دوست دارم اخبار نبینم نمیتونم. دوست دارم دیگه ذهنم رو از هرچی تحلیل و حرف و فکره رها کنم نمیتونم به خودم میام میبینم بچه ها خوابن دو ساعته دارم حرفای ناامید کننده سیاسی میزنم با همسرم. ته همشم اینه که من امیدی ندارم. ته همشم اینه بچه هامون چه آینده ای دارن و اونم فقط به سقف زل میزنه و گوش میده...تهشم میگم اصلا به جهنم و پا میشم... منی که اهل بازی با موبایل نیستم یه خونه سازی نصب کردم گهگاهی دست میگیرم خونه رو خونه میذارم. همسرم میگه زن خسته نشدی انقدر این خونه هارو گذاشتی روی هم؟!... همون بازی بچگیام که اسمش گیم بود یعنی ما به اون موبایل های اسباب بازی که تووش فقط یه بازی خونه سازی داشت گیم میگفتیم. گیم من آبی بود. یه موبایل آبی.یه وقتایی به دنیای پسرم نگاه میکنم میبینم چقدر فارغ از همه چیزه و چقدر توو دنیای بچگیش خوشه و کاش هنوز بچه بودیم. ول کنیم اصلا این حرفارو. من این بیرون به اندازه کافی استرس و غم و فکر و خیال دارم اینجا نخوام از اونا بگم مثلا جونم براتون بگه دخترم راه میره... مامان بابا میگه... همینقدر بزرگ شده... چیزی تا یکسالگیش نمونده...چیزی تا پنج سالگی پسرمم نمونده. حقیقتا خودم باورم نمیشه هنوز، که مامانم؛ اونم مامان دو طفل...دیگه خیلی بخوام قربون دست و پای بلورین بچه هام برم باید بگم دخترم خیلی خوشگله اصلا احساس میکنم تنها بچه ی انقدر زیباییه که تا حالا دیدم:/ البته باید بگم کپ خودمه:دی...زیر پوستی فهمیدید منم خیلی خوشگلم یا بیشتر توضیح بدم؟!:/ ...پسرم بیش از اندازه مهربونه:( اصلا یه کارایی میکنه یه محبتایی میکنه دوست داری خودتو تیکه تیکه کنی از بس عشقه:( بهش میگم تو ۲۱ کیلو عشقی:( البته الان شده ۲۳ کیلو عشق از بس خوراکی از پی خوراکی دیگر میخوره:/...خلاصه اینا هستن که من هستم...ناهارم عدس پلوی دیشب رو داریم که گوشتا و کشمشاشو خوردیم مونده علی و حوضش:/ همونو میدم بهشون با یه تخم مرغ روش! خدارو هم شکر کنند. تخم مرغ و روغن یه روزی فکر میکردن آنقدر ارج و قرب پیدا کنن؟! راستی؟! مرسی که زیر چرخ دنده های گرونی داریم استخون میشکونیم!...

امید داشتن برای ادامه خوبه، اما چه ادامهای؟ چه امیدی؟ دیگه هسش نی!!!