امروز یکی از اقوام دورمون رو دیدم؛ اقوام ما هم نمیشد تازه؛ مثلا فکر کنید یکی از فامیل های شوهره مثلا دختر عموتون. در این حد!... حتی در این حد که من اصلا نشناختم. مامانم معرفی کرده منم سلام دادم. ایشون یک پیرزنی بودن که گوشای سنگینی هم داشتن در این حد که هر جمله ای میگفتیم گوشش رو نزدیک تر میکرد تا بتونه بشنوه. بعد اینا ساختمون بغلیه ما هستن. یعنی اگر ما پنجره اشپزخونمون رو باز کنیم میتونیم مثلا ساختمون اونارو با فاصله ببینیم. بعد حالا در ساختمان ما علاوه بر واحد ما شونصدتا واحد دیگه هم هست که در همین راستای پنجره ی ما پنجره دارن! یا پنجره های سالن پذیراییشونه یا هم آشپزخونه یا حتی اتاق خواب. بعد این خانومه یهو به من میگه چرا بچه هات انقدر جیغ میزنن؟!:/... میگم بچه های من اصلا جیغ نمیزنن. میگه چرا همش جیغ میزنن صداشون میاد. هم دخترت هم پسرت. میگم دختر من که اصلا کوچیکه اهل گریه هم نیست چه برسه جیغ. میگه مگه میشه؟!:/ میگم اینهمه واحد حاج خانوم حالا از کدوم واحد شما میشنوید من نمیدونم ولی ما نیستیم. باز اصرار داشت شمایید منم توو تخم چشماش نگاه کرده بودم و میگفتم ما نیستیم:/... بعد آدم روش نمیشه بگه تو صدای منو از کنار گوشت نمیشنوی بعد چجوری صدای بچه های منو میشنوی؟! بعد اصلا از خونه ما تا شما چجوری صدا میاد؟! بعد اصلا اومدی دوربین کار گذاشتی فهمیدی صدای ماست؟!:/ چون اشناییم هر صدایی بشنوی پس لزوما صدای ماست؟!:/
پیر زن پرحاشیه
واقعا اینقدر حرص ادم میگیره که نگو