داشتم نون تست های توی قفسه رو نگاه میکردم. تاریخش مال ۲۲ ام بود. گفتم آقا تاریخ روز ندارید؟! داشت برای خودش توو این سرما نسکافه درست میکرد...حقیقتا حالش رو خریدار بودم:/ گفت خانم مملکت تعطیله ها... گفتم دیگه امروز باز بود که همه جا؛ کجا تعطیله؟! ملاک من برای باز بودن، تره بار بود که ازش خیار و گوجه خریده بودم و یادم نبود امروز تعطیل رسمیه!... همون موقع نگاهامون افتاد به هم... من با لحن عصبانی نگفتم و خیلی عادی بودم. بی هیچ حرف و توضیحی اما اون در جواب یهو گفت: بله حق با شماست!
تمام مسیر رو داشتم به رفتارش فکر میکردم. من افعی تهرانم! که توو فیلم به روانشناسه میگفت خیلی به جزییات رفتار آدم ها توجه و فکر میکنم!... راستش داشتم فکر میکردم چقدر رفتارش چیزی بود که من در سی و پنج سالگی تازه بهش رسیدم. چقدر آدم ها و این دنیا ارزش بحث و ثابت کردن خودت و توجیه رو نداره...تازه توو سی و پنج سالگی فهمیدم باید آدم هارو نگاه کنی و فقط بگی بله حق با شماست و بذاری بری...

بله!.. بله،
اهان! اره حق با شماست ؛))