مامانم با پسرم از ماشین پیاده شده بودن که برن سوپر مارکت و مامانم برای پسرم که بهش قول داده بود خوراکی بخره. طبق معمول مخالفت های منم افاقه نکرده بود و طبق معمول مامانم گفته بود کاری به کار مادربزرگ و نوه نداشته باش. وقتی پسرم با مشمای چیپس و پفک و پفیلاش اومد؛ دست کرد توو مشما یه بیسکوییت ترد مانند درآورد گفت مامان جون به آقاهه گفت یه خوراکی بدون شکر دارید؟! اونم اینو داد. اینم مامان جون برای تو خریده!...
تو آخرین طبیبی که لحظه های آخر به داد من رسیدی:(
+ چهارمین پست امشب!
خدا حفظشون کنه براتون وهمیشه سلامت باشن
فک میکنم مادر یه تیکه از خود خداست روی زمین