بیست و دوم فوریه

با توام
قاب عکس نارنجی
با توام
زرقبای پاییزی
در نگاهت حضور مولاناست
پا رکاب دو شمس تبریزی...

کلمات کلیدی

آقا من الان یازده ماهه که روی تخت خودم نمی‌خوابم و بین دو طفلانم میخوابم. قبلاً توضیح دادم که چرا و چگونه و چطور و حتی زیرا:/ اگر یک عدد خواننده واقعی باشید قبلاً خوندید و میدونید اگرم نباشید که کی ضرر میکنه؟! من یا شما؟!:/... احسنت. شما!...یعنی یکی از وحشتناک ترین و کلافه کننده ترین قسمت خواب که در طول شب تا صبح هزار بار تکرار میشه قل خوردن های بیش از حد این خواهر و برادره...یعنی خداشاهده یه دقه الان سنگرو خالی کردم رفتم شربت کوریزان رو بیارم بذارم بالاسرم که یکساعت دیگه باید به دخترم بدم؛ دیدم هم این قل خورده توو جای منه هم اون یکی. این در وضعیتیه که قبل رفتن به آشپزخونه اینارو از یمین و یثار جمع کردم! یعنی از اعمال شاقه ی من همینه که تا صبح دارم اینارو از یمین و یثار میکشم توو جاهاشون. و از این کلافه کننده تر پتو پس زدناشونه که تا صبح دارم پتو میکشم. فلذا نتیجه گیری اخلاقی میکنیم که کار در معدن سخت ترین کار دنیا نیست بلکه مادری که بین دو طفل قل خور! و پتو پس بزن! افتاده درواقع سخت ترین کار دنیارو داره. به امید خلاصی و آزادیم از این وضعیت و بازگشت غرور آفرین دوباره م به تختم:/

آخرین قهوه ی ترکی که خریدم برند بن مانو بود. سیصد و خورده ای...ماه قبل... و با افتخار گه ترین قهوه ی ترکی که میتونی بخوری بود!... نه غلظتی نه طعمی؛ اون اصطلاحا خامه ی روشم که اصلا شکل نمی‌گرفت و بهت خامه ای نمی‌داد. خلاصه بعد از تمام شدنش به حول و قوه الهی و دعای خیر پدر و مادر و همکاری خانواده آقای رجبی؛ و بعد از سه روز بی قهوگی! و سردرد گرفتن و خوشحال از اتمام قبلی؛ امروز رفتم خرید که از قهوه فروشیه مخصوص و همیشگی که ترکیب درستی رو آسیاب می‌کنه و همون مزه ای میشه که میخوام بخرم. دیدم قهوه کیلویی یک و پونصده. آخرین بار چهارصد نبود؟! تخم مرغ ۲۲۷ تومن‌ توو تره بار! آخرین بار ۱۹۰ نبود؟! مرغ ۱۳۵ و پونصد؛ آخرین بار ۱۰۵ نبود؟! شیر کم چرب همه برندها بالای ۷۰؛ آخرین بار ۴۸ و ۵۰ نبود؟! آزمایش تیرویید پونصد هزار ؛ آخرین بار سیصد نبود؟! شیر خشک دویست و خورده ای؛ آخرین بار صد و خورده ای نبود؟!... این آخرین بارها همین ماه و هفته ی پیش نبود؟! ...مرسی که دارید زیر چرخ دنده های گرونی لهمون میکنید!

ما توی طبقمون ۴ واحدیم. مسلما در طول شبانه روز خیلی از صداهای روتین زندگی همو داریم می‌شنویم کلید انداختن. صدای بچه. صدای تلویزیون. خیلی صداهای دیگه... واحد خود ما جزو پر سر و صداهاست با وجود پسرم و شاید بقیه از ما هم ساکت تر باشند حتی؛ ولی یه قانون نانوشته ای بین ما هست که اصولاً خب صداهای روتین که هیچی همه اونا طبیعیه. به صداهای غیر روتینم کسی اعتراض نمیکنه چون همیشگی نیست و گاهی پیش میاد و مثلا ماها هیچ کدوم همیشه مهمون نداریم. حالا توو سال یکبار برای کسی مهمون میاد آهنگ بذاره تا یک شب میگیم یک باره درست نیست اعتراض.. برای هممون پیش میاد. و اینو هر ۴ تاییمون داریم نامحسوس رعایت میکنیم. ولی باور کنید خیلی چیزها اصلا اعتراض کردنی و گفتنی نیست. بحث شعوره. مثلا من توقع ندارم مهمون های همسایمون ساعت یک شب موقع خداحافظی توو راهرو حرف نزنن! میگم مهمونن شاید متوجه نیستن! ولی اینکه خود صاحب خونه که همسایه باشه هم وقتی داره یک شب لای در با مهموناش بلند بلند شوخی می‌کنه این دیگه زیبا و شکیل نیست:/

