خواهرزادم کنارم توو آشپزخونه وایستاده بود...گفت خاله توو کلاس ما دوتا دختر هستن یه کارایی میکنن! همش همو بغل میکنن! همو بوس میکنن! همو گاز میگیرن!... داشتم ظرف میشستم و گوش میدادم بدون اینکه نگاهش کنم... داشت میگفت که معلم ها دائم دعواشون میکنن؛ بچه ها بهشون فحش میدن یه القابی میدن! گفتم چی میگن؟! مثلا بهشون میگن همجنس گرا؟!... صداشو آورد پایین گفت آره خاله... همون طور که قاشق میشستم گفتم یا خدا من فکر میکردم اینا فقط زمان مدرسه ما بود؛ الآنم پس هست! حالا زمان ما بچه ها فیلم های ناجور نگاه میکردن کارهای اون فیلم هارو هم میکردن! همون ادا هارو درمیآوردن توو کلاس!... با صدای یواش و در گوشم گفت: خاله اینا هم همین طوری اند؛ دائم فیلم های اون مدلی میبینن و خیلی کثافتن...گفتم اه کثافتا! من فکر کردم این چیزا فقط زمان ما بود. یهو خواهرم اومد اشپزخونه؛ با ایما اشاره از پشت خواهرزادم گفت: چیزی رو واضح براش باز نکنی توضیح ندیا؛ چیزی نگیا فقط گوش بده بگو بچه ها بدن!
گفتم باشه!:/
دیر اومدی خواهرم من چیزی نموند دیگه نگم:/
+ واقعا از مدارس میترسم. گرچه خودم به عنوان یک دختر دهه شصتی در مدرسه این چیزهارو دیدم ولی من همچنان سرم توو درس بود همیشه و راهم از راه اون مدل دخترها جدا بود. ولی واقعا و عمیقأ برای بچه هام میترسم...
+ هفتمین پست امشب.

متأسفانه تأیید میکنم.