پاسخ:
ممنون
والا انگار برای بعضیا مشکل داره برای بعضیا نه. نمیدونم حقیقتا چرا من میتونم بیام عده ای دیگه نه. ولی به نظر میرسه مدت هاست بیان به حال خودش رها شده و کسی بالاسرش نیست!
جواب من به کامنت شما خودش به اندازه ی یه زندگی حرف داره! در درجه اول و در کلیت بله همسر من به طور کلی اهل کارای خونه و بچه داری نیست. یعنی جارو نمیزنه ظرف نمیشوره و سایر کارهای خونه و همچنین بچه داری. اما این دو بعد داره. یک طرف قضیه هم من هستم که ازش نمیخوام. چرا نمیخوام؟! چون اولا خودم زرنگم و قبل از اینکه اون اصلا بخواد کاری کنه خودم کردم. و اصطلاحا دست من تنده و اون کند. یعنی خودم در عرض یکساعت جارو و گردگیریمو کردم تموم شده رفته دیگه صبر نمیکنم تازه اون برسه کاری کنه دوماً مثلا بگم جارو بزن اون نه نمیگه و قبول میکنه ولی ممکنه از صبح تا غروب لفت داده بشه و من طاقت نمیارم پامیشم خودم انجام میدم خودمو راحت میکنم! ( در پرانتز باید بگم اگر از همسرم کار خونه بخوام انجام میده اما به همین شیوه ای که گفتم مثلا میگه بذار چاییمو بخورم بعدش میزنم. بذار فیلمه جای حساسشه ببینم بعد و خب من چون آدم سریعی هستم این بعد ها رو طاقت نمیارم خودم بلند میشم. ولی اونم سر حرفش هست. یعنی اگر من بلند نشم اون واقعا بعد فیلمش بلند میشه و جارو میزنه. و خب من در روزهایی که واقعا نرسم و نتونم کمک میگیرم اما روزهای عادی نه). از طرفی زنی رو میشناسم به شوهرش مثلا میگه توالت بشور اگر تا پای اومدن مهمونا هم نشوره اون نمیره سمت توالت و شوهره مجبور میشه جلو مهمونا بره بشوره! پس زن هم با زن فرق داره. خیلی ها مثل من نیستن کاری رو محول میکنن و اگر طول هم بکشه نمیرن سراغش.
توو بچه داری هم همینه. با این تفاوت که بچه داری زوایای مختلفی داره. مثلا یکی سردرد میشه دیدم بچه رو میده پدر میره اتاق میخوابه کاری به گریه زاری بچه ها پشت اتاقم نداره میگه به هرحال باباشونه دیگه آروم میکنه. من نمیتونم! من چون مادرم و ریز به ریز علائم بچمو میدونم؛ مثلا میدونم دخترم الان داره پشت در اتاق نق میزنه اسباب بازی نمیخواد بلکه گشنه ست! اما خب به فرض اینکه همسرم نمیدونه و با فرض اینکه اسباب بازی میخواد اون فیلمش رو نگاه میکنه بعدم میگه بچه ست دیگه داره نق برای اسباب بازی میزنه. من میتونم اینجا زنی باشم که بخوابم و بگم ده دقیقه دیگه خودش میفهمه باید شیر بده میتونمم قید خواب رو بزنم و طاقت گریه بچمو نداشته باشم و بیام بیرون که من دومی ام! پس اولین نکته اینه که جدای از اینکه اون مرده چجوریه خود زنه هم چجوریه؟!...من توو همین وبلاگ ها سالها قبل میخوندم مثلا خانمی میگفت شوهرم لباسش رو بندازه روی دسته مبل بیست روزم اونجا باشه من برنمیدارم تا خودش برداره! اینکه زن , مرد رو چجوری عادت بده هم خیلی مهمه خیلی. چون اصولاً آقایون رو به هرچیزی عادت بدی عادت میکنن.
