بیست و دوم فوریه

با توام
قاب عکس نارنجی
با توام
زرقبای پاییزی
در نگاهت حضور مولاناست
پا رکاب دو شمس تبریزی...

کلمات کلیدی

ماشین را بد جایی پارک کرده بودیم...درواقع سر راه... صرفا میخواستم بروم سریع شیر خشک بخرم و بیایم... داستان خرید شیر خشک هم برای ما والدینی که شیرخواره داریم ماجراها دارد...مثلا یکیش اینکه هر داروخانه ای هر برندی ندارد و باید نشان کنی... دومیش اینکه دوتا بیشتر نمی‌دهند و سومی و چهارمی و حتی دهمی هم دارد...در مسیرمان فروشگاه شیرین عسل بود... شیرین عسل برای ما یعنی گفتنه:« مامان بستنی میخری؟!» و من هم مامانی هستم که میخرم!...پسرم به سراغ یخچال بستنی رفت و من هم که دچار سندروم بی قراریه خرید! به سراغ قفسه های دیگر...پسرم یک بستنی سبز پاستیلی برداشت...فالوده ای نبود و نمیدانم چه طعمی بود...احتمالا طالبی...و یخی... قطعا اگر خودم بودم یک چیز شکلاتی برمیداشتم‌ اما خب او من نیست و بستنیه یخی در شبی با سوز برف یعنی گوشت می‌شود میچسبد؟!:/ حتما می‌شود دیگر...فقط گفتم یخ نمی‌زنی مامان؟! گفت نه مامان...حساب کردیم و دویدیم آن طرف داروخانه...مشغول دادن کد ملی و حرف زدن با متصدی داروخانه بودم که پسرمم با دوتا دختری که پشت پیشخوان قسمت آرایشیه داروخانه بودند حرف می‌زد.. راستش آنقدر این صحنه ای که هرکجا برویم همه با او حرف میزنند یا دارند قربان صدقه اش می‌روند تکرار شده که برایم عادی شده است و اینبار هم خیلی متوجهشان نبودم فقط صداها را می‌شنیدم...

دوتا دختر سانتی مانتاله شاید هم سن و سالهای خودم بودند... موهای یکیشان بلوند بود...از دیگر ویژگی هایش اینکه لب هایش را ژل زده بود با برق لبی که بدو ورود توجهت را جلب می‌کرد ناخودآگاه...پیرسینگ هم داشت...دیگری هم‌ سانتال بود اما با موهای مشکی...دختری که موهایش بلوند بود به پسرم می‌گفت یخ نمی‌زنی بستنی میخوری؟! و دیگر متوجه نبودم پسرم دارد چه میگوید...دختر دوباره بهش گفته بود بستنی ات همرنگ لاک های من است ببین... من هم برگشتم... راست می‌گفت دقیقا هردو سبز پاستیلی بودند...نمیدانم چرا سبز پاستیلی را من هم دوست دارم هم ندارم...رنگی است که خیلی یجوری ست...در بعضی چیزها قشنگ است در بعضی چیزها نه... مثلا روی دستان این دختر با این حجم از بلوندی و بوری که خودش را کرده بود قشنگ بود...

این دوتا مشغول حرف بودند پسرمم که در برقراری ارتباط با مردم به مادرش رفته نمیدانم داشت چه ها می‌گفت احتمالا از خواهرش که خیلی دوستش دارد و همه جا به همه می‌گوید که یک خواهر هم دارد هم داشت میگفت؛ فقط وقتی آمدم دستش را بگیرم که برویم دیدم دختر مو مشکی روی شیشه ی پیشخوانش خم شده بود تا به پسرم نزدیک تر شود و با صدایی آرام و چشمانی غمگین و لحنی پر از مهر؛ حتی شاید پر از حسرت میگوید: میدانی خواهرت خیلی خوشبخت است که برادری مثل تو دارد؛ خوشبحال خواهرت که برادر دارد...نگاهش کردم... لحن پر از مهر و همچنان غمگین او طوری بود که من هم در دلم گفتم: من هم دختر مو مشکی... من هم... من هم گاهی دلم برادر خواست در بالا پایین زندگی...گاهی عشق بینهایت پسرم به خواهرش را که میبینم بهش میگویم خوشبحال خواهری که تو را دارد؛ حتی گاهی بهش گفته ام من اگر یک برادر مثل تو در زندگی ام داشتم دیگر غمی نداشتم و او هربار بوسم میکند میگوید: من هم پسرت هم برادرت میشم مامان...و من هربار میگویم تو همه چیز منی مامان....گرچه هیچوقت نداشتن برادر بگونه ای نبود که بخواهم حسرتی بکشم اما گاهی من هم با همین غمگینی ای که در چشمان دختر مو مشکی بود در جاهایی از زندگانی ام با همه وجود احساس کردم: یک تو وسط زندگی ام گم‌ شده است...