گاهی یه حس هایی اعضای خود خانواده آدم به آدم میدن که دردش از صدتا ضربه ی غریبه بدتره. حرف از بدی کردن و‌ ظلم و اینا نمی‌زنم. اتفاقا برای خیلی هامون خانواده هامون بهترینن و دلسوزترینن اما گاهی همین بهترین و دلسوزترین ها با یه حرف یه رفتار یه حسی که بهت منتقل میکنن و خیلی وقتام ناخودآگاهه خیلی قشنگ قلبتو میشکونه!

یاد یه شعر افتادم... بچه که بودم بابام سه تا تابلوی خطاطی آورد خونه. اون زمان خواهرام مدرسه میرفتن و سواد داشتن و من هنوز مدرسه ای نبودم. اون دوتا می‌تونستن بخونن و دوتا متن بهترهارو برداشتن. سومی موند برای من بدون اینکه بدونم تووش چی نوشته. اما بعدها که تونستم بخونم روش نوشته بود: 

هرکس به طریقی دل ما میشکند

بیگانه جدا دوست جدا میشکند

بیگانه اگر میشکند حرفی نیست

من در عجبم دوست چرا میشکند

براتون نشستن کنار پنجره ای رو آرزو میکنم که پشتش درخت آلوئه و شاخه هاش وسط سرما شکوفه های بهاریش رو تک و توک داده و بارون با شدت هرچه تمام تر میباره و هرجارو نگاه می‌کنی درختای پرتقاله و همه جا بوی پاییز و پرتقال و نارنجه....

 

آقا یعنی خداشاهده حال منو فقط یه مامان می‌فهمه! یعنی من در طول روز هرچی میام بخورم یا یه نیم وجبی دستشو از کابینت گرفته بلند شده و زیر پاته و داره قان قون می‌کنه که به منم بده و اگر ندی تبدیل به گریه میشه و خب علی القاعده به بچه زیر یکسال نمیتونی هرچیزی بدی ؛ برای همون خیلی از چیزایی که نمیتونم به دخترم بدم از گلوی خودمم پایین نمیره میرم می‌ذارم دوباره توو یخچال:/ یا اگر دختر خونه هم دور و برت نباشه بدووون استثنا پسر خونه هرجایی از خونه باشه مشغول هر کاری باشه به طرفه العینی خودشو می‌رسونه بالا سرت که مامان چی میخوری؟! و میخواد:/ همین شیری که مشاهده میکنید به همراه یه بطری دیگه از دیروز توسط پسر خونه ملقب به قاتل شیر استاد شده و مونده علی و حوضش:/... همین موزی که مشاهده می‌فرمایید در طول روز پسر خونه ملقب به قاتل موز چهارپایه میذاره در یخچال رو باز میکنه و هر چندساعت یکبار خواستار موز میشه و مونده علی و حوضش:/ و همین بادومی که مشاهده می‌فرمایید پسر خونه ملقب به قاتل بادوم رفته اومده مشت مشت انداخته بالا و مونده علی و حوضش:/ و کلا ما یه قاتل مواد خوراکی داریم که هرچی بخریم ایشون تهش رو در میاره.

الان بعد یکروز در بستر بیماری بودن و فقط سوپ خوردن اومدم در این نصف شبی که دارم از گشنگی میمیرم در خلوت آشپزخونه و نبود طفلان شادی هامو با هیچکی تقسیم نکنم و بزنم بر بدن خودم و آقا اصلا دو دقه ولم کنید :/... یاد اون کلیپه افتادم که خانومه مثل موقعیت الان بنده در دل شب و از فرصت خواب بچه هاش استفاده می‌کنه و می‌ره آشپزخونه چیزی بخوره بعد صدای پای بچش میاد میگه خدایا ایشالا که جن باشه!:دی..

