زندگی برای من توو این یکسال و نیم جوری بوده که انگار هربار بلندم میکنن با ضرب میزننم زمین و من زخمی و شکسته هی بلند میشم هی خودمو بند میزنم و دوباره تا میام لبخند بزنم دوباره میزننم زمین. از دیروز تا همین حالا بی وقفه گریه کردم...حقیقت گاهی جوری دردناکه که تو حتی توو مرحله ی پذیرش و باورشم کم میاری چه برسه به اینکه بخوای با این وضع ادامه بدی...و تلخی اونجاست که یک عمر فکر میکردی اگر کمتر از اینارو هم ببینی کم میاری ولی الان زندگی هزاران برابر بیشتر از ترس های تورو جلوت میذاره و تو باید ادامه بدی... به خدا میگم اگر اینهمه رنج و غم تاوانه گناهه بگو آخه کدوم گناه؟! اگر ازمایشه؟! چرا یکی از دردناک ترین هاش برای منه؟!
حالم بده...در دل شکسته ترین و ضعیف ترین و بی پناه ترین حالت ممکنم هستم. دلم عمیقأ برای خودم میسوزه و حتی نمیدونم اینبار چجوری دوباره خودمو بند بزنم و بلند بشم. چقدر مرگ گاهی میتونه اتفاق شیرینی باشه.