بیست و دوم فوریه

سلام دورها...

چرا همه ی چیزهای خوب

در شما اقامت دارند؟...

آسان تر نگاهم کن

من تا عشق بیشتر نخوانده ام...

در شهر نشانه ای ز تبلیغ تو نیست

ای عشق ستاد انتخاباتت کو؟...

 

# اللهم عجل لولیک الفرج

اونی که همیشه غذاشو وقتی میتونه بخوره که دیگه یخ کرده و ماسیده کیه؟... یک مادر...

من این ساعتا تازه وقتم آزاد میشه که میتونم کمی استراحت کنم، چون پسرکم خواب شبانه ش از راه میرسه و خونه میره در یک آرامش محض. این روزا بیشتر از حد توانم کار میکنم ولی با عشق. از صبح که بیدار میشم تا همین الان مشغولم با پسرم و وقتایی هم که خوابه و باید کنارش بخوابم و استراحت کنم به کارای تموم نشدنی خونه میرسم و واقعا ۲۴ ساعت برام کمه. مخصوصا اینکه پسرکم داره جلوی چشمام بزرگ میشه هرروز و یه کار جدیدی به کاراش اضافه میشه مثل اینکه اینروزا برمیگرده و دمر میشه و با کارای جدیدش کارای من و مراقبت های منم بیشتر میشه. اصلا نمیفهمم روزام چجوری تموم میشن و وقت چجوری میگذره ، ولی با تموم بی وقتی ها و خستگی ها زندگی هرروز برام داره قشنگ تر میشه... الان که کف پاهام از خستگی داره زوق زوق میکنه و دراز کشیدم توو جام دلم میخواد بیاین حرف بزنیم...

یسری رفتارها وجود داره که از نظر من این رفتارها اگر بشه اسمش رو گذاشت رفتارهای اجتماعی واقعا دور از ادب یا شخصیت یا حتی فرهنگه! و به عبارت عامیانه روی مخمه... 

مثلا یکی از این رفتارهای روی مخ از نظر من وقتیه که طرف اومده مهمونی و یه چیزی رو نصفه میخوره! مثلا سیب پوست میکَنه نصفش رو میخوره، نصف دیگش میمونه باید بریزی دور، شیرینی برمیداره یه گاز میزنه نصفش میمونه، شکلات برمیداره از زرورقش باز میکنه بعد نمیخوره! بستنی میاری از اول نمیگه برای من نریز یا کم بریز، چندقاشق میخوره بقیه ش رو نمیخوره میزبان باید بریزه دور. یا حتی یادمه یه بار مهمون های زیادی داشتم منم ترامیسو لیوانی درست کرده بودم و خب اول مهمونی تعارف کردم و همه هم برداشتن، اما از بین مهمونام یه خانواده سه نفره بود که جالبه هر سه تاشونم برداشتن بعد یه قاشق خورده بودن و بقیه ش رو آوردن گذاشتن توو آشپزخونه! خب من دهنی هاشون رو چیکار میکردم؟ همه اونایی که با کلی زحمت درست کرده بودم مجبور بودم بریزم دور و واقعا برام جای سوال داشت که یعنی این خانواده مزاج و مزه مورد علاقه ش رو نمیشناسه؟ اگر شیرین دوست ندارید چرا برمیدارید؟ اگر معده و گنجایش خودتون رو میدونید چرا شریکی نمیخورید؟ مثلا شما ای مادر خونواده؟ خب با بچه ت مشترک بخور اول، ببین اگر بچه ت خوشش اومد حالا برو اون یکی هم بخور اگر نه برو درسته بده صاحبخونه که کلی وقت و هزینه گذاشته. واقعا این نصفه خوری توو جمع ها خیلی روی مخ منه و از نظر من خیلی بی ادبیه.

