بیست و دوم فوریه

با توام
قاب عکس نارنجی
با توام
زرقبای پاییزی
در نگاهت حضور مولاناست
پا رکاب دو شمس تبریزی...

کلمات کلیدی

نمی‌دونستم از بی جایی پناه آوردید به بیان. اینو گمونم دیروز یا پریروز واران بود که بهم گفت همه برگشتن بیان. برای همون تازه فهمیدم دارید دونه دونه روشن می‌شید. من با ستاره های روشنتون با دیدن اسم هاتون با یهو دوباره به یادم اومدناتون راستش بیشتر بغضم میگیره تا اینکه بخوام خوشحال بشم. از اینکه هستید سالمید رفتید و هرکسی توو زندگیش توو یه زمینه ای موفق شده و خوشبخت خوشحالم می‌کنه. اینکه ازدواج کردید؛ دانشگاه رفتید؛ معلم شدید؛ کار پیدا کردید؛ بچه دار شدید؛ و هزاران اتفاق دیگه از خوندن همشون خوشحال میشم و لبخند میاد روی لبم اما در عین حال به این فکر میکنم غصه هاتون رو ما خوردیم؛ شادی هاتون رو در این سالها در جاهای دیگه نوشتید. این جمله رو به چندتاتونم گفتم. من یکی خودم واقعا پای خیلی هاتون غصه خوردم. یکی غصه ی مجردیش؛ یکی غصه ی طلاقش؛ یکی غصه ی کنکورش؛ یکی غصه ی بیکاریش... بگم بی معرفت بودید؟! بودید دیگه... شادی هاتونو توو این سالها با ما غصه خورهاتون تقسیم نکردید. یهو بعد چندسال ستاره هاتونو روشن کردید و تمام این چند سالی که از سر گذروندید رو توو چند خط نوشتید در حالی که ما در این سالها هزاران بار یادتون افتادیم و دلتنگتون شدیم....

من که جزو دایناسورهای در حال انقراضم در این بیان...گمونم بیست سالی شد که دارم وبلاگ نویسی میکنم. من که همیشه انتخابم همین خونه ی کاهگلی وسط یه روستای خالی از سکنه ست! شاید بگید خب خودت نیومدی! خودت از ما بی خبر موندی... نه دیگه شماها هم بی معرفت بودید... بگذریم... خوشحالم که اسم های آشنای زیادی توو همین دو روز دیدم و چقدر خاطره برام زنده شد اما من شک ندارم هفته ی دیگه که دوباره همه چیز عادی بشه همه بار و بندیل رو دوباره می بندید می‌رید دیارتون و من دوباره مثل زن تنهایی که همه اهالی روستا رفتن و اون مونده؛ میام روی تپه ی بلند روستا توی غروب سرد زمستونی رفتنتون رو نگاه میکنم و همچنان باهاتون نمیام چون دیگه جون رفتن به جای جدید نیست...

خوشحالم از بودنتون اما اینکه می‌دونم موقته حس خوبی ندارم...

نظرات (۱۸)

سلام
بسیار زیبا و پر مفهوم بود
ممنون

پاسخ:
سلام
ممنون
خواهش میکنم
  • عینک ‌‌‌
  • ولی بیان و کلاً وبلاگ یه حس‌وحال خاص و متفاوتی به آدم می‌بخشه، طوری که آدم وقتی بعد یه مدت طولانی به اینجا می‌آد یاد اونجایی می‌افته که فاضل نظری می‌گه: «باز با گریه به آغوش تو برمی‌گردم / چون غریبی که خودش را برساند به وطن».

    پاسخ:
    چرا پس رها میکنید می‌رید جاهای دیگه؟!

    آره واقعاً، برای من خیلی عجیب بود که همه اومدن و با کلی تغییر..

    حس میکردم یسری ها رو اصلا نمی‌شناسم دیگه :)

    + آدمی ذاتاً موجودی است بی‌وفا...

