بیست و دوم فوریه

با توام
قاب عکس نارنجی
با توام
زرقبای پاییزی
در نگاهت حضور مولاناست
پا رکاب دو شمس تبریزی...

کلمات کلیدی

واقعا یه چیزی خیلی روی مخمه. حالا شهرهای دیگه رو نمی‌دونم ولی توو تهران عملا دیگه ما چیزی بنام مانتو نداریم. نه تنها کسی نمیپوشه بلکه کسی هم نمی‌فروشه. و دقیقا مانتوهایی که هست باهاشون ننه بزرگ میشی!... اصلا توو فروشگاه ها از قد نود تقریبا بلندتر نیست. اما این خیلی بده. حالا اصلا کاری به مقوله حجاب ندارما چون شما میتونی با شلوارای گشاد بپوشی خداروشکر اونام مد شده. ولی چیزی که روی مخه اینه که بابا قد بلندا خب لباس بلند بهشون میاد چیه بالای زانو اچس مچس بو گندو میشی؟!

به کارمند شوهر کنید هرماه بی دردسر یه پولی دارید:/...شغل آزاد فقط از دور قشنگه...همین امروز و این لحظه که در خدمتتون هستم یکی بیست میلیون؛ یکی صد و هفتاد میلیون؛ یکی هفت میلیون؛ یکی نود میلیون؛ یکی دویست و هفتاد میلیون؛ یکی هشتاد میلیون بهمون بدهکاره و باید برامون بریزن. اما میریزن؟! خیر... معتقدن ندارن؛ پول نیست؛ بازار خرابه؛ در روزهای آتی میریزن و خلاصه آب در کوزه و ما تشنه لبان میگردیم. من اصولا هر چندسال یکبار همه آدم هارو می‌بخشم. معمولا هم تحت تاثیر جو شب های احیا و اینا از بدی های همه می‌گذرم. ولی راستش هرچی فکر میکنم نمیتونم از آدم هایی که به آدم بدهکارن و راحت سر بر بالین می‌ذارن و ککشونم نمیگزه بگذرم. هرروزی که شما بدهیت به مردم رو دیر پرداخت می‌کنی درواقع زندگی اون فرد رو داری به سختی هایی می‌ندازی که حتی قابل تصورم نیست. خلاصه فعلا این گروه ها رو نمیبخشم تا ببینم بعد چی میشه:/... من هزار تومان به مردم بدهکار باشم زمین و زمان برام تیره و تاره از بس استرس میکشم و خودخوری میکنم و خودمو به آب و آتیش میزنم تا سر تایمی که وعده دادم شرمنده نشم بعد واقعا نمی‌فهمم بعضیا چجوری آنقدر راحتن و براشون مهم نیست؟!...تجربه ی زندگی با شغل آزاد اینطوریه که بالاخره پولاتونو میگیرید اما نه در روزهایی که بهش احتیاج دارید:/ خیلی وقتام آنقدر خورد خورد میگیرید که عملا اون پولا دیگه پول درشت نیست؛ لای مخارج زندگی حل میشن می‌ره! خلاصه که اره از دور قشنگه...

تهران وحشتناک آلوده ست. این که میگم وحشتناک شخصا هیچوقت مثل امسال الودگیش برام آنقدر واضح و مبرهن نبوده؛ یکسره سر درد دارم. پاتو می‌ذاری بیرون واقعا انگار تهران رو انداختن توی یه دود غلیظ و کثافت. پاییز فصل قشنگیه این بی رحمیه که همیشه تهران توو پاییز لای آلودگی گم میشه.از وقتی از یکی از خود کارشناسای خودشون توو شبکه تلویزیونی خودمون شنیدم که آلودگی هوای تهران در مدت ۴ سال با فلان رقم تقریبا ناچیز به طور کل حل میشه اما حلش نمیکنن و به جاش چندین برابر این رقم رو هزینه ی درمان بیمارانی میکنن که به خاطر آلودگی مریض میشن و میخوان که این باشه چون از مریضی و پول درمان مردم سود میبرن حالم بیشتر بده. از اینکه دیگه پذیرفتم که کلا نمی‌خوان برای مردم کاری کنند و اصلا میخوان که دقیقا همه همینجوری در فلاکت باشن از همه لحاظ؛ بیشتر اذیتم!... نمیشه که در هر زمینه ای کمیت لنگ باشه! ...مزیت کبک بودن اینجاها خوبه. عین کبک سرتو می‌کنی زیر برف و هیچی هم نمی‌بینی و نمیفهمی و خودتم اذیت نمیکنی. 