حالا یه وقتایی هست آدم برخلاف تصورش یه چیزی رو نمیتونه بخوره، مثلا داره میخوره یهو دستشوییش میگیره، یا میبینه واقعا جا نداره یا برخلاف تصورش اصلا قابل خوردن نیست! مثلا من خودم یادمه یه بار توو عید یه شکلاتی برداشته بودم بخورم بعد اینو گذاشتم دهنم و چایی هم همزمان باهاش اومدم بخورم و اولین گاز رو زدم که دیدم شکلاته عین سنگه، هرچی توو دهنم بازی بازیش دادم روش چایی خوردم بلکه نرم بشه اصلا تکون نمیخورد، قابل قورت دادنم نبود ، دیگه مجبور شدم درش بیارم ولی لای پوست میوه ها قایمش کردم:/ ... من خودم اگر خونه ی کسی چیزی بردارم یا بریزم یا پوست بکَنَم برای خوردن، تا تهش میخورم ولو میل نداشته باشم، خیلی وقتا شده کم آوردم از همسرم کمک گرفتم یعنی مابقیش رو دادم اون بخوره ولی این کارو کردم . یا مثلا همین ماه رمضونی ما رفتیم یه جا افطار همسر منم وسطای غذاش دیگه نتونست بخوره، یواش گفت دیگه یه لقمه هم نمیتونم دل درد گرفتم مابقی غذای منو میخوری؟ حالا خود منم جا نداشتما ولی به زور غذای اونم تموم کردم در حدی که تا آخر مهمونی جا نداشتم یه میوه بخورم.

یا حالا خیلی وقتا مثلا غذای بچه ها زیاد میاد، خب مادر عزیز از میزبان یه ظرف بگیر مازاد غذای بچت رو ببر چرا نصفه و دهنی میاریش آشپزخونه میذاری روی میز میزبانم مجبور میشه بریزه دور؟ از اونورم من مادرایی دیدم که بیچاره ها همیشه جورکش بچه هاشونن و اگر توو خونه کسی بچشون چیزی رو نصفه نیمه بخوره مادره مابقیش رو میخوره اسراف نشه، حیف نشه، هزینه های میزبان به هدر نره‌...اما بعضیام که تعدادشون کم نیست اصلا عین خیالشون نیست ، مثلا شربت میاری نصفه میخورن، خب از اول برو بگو برای من نصفه بریزید، کل ظرف سالادو سس میزنن بعد نصفه میخورن! ، کیک بریدی دادی دستشون کیک کیلویی صد و پنجاهی رو که کمه کم سیصد چهارصد میزبان پولشو داده، یه چنگال میخورن بعد میگن قند داریم!  این مورد قند داشتن رو انقدر دیدم من:/ و خب سوال من همیشه توو دلم اینه که قبل خوردن نمیدونستی قند داری؟...خلاصه که یکی از رفتارهای روی مخم همینه که وقتی کسی مرتکب میشه واقعا آدم بی کلاسی میدونمش:|

اون دنیا سر پل صراط یقه اونی که توو اینستا این وقت شب پراشکی رو زد توو شکلات آب شده بعد زد توو شکلاتای خرد شده میگیرم و میگم لعنتی اون شب من شام فرینی خورده بودم و این حق من نبود! 

بیاین من بعد روز مادر، روز پدر، روز پسر، روز دختر رو توو استوری و استاتوسامون تبریک نگیم. شاید یکی مادر نداشت پدر نداشت فرزند نداشت. شاید یکی عاشق پسر بود اما نداشت. شاید یکی در حسرت دختر بود اما نداشت. شاید یکی از نداشتنش اشک ریخت‌...

 

آنزمان ها که شماها نبودید و قدیمی ها بودند، همان هایی که دیگر ازشان تک و توکی باقی مانده و همه رفتند کسی دور و برم نیست( یکی آن جعبه دستمال کاغذی را به من بدهد فضا گریه آلود شد!)، بله میگفتم آنزمان های دور بیست و دوی فوریه کسی بود که هر روز هنرهای آشپزی اش را در وبلاگ اش میکرد در چش و چال بقیه، شما یادتان نمی آید!... خلاصه به یاد همان روزها دیدم خیلی وقت است هنرهایم را به در و دیوار وبلاگم نپاچیده ام گفتم مستفیضتان کنم. بله معرفی میکنم فیله استریپس هستن با سیب زمینی رستورانی جای شما خالی، حامله مامله رد نشودا !... برای همسرم خیلی خوشحالم که زن کدبانو گرفته است:دی...

+ برای اینکه سیب زمینی همان مزه رستورانی و بازاری را بدهد کافی ست بعد از خرد کردن( در این شیوه بهتر است به قطعات بزرگ باشد) و شستن، یک قابلمه آب بگذارید بجوشد کمی هم زردچوبه بزنید بعد سیب زمینی ها را بریزید داخل اش ده دقیقه بجوشد بعد آبکش کنید و همان موقع نمک و چیزهایی که دوست دارید مثلا من آویشن زدم بهش بزنید و مخلوط کنید بعد سرخ کنید. 

