بعضی از آدم ها حالشون خوبه!... نمیدونم حرفمو میفهمید یا نه... بعضیا انگار درونشون سبزه... امروز داشتم زیر یه هوای نیمچه بارونی در حالی که بچه ها رو به باباشون سپرده بودم و برای خودم خیابون گردی میکردم و به هوای خرید دو کیلو خیار و سیب زده بودم از خونه بیرونو شاهینم توو گوشم میخوند « اگه فردایی باشه من با تو میسازم/ برد من وقتیه که به تو میبازم» و حالا گوشی های هندزفری رو درآورده بودمو داشتم برای پسرم از مغازه داری که یه سبد جوراب بیرون از مغازش گذاشته بود جوراب انتخاب میکردم؛ به آقایی که فروشنده بود گفتم سلام...یه پسر عینکیه تپلی بود که یهو وقتی کلمات از دهانش خارج شدن انگار هر واژه ش زیر بارون گل میداد!... گفت سلام بر تو بانو؛ سلام مهربان؛ سلام عزیز...شاید برای بعضیا خوشایند نباشه اما از اونجایی که سالها قبل یه همکاری داشتم که همین مدلی بودو وقتی میرفتی توو بطن شخصیتش میدیدی این آدم چقدر فراجنسیتی نگاه میکنه به موجودات و درکش برای همه مقدور نیست؛ حالا راحت تر میتونم تشخیص بدم بعضیا مثل همون همکارم چقدر نگاهشون به موجودات و مخلوقات خدا فراجنسیتیه...مثلا اون همکارم که میگم؛ یهو مثلا به یکی از خانوما میگفت عه خانم فلانی چقدر چتری بهتون میاد؛ بعد یه آقایی از اونور میزد به پهلوش که خجالت بکش به خانوما نمیگن که! منظورش مثلا این بود هیز نباش! و همکارم هاج و واج نگاه میکرد و اصلا نمیفهمید اون چی میگه!...چون خودش عمیق تر از این حرفا بود...رفتم توو مغازه که حساب کنم دیدم داره به بقیه همکاراشم یاد میده که تمرین کنن کسی اومد بگن بانو! و هی به شوخی میگفت به خانم بگو سلام بانو! بگو! تمرین کن... دوستشم با خنده گفت سلام بانو... منم خندم گرفت...قبلاً هم ازش خرید کرده بودم...بهش گفتم ماشالا چقدر شما خوش انرژی هستید...یهو با ذوق گفت چاکرم؛ بخدا دوساعته دارم با اینا تمرین میکنم هرکی میاد بهش بگن بانو... به شوخی گفتم اینجا ایرانه ها! بگید بانو یهو شوهره سر میرسه! بگی مادر طرف بهش برمیخوره! بگی خواهر باز یجور دیگه... یهو دوستش گفت والا اونروز یه پیرزنی اومده بود بهش گفتیم مادر یهو یه چیزی برداشت پرت کرد سمتمون...از مغازه که اومدم بیرون به این فکر میکردم چقدر بعضیا حالشون خوبه...
کاش دید همه ادما اینجوری بود