد دیدم؛ و قبل اینکه بخواد بغضش تبدیل به مروارید بشه و بریزه بیشتر به خودت میچسبونیش و میگی بیا زیر پتوی من و توی بغل محکم مادرش حس امنیت می‌کنه و با لبخند دوباره خوابش می‌بره داریم توو دنیا؟!

ترکیب آدم برونگرا و درونگرا اینجوریه که درونگرائه خوابیده روز جمعه ای؛ بعد برونگرائه آهنگ حاج آقا شهرام شهپره رو گذاشته و داره دست و پای درونگرائه رو می‌کشه که مرد پاشو بیا یه قهوه باهم بخوریم توو این پاییز. یه قهوه مون نمیشه ما توو این پاییز؟! درونگرائه هم همینجور چشم بسته و بی هیچ واکنشی فقط گاهی لبخند میزنه از دست کارای برونگرائه:/...

قهوه ی ترک بن مانو نخرید هیچوقت؛ افتضاحه:/

پیج یه زن و شوهری رو دنبال میکردم که زنه خیلی شاد و شیطون بود. همیشه با آهنگ ها همخونی میکرد؛ محبتاشو نشون میداد؛ حتی موقع خوندن آهنگ ها صورت شوهرشو می‌گرفت برمیگردوند سمت خودش و خب شوهرش همیشه ساکت و بی واکنش!... اینا از هم جدا شدن. دیروز آقاهه توو پیج شخصیش داشت با یه آهنگ خیلی قشنگ همخونی میکرد و مثلا اونجا که می‌گفت عطرت روی مچ دستمه؛ دستشو نشون میداد و خلاصه خیلی احساسی پشت فرمون برای خودش همخونی میکرد... یه کامنتی براش اومده بود که نوشته بود شما که آنقدر قشنگ بلدی از خودت احساس و واکنش نشون بدی چرا موقعی که با فلانی بودید هیچوقت حتی یکبارم از این کارها نکردید؟! اون زمان خانومتون اینهمه احساسات به خرج میداد و شما فقط نگاه میکردی...

این کامنت منو یاد یه کلیپی انداخت. یه کلیپ خارجی که مدت ها قبل دیدم. توی اون کلیپ خانومی فکر کنم سیاه پوست بود که روایتی رو تعریف میکرد. می‌گفت داداش من با یه خانوم خیلی خوبی ازدواج کرد ولی من هیچوقت ندیدم این دخترو سورپرایز کنه؛ ذوق و شوق چیزی رو داشته باشه ؛ توجه خاصی به زنش کنه. و حالا که جدا شده و دوباره با یه زن دیگه رفته توو رابطه؛ انگار برادرم اصلا یه آدم دیگه ست. تمام کارهایی که برای زن اولش نکرده بود رو داره برای این یکی می‌کنه. بدون اینکه دومی ازش بخواد!... می‌گفت مردها خرج کردن احساساتشون رو‌ بلدن؛ توجه کردن و محبت کردن رو بلدن؛ فقط اگر برای کسی نمیکنن چون نمی‌خوان! و اینا چیزی نیست که کسی از راه برسه و یادشون بده یا ازشون بخواد براشون انجام بده. شما دنیایی هم ازشون بخوای بهت محبت کنن یا توجه کنند اگر نخوان نمیکنن. درواقع شما باید اون زنی باشی که اونا خودشون دلشون بخواد توجه و محبت کنن...

چی بگم...