توی مسیر منتهی به ویلامون یه جای تقریبا مخوفیه البته در دل شب! چراغ نداره؛ همه جا از اطراف پر دار و‌ درخته. خلاصه ما تا میرسیم اونجا من شیشه هارو میدم بالا سگی چیزی از بغلم سر در نیاره بیرون سکته ناقص رو بزنم! البته در دل روز چیزی جز قشنگی نمی‌بینی. اما شب قضیه فرق می‌کنه. اصلا توو شب قضیه ی همه چیزه این دنیا فرق می‌کنه. ما هروقت میرسیم به این نقطه از زمین! من ناخودآگاه یاد سریال او یک فرشته بود میفتم و دقیقا همون سکانسی که خدابیامرز حسن جوهرچی داشت با ماشین توو شب یه مسیر مخوفی رو می‌رفت و دو طرفش درخت بود و مدام صدای جیغ یه زن رو می‌شنید و دست آخر یه زن افتاد جلوی ماشینش! و خب برای اونایی که فیلم رو ندیدن بگم این زن شیطان بود و آوردش توو خونه زندگیش و خلاصه زندگیش کن فیکون شد. و اون سکانس برای ماها که سریال رو دیدیم واقعا سکانس ترسناکیه. حالا من به همین بسنده نمیکنم بلکه بدون استثنا هروقت میرسیم اون نقطه به همسرم میگم مواظب باش او یک فرشته بود نپره جلوت!:دی ...حتی به بقیه اعضای خانواده هم گفتم در اون مکان! که الان او یک فرشته بود میاد:/ اعضای خانوادمم الان یجوری شده هروقت میرن فحش نثارم میکنن که هروقت میریم یاد حرفت میفتیم سکته میکنیم:دی

 

یکی از تأثیرات ویلا داری یا بهتره بگم دیدن طبیعت و زندگی کردن تووش اینه که قدر نعمت های خدا رو انگار بیشتر میدونی دیگه. چون از نزدیک میبینی مثلا برای اون برنج چقدر دارن هر فصل زحمت میکشن. برای حتی اون کره ی محلی که چقدر زحمت داره جمع کردنش و زدنش و مثلا تبدیل کردنش به سیصد گرم کره!...یکی از چیزایی که این مدت خیلی روم اثرگذار شده اینه که کمتر اسراف میکنم...مثلا اگر یه نارنج از درخت بکنم و نصفشو بخورم و نصفش بمونه دلم نمیاد اونو بریزم دور؛ میبینی انداختمش توو مشما با خودم آوردم تهران! این درحالی بود که ممکن بود یه مشما نارنج بخرم آنقدر نخورم نصفش کپک بزنه بریزم دور. مثلا دیروز یکی از همسایه های محلی اینجا از سر مهر سبزی خوردن تازه چیده شده از حیاطشون رو آورد؛ توو این مخلوط همه چیز بود مثل برگ سیر؛ ترب؛ پیازچه؛ شوید؛ جعفری...خلاصه چیزهایی که درواقع ما به عنوان سبزی خوردن نمیخوریمشون. شستم دو وعده هم آوردم سر غذا ولی مثلا شوید یا برگ سیر چیزی نیست آدم بتونه کنار غذا بخورتش؛ اما به قدری همین یه ذره سبزی برام ارزشمند بود و کاملا برام ملموس بود که چقدر برای دونه به دونه ش زحمت کشیده شده تا کاشته بشه و سبز بشه و چقدر حتی دل کندن از این سبزی هات بعد از اونهمه زحمت و بخشیدنشون به بقیه دل مهربونی میخواد که هیچ جوره دلم نمی‌آمد آنقدر نخوریم تا بپلاسه بریزم دور. برداشتم ریز ریزش کردم تا چندتا تخم مرغ بهش بزنم بکنمش کوکو. 

