بیست و دوم فوریه

با توام
قاب عکس نارنجی
با توام
زرقبای پاییزی
در نگاهت حضور مولاناست
پا رکاب دو شمس تبریزی...

کلمات کلیدی

این چندروز که علاوه بر بی معرفت های قدیمی!:دی کلی دوست هم اضافه شده راستش خیلی بهم لطف داشتید. آنقدر چپ و راست از قلمم تعریف کردید الان سرشار از غرور و تکبرم!:دی... اول اینکه ممنونم لطف دارید. واقعا لطف دارید. دوم اینکه ممنون از اون عزیزانی که نشستن وبلاگ بنده رو از ته به سر یا از سر به ته تمام و کمال خوندن:دی بازم لطف دارید و وان توو تیری فور تشکر تشکر:/ یه تشکر ویژه هم کنم از اون عزیزدل برادری که امروز نوشته بود هرچی مطالبت رو میخونم نمی‌فهمم کدوم وری ای؟!:/ الان عزیزدل انگیز اومدی منو بخونی بفهمی کدوم ورم؟! آنقدر مهم و حیاتیه دونستنش؟! اصلا چرا باید بفهمی؟!:/ چرا سوالش یجوریه یا من فکر میکنم یجوریه؟!:/...بعد اینکه ور من مشخصه :/

بگذریم... الان که نشستم روی چهارپایه داخل آشپزخونه... بله چهارپایه سفید و پلاستیکی از اینا که همه داخل حموم دارن. برای ما کاربردش توو آشپزخونه بیشتره! چون خونه ی ما یه پسر در آستانه ی پنج سالگی داره که اینو میاره می‌ذاره زیر پاش و خوراکی های خونه رو قلع و قمع می‌کنه:/... خلاصه گرچه خیلی کم پیش میاد روی این چهارپایه گوشه عزلت برگزینم ولی الان نشسته بودم اندکی استراحت کنم تا پیازها سرخ بشه. که برای سه تا غذای مهمونی یه جا داشتم سرخ میکردم. با نهایت تاسف و تاثر باید بگم همشون سوخت با اینکه روی این چهارپایه چشم انتظار نشسته بودم مثلا:/... حقیقتا از تلخ ترین صحنه های روزگاره که پیازداغ هات به دیار فانی بپیونده:/ اونم وقتی که مریضی و حوصله ی کار نداری....

نزدیک دوماهه هی از خواب پا میشم میبینم گلو درد دارم؛ دو روز بعد خوب میشه. و دوباره هی تکرار و تکرار... تا اینکه دیشب قشنگ حس میکردم یه دسته تیغ ماهی گیر کرده توو گلوم و دارم خفه میشم. بماند سمت راست گردنمم زیر گلوم باد کرده بود دیگه. خلاصه امروز رفتم دکتر. فرمودن فکر کنم خیلی بیرون میری. گفتم نه والا... گفت اهالی منزل؟! گفتم نه والا... گفت ولی خب هی داری ویروس میگیری:/... دکتر خونمون جناب همسر! میفرمایند از پس پاستوریزه ای زن! یه کم عین من میکروب می‌دادی به بدنت الان اصلا مریض نمیشدی:/ حق با شماست!:/... بله آمپولی بود بعض شما نوش جان کردیم. سفالکسین و دیفین هیدرامینی هم دادن برای قرقره و خلاصه اصلا انگار نه خانی اومده نه خانی رفته من از لحظه ای که رسیدم خونه دارم عین فرفره کار میکنم. و هر لحظه صدامو به عرش الهی می‌رسونم که خدایا منو برای اهالی منزل حفظ بفرما:/ ...