یه روانشناسی می‌گفت دقت کردید هرکاری از آقایون بخواین همون موقع درجا انجامش نمیدن؟! مثلا یه لامپ رو بیست بار باید بگید عوض کنن تا انجامش بدن؟! شمام در برابر خواسته های آقایون با اندکی مکث انجام بدید. مثلا میگه چایی بده درجا از روی مبل بلند نشید؛ در این حد که قبلش اول لباسو از روی زمین بردارید بعد برید بریزید مکثی بدید عین خودشون باشید. چون درجا و بلافاصله و همیشه خواسته هاشون رو لبیک بگید تصورشون این میشه که کسی هستن برای خودشون!:/... بعد یا می‌گفت مثلا ازشون میپرسید چی بپزم؛ حالا مثلا اون میگه قورمه سبزی؛ یکبارشو یه چیز دیگه بپزید دوبارشو حالا لبیک بگید... در همین راستا دو روزه از همسرم میپرسم چی بپزم اونم دو روزه میگه عدس پلو. حالا نه در راستای حرف روانشناس مملکت که در راستای خواسته های دل خودم؛ دیروز خواهرم  ترشی مخلوط فرستاده بود اصلا دلم داشت می‌رفت براش و عدس پلو برای من غذاییه که خیلی باب پسندم نیست از طرفی با ترشی هم به نظرم نمیچسبه فلذا دنبال غذایی می‌گشتم که بشه باهاش ترشی رو خورد و خب مرغ پختم:/ امروزم که دوباره به همسرم گفتم چی بپزم و گفت قرار بود عدس پلو بهمون بدی که! گفتم باشه و اما الان هرچی فکر میکنم میبینم اصلا امروز روز چسبیدن عدس پلو نیست:دی. نمی‌دونم چرا قیمه داره باهام حرف میزنه میگه شوهر همیشه هست منه قیمه ام که همیشه نیستم!:/

+ پنجمین پست امروز!:/

پسر داری اینطوریه که قشنگ پوره ای... قشنگ... یعنی میزان انرژی و شیطنت و کارهای هیجانی پسر بچه ها اونقدریه که همسایه ای نمونده صدای جیغ جیغ های شمارو نشنیده باشه!:/... یکی از حرکات پسرم تازگیا اینه که از خودش صداهای هوار مانند درمیاره. مثلا صداشو کلفت می‌کنه داد میزنه هاااااا یا میگه هووووو ... انگار گراز به خونمون حمله کرده:/... دخترمم هربار می‌ترسه. با هزاران زبان مختلف دنیا بهش گفتم نکنه. اما خب مامان های پسر دار کاملا واقفن که برای خودت داری سخن میگی!... الان که پسرم رفته بود توو حموم و داشت طبق معمول با شلنگ همه جارو آبیاری میکرد و به این موضوع هم گوش نمیده که آبیاری نکنه و هرچی با قصه و غیر قصه میگم بچه های دیگه آب ندارن یا ببینن هدر می‌دیم آب رو قطع میکنن یا خلاصه هزاران قصه در باب این موضوع براش ساختم و جواب نمیده و داشت الآنم آبیاری میکرد و دخترمم دنبالش رفته بود جلوی در حموم و اونم صداهای گراز مانندش رو هی درمی‌آورد و اینم هی میترسید و گریه میکرد. روی مبل داشتم نگاشون میکردم. هی خویشتن داری کردم؛ هی خویشتن داری کردم؛ هی خویشتن داری کردم... یهو بلند شدم رفتم حموم گفتم اگه فقط یکبار دیگه هی بگی هاااااا هووووو من می‌دونم و تو... من هااااا و هوووووو رو از ته حلقم میگفتم با حرص؛ پسرم روده بر شده بود از خنده:/ خلاصه تهدیدات مادرانه م جواب داد الان یکربعه خونه ساکته!:/ اما حلقم داره میسوزه موندم خودش که هر لحظه هااااا هوووو می‌کنه خللی بهش وارد نمیشه؟:/ ...

