نمیدونستم از بی جایی پناه آوردید به بیان. اینو گمونم دیروز یا پریروز واران بود که بهم گفت همه برگشتن بیان. برای همون تازه فهمیدم دارید دونه دونه روشن میشید. من با ستاره های روشنتون با دیدن اسم هاتون با یهو دوباره به یادم اومدناتون راستش بیشتر بغضم میگیره تا اینکه بخوام خوشحال بشم. از اینکه هستید سالمید رفتید و هرکسی توو زندگیش توو یه زمینه ای موفق شده و خوشبخت خوشحالم میکنه. اینکه ازدواج کردید؛ دانشگاه رفتید؛ معلم شدید؛ کار پیدا کردید؛ بچه دار شدید؛ و هزاران اتفاق دیگه از خوندن همشون خوشحال میشم و لبخند میاد روی لبم اما در عین حال به این فکر میکنم غصه هاتون رو ما خوردیم؛ شادی هاتون رو در این سالها در جاهای دیگه نوشتید. این جمله رو به چندتاتونم گفتم. من یکی خودم واقعا پای خیلی هاتون غصه خوردم. یکی غصه ی مجردیش؛ یکی غصه ی طلاقش؛ یکی غصه ی کنکورش؛ یکی غصه ی بیکاریش... بگم بی معرفت بودید؟! بودید دیگه... شادی هاتونو توو این سالها با ما غصه خورهاتون تقسیم نکردید. یهو بعد چندسال ستاره هاتونو روشن کردید و تمام این چند سالی که از سر گذروندید رو توو چند خط نوشتید در حالی که ما در این سالها هزاران بار یادتون افتادیم و دلتنگتون شدیم....
من که جزو دایناسورهای در حال انقراضم در این بیان...گمونم بیست سالی شد که دارم وبلاگ نویسی میکنم. من که همیشه انتخابم همین خونه ی کاهگلی وسط یه روستای خالی از سکنه ست! شاید بگید خب خودت نیومدی! خودت از ما بی خبر موندی... نه دیگه شماها هم بی معرفت بودید... بگذریم... خوشحالم که اسم های آشنای زیادی توو همین دو روز دیدم و چقدر خاطره برام زنده شد اما من شک ندارم هفته ی دیگه که دوباره همه چیز عادی بشه همه بار و بندیل رو دوباره می بندید میرید دیارتون و من دوباره مثل زن تنهایی که همه اهالی روستا رفتن و اون مونده؛ میام روی تپه ی بلند روستا توی غروب سرد زمستونی رفتنتون رو نگاه میکنم و همچنان باهاتون نمیام چون دیگه جون رفتن به جای جدید نیست...
خوشحالم از بودنتون اما اینکه میدونم موقته حس خوبی ندارم...
سلام
بسیار زیبا و پر مفهوم بود
ممنون