بیست و دوم فوریه

با توام
قاب عکس نارنجی
با توام
زرقبای پاییزی
در نگاهت حضور مولاناست
پا رکاب دو شمس تبریزی...

کلمات کلیدی

دوست دارم اخبار نبینم نمیتونم. دوست دارم دیگه ذهنم رو از هرچی تحلیل و حرف و فکره رها کنم نمیتونم به خودم میام میبینم بچه ها خوابن دو ساعته دارم حرفای ناامید کننده سیاسی میزنم با همسرم. ته همشم اینه که من امیدی ندارم. ته همشم اینه بچه هامون چه آینده ای دارن و اونم فقط به سقف زل میزنه و گوش میده...تهشم میگم اصلا به جهنم و پا میشم... منی که اهل بازی با موبایل نیستم یه خونه سازی نصب کردم گهگاهی دست میگیرم خونه رو خونه می‌ذارم. همسرم میگه زن خسته نشدی انقدر این خونه هارو گذاشتی روی هم؟!... همون بازی بچگیام که اسمش گیم بود یعنی ما به اون موبایل های اسباب بازی که تووش فقط یه بازی خونه سازی داشت گیم می‌گفتیم. گیم من آبی بود. یه موبایل آبی.‌یه وقتایی به دنیای پسرم نگاه میکنم میبینم چقدر فارغ از همه چیزه و چقدر توو دنیای بچگیش خوشه و کاش هنوز بچه بودیم. ول کنیم اصلا این حرفارو. من این بیرون به اندازه کافی استرس و غم و فکر و خیال دارم اینجا نخوام از اونا بگم مثلا جونم براتون بگه دخترم راه می‌ره... مامان بابا میگه... همینقدر بزرگ شده... چیزی تا یکسالگیش نمونده...چیزی تا پنج سالگی پسرمم نمونده. حقیقتا خودم باورم نمیشه هنوز، که مامانم؛ اونم مامان دو طفل...دیگه خیلی بخوام قربون دست و پای بلورین بچه هام برم باید بگم دخترم خیلی خوشگله اصلا احساس میکنم تنها بچه ی انقدر زیباییه که تا حالا دیدم:/ البته باید بگم کپ خودمه:دی...زیر پوستی فهمیدید منم خیلی خوشگلم‌ یا بیشتر توضیح بدم؟!:/ ...پسرم بیش از اندازه مهربونه:( اصلا یه کارایی می‌کنه یه محبتایی می‌کنه دوست داری خودتو تیکه تیکه کنی از بس عشقه:( بهش میگم تو ۲۱ کیلو عشقی:( البته الان شده ۲۳ کیلو عشق از بس خوراکی از پی خوراکی دیگر میخوره:/...خلاصه اینا هستن که من هستم...ناهارم عدس پلوی دیشب رو داریم که گوشتا و کشمشاشو خوردیم مونده علی و حوضش:/ همونو میدم بهشون با یه تخم مرغ روش! خدارو هم شکر کنند. تخم مرغ و روغن یه روزی فکر میکردن آنقدر ارج و قرب پیدا کنن؟! راستی؟! مرسی که زیر چرخ دنده های گرونی داریم استخون میشکونیم!...

نظرات (۱۰)

امید داشتن برای ادامه خوبه، اما چه ادامه‌ای؟ چه امیدی؟ دیگه هسش نی!!!

پاسخ:
به قول مهران مدیری دنیا دیگه به درد نمیخوره...
  • هانیه اردیبهشتی
  • استخونامون شکسته خیلی وقته.... سفر در زمان عجیبی داشتیم سال های قبل دختری کم تجربه بودیم الان در اوج پیشرفت تکنولوژی دستمون رو گرفتن اوردن یه جای خیلی دور و قدیمی که خبری از تکنولوژی‌های روز نیست و ما به صورت عجیبی مرور می‌کنیم این سال‌هایی که سپری شده و انگار فقط دو سه روز پیش بوده که اینجا خونه‌ای داشتیم برای وبلاگ نویسی.... و خدا بچه‌هاتونو حفظ کنه😍😍

    پاسخ:
    ما از اولم در همین خونه بودیم. شماها رفتید و حالا از سر ناچاری دوباره برگشتید وبلاگ وگرنه من جزو آخرین دایناسورهای در حال انقراضم که در وبلاگ همچنان سنگر حفظ کردم:دی
    خیلی ممنونم. 

    سلام

    خوبی؟ حال همه بده .... بهت قول میدم همه چی خوب میشه ....

    پاسخ:
    سلام علیک...
    مثل تموم عالم حال منم خرابه...
    امیدوارم عاقبت همه به خیر بشه...

    خدا حفظتون کنه. درسته، بهتره کمتر اخبار رو تماشا کنید. خیلی خبر خاصی هم نیست. مهم‌هاشو همسرتون بهتون میگن لابد... ماشالا به این دختر و پسر. اوایلی که اینجا رو می‌خوندم هنوز مادر نبودید. 🤠

    پاسخ:
    خیلی ممنون
    میخوام ولی نمیتونم. 
    خیلی ممنون... من بالای ده ساله اینجام... خوابگاهی بودم توو مقطع ارشد که از بلاگفا اومدم بیان. روزگاری بود:)) عکس ژله ی الوئه ورا میذاشتم با موز و سیب که ریختم تووش توو ظروف پلاستیکی خوابگاه:دی 
    وای:دی

    من از دید عموم بخوام نگاه کنم، بچم چهرش معمولیه ولی از دید مادرانه، به نظرم زیباترین کلوچه دنیاست! یه وقتایی دلم میخواد قورتش بدم تموم شه.