واقعا صدام گرفته برم آبجوش بخورم:/

نمی‌دونم چرا بعضیا دایم دارن از خانه داری مینالن و مخصوصا مدت هاست مد شده دائم متن ها و کلیپ ها توو این موضوع بیرون میاد که خانه داری شغل تمام عیاره و آدم هیچ وقتی برای خودش نداره و کسی قدرشو نمیدونه و بابت کارهای خانه داری ازش تشکر نمیکنن و مدال نمی‌دن و ... خب در سخت بودن؛ تکراری بودن؛ خسته کننده بودن؛ بیست و چهار ساعت بودنه خانه داری شکی نیست ولی من اونایی رو نمی‌فهمم که نمیتونن از کارایی که برای خونه زندگی خودشون میکنن لذت ببرن یا تووش عشقی ببینن... والا من الان شستن جوراب شلواری دخترمم با عشق انجام میدادم و از اینکه لک هاشو تونسته بودم ببرم ذوق کرده بودم.. وقتی مثلا مواد فریزری میگیرم درسته پاره میشم به فرض کلی سبزی سرخ کنم آشپزخونه ی کثافت رو بعدش جمع کنم؛ بچه هارو از توو دهنم بکشم بیرون؛ گاز روغنی و کثافت رو به حال اول برگردونم ولی توی همه ی این خستگی ها برای من عشقه... اینکه آدم برای خونه خودش و عزیزانش کار می‌کنه شاید خسته کننده باشه ولی زیباست. 

پستچی زنگ درو زود گفت فلانی؟! گفتم اومدم...لباسامو سریع عوض کردم رفتم پایین... تصور کنید یهو در ورودی رو باز کنید یه پستچی تپل وایستاده داره خمیازه می‌کشه بعد بسته رو توو هوا تکون میده بدون هیچ حرف پس و پیش حتی جواب سلامی میگه: گوشه نداشته بید!...چند ثانیه طول کشید تا بفهمم چه وگویه! بعد که فهمیدم خندم گرفت گفتم آهان اشکال نداره...خودشم می‌خندید. بسته م گوشه ش پاره شده بود. بعد تا مسیر آسانسور داشتم فکر میکردم پستچی ها چه بامزه شدن. 

وسط روزها و سالهایی هستم که برای زندگی و زنده بودن و ادامه دادن باید چنگ بزنم به خیلی چیزها تا بتونم... چنگ بزنم به خدا؛ چنگ بزنم به صبوری؛ چنگ بزنم به امید؛ چنگ بزنم به حرف های همیشه امید بخش خواهر دومم؛ چنگ بزنم به مادرم تنها رفیق روزهای سختم؛ چنگ بزنم به بچه هام که معصوم ترین و بی پناه ترینن و به قول هومن حاجی عبداللهی: هروقت بخوام کم بیارم به بچم که نگاه میکنم میگم نه حق نداری کم بیاری؛ باید ادامه بدی...چنگ بزنم به گذشته و روزهای خوبش... حتی چنگ بزنم به پیراشکی کرم داره توی دستش...یادم نبود چند شب پیش یهو بهش گفته بودم وااای اگر گفتی هوس چی کردم؟! و گفته بود چی و منم گفته بودم پیراشکی کرم دار... این جمله که وای اگر گفتی هوس چی کردم زیاد از دهن من خارج میشه... چون من کلا آدم هوسی غذا خوردنم... اصلا چیزهایی که در روز میخورم چیزهاییه که هوس کردم معمولا نه صرف خوردنی ساده...حتی وقتی با یدونه پیراشکی اومد خونه بازم یادم نبود...فکر کردم توو مترو برای خودش خریده نخورده؛ یا دوتا خریده و یکیشو آورده خونه...خب پسرم مجال اندیشه های بیشتری رو نداد؛ از دست باباش گرفت و مشغول خوردن شد... فقط می‌دیدم هی وسطاش میگه یه گازم به مامانت بده... منم عادی میگفتم نه من نمی‌خورم...تازه من اصرار داشتم به پسرم که یه گازم بده بابا و اونم می‌گفت نه تو یه گاز بزن خب...و منم نمیتونستم که بزنم چون مدتیه قند و شکر قسم خوردم نخورم... می‌گفت اینکه شکر نداره حالا یه گاز بزن دیگه و منم همچنان عادی میگفتم چرا بابا داره برای به عمل اومدن خمیر مایه شکر میریزن خود کرمش هم داره...فکر کردم اصراراش اصرارای معمولیه همیشگیشه... یهو که رفت سمت اتاق کتشو دراره گفت خب من برای تو خریده بودم مگه نگفتی هوس پیراشکی کردی؟! ... همین هفته پیش چهل میلیون ریخته بود حساب من برای خرج خونه؛ منم کلی خرج مرج داشتیم مثلا بخشیش رو برنج خریده بودم و خلاصه خرج کرده بودم و وقتی خواسته بود سوار مترو بشه اونروز؛ گفته بود کارتتو میدی ببرم همراهم باشه؟! منم گفتم اون توو که پول نیست ولی پول نقد دارم یه کم؛ ببر... پول نقدارو هم نبرد و اون یدونه پیراشکی رو درواقع با تمام پولی که داشت خریده بود...وقتی لای چارچوب در گفت خب من برای تو خریده بودم... راستش دیدم برای ادامه دادن توو دنیا هنوز پیراشکی کرم دار هست که یکی برای تو خریده باشه...