توصیه من به شما جوانان اینه که وقتی ستاره ی منو میبینید که روشن شده روی اون پست نزنید، بلکه روی آدرس خود وبلاگ بزنید چرا که من معمولا یدونه پست نمیذارم و ممکنه چندتا پست گذاشته باشم اونروز و از نظرتون دور مونده باشه و خدایی نکرده نخونده باشید و اینجوری پست های منو از دست بدید:|

این ماه خردادِ سال ۱۴۰۰ را میتوانم به " چرت و پرت ترین خریدهای ممکن" نام گذاری کنم، به قدری در این ماه چرت و پرت خریدم به معنای واقعی کلمه که اگر جای شوهرم بودم به نشانه اعتراض جوراب هایش را که همیشه قلمبه شده گوشه ی پذیرایی میگذارد دیگر برنمیداشتم تا اخر عمر!

امروز تصمیم گرفتم رژیم را استارت بزنم و نان و برنج را حذف کنم، خب در راستای همین تصمیم بزرگ تا همین یکساعت پیش رژیم را رعایت کردم بعد دیدم دارم از گشنگی جان به جان آفرین تسلیم میشوم فلذا با گفتن تف توو رژیم، دست انداختم ساقه طلایی روی میز را برداشتم و پنج شش تایی خوردم و به این مقوله مهم فکر کردم که آنهایی که هرچه میخورند چاق نمیشوند ایشالا برن جهندم!

جدای از روند کلی مناظره! عینک مجری خیلی رو مخمه، هی درمیاره هی میزنه:|

اگر فرزند دارید و هنوز گمان میکنید مغز بادام خودتانید باید بگویم زرشک عزیزانم زرشک! شما دیگر بعد از تولد فرزندتان بادام زمینی هم نیستید و مغز بادام و گردو و فندق و کلا آنچه همه خوبان دارند در نگاه و نظر والدینتان میشود فرزند دلبندتان. در اثبات جمله ام همین بس که نشسته بودم و سرم در موبایلم بود که یکدفعه یکی کوبید بر سرم:| ... بله مادر عزیز تر از جان بود:/... گرچه مادر های های میخندید و علت کارش هم این بود که روی سر مبارک بنده یک عدد پشه دیده بود که برای اینکه شب نوه اش را نزند و نخورد، مادر در صدد قلع و قمع این پشه بی ناموس برآمده بود ولو با کوبیدن بر سر بنده! و حالا درست است که بعد از توو سری خوردن و به قتل رسیدن پشه مادر مرا بغل کرده بود و بوس میکرد و دلجویی میکرد بابت کاری که ناچار بود! ولیکن بنده درسی از این قتل گرفتم که برایم اتمام حجت بود؛ بله بنده فهمیدم پر بیراه نیست از قدیم الایام میگفتند نوه مغز بادام است و بچه خود بادام، البته به خیال بنده از نوع بادام زمینیش، شاید هم پوست و برگ بادام:|

تا همین صبح علی الطلوع که صدای کلاغ ها دیگر کم کم دارد در می آید در خواب و بیداری هی دعا کردم خدا به دل این پشه ای که وارد خانه شده بیندازد که پسرم را نزند به جایش مادرش را بزند!

ندا آمد که خدا میگوید اصلا مرزهای دعا را یک تنه جا به جا کردی!

عنوان: خطاب به پشه!