    پاسخ:
    من امروز کامنت دوستی رو در وبلاگ دوست دیگری دیدم که اون فرد اونقدر تغییر کرده بود که من مونده بودم این همون دختری بود که سالها در وبلاگ من با هم دوست بودیم و کامنت هاش هنوز یادمه یا دارم اشتباه میکنم؟!:))
    منم یسری هارو انگار نمی‌شناسم دیگه:دی
    + هی روزگار...
  • ابوالفضل ...
  • قبول دارم حرف‌هات رو و عرق شرمش روی پیشونیمه. اما خب من یکی می‌مونم چون بقیه جاها رو دوست نداشتم و اگر تا الان برنگشتم به خاطر یک ترس گنگ و نامفهوم بود... 

    پاسخ:
    اونایی که با خبرهای خوش برگشتن رو می‌بخشیم :دی شمام چون زن و بچه دار شدید مشمول عفو شدید:))
    امیدوارم ...
    وقتی همگی الان اینجایید خب چرا برید اصلا؟! همه دور هم هستید دیگه!
  • علی گرمابی
  • قشنگ بود😅🌱

    پاسخ:
    ممنون
  • عینک ‌‌‌
  • خب بعضیا وبلاگشون نیاز به مخاطب داره و اگه کسی نباشه، طبیعیه که اینجا نمی‌نویسن و به شبکه‌های اجتماعی پناه می‌برن. خب بیانم الآن (در حالت کلی منظورمه) نسبت به سال‌های قبل خیلی خلوت شده و بیشتر کسایی که وبلاگ رو به عنوان «دفترچه خاطرات» یا چنین چیزهایی می‌دونن، موندن و بقیه رفتن.

    پاسخ:
    هرکسی مخاطبانش از جنس خودشن دیگه معمولا. مثلا من روزمره نویسم. یا به قول شما دفترچه خاطرات... خب دوستانمم در این سالها همین بودن ولی اکثرشون رفتن...
    در ادامه ی صحبت شما و بحث مخاطب اتفاقا منم توو این دوروز از شدت آپ کردن دوستان و مطلب پشت مطلب گذشتناشونو این مدلی انتحاری همگی برگشتن چون جایی برای حرف زدن نداشتن به این نتیجه رسیدم چقدر همه دنبال شنیده شدنن و حرف دارن! و من فکر میکردم خیلی از دوستان در این سالها اگر کانال نویس هم هستن اما کم کارن و کمی هم در کنارش می‌نویسن و بیشتر غرق در دنیای واقعی شدن ولی الان در همین دو روز فهمیدم در تمام این سالها تک تک این دوستان همچنان در کانال هاشونم بی وقفه نوشتن و حرف زدن حتی شاید بیشتر از وبلاگ. چون وقتی دو روز بی نتی رو نتونستن تحمل کنن و سریع همه دوباره کوچ کردن تا فقط جایی برای حرف زدن داشته باشن این یعنی همه دنبال مخاطبی برای حرف زدنن. 
  • ابوالفضل ...
  • ممنونم ☺️

    ولی خب برام جای سواله چرا یک تعداد دیگه‌ای از بچه‌ها با وجود این شرایط برنگشتن...

    پاسخ:
    به نظرم چون هنوز نمی‌دونن بیان کار می‌کنه. 

    منم احتملا نت که وصل شه بازم بیام وبلاگ بنویسم اما کانالمو هم آپدیت کنم واسه حرفای خصوصی‌تر به قول یکی از بچه‌ها مهم‌ترین دلیلی که یهو رفتیم کانال امن‌تر بودنش مزاحم نداشتنش و اینکه مطمئن بودیم کی داره ما رو میخونه است

    پاسخ:
    باز به نظرم بیان مزاحماش کمتر از دوره ای بود که ما در بلاگفا مینوشتیم. بلاگفا مزاحم مثل علف هرز می‌رویید. 
  • پیچند ‌‌
  • قسمت سخت‌ترش اونجا بود که ازت بی‌خبر هم بودن و باید توی دو خط خودتو خلاصه می‌کردی.

    پاسخ:
    برای من بی خبرها خودشون گویا اومدن نشستن همه مطالب رو خوندن:دی
  • زری シ‌‌‌
  • این چند روز خیلی بیان برام جالب بود . حس دوران کرونا و شلوغی بیان رو داشتم .