 

من و همسرم یکساله که گاهی وقتی نشستیم و داریم چایی میخوریم؛ یهو اون میگه زن چیه به خاطر بچه هات چسبیدی اینجا نمیای بریم واسه خودمون شمال زندگی کنیم... اون روستا دوست داره و منم همیشه در جوابش میگم روستا نه بچه ها آینده دارن؛ یه جای خوبه مثلا رامسر بخر بیا بریم... هستم... راستش یکساله مثل یه رویا گاهی به سرمون میزنه ول کنیم بریم.... ولی نه روستاش نه شهرشو هیچ‌ کدوممون جدی نیستیم... یجورایی فقط می‌دونیم که زندگی توو شمال یعنی زندگی! ولی باز چسبیدیم به تهرانی که انگار پاهامون تووش با زنجیر بسته شده... راستش یه ویلای شریکی داریم و از وقتی اونجا رو خریدیم و میریم میایم به معنای واقعی کلمه روزایی که اونجاییم زنده بودن رو میشه حس کرد( البته منظور همسرم زندگی اونجا نیست)... هیچ کاری هم که نکنی وقتی با صدای بارون و صدای گاوهای همسایه بیدار میشی یعنی زندگی... وقتی لای در وایمیستی روی هر درختی کلی میوه ست یعنی زندگی... وقتی پرتقال های روی درخت توی شب مثل چراغ نور میزنه یعنی زندگی... وقتی اونجاییم و هیچ چیزی دور ریز نداره و هرچیزی که بمونه رو میریزیم برای سگ هایی که حالا حتی اونام مارو میشناسن یعنی زندگی... وقتی زحمت شالیکارها رو میبینیم که چجوری برای هر دونه برنج دارن تلاش میکنن یعنی زندگی... وقتی یه هسته یا دونه میکاریم و دفعه بعد میبینیم سبز شده یا میوه داده و از ذوق دوست داریم بال در بیاریم یعنی زندگی... وقتی راحت توو حیاط بچه ها میتونن بدوئن و جیغ بزنن و نگران بالایی و همسایه ی پایینی نباشیم یعنی زندگی... وقتی اونجاییم و مثل تهران همه چیز به راحتی آب خوردن در دسترس نیست و قدر همه چیز رو می‌دونیم از نون گرفته تا حتی یه نارنج روی درخت یعنی زندگی...وقتی میریم بازارهای محلی و اردک پوست کنده ی گرم و تخم مرغ محلی و خیارهای گنده ی محلی میبینیم و برامون تازگی داره یعنی زندگی...اصلا راه رفتن توو همون بازارها یعنی زندگی... وقتی اونجاییم و نت نداریم و اصلا یادمون می‌ره وقتی تهرانی گوشی از دستمون نمیفته یعنی زندگی... وقتی نسکافه و کیک درست میکنیم میایم می‌شینیم روی ایوون زیر بارون و هزار بار هرکس داره میگه ماشالا چه بارونی یعنی زندگی... وقتی پرتقال های کال و ترش رو وقتی نارنگی هارو بو میکنیم یعنی زندگی... وقتی هوس ماهی میکنیم و میریم بازار و یه ماهی تازه می‌خریم و با عشق سرخش میکنیم و با سیر ترشی توی تراس میخوریم یعنی زندگی... وقتی بچه هامون اونقدر مشغولند که برخلاف تهران که هیچ کاری برای انجام دادن ندارن و هر دقیقه توو دست و پاهای ما هستن اما اونجا اونقدر مشغول بازی هستند که اصلا نمیبینیمشون یعنی زندگی... وقتی حتی دیدن یه لاک پشت یا حلزون های روی درخت هم برامون ذوق آوره یعنی زندگی... وقتی میپیچیم توو کوچه ی خونمون و منتظریم سگ ها بیان کنار ماشینمون پارس کنند و از اینکه مارو میشناسن و خودمونم ذوق میکنیم یعنی زندگی... وقتی تماشای اردک و غازها هم برامون دلرباست یعنی زندگی... وقتی حتی دیدن پوست هندونه خوردن گاو ها هم برامون جذابه یعنی زندگی....

