کف پاهام داره زوق زوق میکنه از خستگی... چند ساعتی میشه مهمونام رفتن و من تمام ظرف و ظروفا و خونه و زندگی رو شستم و روفتم و مرتب کردم و همه چیزو گذاشتم سرجاش و الان در خانه ای همچون دسته ی گل و همچون قبل مهمونی زیر نور آبیه لوستر نشستم و در صدد تلاش برای خوابوندن فرزندانم هستم ...این لحظه که تا قاشق چنگالاتم جا به جا کردی و قابلمه گنده ی برنجه رو که گذاشتی خیس بخوره هم شستی و برگردوندی سرجاش؛ هزاران بار تقدیم تو باد!:/...در منزل ما بدین شکله که پسرم که معمولا مقاوم ترین فرد خانواده به خوابه از ابتدای نوزادی تا الان؛ بعد از شنیدن چندین قصه و هزار بار بیان واژه ی « بخواب» کم کم رضایت میده میخوابه؛ دخترمم اینطوریه که در تاریکی هی وول میخوره و میره اینور و اونور تا بالاخره سرشو یه جا میذاره خوابش میبره و بعد باید بلندش کنی ببری بذاریش توو جاش... که خب الان توو این مرحله هستم که پسر خونه چشماشو بسته گرچه هنوز نخوابیده و دختره خونه هم فعلا زیر میزه!...و من منتظرم اینا بخوابن برم قورمه سبزی داغ کنم بعد دست کنم توو دبه ی شور و یه پاتیل برای خودم شور در بیارم بشینم تازه دلی از عزا دربیارم :/ چرا که بنده اصولا توو مهمونی از بس در حال پذیرایی و اینور اونور رفتنم اصلا نمیفهمم چی خوردم. تقریبا هیچی هم نمیتونم بخورم...بعد اینکه مهمون میره تازه میخورم:/...خب هم اکنون شرایط تغییر کرد و شانس بنده پسر خونه یهو دستشوییش گرفت و بلند شد الان و دختر خونه هم خوابش پرید رفت دنبال برادر:/ و خواب هوتوتو...عارضم خدمتتون که الان توو خونه ی ما جز ساعت اتاق خواب هیچکی خواب نیست دیگه الحمدالله!:/...قورمه سبزی و شور هم هوتوتو...
+ اینجا داره برف میاد:)

دلم خواست الان تو موقعیتت بودم:)
خستگی بعداز پذیرایی از مهمان، خیلی شیرینه
چه جالب اینجاهم برف میاد.. ازدیروز یه ریز داره میباره خداروشکر