بیست و دوم فوریه

با توام
قاب عکس نارنجی
با توام
زرقبای پاییزی
در نگاهت حضور مولاناست
پا رکاب دو شمس تبریزی...

کلمات کلیدی

از دیروز که دست پسرم رو‌ گچ گرفتیم خب مادرم و خواهرام‌ یا اومدن عیادتش براش اسباب بازی و خوراکی آوردن یا پول دادن گفتن هرچی خودت میدونی براش بخر. و خب چند روزی بود می‌گفت کیک خامه ای بخر و منم سعی میکردم با چیزهای دیگه جایگزین کنم. چرا که تا سر حد مرگ دلم محصولات قنادی میخواد و در یک ریاضت قرار دادم خودم رو و نمیخورم این چیزارو پس درواقع برای دل خودم نمیخریدم چون میدونستم پاش برسه به خونه دلم می‌ره:/ اما دیگه امروز داشتم میگفتم مامان جون و خاله پول دادن گفتن هر خوراکی ای میخوای برات بخرم دیدم دوباره میگه خب کیک خامه ای بخر؛ منم برای اینکه اونا پول داده بودن و اصولاً پول در یاد بچه نمی‌مونه و میخواستم در یادش بمونه گفتم باشه .عکس کیک هارو نشونش دادم خودش دست گذاشت روی عکس شیرینی لطیفه...مادر بگرید:/ لطیفه ی لطیف و نازم بود که یکی پس از دیگری در دهان پسر و پدر می‌رفت و مادر فقط آب دهان قورت میداد و مقاومت به عمل می آورد...خلاصه از دیروز تا حالا خوش خوشانه پسر خونه ست. حالا چون بقیه اومده بودن عیادتش؛ یهو نشسته بودیم گفت مامان همه اومدن عیادت من؛ تو نیومدی عیادتم؟! :) گفتم چرا مامان منم اومدم دیگه. گفت خب چیزی برام نیاوردی که:) گفتم چرا دیگه برات بستنی خریدم. گفت پس بابا نیومده. باباشم اومد گفت بابا نیومدی عیادتم؟! برام چیزی نیاوردی؟!...خلاصه قرار شده فردا آبرنگ بخرم بدم دست پدر خونه بره عیادت پسر خونه:)

نظرات (۲)

محاله بتونم جلو خودمو در برابر شیرینی بگیرم محاللللههههه 

چطور تونستی لطیفه رو نخوری !!!@

پاسخ:
با مشقت بسیار:(
:دی

واقعا تقوا تون در برابر شیرینی قابل تحسینه. 😎👌

پاسخ:
نه از الان برای تولدم دارم برنامه ریزی میکنم یه کیک سه کیلویی بخرم خودمو خفه کنم جبران کنم تمام این تقواهارو!:/

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">