حقیقتا حس میکنم هیچکس توی دنیا مثل کسانی که با طبیعت عجین هستن و دارن توو دل طبیعت زندگی میکنن خوشبخت نیستن... اصلا درواقع زندگی رو فقط اونا دارن... گرچه وقتی با زندگی شهری مقایسه می‌کنی کم هم سختی نداره...و شاید همین سختیه که باعث میشه نشه از شهر دل کند... وقتی اینجا شیر آب رو باز می‌کنی و همیشه هست؛ بدون اینکه نگران سختی آب باشی اما اونجا باید دستگاه بذاری بجوشونی بازم دایم لوله ها شن جمع بشه ؛ وقتی اینجا هزارتا وسیله برقی هم با هم روشن می‌کنی هیچی نمیشه اما اونجا وقتی یه برقی روشن کردی و اگر دومی روشن بشه درجا برق قطع میشه؛ وقتی توو گرما کشش برق نیست و مدام و مدام برق ها می‌ره هرچند کلی ترانس پیشرفته هم گذاشتی اما باز توو گرما برقا مدام می‌ره و کلافه ت می‌کنه. وقتی اونجا یه لباس ساده به سختی خشک میشه؛ وقتی اینجا بغل خونه ت هزارتا مرکز خرید و سوپر مارکت هست و اسنپ پنج دقیقه ای هرچی بخوای برات میاره و اونجا دسترسی به همه چیز سخت و دوره؛ وقتی اینجا سر هر کوچه ای یه سطل زباله بزرگ هست و حتی خیلی از خونه ها شوتینگ و سرایدار داره خودشون میان میبرن حالا اونجا حتی توو شهرم به زور سطل زباله پیدا می‌کنی و خودشون زباله هارو میسوزونن و همیشه موقع برگشت باید کلی زباله با خودمون بیاریم؛ وقتی اونجا حتی آنتن هم به سختی هست چه برسه به نت گرچه شاید خوب باشه اما برای کارهای ضروریت باید پاشی بری جای دیگه؛ وقتی توو تهران تا صبح همه جا بازه و اونجا حتی نونوایی فقط توی ساعاتی به خصوص بازه و هزارتا چیز دیگه که به راحتی زندگی شهری نیست و زندگی رو سخت میکنه؛ همه اینا همون غل و زنجیرهایی هستن که شاید باعث میشن زندگی توو لونه موش هامون و زندگی بدون طبیعتی که چیزی جز رکود و خمیدگی برامون نداره رو ترجیح بدیم به زندگی ای که واقعا زندگیه!