البته که از اعماق وجود و تحت تاثیر کتاب معجزه شکرگزاری: خدایا شکرت که فرزندان سالم و خوب دارم. خدایا شکرت که من رو لایق مادر بودن کردی. خدایا شکرت که فرزندانم قدرت بلع و هضم دارن. خدایا شکرت برای مواد غذایی موجود در یخچال؛ خدایا شکرت برای ساعات شب و خلوت تک نفره م:دی 

خدایا مرسی که هستی:(

من خیلی انار خور نیستم. حالا چی بشه در فصل انار چندتایی هوسی بخورم. اما خب انارهای طارم معمولا چون شیرینه اینبار گفتم از این لب جاده ای ها بخرم. چون توو راه شمال معمولا همین لب جاده ای ها طارم رو میارن. کنار جاده جلوی یکی از این اناری ها وایستادیم بچه توو بغل من خواب بود خودم پیاده نشدم. بماند انار شناس هم نیستم کلا ولی توو یه کلیپی دیده بودم می‌گفت اگر میخواین انار شیرین انتخاب کنید ببینید این کلاهکش باز شده باشه؛ بسته نمونده باشه. از طرفی رنگ پوستشان دو رنگ نباشه مثلا تهش سوخته نباشه یه طرفش سفید. اینا ترشه یا کاله یا خرابه. در همین حد بلد بودم. اصولاً انار یا هندونه رو به خود فروشنده میگم جدا کنه بده. حالا اینو همسرم پیاده شد گفتم بهش بگو‌ شیریناشو بذاره. فروشنده خودش همه رو انتخاب کردو گفت خیالت راحت شیرینه!... چقدر شد؟! وقتی همسرم اومد داخل ماشین قبض رو دیدم واقعا مغزم سوت کشید. ده تا دونه انارم نبود. ۴۰۰ هزار ناقابل. حالا گفتیم دوبرابر قیمت تره بار خودمون وسط تهران خریدیم اشکال نداره درعوض انار طارمه همشون شیرینن!...

وقتی رسیدیم و خواستم دون کنم؛ همه پوست ها خشک! دورنگ! همه نصفی سوخته نصفی سفید بود رنگ پوستشون.

 چهار پنج تاشو باز کردم دوسه تاش که خراب بود. بقیه هم ترش... 

الان چی بگم؟! یه وقت هست من میام خودم انتخاب میکنم میرم مسئولیتشم با خودمه. ولی وقتی میگم توی فروشنده انتخاب کن؛ شیرین باشه؛ دو سه برابر قیمت عرف هم میدی دست مشتری؛ خودت بهتر واقفی چی غالبمون میکنی؛ الان خوشحالی؟! احسنت! انشالله که بتونی بخوری!

از لحاظ روانشناسی میگن عمیق ترین و واقعی ترین عشق توو دنیا؛ عشق بچه تا ۶ سالگی به مادر پدره. مخصوصا مادر:(... شما دعواش کنی نکنی؛ داد بزنی نزنی؛ بوی عرق و گند بدی ندی؛ زشت باشی نباشی؛ با حوصله باشی نباشی؛ بازی کنی باهاش نکنی اون بازم شمارو دوست داره و بهتون میچسبه:(...حقیقتا راسته... این عشقی که فرزند به مادر داره خیلی بغض آلوده!...خیلی... بچه ها خیلی موجودات بی پناهی هستن:( من خیلی دلم برای بچه ها میسوزه... امروز پسرم روی پام نشسته بود داشت با موبایل بازی میکرد نمی‌دونم چی اومد توو ذهنش یهو نگام کرد گفت مامان تو اگه بمیری میری پیش خدا؟! گفتم آره... گفت میری پیش بابایی بزرگ؟! گفتم آره( پدره پدرش که فوت شد بهش گفتم آدما وقتی پیر میشن و مریض میشن و درد دارن و دیگه اینجا براشون زندگی سخت میشه خدا بهشون میگه بیاین پیش من ببرمتون یه جایی که دیگه درد نکشید و حالتون خوب بشه یه جای سبز مثل ویلا!)...بعد گفت منم بمیرم میام پیش تو؟! گفتم آره... یهو گفت جونمی جون... بعد دستشو انداخت دور گردنم بوسم کرد... داشت می‌خندید اما چند ثانیه بعد همینجور که دستش دور گردنم بود یهو چشماش پر اشک شد شروع کرد گوله گوله اشک ریختن:( از ته دل:(... گفت مامان حرفم ناراحت کننده بود؛ اگه تو بمیری چی؟!:(... مثل الان که دارم گریه میکنم منم با اشکاش مثل ابر بهار گریه میکردم... گفتم مامان من از خدا خواستم همیشه منو زنده نگه داره تا خودم مراقب تو و خواهری باشم. خدا دعای مامانارو مستجاب می‌کنه:( ...همین طور که بوسش میکردم گفتم میترسی من بمیرم؟! وسط گریه هاش گفت آره ...گفتم نترس مامان من نمی‌خوام بمیرم من می‌خوام همیشه پیش تو بمونم:(