    پاسخ:
    برای من حقیقتا حس خاصی نبود چون موقت می‌دونم برای همون دل نمی‌بندم:/
  • اقای ‌ میم
  • من قبلا به اسم گمنام مینوشتم و اینجا رو هم میخوندم اما با اسم جدید ولی خب از وقتی اینترنت ملی شد من هم فعال تر شدم

    پاسخ:
    بله اسمتون رو یادمه ولی دیگه چیز بیشتری یادم نیست:دی
  • مهدیار (مترسک)
  • والا من به شخصه جزو آخرین نفراتی بودم که از اینجا رفتم، هیچ وقتم دلم با جایی جز اینجا صاف نبود، ولی: اولین موضوع مخاطبه (بدون مخاطب خب اصلا چرا بنویسیم؟ میریم تو نوت گوشی می‌نویسیم اصلا) و دومین موضوع، مزاحمه. تو اینجا از جایی به بعد مخاطب مزاحم وارد شد و حتی یه جورایی وزنش به مخاطب اصلی هم چربید. توی شرایطی که مخاطب واقعی خیلی کمه و مخاطب مزاحم در اکثریته، واقعا چاره‌ای جز کوچ، نمی‌مونه.

    واقعا تلخه و من خودمم به شخصه هنوز دوست دارم اینجا بنویسم ولی خب، اعصابم نمی‌کشه که با کلی انرژی و فکر بشینم یه کاری بکنم ولی ۴۵ تا از ۵۰ تا کامنتم، چرت و پرت باشه و اون ۵ تا فقط ۳ تاشون درست و حسابی باشه.

    فضای کانال‌ها الان خیلی شبیه وبلاگستان قدیم شده (هرچند هنوزم به گرد پاش نمی‌رسه) و تا حد زیادی همون میل همه‌مون به این شکل از حضور رو برطرف می‌کنه.

    پاسخ:
    شما حقیقتا اذیت هایی شدید که حقتون نبود. حتی از همون ابتدا به خاطر بحث با فلانی یادمه مخاطبانش ریختن وبلاگتون..‌
    شما واقعا گناه داشتی توو این بیان:دی
    حق میدم ولی حرفم اینه وقتی همه اینجایید خب چرا اصلا میرید؟! درواقع باید اینو به اون نفرات اولی گفت که میرن و بقیه رو هم میکشونن...
  • .. ــاوقــ ـــاتـــ ..
  • مهمون ها رو اذیت نکنید 😂

    پاسخ:
    کیف میده!:دی

    آخ آخ :)

    جانا سخن از زبان ما می‌گویی...

    من خودم این چند روز توی این شلوغی بیان، مدام ترغیب می‌شدم برای نوشتن، اصلا یه حس و حالیه که آدم رو همش میکشونه به بیان...

     ولی میدونی منم حسم میگه اینایی که از سر اجبار اومدن و به اینجا پناه آوردن به محض وصلی نت دوباره برمیگردن، مدام میگن هیچ‌جا وبلاگ نمیشه ولی نمیدونم چرا نمی‌مونن والا ما تو همون سوت و کوری‌ها هم بازم نوشتیم...

    پاسخ:
    ما دایناسوریم:/
    من ولی توو خلوتی هم می‌نوشتم اونم زیاد:/ قدرمو بدونید:دی

    تکبیررررررررررررررررر:))

    ولی سوال من بچه خوبی بودم  ؟ :)) 

     

    +

    سلام 

    منم همینایی که گفتی رو این چند روز حس کردم ، اصلا کلا دنیا همین است .

    بهترین کار این که همون دل نبندیم به اینجور چیزا و توقع خودمون رو کلا تو زندگی حذف کنیم ، هر چند خیلی سخته ولی خب میشه ! 

    اینجور دیگه کمتر اذیت میشیم یا اصلا اذیت نمیشیم :) 

    من دیشب با خودم داشتم میگفتم،  حالا کاش این اینترنت وصل بشه مردم آزاد بشن اینجا هم ننویسند ، باز خدا رو شکر الحمدلله که هر کسی به زندگی خودش مشغول میشه هم واقعا جای شکر داره .

    و چون امروز عید بود و اینترنت همچنان میلی است ، من بعید می‌دونم حالا حال ها باز کنند مگر در بعضی شهرهای خیلی خیلی آرام کشور .

     

    ب ن : (گویا در بعضی از شهرهای ایران برای همراه اول فعال شده .) 