    پاسخ:
    به قول اون جوکه بچه فقط بچه ی خود آدم؛ خونه فقط خونه ی خود آدم؛ توالت فقط توالت خونه خود آدم؛ شوهر فقط شوهر مردم!:دی
  • هانیه اردیبهشتی
  • من سال ۹۴ بلاگفا که سرورهاش از دست رفت اومدم بیان بعد که درست شد رفتم همونجا.... الان دوباره مجبور شدیم بیایم چون بلاگفام در دسترس نیست🥲 ولی بیان دوس داشتنی بود به لحاظ امکاناتی که داشت

    پاسخ:
    کوچ از بلاگفا به بیان اوایلش خیلی سخت بود. چون اصلا آپشن هاشون شبیه هم نبود. آدم احساس غربت میکرد. خود من سالها با خودم کلنجار رفتم تا تونستم بیام. اون زمان جوان بودم شور و شوق نوشتن داشتم توان از صفر شروع کردن داشتم ولی دیگه الان با اینکه همه رفتن تلگرام و کانال و میگن بیا راستش توان از صفر شروع کردن توو یه جای جدید ندارم.
    بلاگفا همون سالی که تمام سرورهاش خراب شد و تمام دوستی ها و نوشته هامون رو داد به هوا و عین خیالش نبود و حتی یه عذرخواهی هم نکرد دیگه واقعا لیاقت نداشت حتی یک نفر بمونه و بنویسه تووش. همینایی هم که موندن زیادی معرفت به خرج دادن.
    اما خب کسی هم توو بیان نمونده. همه رفتن اینستا و تلگرام و کانال. این روزا رو نگاه نکنید که برگشتن. دوباره اپلیکیشن ها کار کنه اونا میرن دایناسورها باقی میمونن:دی

    من الانم که یه پسرم هم‌قدم شده و اون یکی هم داره به اولی می‌پیونده هنوز باور ندارم مامانم، گویا حالا حالاها به این باور نمی‌رسیم :))

    خدا حفظ کنه بچه‌هاتو❤️، چه زود گذشت دخترت داره یکساله میشه! (الان میگی سختی‌هاشو من کشیدم برای تو زود گذشته😅)

    پاسخ:
    یه خانومی بود می‌گفت دهه شصتی ها همه فکر میکنن بهشون نمیاد مامان باشن و هرکسی اونارو میبینه میخواد فکر کنه  هنوز مجردن. یعنی می‌گفت خودمون اینجوری فکر میکنیم:دی
    خیلی ممنون خدا بچه های شمارو هم حفظ کنه. نه برای خودمم عین برق و باد بود. 
  • ابوالفضل ...
  • والا برای من هنوز عجیبه که بیست و دوی فوریه مادر یک پسر پنج ساله شده باشه! دختر کوچولوش که دیگه بماند :)
    باز هم می‌گم، عجب زندگی زود و به سرعت می‌گذره!

    من والا اگر بخوام روضه وضعیت اقتصادیم رو بخونم خودم چنان به گریه می‌افتم که نمی‌تونم ادامه‌ش بدم...
    خیلی سخته برام که با وجود تاهل و بچه وضعیتم اینجوریه و ...

    ولش کن. به قول خودم توی یکی از شعرهام!

    این قصه غصه می‌شود آن دم، که گفته می‌شود.

    پاسخ:
    واقعا زود و به سرعت..به قول آقای کاردان که می‌گفت نفهمیدم کی شصت ساله شدم؛ جمع ش یهو تموم میشه!
    الان وضعیت اقتصادی برای همه گریه اوره واقعا مستاجر و صاحب خونه. کارمند و ازاد؛ پولدار و فقیر نداره چون پولدار هم فقیر شده دیگه. الان یه مشت فقیر دور هم جمع شدیم فارغ از اینکه ملک و املاک داریم یا نه. خونه و ماشین داریم یا نه. 
    خدا به همه کمک کنه فقط...
  • هالی هیمنه
  • من نمی‌دونم باید با این حجم ناامیدی چه کرد! یا با این‌همه فشار استخوان‌شکن. فکر کنم فعلا تنها راه همینه که دووم بیاریم، روتین جدید بسازیم، و آگاهی‌مون رو بیشتر کنیم. مثلا تاریخ بخونیم. من خودم فکر می‌کردم واقعا نمی‌ارزه آدم از افکارش بنویسه، و این‌قدر خوب‌تر از ما هست که لازم نیست به ما، ولی دقیقا این تفکریه که باید جلوش وایستاد.

    پاسخ:
    درست میگید...
  • هالی هیمنه
  • حالا برام سوال شده که چرا من تاریخ پست‌هاتون‌و نمی‌تونم ببینم!

    پاسخ:
    چون قسمت تاریخ رو عدم نمایش زدم. 

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">