آقا من امروز از خونه مامانم که اومدم مامانم ناهاری که پخته بود رو هرچی اضافه اومد ریخت من بیارم. حجم غذا در کل از حجم مصرفی ما کمتر بود ولی از اونجایی که خودم میل نداشتم؛ همسرم از سفر اومده بود گفت ناهار دیر خورده و میل نداره دیگه من شام نذاشتم و گفتم همینو بخوریم. رفتم همسرمو که خواب بود صدا زدم که شام میخوری؟! گفتم الان میگه نه دیگه؛ اما گفت آره:/ آقا دیگه ما داغ کردیم و من از اونجایی که حجمشم خیلی نبود دیگه ده تا ظرف در نیاوردم کلا ریختم توو یه ظرف و با سه قاشق گذاشتم وسط فرش. گفتم بویروز!( بفرما)... خب مردان خونواده اومدن جلو و من در یک عملیات انتحاری وارد نقش پطروس فداکار شدم و چیزی نمیخوردم اون دوتا بخورن. (خدایا حواست هست؟! خدایا دیدی چگونه از خود گذشتم؟! خدایا نوشتیش؟!:دی)... بعد همسرم گفت چرا نمیخوری؟! گفتم شماها بخورید انگار من خوردم! ... چه زنی ام من؛ خدایا برای این مرد حفظم کن:دی... یدونم واسه نمونه م:/... همسرم گفت نخوری منم نمی‌خورم... گفتم نه بابا بخور. قاشق رو گذاشت کنار گفت منم نمی‌خورم نخوری. گفتم من میل ندارم بخور؛ الکی در راستای ترغیب من برای اینکه منم بخورم گفت نه من سیر شدم!... من گفتم نه نخوری ناراحت میشم... یهو اونوسطه تعارف تیکه پاره کردن های ما پسره در آستانه ی پنج سالگیم با عصبانیت گفت عههههه مامان!... یعنی اینکه به بابا اصرار نکن بذار همه رو من بخورم. از اونجایی که این رفتارو معمولا تکرار می‌کنه منم با جدیت گفتم عه نداره که! یعنی چی؟! این برای همه ست و همه باید بخوریم... یهو پسرم قاشقش رو انداخت و به حالت قهر رفت اتاق و شروع کرد گریه کردن. گفتم نمی‌خوری که نخور! یعنی چی به سهمت قانع نیستی؟! تو باید مشارکت و شیر کردن رو یاد بگیری. این برای همه ست. همسرم از اونور جفت پا اومده بود وسط تربیت من و هی با مهربونی به پسرم می‌گفت بیا بابا بیا بخور من نمی‌خورم. منم با عصبانیت به همسرم میگفتم تربیت منو خراب نکن؛ غذاتو بخور بذار یاد بگیره به سهمش قانع باشه فردا توو جامعه سهم و حق مردم رو نگیره. اون وسط پسرمم هق هق میکرد. همسرم می‌گفت حالا تو هم گذاشتی الان شمر بشی؟!... پسرم هوار میزد. من میگفتم تو داری تربیت منو خراب می‌کنی باید غذاتو بخوری یاد بگیره؛ همسرم می‌گفت نمی‌خورم:دی ... از عاشق و معشوق دو دقیقه پیشش تبدیل شده بودیم به تام و جری! :/...پسرم هق هق میکرد به همسرم میگفتم پاشو آب براش بیار الان سکته می‌کنه. اونوسط به پسرم میگفتم گریه چرا می‌کنی بسه ببینم! پسرم عصبی شده بود جیغ میزد:/ همسرم می‌گفت ول کن دیگه تو هم؛ منم میگفتم ول نمیکنم کاری به تربیت من نداشته باش:/ من داد میزدم بیا بشین غذاتو بخور هیچکی نمیخوره تو راحت شو... پسرم بیشتر گریه میکرد. همسرم رفته بود آب آورده بود برای پسرم و می‌گفت بیا بابا من نمی‌خورم بیا مرغ هاتو برات تیکه کنم. خلاصه فضا خیلی یهویی و انتحاری آتش بس شده بود. پسرم شروع کرد غذاشو خوردن. من در سکوت فرو رفتم. همسرم رفت کتاب بخونه:/...