میدونید؟ خاصیت کاشتن یه جوریه که انگار هرچی که میکاری و سبز میشه داری قد کشیدن بچه ت رو میبینی! مخصوصا درخت اینطوریه... نمی‌دونم تجربه ی درخت کاشتن رو داشتید یا نه مخصوصا درخت میوه. به قدری این درخت براتون ارزشمند و عزیزه به قدری دیدن بزرگ شدن و کم‌کم از نهال درومدنش؛ برگ دادنش؛ شکوفه زدنش؛ قد کشیدنش؛ میوه دادنش براتون لذت بخشه؛ به قدری دونه به دونه ی این میوه ها براتون ارزش داره که حد نداره. فکر کنید نهالی رو میکارید؛ هر سال شاهد بزرگ و بزرگتر شدنش هستید؛ اولین برگ ها و شکوفه ها رو که میده دلتون می‌ره باهاش اصلا... فکر کنید هر فصل و هرماه ببینید شکوفه داد بعد ذره ذره میوه ها به اندازه یک بند انگشت روییدن؛ بعد روی درخت پر شد از این شکوفه های میوه؛ هر فصل شاهد خزان و بهارشون باشی؛ رنگ های مختلفش رو ببینی؛ سبز شدنش رو ببینی؛ عریان شدنش رو ببینی؛ مقاومتش در برابر باد و بارون رو ببینی؛ میوه های درشت شده ش رو ببینی؛ ذره ذره تغییر رنگ میوه ها از کال به رسیده رو ببینی؛ اونوقت حتی وقتی باد میزنه یدونه به فرض از اون نارنگی ها میفته و میپوسه از عمق وجودت دلت میسوزه که چرا نعمت خدا اینجوری حیف شد. دقیقا مثل حشمت فردوس که رفته بود برای پرتقال های باغ خانم بزرگ دونه دونه جعبه سفارش داده بود؛ داشتن درخت و دیدنش جلوی چشمت و میوه هاش همینقدر برات ارزشمند و طلاست. اصلا این خاصیت کاشتن و درخته؛ خاصیت دیدن و بودن توو طبیعته که انگار تازه یه لایه از روی چشمات که غرق زندگی شهری بوده برمی‌دارن و تازه قدر نعمت های خدا رو میدونی. اصلا انگار تازه میبینی خدا چقدر نعمت داده به این بشر...

فبای آلا ربکما تکذبان؟!...

 

به عنوان مادری که پسرش اصلا با اسباب بازی های منفعل و هیچ کاری نکن بازی نمیکنه و تقریبا تمام اسباب بازی های دنیا براش منفعلن مگر ابزار واقعی بدی دستش؛ و به عنوان مادری که پسرش تقریبا اصلا تنهایی بازی نمیکنه و همیشه میخواد یکی باهاش بازی کنه و بازی هم حتما باید هیجانی و پریدنی و مشت زنی و اینها باشه و یجورایی به عنوان مادری که پسرش از صد هزار بازی دنیا؛ هیچ کدوم رو بازی نمیدونه اینو میگم. نمی‌دونم قبلاً گفتم یا نه ولی چندتا کلیپ خارجی دیدم دوبار خودم امتحان کردم خیلی برای پسرم جذاب بود. چندتا از اسباب بازی هاشو بذارید توو ظرفی؛ آب بریزید روش؛ بذارید یخ بزنه. بعد با یه چکشی گوش‌کوبی چیزی بدید بره حیاطی؛ حمومی جایی یخ هارو‌ بشکونه اسباب بازی هارو در بیاره. مناسب دو سال به بالاست. با این تفاوت که بچه دو و سه سال رو باید چکش بی جون بدید دستش یا کنارش بشینید آسیب نبینه ولی دیگه از چهار سال به بالا تنهایی با گوش کوبم میتونید بچه رو تنها بذارید. خلاصه بازیه جذابیه برای بچه ها. امتحان کنید. اندکی مادرها میتونن نفس راحتی بکشن:/

پارسال همین موقع شهادت حضرت زهرا باردار بودم. با یه حال داغون و بی ارتباط به بارداریم... توو یه روزای داغون... یکی از نزدیکانم نذری داشت... از لحظه ای که نشستم روی مبل فقط گریه میکردم...من همیشه خواسته هامو می‌بردم در خونه ابالفضل... دست خالی هم برم نمیگردونه هیچوقت... ولی پارسال ته دلشکسته بودم... دنیا روی سرم خراب بود...دل شکستمو بردم برای اولین بار در خونه ی مادرشون...نذر کردم هرسال نذری بدم شهادت حضرت زهرا به نیتی که داشتم...الان که نشستم روی مبل؛ و عبور کردم از اون روزها؛ یادم افتاد اگر خدا و توسل به مقربینش به فریاد دلم نمیرسیدن من از این غم بلند نمیشدم...

خواستم بگم مخصوصا شماهایی که ازدواج کردید؛ حواستون هست مامان بابا هاتون دارن کم‌کم پیر میشن؟! هرچند نگن؛ هرچند نخوان؛ هرچند نذارن؛ ولی شده به زور می‌رید خونشون جارو بزنید بیاین بیرون. گاهی توالتشون رو بشورید. گردگیری کنید. ظرفارو جا به جا کنید بعد برید. گازشون رو دستمال بکشید. بند رختشون رو جمع کنید. هرچند سرپا باشن؛ هرچند سرحال باشن؛ ولی جارو زدن یه خونه ی به فرض صد متری برای یه زن ۶۰ ساله قابل قیاس با یه دختر ۳۰ و ۴۰ ساله نیست. همون جارو برای مادرتون خیلی سخته هرچند هنوز درکش نکرده باشید و نفهمیده باشید. 