توی یه پیجی نویسنده ش نوشته بود که آرزوهاتون رو بگید و من برخلاف همیشه که معمولا کامنت ها رو نمیخونم اما دلم خواست اینبار کامنت های مردم رو بخونم ببینم واقعا ارزوهای مردم چیاست. همه مدل آرزویی بود، از ارزوهای خیلی غم انگیز گرفته مثل داشتن شیر خشک برای بچه تا آرزوهای سطحی ای مثل چند دست مانتوی خنک تابستونی و یه باکس پر شکلات فندقی تا سلامتی برای مادر و همسر و خونه دار شدن و دیده شدن پیج کاری و کلی چیزای دیگه. خب میدونید درواقع توو اینجور پست ها وقتی بلاگری با تعداد فالور زیاد از مردم میخواد آرزوشون رو بگن خودشم معمولا طوری مطرح میکنه که یعنی در حد توانم کمک میکنم! برای همون پایین اینجور پست ها همه مدل ارزویی میشه پیدا کرد چون خیلی ها با خودشون میگن بنویسم بلکه یکی پیدا شد برآورده کرد! مثلا آرزوی یکی این بود که به نویسنده گفته بود زودپزتو بده من! یا اون یکی نوشته بود کلاه و کیف و کفشی که تو فلان مزون تنت بود آرزوی منه! خب اینجور افراد درواقع این طوری مطرح میکنن که درواقع تیری توو تاریکی زده باشن، میگن بذار بگیم شاید داد! از این دسته که بگذریم یه دسته دیگه از مردم هستن که درواقع آرزویی مطرح نمیکنن بلکه از بقیه انتظار کمک دارن مثل این آرزوها که میخوندم: چی میشه یکی پیدا بشه مایحتاج یک ماه یخچال منو بخره؟! / لطفا هزینه ی خرید دفتر و مداد پاک کن دخترم رو کسی میتونه به من بده؟/ دوست دارم به پدر مادرم کمک کنم ولی نمیتونم اگر کسی میتونه کمک کنه توو خرج خونشون! و کلی جملات دیگه از این دست!...

راستش رو بخوام بگم وقتی آرزوهای مردم رو میخوندم از خیلی هاش شرمنده میشدم چون واقعیت میتونستم و در توانم بود کاری کنم مثلا کسی نوشته بود آرزوم دوچرخه برای بچمه اگر کسی داره ببخشه و خب برای من کاری نداره از اطرافیانم که بچه دارن بخوام دوچرخه بچشون رو که کوچیک شده ببخشن ولی واقعیت اینه باید از این نیازمند مطمئن باشم تا بتونم به بقیه بگم وسایلشون رو ببخشن چون درواقع افرادی که میبخشن از من خواهند پرسید که مطمئنی؟ و من مطمئن نیستم! و اگر مال خودم باشه قضیه فرق میکنه و دیگه کنکاش نمیکنم. و یا کسی نوشته بود لباس های دست دومتون رو به من و پسرم ببخشید و واقعا این از دست من برمیاد ولی نمیدونستم با اون خانم چجوری ارتباط برقرار کنم چون پیجش بسته بود و اومدم زیر کامنتش بنویسم لطفا به من پیام بدید اما ترسیدم عده دیگری هم فکر کنن من همه مدل کمکی میتونم بکنم و بیان پیام بدن! و خلاصه هنوز فکرم درگیره که چجوری به این شخص کمک میکردم. خلاصه از این مدل ارزوها که من خواننده رو شرمنده میکرد چون میدیدم مردم ارزوهایی دارن که برای من برآورده کردنش ممکنه . اما خیلی دیگه از ارزوها بود که بعد از خوندنشون حس خوبی پیدا نمیکردم، یعنی درواقع حس میکردم طرف انگار طلبکاره یا اصلا یجوریه که انگار نمیتونی راست و دروغش رو تشخیص بدی که یعنی راست میگه یا دروغ، بعضی آرزوهام که میخوندی توو دلت میگفتی ماشالله مردم چه اشتهایی دارن! مثلا یکی نوشته یود کتونی نایک، اون یکی نوشته بود کفش مارک برای فلان شخص، اون یکی که دیگه تهش بود دستبند و انگشتر رولکس:/( میخواستم بنویسم ارزوی منم هست :|) و خلاصه انواع و اقسام آرزوها.