من چون خودم زرنگم و از خونه زندگی نامرتب و کثیف خوشم نمیاد برای همون خودمم همیشه در حال کارم و این منو اذیت نمیکنه!... من با عشق این کارها رو میکنم. به فرض همسرم از من انتظار نداره من از دکتر میام خورش کرفس درست کنم برای ناهار؛ من نیمرو هم بذارم جلوش اون کاری نداره ولی این خود منم که تلاش بیشتری رو به خودم میدم چون برام لذت بخشه. من خونه خیلی از بچه دارها رو دیدم همیشه نامرتبه یه خروار اسباب بازی وسطه؛ شام ندارن؛ موهای زنه از کش زده بیرون! من اگر این هم باشم همسرم نمیگه چرا خونه نامرتبه چرا تمیز نیست. من میتونم زندگی رو به خودم آسون تر بگیرم و رها کنم ولی من در کار خونه و بچه داری سختی ای نمیبینم که بخوام شل تر کنم! من از خونه ای که تمیز کردم میشینم توی بوی رایت و تمیزی قهوه میخورم لذت میبرم. من از اینکه کارهای بچه هام رو میکنم روزی هزار بار بابتش خدارو شکر میکنم که سلامتم توانمندم و میتونم خودم بالای سر بچه هام باشم بزرگشون کنم و با جون و دل کارهاشونم بکنم. به قول رضا صادقی من اعتقاد دارم همه چیمون از اینکه هست میتونست بدترم باشه!... من اغراق نمیکنم وقتی میگم از اعماق وجود خدارو شکر میکنم که سلامتی و توانمندی و نیروی جوانی داده تا بتونم با جون و دل خودم کارهای بچه هامو بکنم. من حتی گاهی میگم خدایا شکرت من به تیکه گوشت نیستم فقط جلوی چشمم بتونم بچه هامو ببینم و کاری نکنم. همین که میتونم کنارشون باشم و خودم بزرگشون کنم و بالاسرشون باشم برای من موهبت و نعمت بسیار بزرگیه. همین که مجبور نیستم شاغل باشم و خودم فرزندانمو بزرگ میکنم. همین که مریض نیستم و کارهاشونو میکنم. همین که زندگیم به هزاران راه غیرقابل پیش بینی نرفته و من الان کنار اونام و اونام کنار منن اینا برای من از الطاف بینهایت الهیه. من در زندگی سعی میکنم این بعدش رو نگاه کنم نه اینکه همسرم در بچه داری کمک نمیکنه یا به فرض با بچه بازی نمیکنه. من به خودم قبولوندم که نقش مادریه خودم رو باید درست اجرا کنم حالا اگر کسی میخواد اینوسط نقش پدریه بی نقصی داشته باشه اونم باید خودش بخواد. من یاد گرفتم نقش پدر رو بازی نکنم. بلکه در نقش خودم سعی کنم کافی باشم برای بچم و به جای اینکه نگاهم رو ببرم روی توقعات و انتظارات به جاش از بعد دیگه نگاه کنم. منظورم اینه منم میتونم خیلی از این کارهای خونه و بچه هارو نکنم. کسی منو مجبور نکرده این خود منم که انجام میدم.
از طرفی این قضیه همون طور که گفتم ابعاد مختلفی داره. مثلا همسر من مهمون میاد کمک میکنه یا بیرون باشیم توو بچه داری کمک میکنه اما در منزل به شکل کلی خیر! حالا اینکه میگم کمک نمیکنه به این معنا نیست که مثلا بچه رو هیچوقت بیرون نمیبره. همین دیروز اتفاقا میخواست ببره من خودم توو شلوغی و سرما نخواستم ببره ترسیدم. یا پشت صحنه ی همین پست اینگونه بود که دخترم بغل پدرش بود ولی چون خوابش میآمد و منو میدید و میخواست بیاد بغل من هق هق میکرد دیگه از گریه. حتی همسرم بچه رو برد اونور منو نبینه چون گفتم سرگرمش کن کار دارم نمیتونم بیام ولی خب دخترم همچنان اونقدر گریه کرد تا خودم طاقت نیاوردم و رفتم گرفتم خوابوندم. پس همچنان تاکید میکنم اینکه تو هم چه زنی باشی هم مهمه. میتونستم نرم و همسرمم راهی برای آروم کردن دخترم پیدا کنه اما خب من طاقت نمیارم چون میدونم درد اون بچه چیه و نمیتونم زبونش رو به عنوان مادر بفهمم و کاری نکنم خودم وارد عمل میشم.