در همین وانفسا دارم سبزی سرخ میکنم و متخصص سبزیه خونمون جناب همسر! میفرمایند هی بیچاره مادرای ما؛ چقدر زن های الان راحت شدن سبزی آماده... حالا هی ننه ی ما بیست کیلو بیست کیلو بگیر خرد کن با دست سرخ کن... پولای منو همینجور بریز و بپاش زن! ( به همراه نمایش سی و دو عدد دندان)... بنده هم متوجهش کردم که زن های قدیم دقت نمی‌کردن که نصفش آشغال درمیاد و در نهایت پاک شده ی آماده بهتره:/ و خب فرموده شد: حق با شماست!:/...این لالوها پسر خونه گشنشه و داره دوساعتی که با پدر بوده رو گزارش میده و تمام کارهای پدر رو ریز به ریز برای مادر توضیح میده که شیرخشک های پدر حلال پسرم:دی وظایفش رو خوب انجام میده:دی...و در همین وانفسا هم معتقده چرا ناهار مرغ داریم مگه دیروز مرغ نداشتیم و من نمی‌دونم باید چگونه توضیح بدم یک مرغ رو میشه به هزار مدل پخت و مزه هاشم یکی نیست؛ یکی دیگه از اونور میگه زن یه نسکافه بهمون نمیدی؟! دختر خونه هم داره پایین پام گریه می‌کنه و بغل میخواد و بغلیه و در آغوش پدر هم باز گریه سر داده و مادر رو میخواد... بنده هم اونوسطا گهگاهی میفرمایم که من موندم نباشم شماها میخواین چیکار کنید:/ همسر هم میفرماید کجا باشی یعنی؟! میفرمایم مسافرت مثلا:/ 

خلاصه که خدایا شکرت تنی سالم و تندرست دادی تا بتونم یکیو بغل کنم؛ با دست دیگه نسکافه درست کنم؛ با گوشام به حرف های پسرم گوش بدم؛ چشمم هم به گاز و غذاها باشه...اصلا شکرت که اینا هستن تا من همچون الماسی درخشان چراغ این خونه رو روشن نگه دارم!:/

نظرات (۲۱)

افسرده و با فحش زیاد به عوامل دست اندرکار

پاسخ:
ای بابا چه بد...

چطوری پست میذاری؟

ما نمیتونیم وارد شیم :))

پاسخ:
پس الان چجوری واردی؟!:/
نمی‌دونم والا:/ ولی از صبح چند نفر سوال شمارو ازم پرسیدن فکر کنم بعضیا میتونن بعضیا نمیتونن. بیان در حال پت پت کردنه...

الحمدلله رب العالمین ❤️ 

 

+

اونایی که می پرسند یا خیلی خیلی ذهن شون و مغزشون آزاد / خالی هست ، میخواهند اینم بدونند و یه کم مغزشون / ذهن شون پر از داده های بقیه بشه :/ 

 

++

خدا قوت عزیزم ❤️❤️

ان شاالله  صحیح و سلامت باشی عزیزم ❤️

ولی اگر احیانا سرفه داری زردچوبه و شیر داغ بخور یا زردچوبه و شیر داغ و عسل بخور 

این درمان سرفه و سرماخوردگی است .

آویشن کوهی هم خوبه برای کلا سرماخوردگی. ولی دمنوشش رو خیلی کم باید مصرف کرد 

ایشالا خیلی زود خوب بشی عزیزم ❤️❤️🌱

 

 

پاسخ:
ممنونم عزیزم.
چمیدونم!
نه سرفه ندارم فقط گلو دارد با زیر گردنم باد کرده. 

الان که وارد نیستم

از پروفایل معلوم نیست؟

 

هعی😞

پاسخ:
آخه ناشناس نوشتید دیگه معمولا اسامی ناشناس عکس پروفایل هم ندارن!

آهان راستی شنبه ام خوب نگذشت !

مرسی که حال ما برات مهمه ..

پاسخ:
انشالله از این لحظه ش به بعد خوب پیش بره. 
یه جمله معروف هست که میگه شاید هرروز خوب نباشه اما توو یه روز حتما یه چیز خوب وجود داره!

سلام عزیزم ..

ان شاءالله بلا دور باشه ..

واسه اینکه عوارضش نمونه و زود خوب بشی 

سعی کن یه ماه اصلا گوشت و مواد آهن دار مثل حبوبات و لبنیات نخوری ..

به جاش سوپ گوجه ای و گوجه کبابی با کته بخور ..

شربت پلارژین بزرگسال هم واسه گلو دردت خوبه ..

روزی چند بار با آب نمک قرقره کن ..

دیفین هیدرامین و قرصای جوشان خلط آورن و باعث خفگی میشه

اگه خودت خلط داری نخور ..