فارغ از آرزوهای مردم و آدمای راست و دروغ به جملات و نحوه ادبیات افراد خیلی دقت میکردم که بعضی ها حتی در بیان خواسته شون از دیگران هم طلبکارن و انگار بقیه موظفن که نیازها و خواسته های اونارو برآورده کنن، درسته لطفا و خواهشا پشت بند کلماتشون بود اما جملاتشون حس خوبی به آدم نمیداد. یا بلد نبودن چجوری مطرح کنن...مثلا چندین کامنت از چندین فرد مختلف میخوندم که شیر خشک میخواستن برای بچشون و یکیشون نمیدونم چندتا ولی من خودم حداقل ده بار کامنتش رو مابین کامنت ها خوندم که هی تکرار کرده بود شیر خشک بدید ! و به یکبار بسنده نکرده بود و خب من خواننده اصولا جذب اون کامنت مظلومی میشم که یه بار گفته رفته نه اینی که بیست پنج بار تکرار کرده!... یا یکی تا تعدادشم مشخص کرده بود و اجازه نداده بود ببینه مردم خودشون چه مقدار میخوان کمک کنن، مثلا نوشته بود ده بسته پوشک و ده قوطی شیر خشک! و خب این ده از نظر من کاربردش درست نیست. چرا؟ چون شاید یکی توان دوتا قوطی رو داشته باشه کمک کنه و خب با این تعیین تکلیف میکشه کنار!...پس ادبیات در بیان آرزوهایی که انتظار برآورده کردنشون رو از بقیه داریم هم مهمه. بعضی هام که واقعا آرزوهاشون طوری بود که توو دلت میگفتی حالا مثلا نداشته باشی چیزی میشه؟!! مثلا یکی نوشته بود آرزوم همزن برقیه با بچم کیک بپزم، خب جا داره آدم بیکار باشه بره بهش پیام بده بگه خب کیکایی پز که نیاز به همزن نداشته باشه! مگه ما نبودیم همزنمون از کار افتاد هی تِپ و تِپ برای توو چش و چال کردن هنرهامون در چشم شوهر هی کیک بی همزن پختیم؟! ... یا مثلا طرف نوشته زودپز میخوام چون رو جهازم نبود کلی بابتش حرف شنیدم! و خب جا داره باز بیکار باشی بری به این فرد بگی عزیزم کسایی که بخوان حرف در بیارن تو زودپزم میبردی باز حرف در میاوردن پس برای حرف مردم زندگی نکن!...یا مثلا یکی نوشته تولد برای بچم بگیرم! خب واقعا تولد گرفتن نیازمند هزینه های گزافه؟ شما به عنوان مادر میتونی خودت کیک بپزی بشینین فوت کنین آهنگ بذارید برقصید ، آره میدونم بچه ها ممکنه خواسته هاشون بیشتر باشه ولی همینم انجام دادنش بهتر از انجام ندادنشه. بعضیام تو رو به فکر فرو میبرن که واقعا چی میخوان؟! مثلا یکی نوشته بود برای بچم دفتر و مداد پاک کن میخوام هزینه ش رو کسی داره بده؟ دوباره توو یه کامنت دیگه یسری خواسته های دیگه مطرح کرده بود باز نگفته بود اینارو بدید، گفته بود هزینه ش رو بدید! بعضی ارزوهام که واقعا غم انگیز بود مثل مادری که نوشته بود آرزو دارم برای بچه هام پیتزا بخرم...

فارغ از تمام آرزوها، میخوام یه چیزی بگم اونم اینکه بیاین دست به دست هم بدیم شده یک آرزو اما برآورده ش کنیم. حالا چجوری؟ اگر افرادی رو میشناسید که ارزوهاشون طوریه که به دست من و شما برآورده میشه مثل در حد همون پیتزا توو کامنت ها بنویسید و هر کدوممون هر چی و هرجوری میتونیم کمک کنیم. مثلا چجوری؟ مثلا اگر کسیو میشناسی که گوشت میخواد لباس میخواد یا هر چیز دیگه که تو مطمئنی نیازمنده و خودتم میتونی یجوری ببری بدی دستش ولی پولت کمه یا نداری یا نیاز داری همه با هم کمک کنیم بیا اینجا بگو من یکیو میشناسم فلان چیز نیازشه اونوقت بقیه هم کامنت ها رو میخونن و هرکی تونست کمکی کنه اعلام کنه. مثلا کسیو میشناسی که کتاب کنکور نداره بیا بگو شاید یه خواننده ای داشت داد یا چیزایی از این دست..شاید همه با هم تونستیم یه آرزویی رو برآورده کنیم. اگرم کسی رو نمیشناسید یا خودتون به تنهایی از پسش برمیاین که دیگه هیچ:)

راستی آرزوی شخصی خود شما چیه؟ خدایی بی خجالت بگید:)

