با خواهرم صبح حرف میزدم تلفنی؛ و داشتم از مقاومت پسرم به خواب ناله ها سر میدادم که آرزو به دلم موند یکبار خودش شب که میشه یه بالش برداره بیاره بخوابه؛ دیشب دو ساعت تمام به پهلوی راست خوابیدم براش قصه گفتم بازم نخوابیده... وقتی تلفن قطع شد اومدم دیدم بالشش رو آورده گذاشته روی زمین و دراز کشیده بی حرکت و به سقف نگاه میکنه و تا اومدم گفت: مامان به آرزوت رسوندمت؟!

ای جانم 😂♥️♥️
از طرف من بخورش 😂♥️