بعد از اتمام غذاش خیلی مادر متمدنانه طور:/ دست پسرم رو گرفتم گفتم بیا باهات کار دارم. رفتم اتاق نشوندمش رو به روم. گفتم میخوام باهات حرف بزنم حرفای دوتایی. گفتم ببین مامان جون امروز به ما غذا داد بیاریم خونه بخوریم. من همه ی غذارو ریختم توو یه ظرف تا همه با هم بخوریمش. تو اگر دوست نداشتی غذات توو یه ظرف باشه باید به من میگفتی تا من جدا میریختم. همون طور که خیلی جتلمنانه گوش میداد یهو گفت نه مامان؛ دوست دارم. گفتم خب بعد ما داشتیم می‌خوردیم بابا دید من نمی‌خورم برای اینکه منم با شماها غذا بخورم گفت من نمی‌خورم که من بخورم! منم داشتم به بابا می‌گفتم که این غذا برای هممونه و اونم بخوره. که تو یهو بی دلیل عصبانی شدی رفتی اتاق گریه کردی.. اولا بچه ها نباید کاری به حرفای بزرگترها داشته باشند دوماً خب تو دوست نداشتی بابا غذا بخوره؟!... گفت نه مامان ببین دوست داشتم ...گفتم خب پس چرا گریه کردی؟! چرا قهر کردی؟! ..گفت ببین مامان اینایی که گفتی رو از اول آروم آروم بگو... دوباره براش گفتم... گفتم خب حالا بگو به چه علت قهر کردی عصبانی شدی؟! گفت مامان از کدوم موضوع داری صحبت میکنی؟! همین که موقع غذا رفتم اتاقی که حموم داره بعد اونجا از گریه داشتم سکته میکردم؟!:)) گفتم آره مامان... گفتم خب علتش رو بگو چرا اینکارو کردی؟! گفت أخه مامان میترسم دعوام کنی بهترین حرف اینه که بهت بگم نمی‌دونم:)).. گفتم نه مگه من همیشه بهت نمی‌گم اگر باهام حرف بزنی راستشو بهم بگی من دعوات نمیکنم؟! الآنم من دعوات نمیکنم فقط میخوام بدونم اصلا علت اینکه گریه کردی عصبانی شدی قهر کردی چی بود خب؟!... یهو دستاشو آورد بالا توو هوا تکون داد ابروهاشم کشید توو هم گفت: ماااااماااان آخه اصلا اول بگو علت یعنی چی تا من بتونم بگم؟!:)) خندم گرفت گفتم یعنی دلیل کارت چی بود. دوباره با همون حالت گفت مامان آخه اصلا دلیل یعنی چی؟!:))... گفتم یعنی چرا؟!.. گفت مامان من اصلا نمی‌دونم چی بگم... حقیقتا باورم نمیشه این همون سه کیلوییه که من زاییدم:)) گفتم خب اون مشت زدنت چی بود؟! بچه ی خوب پدر مادرشو میزنه؟! من مامان جون رو میزنم؟! مادرا غصه میخورن اگر بچه هاشون به اونا بی احترامی کنن. یه کم نگام کرد گفت مامان بهتره الان فقط بگم ببخشید . تو هم معذرت خواهیمو قبول کن مامان. برای اینکه معذرت خواهیمو قبول کنی بهتره نازت کنم بغلتم کنم. گبوله؟( قبوله)... دستامو با خنده باز کردم گفتم قبوله ننهی:)

اونی که در این لحظه خونه ش تمیزه؛ شام از خونه مامانش آورده؛ شوهرش از سفر اومده رفته خوابیده؛ پسرش داره با اسباب بازی ای که بابام براش خریده بازی میکنه؛ دخترش برای خودش توو خونه راه میره؛ لباسارو پهن کرده؛ و خلاصه الان نشسته روی مبل و اومده وبلاگش سر صبر و می‌تونه باهاتون معاشرت کنه کیه الان؟! آفرین منم؛ جزو دایناسورهای باقی مانده از نسل وبلاگ نویسی:/... میخوام توو این پست بگم اگر سوالی بوده که همیشه دوست داشتید ازم بپرسید یا چیزی بوده که دوست داشتید دربارم بدونید. یا حرفی بوده دوست داشتید بهم بزنید بگید و بپرسید. منم پاسخگوام. فقط کامنت خصوصی در این پست جواب نمیدم. 

با تشکر:/