البته بهتر است بگویم تو با دل و روده ی من چه کردی؟ عرضم به حضور انورتان که امروز از آن روزهایی بود که رگ شیرینی من زده بود بالا! رگ‌ شیرینی رگی ست در بنده که تمام ذرات وجود مرا عاشق و شیفته قنادی کرده است، میگویم قنادی چون عاشق شیرینی و شکلات و تمام متعلقات این چنینی هستم و یک وقتایی بدجور این رگ میزند بالا. امروز هم از همان روزهای بالا زدن این رگ بود فلذا به جناب همسر گفتم مرا با یک جعبه ناپلئونی خوشحال کن و در لحظه ی خروج از منزل این رگ خیلی بالا زد و گفتم نروی نیم کیلو بخری ها، قشنگ یک جعبه شیرینی تر بزرگ بگیر که یک ردیف ناپلئونی، یک ردیف نون خامه ای، یک ردیف لطیفه داشته باشد، باقی ردیف ها هم با خودت:/ و خب جناب همسر هم کم لطفی نکرده بود همچین دو ردیف دو ردیف شیرینی روی هم داده بود چیده بودند در حدی که در جعبه به زور بسته میشد. البته اینکه با کارت بنده خریداری کرده بود هم خود بی علت نبود!... خلاصه آن مرد آمد، آن مرد با جعبه شیرینی آمد و من عنان از کف داده و ۵ تایی زدم بر رگ، البته در عنفوان جوانی قابلیت بیشتری داشتم برای خوردن شیرینی ولیکن خب اینبار خوردن این ۵ عدد همانا و گلاب به روی مبارکتان راهی دست به آب شدن هم همانا و حالت تهوع گرفتن هم همانا و خلاصه کار رسید به جایی که به جناب همسر گفتم اندفعه منم گفتم بخر تو نخر!

نتیجه اخلاقی: ۵ تا نخورید، ۴ تا بخورید!

پی نوشت: دوست عزیزی امروز مرا به چالش یکی از شماها دعوت کرده بود که برگزار کننده چالش یکسری سوالات مطرح کرده است و خب بلاگرها دوستانشان را به پاسخ یکی از این سوالات دعوت میکنند( فهمیدید چی شد؟:/) این دوست هم مرا به پاسخ سوال ۲۸ دعوت کرده بود که سوال این بود که ده سال بعد ازدواجتان را تصور کنید. ضمن تقدیر و تشکر از این دوست عزیز که مرا دعوت کرد به این چالش و پاسخ به این سوال و ضمن عرض این نکته که اگر وقت کنم و افکارم آزاد باشد چشم مینویسم ولی در حال حاضر باید عرض کنم والا بنده هیچ تصوری هم اکنون از ده سال بعدمان نمیتوانم داشته باشم جز اینکه ده سال بعد هم جوراب های جناب همسر گوله شده یک گوشه از پذیرایی ست و من جوراب هایش را در هوا بلند کرده ام و دارم میگویم اینا اینجا چیکار میکنن؟ و جناب همسر هم طبق معمولِ ده سال گذشته دارد میگوید فردا میخوام بپوشم!

سالها قبل با دختری همسفر شدم برای چندروز که چاق بود اما شاد... یعنی خیلی چاق بود اما شاد هم بود. او میخندید او مانند بقیه چاق ها از چاقی اش خجالت نمیکشید و راحت جلوی بقیه روی ترازو میرفت و همه ۱۲۰ کیلو وزن او را میدیدند. همه به خودشان اجازه میدادند درباره نحوه لاغر کردن اش به او نظر بدهند و او خیلی پذیرا انگار که عاشق چاقی اش باشد میگفت من فلان بیماری را دارم و به خاطر آن بیماری ام نمیتوانم نخورم‌. حتی یادم هست او غیر مستقیم و مستقیم به یکی از همسفرانمان میگفت برای برادرش به دور و اطرافش بیشتر نظر بیندازد! و دروغ چرا من در دلم میگفتم چه اعتماد به نفس خوبی دارد!...او پاهایش از چاقی در راه رفتن هایمان میسوخت و حتی مرا به شوخی مسخره میکرد که در سفر رژیم گرفته بودم و کالری شماری میکردم؛ او میگفت تمام راه ها را رفته و الکی سفر را به خودم زهر نکنم و بخورم چرا که اگر برگردم میبینم نه تنها لاغر نکرده ام که بلکه چاق هم شده ام!. او انگار هیچ علاقه ای به لاغری نداشت و برای همان بقیه را هم تشویق نمیکرد...حالا سالها گذشته است؛ ما در سال ۱۴۰۰ هستیم و من از آن سفر جز یک مشت خاطرات، آدم ها و شماره هایشان از یادم رفته بود!... او آمد پیام داد حال و احوال کرد و من به شماره ناشناسِ افتاده روی گوشی ام گفتم شما؟ و او گفت من همان همسفرم!... بعد از کلی حال و احوال او لاغر شده بود، خیلی زیاد. حالا او یک دختر ۶۰ کیلویی بود که با من حرف میزد، فارغ از اینکه چگونه لاغر شده بود او از سختی های سال های چاقی اش میگفت، از اینکه چقدر اذیت شد، چقدر متلک شنید، چقدر اعصابش داغون شده بود و دیگر هیچ کجا نمیرفت. و من تازه فهمیدم آن دخترِ همسفر در آن سالها پشت نقاب شاد بودن اش چه رنج ها که نمیکشید اما خود را قوی نشان میداد، با اعتماد به نفس نشان میداد اما به قول چاوشی بخیه رو بخیه میزنم به تیکه پاره ی دلم...و فکر کردم چقدر سالها با حرف های مردم زخم خورد دل اش شکست انقدر که بیزار شد از زندگی و به لاغری حالایش میگوید زندگی دوباره! و چقدر ما آدم ها مزخرفیم و چقدر خوب بلدیم سالها زندگی را از کسی بگیریم و بعد شب ها راحت سر بر روی بالش بگذاریم. 