امیدوارم هرچی زودتر خوب بشی ..💕🌸

پاسخ:
برعکس رژیمم و همش یا پروتیین یا حبوبات خوردم:/ البته احساس میکنم من باب همین موضوع اندکی ضعیفم شدم برای همون همش مریض شدم. 
ممنون از توصیه ها و دعای خیرتون. 

  • سخن بلاگ
  • سلام 

    وارد پنل مدیریت نمیشه فقط میشه نظر نوشت. 

    من هم صبور بودم و همه اش فحش به اغتشاشگرا !!! 

    پاسخ:
    سلام... والا فکر کنم برای عده ای درسته برای عده ای نه. نمی‌دونم علت چیه. 
    صبر با فحش جور در نمیاد که:/

    چه طووووور پست میزاری😐😐😐😐😐

    پاسخ:
    از مقربین درگاه الهی ام چون!:دی

    یک آدم مولتی پتانسیل، همزمان مشغول چندکار..!

    پاسخ:
    مادری شغل هزاردستانه!

    خدا قوت مادر بودن واقعا سخت‌ترین شغله

    از نظر بنده واقعا تک‌تک مادرها ابر انسانن😌

    پاسخ:
    خیلی ممنونم
    بله واقعا خدا یه قدرت ماورایی و توانمندی ای عجیب به آدم میده که قبلش آدم اصلا نداشت!
  • محبوبه شب
  • اوووووههههههه ماشاءالله پسر پنج ساله و یه نی‌نی دخترم داری؟ 🥲 خدای من چقدر زود گذشته 

    خدا حفظشون کنه فوریه 

     

    پاسخ:
    ممنونم عزیزم خدا عزیزانتون رو حفظ کنه
    بله مثل برق و باد برای خودمم گذشته...
  • محبوبه شب
  • اره بیان برای منم تازه بالا اومد  :/

    پاسخ:
    بیان نپوکه صلوات!:/

    منم از صبح نمی‌تونستم وارد بشم.

    الان درست شد.

     

     

    سبک نوشتنت دوست دارم.

    خدا تو رو برای اهالی خونه حفظ کنه ❤️

    پاسخ:
    گویا مشکل خیلی ها بوده.
    ممنونم اونم شمارو دوست داره:دی
    خیلی مچکرم. انشالله:دی
  • ابوالفضل ...
  • واس خاطر همیناست که می‌گن بهشت زیر پای مادراست.

    پاسخ:
    میترسم برم ببینم زیر پای پدرها بود!:دی
  • ** گُلشید **
  • خدا قوت مامان نمونه خدا حفظت کنه برای اهالی خونه:)

    پاسخ:
    ممنون گلشید جان خدا شمارو هم برای فرزندت حفظ کنه عزیزم. 
  • محبوبه شب
  • تیر:

    ما کلا کارمون تعطیل و غیر تعطیل نداره لازم بشه باید روزای قرمز تقویمم بریم سرکار 

    امروز به هوای اینکه شنبه‌ست و اول هفته و باید برم سرکار، با وجود برف و سرما و لغزنده بودن کوچه مون(چون خیابونای اصلی به واسطه تردد برفاش آب شده بود) شال و کلاه کردم و رفتم و جالب اینجاست که تایم کاری از ۹ شروع میشه ولی امروز ۸:۴۰ دم در بودم و وقتی رفتم داخل با فضای تاریک محل کارم رو به رو شدم 🤦🏻‍♀️😑 

    خلاصه که با مواجه با یه سری حرفا و انجام یه سری کارا و پیش بردن سفارشا، متوجه شدم روزیم بوده که یادم بره امروز تعطیل رسمی بوده 

    پاسخ:
    تهران چندساله برف میاد ولی به نشستن روی زمین نمی‌رسه. البته همونم که میاد همه نمی‌بینن. یسری مناطق بالا ...
    یه وقتایی میگم نکنم دیگه برف رو نبینیم و مثلا اونی که چندسال پیش دیدم آخریش بوده؟! فکر کردن بهشم ترسناکه و دلگیر. 
    در هر کاری خیریتی وجود داره...
  • محبوبه شب
  • آبان ۹۸ بود فک کنم 

