داره برف میاد... یجوری که لبه ی پنجرمون نشسته... هی میرم پنجره رو باز میکنم بچه هارو بغل میکنم با ذوق با هم برف میبینیم...یه روزی وسط بی برفی و بی بارونیه همین روزها داشتم فکر میکردم نکنه برفی که دوسال پیش دیدم و رفتیم برف بازی آخرین برفی باشه که دیدم...آخرین برفی باشه که تهران به خودش خواهد دید...راستش خیلی حس ترسناک و غمانگیزیه که حس کنی چیزی که داری توو لحظه تجربه ش میکنی برای آخرین باره... مثلا ما یه روزی آخرین بازیه بچگی هامونو با دوستامون کردیم بدون اینکه بدونیم این آخریش بود...یه روزی آخرین دیدارمون با یه عزیزی بود بدون اینکه بدونیم این آخریشه...
قدر هرچیزی رو که داریم/ قدر هرچیزی که در لحظه میتونیم ازش لذت ببریم رو بدونیم...خیلی هاشو بی اینکه بدونیم آخریشه....
هوا گرفته... حس و حال اینجام گرفته... میگن گویا تلگرام وصل شده و خیلی ها رفتن دوباره... راستش دلی نبسته بودم به اومده ها... حتی از این حجم افراد ناشناس هم حس خوبی نداشتم که خیلی هاشون حتی عجیب غریب هم بودن! ...اما توو این هوای برفی گرفته دوباره حس کردم اومده ها چمدون بستن و بعد از تعطیلات نوروزی! از این روستای بی سکنه رفتن که برن به زندگی های شهریشون برسن!...
ما که فعلا هستیم...

چه تعبیر جالبی، روستای بیان