نظرات (۷)

یک برادر بزرگتر...

پاسخ:
خان داداش:(
  • •✿ آرورا ✿•
  • ممنونم که انقد قشنگ نوشتید :) 

    همسر من مادرش رو از دست داده، دخترم همیشه بهش میگه من هم دخترت میشم هم مامانت :)

    پاسخ:
    شما قشنگ می‌خونید عزیزم.
    دختر که واقعا مادره:(
    خدا براتون حفظش کنه. 

    چقدر حس داشت این متن. کاش منم نقش مثبتی در زندگی خواهرهام داشته باشم!

    پاسخ:
    ممنونم.
    قطعا دارید...هرچند به زبون نیاد ولی شما برای اونها حامی و دلگرمی هستید. 

    نمیدونم چرا گریه‌م گرفت..

     

    خدا بچه‌هاتو برات حفظ کنه

    پاسخ:
    :(
    خیلی ممنونم خدا عزیزانت رو حفظ کنه.
  • ابوالفضل ...
  • با خوندن این متن به یاد یک سکانس از یک فیلمی افتادم که اسمش رو الان حضور ذهن ندارم.
    پدره داشت گریه می‌کرد و بچه‌هاش نگرانش شدند و ازش پرسیدند چی شده؟ اون هم که تمام برادرانش فوت کرده بودند بهشون گفت یاد اون‌ها افتاده و اینکه الان دیگه برادری نداره. پسرهاش هم بی‌معطلی و معصومانه گفتند اشکال نداره ما برادرت می‌شیم...

    پاسخ:
    عشق فرزند جبران تمام نداشته هاست...

    سلام

    خیلی تقلا کردم نکن ولی معلم اول درونم اجازه نداد :دی

    صدای کسره در زبان فارسی به چهار صورت نوشته میشه «اِ ـِ ـه ه» 

    به ترتیب اسمشون هست اِ  اول ، ـِ وسط،  ـه آخر چسبان ، ه آخر تنها . همشون هم کسره تلفظ میشه و با صدای هـ فرق داره. 

    ـه آخر فقط وقتی میاد که خود کلمه آخرش صدای کسره داشته باشه. مثل همین «داشته» و «باشه» و «کلمه» و...

    گفتنه خودش یه کلمه نیست. یعنی صدای کسره جزئی از کلمه‌ی گفتن نیست، پس اشتباهه. 

    ما وقتی می‌خوایم دوتا کلمه رو با کسره بهم وصل کنیم از  ـِ وسط استفاده میکنیم، اسمش هم می‌ذاریم ـِ ربط چون برای ربط دادن دو کلمه‌ی جداست 

    که خب بزرگسالان اصلا ازش استفاده نمیکنن و راحت می‌نویسن گفتن «جمله‌ یا کلمه‌ی مدنظر شما» اما بچه‌های اول ابتدایی برای اینکه قاطی نکنن می‌نویسنش. 

    یا کلمه‌ی آرایشی صدای  ـِ بخشی از خود ساختار کلمه نیست، بلکه شما میخواستید آرایشی رو به داروخانه ربط بدید پس باید از  ـِ  ربط استفاده کنید نه ـه 

     

    ببخشید واقعا نتونستم نگم :`)

    پاسخ:
    سلام. کاملا درست میگی میخک. دوست دیگری هم گوشزد کرد هیچ‌ کدومتونم گوشزد نمی‌کردید پیچند میکرد!:))
    نکاتی که گفتی رو هم ممنونم هم درست میگی هم بلدم. ولی راستش توی کیبرد موبایل نمیتونم دنبال کسره بگردم اینجوری نوشتن برام سریع تره و به خاطر همین نکات نگارشی رو رعایت نمیکنم. 

    خب من هم اومدم تذکر بدم ه کسره رو که دیدم یکی دیگه گفته :))))

    اینطوری نبودیا، جدیدا خیلی این مدلی مینویسی!

    پاسخ:
    می‌دونم ولی برای نوشتن با موبایل اینطوری راحت ترم. 
    جدیدا این مدلی دوست دارم:/

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">