    که اومدم و گفتم مامان سرماخوردگی بدی گرفتن و پیشنهاد خودت بود (بازم دقیق یادم نیس) که عنبرنسا دود کنم بذارم زیر لحافشون تا نفس بکشن

    معجزه کرد یادمه علاوه بر اینکه لحافو سوزوندم، حال مامانمم بهتر شده بود

     

    افاقه میکنه برات؟؟

    پاسخ:
    نه من از این توصیه ها نمیکنم. اصلا عنبرنسا رو باهاش تا حالا برخوردم نداشتم:/ اما خداروشکر مامانت بهتر شدن. 
    راستش اهل این کارا نیستم.
  • اقای ‌ میم
  • قلمتون به درد شعر و شاعری میخوره 

    میتونید رمان عاشقانه هم بنویسید

    پاسخ:
    شاعرم نشدیم!:))
  • 어씨예 ❄♒
  • چقد پرتلاشین. راستی شما چجوری پست می ذارین. بیان برا من بالا نیومد چارتا فقط نیاز دیکتاتور ها کنم . ولی میگم همسرتون به نظر زیاد تو کارای بچه داری کمکتون نمیکنه. اون پستی که نوشته بودین سردرد زیاد به همراه تهوع داشتین رو منم دیشب تجربه کردم و یاد پستتون افتادم حقیقتا گمون نکنم بتونم مث شما شوهری که بچه هارو ساکت نمیکنه یا حداقل دوساعت نمی بره بیرون تا من استراحت کنم رو به این راحتی ازش بگذرم. البته من جرات نمیکنم رابطه ی شما را از چهارتا پست قضاوت کنم ولی چون دیشب حالم بد بود یهو یاد پستتون افتادم و اون وضعیت رو تصور کردم واقعا از تحمل من خارج بود . اینا افکار و بود . ببخشید زیاد پرگویی کردم . از دیشب تو وبلاگ تون هستم . و انقد خودمانی و قشنگ می نویسین سریع باهاتون حس دوستی پیدا کردم . 