    پاسخ:
    من دیگه هیچی برام مهم نیست. میخوان وصل کنن‌ یا نکنن. سر شدم:/
  • مهدیار (مترسک)
  • چه خوب یادتونه 🥹🥹

    نمی‌دونم هم چرا این طور شد برام 😅

    دقیقا همینه؛ اولینا که میرن، مخاطبم می‌برن، ما هم مجبوریم ببندیم بریم 🥲

    البته چندی پیش یه صحبتایی با محمدرضا (وبلاگ آسمانم) داشتیم که یه جور ارتباطی بشه بین وبلاگ و کانال و پیج برقرار کنیم ولی به دو تا مانع فنی و مالی برخوردیم؛ که البته اولی با کمی دشواری، قابل حله ولی دومی دقیقا به خاطر همین محدودیت مخاطب (و روحیهٔ خاص من که دنبال پول درآوردن از این فضا نیستم) به در بسته خوردیم 😅

    حالا شاید یه راهی براش پیدا شد، خدا رو چه دیدی؟

    پاسخ:
    آره خیلی بی انصافی بود:)
    خب اوشون یه تنه کل وبلاگ رو قلع و قمع کرده بود. و اگرچه نمی‌دونم چرا اما طرفدار و مخاطبم زیاد داشت:دی کسی هم از ترکشاش در امان نبود. خود من بارها و بارها باهاش دعوام شد. حتی یادمه یه شب خوابگاهی بودم از دستش گریه میکردم:دی به دوست دختری اونموقع داشت فکر کنم اسمش آنا بود. با اون طفلک حرف میزدم:دی اونم بهش پیام داده بود بابا دست از سر این بردار چیکارش داری. با من سر اینکه پستامو حذف میکردم دعوا میکرد:/ الان بود به گریه مینداختم ولی خب بچه بودم و دل نازک:دی
    البته دلم براش تنگم شده ها:/ برای اون ادبیات بی چاک و دهن و رکی بیش از حدش:دی کلا دلم برای رفته ها خیلی تنگه. دلم برای نوشتن های لافکادیو هم خیلی تنگ میشه. کاش اونم بود. 
    امیدوارم درست بشه و دوباره همه کنار هم باشیم در اوج وبلاگ نویسی:)

    من خیلی دلم میخواد عزت نفس شما رو داشته باشم

    اما 

    یه نفر رهام کنه

    تو روزهایی که بهش احتیاج داشتم تنهام بذاره 

    من رو تو بی‌خبری و نگرانی بذاره و بره برای خودش

    و مدت‌های طولانی بخاطر دوریش بغض کنم گریه کنم دلتنگ بشم و هرکاری کنم نتونم برش گردونم 

     

    وقتی برگشت

    باز میرم سراغش و میگم «سلااااااااااامممممممممم دلم برات تنگ شده بووووووددددددددد»+ کلی استیکر قلب و بوس و بغل :/

    بدم میاد از این اخلاق خودم

    زیادی وابستم

     

     

     

     

    +تو پست امید به سری صحبت‌ها درمورد کامنت شما شد

    برای اینکه غیبت به حساب نیاد دعوتتون میکنم بیایید بخونید و نظر خودتون رو بگید 

     

     

    پاسخ:
    منم بستگی داره اون یه نفر کیه . شاید بعضی هارو نتونم بگذرم و همچنان ببخشم و پذیراشون باشم...
    ولی من سراغ رفته نمی‌رم! شاید خودش برگشت منم پذیراش شدم اما خودم نمی‌رم...
    اومدم خوندم پاسخ دادم .

  • مهدیار (مترسک)
  • یه فرقیه بین رکی و دل شکوندن؛ تفاوتش رو خیلیا درک نمی‌کنن و خروجیش می‌شه همین سوابقی که ماها اینجا داریم 😂

    واقعا امیدوارم دوباره همون حال و هوا رو داشته باشیم و خصوصا دوستان بی‌خبر هم دوباره برگردن و ما رو خوشحال کنن.

    پاسخ:
    اونکه بله. منم قبول دارم و چون به خودشم ده سال پیش گفتم:دی منم میگم به بهانه رک‌بودن هرچی دوست داشت می‌گفت:دی
    امیدوارم...

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">