برقامون رفته؛ گرممه؛ واقعا گرممه؛ و از این بردن برق ها واقعا حالم بهم میخوره. توی این وضعیت پسرم پیتزا میخواد. پیتزا رو کجای دلم بذارم پسرم؟:/... البته که خودم قول دادم. چرا که دیشب زده بودم توو کار یه غذای جدید که از یه سایت خارجی یاد گرفته بودم. یه چیزی توو مایه های لازانیا بود ولی لایه ی زیرینش پوره ی سیب زمینیه ترکیب شده با خامه و شیر و کره و اینا و لای رویی هم مخلوط مرغ و سبزیجات و دست آخرم پنیر پیتزا... هی پسرم گفت این چیه پیتزاست؟! منم برای اینکه بخوره گفتم آره پیتزای نرمه باید با قاشق بخوری:/ طفلک هی هم میرفت با ذوق به باباش میگفت بابا شام پیپزا! داریم. مامان پیپزا پخته!... ولی خب همین که اومد سر سفره فرمود من اصلا اینو نمیخورم میل ندارم من پیپزای سفت دوست دارم! قول دادم براش فردا بپزم. تازه ازم قولم گرفت گفت قول مردونه؟! تا دیروز میگفت قول دخترونه؟ الان چندروزه فهمیده قول فقط قول مردونه!!... فلذا دست دادیم باهم که آره قول مردونه. ولی حقیقتا الان توی این گرما پیتزا رو کجای دلم بذارم! فلذا گفتم شب برات میپزم. الان یه چیز دیگه بخوریم. فعلا راضی شده...
خوابم گرفته شدید... دلم قهوه میخواد دلم استخر و بوی کلر میخواد؛ دلم همه چی میخواد جز بودن در این گرما توی ساعت چهار بعد از ظهره چله تابستون اونم بی کولر:/... ما چند وقته ناهار و شاممون یکی میشه البته به غیر پسرم که به اون ناهار میدم چون اگر ندم هر دقیقه میگه یه چیزی بده بخورم. فلذا الان نمیدونم ناهار و شام چی بپزم اصلا و این فکر کردن به غذا از خود پختنش سخت تره. واقعا حق و سهم خودم از این دنیا میدونم که یه ربات داشته باشم تا کارامو بکنه حتی بادمم بزنه!. علی الخصوص برای امشب شام درست کنه البته اگر نخواد از من بپرسه چی درست کنم؟ چون خودم اگر میدونستم خودم درست میکردم!
برق ما هم قطعه. دیدم کار دیگهای نمیتونم انجام بدم پا شدم شام درست کردم. یه غذای زمانبر هم انتخاب کردم که تا وقتی برق میاد طول بکشه. اتفاقاً منم دارم مواد داخل پیتزا رو درست میکنم.