گریه چیست؟

گریه دوای درد آدم هایی ست که دردهایشان را به کسی نمیتوانند بگویند.

شوهرای بقیه مردمم اینطورن که وقتی تلویزیون نگاه میکنن کلا دیگه سایر علایم حیاتیشون رو از دست میدن و فقط میخ تلویزیون میشن و هرچی صداشون میکنی نمیشنون و کار دیگه میرسه به اونجا که با ملاقه بری بالا سرشون و اسمشونو با جیغ بنفش داد بزنی که مثلا ممممممممدددددددد؟!!!!

رفتم دکتر شما فکر کنید برای چیزی مثل معده درد، همین قدر بی ربط! دکتر گفت ماسکتو بده پایین... بعد گفت افسردگی بعد زایمان گرفتی!...ماسکمو دادم بالا، گفتم من افسردگی ندارم آقای دکتر؛ گفت چرا گرفتی!، گفتم نگرفتم... گفت گرفتی! بعد به جای داروی مثلا معده برام شربت زعفرون و شکر و گلاب نوشت و گفت برو بخور بعد بیا!... حالا دارم فکر میکنم واقعا من افسردگی گرفتم یا رنگ و روی عین ماست و بدون هفت قلم آرایشم باعث شد دکتر منو ببنده به زعفرون و گلاب و شکر؟!

دلم میسوزه...

کشور روزهای دشوار...

دلم یه محبت یهویی میخواد، یه چیزی شبیه این سورپرایزای تولد... گاهی فکر میکنم یعنی اونایی که دوست و رفیق و آشناهاشون دائم درحال خوشحال کردن و سورپرایز کردنشونن به مناسبتای مختلف یعنی خیلی آدمای خوبی هستن که بقیه دوسشون دارن؟ یعنی ماهایی که اصولا کسی سورپرایزمون نمیکنه یا محبت یهویی و غافلگیرانه نمیکنه یعنی خوب نیستیم یا شایدم دوست نداشتنی ایم؟ یه محبت یهویی که ببینی به یاد کسی هستی حق ما از این دنیا نیست؟ مثلا پستچی بیاد ببینی دوستت برات یه نامه یه هدیه فرستاده، بری پیش یکی از نزدیکانت از کیفش یه خوراکی مورد علاقت رو دربیاره بگه چون دوست داشتی خریدم، یه دوست یا یه آشنایی که فکرش رو نمیکنی تولدت یادش باشه و بهت زنگ بزنه، نزدیکانت جمع شن و به یه مناسبتی بخوان خوشحالت کنن با یه مثلا جشن کوچیکی که سورپرایز بشی، اصلا یکی غذای مورد علاقت رو قبل از اینکه تو بگی چی دوست داری بپزه... یعنی واقعا اونقدر خوب نیستیم که کسی برای خوشحال کردنمون تلاش کنه و از لا به لای حرف هامون دنبال یه نشونه بگرده و با همون خوشحالمون کنه؟ میدونید چی میگم؟ مثلا من بلدم از لابه لای حرفای کسی بفهمم سیر ترشی دوست داره و دفعه بعد که رفتم خونش براش ببرم، نه اینکه توقع باشه از کسی، فقط دلم میخواد گاهی برای بقیه مهم باشم، مهم از این منظر که گفتم!