 

یه مدته یه آگهی توو دیوار گذاشته بودم خب خیلی بهم زنگ می‌خورد. همون روزم شماره های ناشناس مختلف که همه مربوط به آگهی بود. کلا بماند من شماره ناشناس هم روی گوشیم ببینم و نفهمم زنگ زده؛ دوباره خودم تماس میگیرم ببینم کیه. چیکار داشته. ولی خب اونروز یکی بهم زنگ زد منم وسط یه بلبشوی فکریه وحشتناک که داشتم چندین کارو هماهنگی رو با هم میکردم. خب گفتم برای آگهی زنگ زده. هی گفتم بفرمایید صدایی از اونور نمی‌آمد. منم آگهیم با دیوار رو با خط دومم گذاشته بودم که کلا شارژم براش نمی‌خرم و فقط کارای اینجوری رو باهاش میکنم. چون شارژم نداشتم نمی‌تونستم اسمس یا زنگ بزنم با اون خط. طرف درجا نوشت صدات نمیاد!... من کلا طرز ادبیات آدما برام مهمه. از آدمایی که درجا پسرخاله میشن و حالت طلبکاری دارن بیزارم. توو دلم گفتم چه پرو! چه منو تو خطاب می‌کنه. گذشت یکربع؛ انگار دید من زنگ نمی‌زنم دوباره زد. منم حالا اصلا حواسم به شماره ی قبلی و اینا نبود چون گوشیم دائم زنگ می‌خورد و در عین حال خیلی سرم شلوغ بود و داشتم همزمان با موبایلم چندتا کار انجام میدادم. دوباره زنگ زد منم بی توجه به اینکه قبلیه دوباره گفتم بفرمایید. شونصد بار گفتم الو اما باز صدایی نمی اومد. دوباره درجا پیغام داد ببخشید صدات نمیاد. صد در صد فکرم این بود که برای آگهی میخواد حرف بزنه. با این خطم که نمی‌تونستم تماس بگیرم شارژ نداشتم.  با اون یکی خط ثابتم زنگ زدم. دیدم وا جواب نمیده. توو دلم گفتم وا مگه این همین الان زنگ نزد؟! پس چرا جواب نمیده؟!... یهو چند دقیقه بعد نوشت: برام شارژ میخری؟:/... 

یعنی در وضعیتی بودم که به خدا اگر اون خطم شارژ داشت یه چیزی می‌نوشتم که بشوره پهنش کنه قشنگ! این اولین مزاحم تلفنی زندگی بنده بود. به همسرم نشون دادم میگم اینوسط اینو کجای دلم بذارم؟! شیطونه میگه براش بنویسم بوووق... همسرم می‌خنده میگه نمیدونه با کی طرفه:/

حالا یه چیز بگم بین خودمون بمونه. خدایی آقایون توو بعضی اخلاق ها خیلی بهتر از ماها هستن:/...مثلا من خودم گاهی در ارتباط با خانوادم از جانب همسرم حرف میزنم!...مثلا میگم بابا میخوای فلان وسیله رو بذاری توو ماشینت برات سنگینه بگو فلانی( همسرم) بیاد کمکت. همسرمم بلافاصله پشت بند من میگه آره آره بگید حتما. مثلا میگم بابا خواستی کولرتو راه بندازی صبر کن ما اومدیم خونتون فلانی انجام میده. همسرمم تایید می‌کنه. یا همین دیروز خانوادم یه مسیر طولانی رو باید جایی میرفتن نمیشد ماشین خودشون رو ببرن. و باید اسنپ می‌گرفتن. مسیر چندساعته بود. من از جانب همسرم گفتم عه خب فلانی میبرتتون دیگه! همسرمم پشت بند حرف من گفت آره من میبرم. حالا بماند کشیدمش توو اتاق گفتم کار که نداری؟! ببخشید از جانبت گفتما آخه بابا خیلی زحمت مارو کشیده مخصوصا اونموقع که ماشینمون رو دزد برده بود خیلی مارو می‌برد میآورد خجالت کشیدم الان با اسنپ برن. اگر مشکلی نداری میتونی ببری خودت بهشون بگو تعارف میکنن که گفت آره حتما میبرم. ولی به این فکر میکردم اگر همسرم از جانب من توو خانوادش همچین چیزایی رو بگه من واقعا ناراحت میشم:/ مثلا فرض کنید بگه مامان دست به لوسترات نزن فلانی میاد تمیز می‌کنه:/ سبزی آش گرفتی بگو زنم بیاد کمکت:/ خواستی بری دکتر بگو زنم بیاد دنبالت ببرتت برگردونه:/ مامان ظرف نشور بیا بشین زنم بشوره:/... چه جلافتا:دی ....وای وای که حتی از تصورشم دوست دارم کله همسرمو بکنم:دی

خلاصه که بله:/