    پاسخ:
    ممنون
    والا انگار برای بعضیا مشکل داره برای بعضیا نه. نمی‌دونم حقیقتا چرا من میتونم بیام عده ای دیگه نه. ولی به نظر میرسه مدت هاست بیان به حال خودش رها شده و کسی بالاسرش نیست!
    جواب من به کامنت شما خودش به اندازه ی یه زندگی حرف داره! در درجه اول و در کلیت بله همسر من به طور کلی اهل کارای خونه و بچه داری نیست. یعنی جارو نمیزنه ظرف نمیشوره و سایر کارهای خونه و همچنین بچه داری. اما این دو بعد داره. یک طرف قضیه هم من هستم که ازش نمی‌خوام. چرا نمیخوام؟! چون اولا خودم زرنگم و قبل از اینکه اون اصلا بخواد کاری کنه خودم کردم. و اصطلاحا دست من تنده و اون کند. یعنی خودم در عرض یکساعت جارو و گردگیریمو کردم تموم شده رفته دیگه صبر نمیکنم تازه اون برسه کاری کنه دوماً مثلا بگم جارو بزن اون نه نمیگه و قبول می‌کنه ولی ممکنه از صبح تا غروب لفت داده بشه و من طاقت نمیارم پامیشم خودم انجام میدم خودمو راحت میکنم! ( در پرانتز باید بگم اگر از همسرم کار خونه بخوام انجام میده اما به همین شیوه ای که گفتم مثلا میگه بذار چاییمو بخورم بعدش میزنم. بذار فیلمه جای حساسشه ببینم بعد و خب من چون آدم سریعی هستم این بعد ها رو طاقت نمیارم خودم بلند میشم. ولی اونم سر حرفش هست. یعنی اگر من بلند نشم اون واقعا بعد فیلمش بلند میشه و جارو می‌زنه. و خب من در روزهایی که واقعا نرسم و نتونم کمک میگیرم اما روزهای عادی نه). از طرفی زنی رو میشناسم به شوهرش مثلا میگه توالت بشور اگر تا پای اومدن مهمونا هم نشوره اون نمیره سمت توالت و شوهره مجبور میشه جلو مهمونا بره بشوره! پس زن هم با زن فرق داره. خیلی ها مثل من نیستن کاری رو محول میکنن و اگر طول هم بکشه نمی‌رن سراغش. 
    توو بچه داری هم همینه. با این تفاوت که بچه داری زوایای مختلفی داره. مثلا یکی سردرد میشه دیدم بچه رو میده پدر می‌ره اتاق می‌خوابه کاری به گریه زاری بچه ها پشت اتاقم نداره میگه به هرحال باباشونه دیگه آروم می‌کنه. من نمیتونم! من چون مادرم و ریز به ریز علائم بچمو میدونم؛ مثلا می‌دونم دخترم الان داره پشت در اتاق نق می‌زنه اسباب بازی نمی‌خواد بلکه گشنه ست! اما خب به فرض اینکه همسرم نمیدونه و با فرض اینکه اسباب بازی میخواد اون فیلمش رو نگاه می‌کنه بعدم میگه بچه ست دیگه داره نق برای اسباب بازی می‌زنه. من میتونم اینجا زنی باشم که بخوابم و بگم ده دقیقه دیگه خودش می‌فهمه باید شیر بده میتونمم قید خواب رو بزنم و طاقت گریه بچمو نداشته باشم و بیام بیرون که من دومی ام! پس اولین نکته اینه که جدای از اینکه اون مرده چجوریه خود زنه هم چجوریه؟!...من توو همین وبلاگ ها سالها قبل می‌خوندم مثلا خانمی می‌گفت شوهرم لباسش رو بندازه روی دسته مبل بیست روزم اونجا باشه من برنمیدارم تا خودش برداره! اینکه زن , مرد رو چجوری عادت بده هم خیلی مهمه خیلی. چون اصولاً آقایون رو به هرچیزی عادت بدی عادت میکنن. 
    من چون خودم زرنگم و از خونه زندگی نامرتب و کثیف خوشم نمیاد برای همون خودمم همیشه در حال کارم و این منو اذیت نمیکنه!... من با عشق این کارها رو میکنم. به فرض همسرم از من انتظار نداره من از دکتر میام خورش کرفس درست کنم برای ناهار؛ من نیمرو هم بذارم جلوش اون کاری نداره ولی این خود منم که تلاش بیشتری رو به خودم میدم چون برام لذت بخشه. من خونه خیلی از بچه دارها رو دیدم همیشه نامرتبه یه خروار اسباب بازی وسطه؛ شام ندارن؛ موهای زنه از کش زده بیرون! من اگر این هم باشم همسرم نمیگه چرا خونه نامرتبه چرا تمیز نیست. من میتونم زندگی رو به خودم آسون تر بگیرم و رها کنم ولی من در کار خونه و بچه داری سختی ای نمی‌بینم که