ماشین را بد جایی پارک کرده بودیم...درواقع سر راه... صرفا میخواستم بروم سریع شیر خشک بخرم و بیایم... داستان خرید شیر خشک هم برای ما والدینی که شیرخواره داریم ماجراها دارد...مثلا یکیش اینکه هر داروخانه ای هر برندی ندارد و باید نشان کنی... دومیش اینکه دوتا بیشتر نمیدهند و سومی و چهارمی و حتی دهمی هم دارد...در مسیرمان فروشگاه شیرین عسل بود... شیرین عسل برای ما یعنی گفتنه:« مامان بستنی میخری؟!» و من هم مامانی هستم که میخرم!...پسرم به سراغ یخچال بستنی رفت و من هم که دچار سندروم بی قراریه خرید! به سراغ قفسه های دیگر...پسرم یک بستنی سبز پاستیلی برداشت...فالوده ای نبود و نمیدانم چه طعمی بود...احتمالا طالبی...و یخی... قطعا اگر خودم بودم یک چیز شکلاتی برمیداشتم اما خب او من نیست و بستنیه یخی در شبی با سوز برف یعنی گوشت میشود میچسبد؟!:/ حتما میشود دیگر...فقط گفتم یخ نمیزنی مامان؟! گفت نه مامان...حساب کردیم و دویدیم آن طرف داروخانه...مشغول دادن کد ملی و حرف زدن با متصدی داروخانه بودم که پسرمم با دوتا دختری که پشت پیشخوان قسمت آرایشیه داروخانه بودند حرف میزد.. راستش آنقدر این صحنه ای که هرکجا برویم همه با او حرف میزنند یا دارند قربان صدقه اش میروند تکرار شده که برایم عادی شده است و اینبار هم خیلی متوجهشان نبودم فقط صداها را میشنیدم...
دوتا دختر سانتی مانتاله شاید هم سن و سالهای خودم بودند... موهای یکیشان بلوند بود...از دیگر ویژگی هایش اینکه لب هایش را ژل زده بود با برق لبی که بدو ورود توجهت را جلب میکرد ناخودآگاه...پیرسینگ هم داشت...دیگری هم سانتال بود اما با موهای مشکی...دختری که موهایش بلوند بود به پسرم میگفت یخ نمیزنی بستنی میخوری؟! و دیگر متوجه نبودم پسرم دارد چه میگوید...دختر دوباره بهش گفته بود بستنی ات همرنگ لاک های من است ببین... من هم برگشتم... راست میگفت دقیقا هردو سبز پاستیلی بودند...نمیدانم چرا سبز پاستیلی را من هم دوست دارم هم ندارم...رنگی است که خیلی یجوری ست...در بعضی چیزها قشنگ است در بعضی چیزها نه... مثلا روی دستان این دختر با این حجم از بلوندی و بوری که خودش را کرده بود قشنگ بود...
این دوتا مشغول حرف بودند پسرمم که در برقراری ارتباط با مردم به مادرش رفته نمیدانم داشت چه ها میگفت احتمالا از خواهرش که خیلی دوستش دارد و همه جا به همه میگوید که یک خواهر هم دارد هم داشت میگفت؛ فقط وقتی آمدم دستش را بگیرم که برویم دیدم دختر مو مشکی روی شیشه ی پیشخوانش خم شده بود تا به پسرم نزدیک تر شود و با صدایی آرام و چشمانی غمگین و لحنی پر از مهر؛ حتی شاید پر از حسرت میگوید: میدانی خواهرت خیلی خوشبخت است که برادری مثل تو دارد؛ خوشبحال خواهرت که برادر دارد...نگاهش کردم... لحن پر از مهر و همچنان غمگین او طوری بود که من هم در دلم گفتم: من هم دختر مو مشکی... من هم... من هم گاهی دلم برادر خواست در بالا پایین زندگی...گاهی عشق بینهایت پسرم به خواهرش را که میبینم بهش میگویم خوشبحال خواهری که تو را دارد؛ حتی گاهی بهش گفته ام من اگر یک برادر مثل تو در زندگی ام داشتم دیگر غمی نداشتم و او هربار بوسم میکند میگوید: من هم پسرت هم برادرت میشم مامان...و من هربار میگویم تو همه چیز منی مامان....گرچه هیچوقت نداشتن برادر بگونه ای نبود که بخواهم حسرتی بکشم اما گاهی من هم با همین غمگینی ای که در چشمان دختر مو مشکی بود در جاهایی از زندگانی ام با همه وجود احساس کردم: یک تو وسط زندگی ام گم شده است...
یک برادر بزرگتر...