از طرفی شرایط ها هم فرق میکنه. مثلا پسر من خیلی زیاد خواهرش رو دوست داره و احساس مسئولیت میکنه و وقتی من نیستم خیلی استرس میگیره و احساس میکنه هیچکس نیست از خواهرش مراقبت کنه و الان خواهرش به فرض میره حموم میفته توو توالت فرنگی! یا دهنش میخوره به میز. هرچقدرم باهاش صحبت میکنم که پدر و مادر مراقبن و خود ما حواسمون هست و نترس اما اون از صبح تا شب مراقبت میکنه و حالا کنار من استرس هاش نسبت به خواهرش کمتر میشه ولی کافیه من حتی برم دستشویی یا برم بیرون؛ احساس میکنه مسیولیت مراقبت از خواهرش رو داره اونقدر که یه روز پستچی در زد با اینکه پدرشون خونه بود و تنها نبودن گفتم یدقه میرم پایین بستمو بگیرم بیام. و وقتی اومدم دیدم جلوی در دستشویی کرده! چرا؟ چون دستشوییش گرفته ولی ترسیده خواهرشو تنها بذاره و اون اتفاقی براش بیفته و نتونسته بره دستشویی! برای همون خیلی وقتا هم درواقع این پسرمه که نمیذاره کارهایی به پدر محول بشه:دی مثلا من میرم اتاق استراحت کنم؛ دخترم داره گریه میکنه؛ پسرمم استرس میگیره گریه میکنه بیست بار میاد پشت در میگه مامان؟ بابا حواسش نیست بیا و خب من خیلی جاهام برای اینکه اون استرس نگیره مجبورم وارد عمل بشم. یا مثلاً سر غذا اگر همسرم بچه رو بگیره پسرم در نود درصد مواقع میترسه خواهرش دست و پاش بخوره به غذاها بسوزه یا میترسه دست همسرم کثیف باشه و با دست کثیف چیزی دهن خواهرش بذاره و شروع میکنه گریه و زاری و هق هق کردن که بابا خواهرمو بده مامان! هرچی هم صحبت کنیم فایده نداره. چون خیلی روش حساسه و من جاهایی هم که نخوام بچه داری کنم به خاطر دادن احساس امنیت به پسرم مجبورم وارد عمل بشم.
از طرفی در زندگی خود ما خب من بچه داری نکردن و کمک نکردن در کارهای خونه رو توسط همسرم سر بچه اول دیده بودم اگر برام سخت یا مسیله مهمی بود قطعا نباید دومی رو میاوردم ضمن اینکه فرزند دوم هم خواست من بود نه ایشون. اگر برای من سخت و غیر گذشت بود قطعا نباید سختی مجدد به خودم میدادم و خب سابقه ش!:دی رو میدونستم دیگه. اما برام مسئله ی حیاتی نبود.
خلاصه که همچنان تاکید میکنم ابعاد زیادی داره این قضیه.
و در نهایت باید بگم نمیدونم شما متاهل هستید یا نه. احتمالا نباشید. زندگی بچه بازی نیست که به خاطر دوتا کار خونه نکردن یا بچه داری نکردن نتونی بگذری! زندگی شمارو مجبور میکنه از چیزهای وحشتناک زیادی عبور کنی و بگذری اینا که دیگه تووش مثل خاله بازی میمونه!... آدم ها مجموعه ای از خوبی ها و نواقص اند. نمیشه مجموع خوبی های فرد رو به خاطر یک نواقص جزیی ندید.
افسرده و با فحش زیاد به عوامل دست اندرکار