بخوام شل تر کنم! من از خونه ای که تمیز کردم می‌شینم توی بوی رایت و تمیزی قهوه میخورم لذت میبرم. من از اینکه کارهای بچه هام رو میکنم روزی هزار بار بابتش خدارو شکر میکنم که سلامتم توانمندم و میتونم خودم بالای سر بچه هام باشم بزرگشون کنم و با جون و دل کارهاشونم بکنم. به قول رضا صادقی من اعتقاد دارم همه چیمون از اینکه هست می‌تونست بدترم باشه!... من اغراق نمیکنم وقتی میگم از اعماق وجود خدارو شکر میکنم که سلامتی و توانمندی و نیروی جوانی داده تا بتونم با جون و دل خودم کارهای بچه هامو بکنم. من حتی گاهی میگم خدایا شکرت من به تیکه گوشت نیستم فقط جلوی چشمم بتونم بچه هامو ببینم و کاری نکنم. همین که میتونم کنارشون باشم و خودم بزرگشون کنم و بالاسرشون باشم برای من موهبت و نعمت بسیار بزرگیه. همین که مجبور نیستم شاغل باشم و خودم فرزندانمو بزرگ میکنم. همین که مریض نیستم و کارهاشونو میکنم. همین که زندگیم به هزاران راه غیرقابل پیش بینی نرفته و من الان کنار اونام و اونام کنار منن اینا برای من از الطاف بینهایت الهیه. من در زندگی سعی میکنم این بعدش رو نگاه کنم نه اینکه همسرم در بچه داری کمک نمیکنه یا به فرض با بچه بازی نمیکنه. من به خودم قبولوندم که نقش مادریه خودم رو باید درست اجرا کنم حالا اگر کسی میخواد اینوسط نقش پدریه بی نقصی داشته باشه اونم باید خودش بخواد. من یاد گرفتم نقش پدر رو بازی نکنم. بلکه در نقش خودم سعی کنم کافی باشم برای بچم و به جای اینکه نگاهم رو ببرم روی توقعات و انتظارات به جاش از بعد دیگه نگاه کنم. منظورم اینه منم میتونم خیلی از این کارهای خونه و بچه هارو نکنم. کسی منو مجبور نکرده این خود منم که انجام میدم. 
    از طرفی این قضیه همون طور که گفتم ابعاد مختلفی داره. مثلا همسر من مهمون میاد کمک می‌کنه یا بیرون باشیم توو بچه داری کمک می‌کنه اما در منزل به شکل کلی خیر! حالا اینکه میگم کمک نمیکنه به این معنا نیست که مثلا بچه رو هیچوقت بیرون نمیبره. همین دیروز اتفاقا میخواست ببره من خودم توو شلوغی و سرما نخواستم ببره ترسیدم. یا پشت صحنه ی همین پست اینگونه بود که دخترم بغل پدرش بود ولی چون خوابش می‌آمد و منو میدید و میخواست بیاد بغل من هق هق میکرد دیگه از گریه. حتی همسرم بچه رو برد اونور منو نبینه چون گفتم سرگرمش کن کار دارم نمیتونم بیام ولی خب دخترم همچنان اونقدر گریه کرد تا خودم طاقت نیاوردم و رفتم گرفتم خوابوندم. پس همچنان تاکید میکنم اینکه تو هم چه زنی باشی هم مهمه. میتونستم نرم و همسرمم راهی برای آروم کردن دخترم پیدا کنه اما خب من طاقت نمیارم چون می‌دونم درد اون بچه چیه و نمیتونم زبونش رو به عنوان مادر بفهمم و کاری نکنم خودم وارد عمل میشم. 
    از طرفی شرایط ها هم فرق می‌کنه. مثلا پسر من خیلی زیاد خواهرش رو دوست داره و احساس مسئولیت می‌کنه و وقتی من نیستم خیلی استرس میگیره و احساس می‌کنه هیچکس نیست از خواهرش مراقبت کنه و الان خواهرش به فرض می‌ره حموم میفته توو توالت فرنگی! یا دهنش میخوره به میز. هرچقدرم باهاش صحبت میکنم که پدر و مادر مراقبن و خود ما حواسمون هست و نترس اما اون از صبح تا شب مراقبت می‌کنه و حالا کنار من استرس هاش نسبت به خواهرش کمتر میشه ولی کافیه من حتی برم دستشویی یا برم بیرون؛ احساس می‌کنه مسیولیت مراقبت از خواهرش رو داره اونقدر که یه روز پستچی در زد با اینکه پدرشون خونه بود و تنها نبودن گفتم یدقه میرم پایین بستمو بگیرم بیام. و وقتی اومدم دیدم جلوی در دستشویی کرده! چرا؟ چون دستشوییش گرفته ولی ترسیده خواهرشو تنها بذاره و اون اتفاقی براش بیفته و نتونسته بره دستشویی! برای همون خیلی وقتا هم درواقع این پسرمه که نمی‌ذاره کارهایی به پدر محول بشه:دی مثلا من میرم اتاق استراحت کنم؛ دخترم داره گریه میکنه؛ پسرمم استرس میگیره گریه می‌کنه بیست بار میاد پشت در میگه مامان؟ بابا حواسش نیست بیا و خب من خیلی جاهام برای اینکه اون استرس نگیره مجبورم وارد عمل بشم. یا مثلاً سر غذا اگر همسرم بچه رو بگیره پسرم در نود درصد مواقع می‌ترسه خواهرش دست و پاش بخوره به غذاها بسوزه یا می‌ترسه دست همسرم کثیف باشه و با دست کثیف چیزی دهن خواهرش بذاره و شروع می‌کنه گریه و زاری و هق هق کردن که بابا خواهرمو بده مامان! هرچی هم صحبت کنیم فایده نداره. چون خیلی روش حساسه و من جاهایی هم که نخوام بچه داری کنم به خاطر دادن احساس امنیت به پسرم مجبورم وارد عمل بشم.
    از طرفی در زندگی خود ما خب من بچه داری نکردن و کمک نکردن در کارهای خونه رو توسط همسرم سر بچه اول دیده بودم اگر برام سخت یا مسیله مهمی بود قطعا نباید دومی رو میاوردم ضمن اینکه فرزند دوم هم خواست من بود نه ایشون. اگر برای من سخت و غیر گذشت بود قطعا نباید سختی مجدد به خودم میدادم و خب سابقه ش!:دی رو میدونستم دیگه. اما برام مسئله ی حیاتی نبود.
    خلاصه که همچنان تاکید میکنم ابعاد زیادی داره این قضیه. 
    و در نهایت باید بگم نمی‌دونم شما متاهل هستید یا نه. احتمالا نباشید. زندگی بچه بازی نیست که به خاطر دوتا کار خونه نکردن یا بچه داری نکردن نتونی بگذری! زندگی شمارو مجبور می‌کنه از چیزهای وحشتناک زیادی عبور کنی و بگذری اینا که دیگه تووش مثل خاله بازی میمونه!... آدم ها مجموعه ای از خوبی ها و نواقص اند. نمیشه مجموع خوبی های فرد رو به خاطر یک نواقص جزیی ندید.
  • 어씨예 ❄♒
  • والا نمی‌دونم به این جواب ریز و زیادتون چی بنویسم . واقعا چه آدم جالبی هستین . کاملا متوجه شدم. افکارتونو راجب زندگی و بچه داری درک کردم . و درسته هرکسی زندگی منحصر به فرد خودشو داره . موافقم مردا رو هرجور عادت بدی همونطور عادت میکنن. حتما همسر شماام یک عالم خوبی دیگه داره که شما انقد عاشق زندگی تون هستین و به قول من که گفتم به نظر تو بچه داری کمک دست نیست ، براتون هیچ چیز مهمی نیست . نه من متاهل نیستم ولی از بیرون و از بعد سوم زندگی های متاهلی زیادی رو می بینم و وقتی یه زندگی رو از دور می بینی خب ممکنه با وجود اینکه ممکنه هیچی از ریز و درشتی زندگی اون اشخاص ندونی یه سری افکار ناخودآگاه به ذهنم میاد که مثلا شوهر فلانی اینطوریه چون تقصیر خودشه یا زندگیشون این ایراد رو داره چون باهم مکالمه درستی ندارند و خلاصه اینجوری چیزا . بله اتفاقا واقفم که زندگی زناشویی خیلی پیچیده و غیرقابل پیش‌بینی هست . منم نخواستم خدایی ناکرده بهتون بی احترامی کرده باشم . البته که منظورم از نگذشتن از شوهره آینده به خاطر بچه داری نکردن این نبود که میزنم قلع و قمش میکنم ،😁 منظورم این بود که ناراحت میشم و خلاصه نمی‌دونم چطور منظورم رو برسونم . ممنون که انقد باسیر و حوصله جوابمو دادین . و ببخشید اگه بی ادبی کردم . 

    پاسخ:
    نه عزیزم چه بی ادبی ای. ببین آدم تا وقتی مجرده افکار آرمانی و شعارگونه ی زیادی داره اما زندگی خیلی فرق داره با افکار آدم. 

    خطاب به کامنتب که اسمشو نمیتونم بخونم:

    فوریه کاملا درست میگه. تا قبل از اینکه توی موقعیتش قرار بگیری، فکر میکنی حتما باید مشارکت توی نگه‌داری از فرزند یا خونه‌دارب باید نصف نصف باشه وگرنه چنین و چنان می‌کنی، ولی وقتی توی موقعیت قرار بگیری می‌بینی خط‌کش نمی‌تونی بذاری برای اینکه همه‌چی نصف نصف باشه‌

    پاسخ:
    بله همینه...

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">