رفته بودم اداره ثبت؛ جلوی یکی از پیشخوان ها یا به عبارتی پنجره ها جمعیت زیادی نشسته و سرپا بودیم. اونور مدارک رو مهر و امضا میکردن اسم میخوندن تحویل میدادن. یه آقای خیلی خوش پوشی که حدس میزدم از کوه اومدن با یه کوله پشتی چرم به غایت زیبا ایستاده بود توو صف. کلا خوش پوش بود از اینا که دستمال گردن داره و بوی عطرش توو کل فضا غالب شده و... یه خانومی هی میرفت اینور هی می رفت اونور و گویا دنبال جایی که کارش رو راه بندازن میگشت که پیدا نمیکرد. اومد توی صف رفت جلوی پنجره شروع کرد سوال کردن که خانم؟ من فلان برگه رو گرفتم کجا باید برم؟! اون آقای خوش پوش بنده خدا در جهت کمک خیلی مهربونانه و معمولی گفت شما برای این موضوع باید برید طبقه فلان؛ فلان بخش! ... یهو خانومه با تندی برگشت بهش گفت: آقا شما یه دقه چیزی نگو!:/ بعد دوباره همون سوال رو از کارشناس های پشت پنجره پرسید. پسره خیلی پکر شد. خداییش منم پکر شدم. بدبخت اومد راهنماییت کنه؛ دیگه پاچه ش رو چرا گرفتی؟!:/
+ نامهربونی ما گاهی کل روز یکیو خراب میکنه!
+ نامهربونی ما گاهی کاری میکنه تا آدم ها دیگه مهربونی نکنن!
منم باخوندن پکر شدم:/