شما را به مکالمه خودم و خواهرزاده ی دندان موشی ام دعوت میکنم تا با رسم شکل بفهمید بچه های الان کجا و ماهای بیغول مَشَنگ کجا!

خواهرزاده: خاله دلم میخواد پسرتو( اسم پسرم رو ادا فرمود) بگیرم بخورم قورتش بدم!

بنده: منم خاله!

خواهرزاده: خب خاله بگیر قورتش بده دیگه !

بنده: میخوام ولی دلم نمیاد آخه خاله!

خواهرزاده: خدا بگه قورتش بده قورتش میدی؟

بنده: نه خاله قورتش بدم دیگه کی اینجا باشه بچلونیمش؟

خواهرزاده: حضرت ابراهیم حضرت اسماعیل رو به خاطر اینکه خدا گفته بود برد به قربانگاه تا قربونیش کنه اونوقت خاله تو میگی نه؟!

:|

بلند شده بودم یک پاتیل ظرف نَشُسته و یک خروار میوه و کاهو خیاری که جناب همسر خریداری کرده بود صبح علی الطلوع و گذاشته بود در آشپزخانه و رفته بود را بشورم. در حال کوکب خانم زن با سلیقه بازی بودم که دیدم روی میز ناهارخوری مان یعنی روی سفره اش با خودکار بنفش جناب همسر اعداد و ارقام نوشته است و گویا چیزی را محاسبه میفرموده است! هرچه شستم و سابیدم نرفت. پیام دادم که همسر عزیزم شما روی سفره میزناهارخوری را هنرنمایی کردی؟ این عزیزم از آن عزیزم ها بود که قرار است تبدیل شوی به هند جگرخوار!...داشتم آماده میشدم برای هندجگرخوار شدن که یکدفعه پاسخ داد: با منی؟ نه من ننوشتم!... میگویم پس کار کیست؟ میگوید والا من یادم نمی آید صبحانه چه خوردم... میگویم کار روح کامرانی نباشد حالا؟:|

میگم تو عشقمی پسرم جونمه، اونوقت من و پسرم چیِ توییم؟...میگه تو کله ی منی اون پاچم:|

مادر یعنی نشسته خوابت بردن، یعنی شب تا صبح هوشیار خوابیدن و چشمات رو به فرزندت بودن، یعنی وقتی چشمات از بیخوابی باز نمیشه و تار میبینه اما با کوچک ترین صدایی از فرزندت سریع بلند شدن و شیر دادن، یعنی وقتی کمردرد داری ولی موقع شستن فرزندت اصلا یادت میره کمرت درد میکرده، یعنی بیست بار در روز چایی ریختن و سرد شدن و نتونستن خوردن، یعنی غذایی که میکشی ولی وقتی میتونی بخوریش که دیگه یخ کرده، یعنی توو مهمونی اخرین نفر سر سفره نشستن، یعنی حموم رفتن با در باز و چندبار از حموم اومدن بیرون و سر زدن به فرزندت که خوابه، یعنی وقتی داری غذا درست میکنی، ظرف میشوری باید هر چنددقیقه یه بار ول کنی بری سراغ فرزندت که داره بهونه گیریِ نبودت رو میکنه، یعنی با لباس مهمونی مدفوع فرزندت رو شستن، یعنی هزار بار شبونه از خواب بیدار شدن و نگاه کردن به پتویی که روی فرزندته که نکنه یه وقت کنار رفته باشه، یعنی چهارتا چشم داشتن که بغل هرکی غیر خودت بود از نگرانی مردن که نکنه دستش آلوده باشه، نکنه کمرش رو بد گرفته باشه، نکنه دست بزنه به سرش که نرمه، نکنه از دستش بیفته، نکنه پاهاش اذیت باشه. یعنی تا صبح روی یه پهلو خوابیدن اونم پهلویی که نگاهت به سمت فرزندت باشه، یعنی شب تا صبح گرما کشیدن ولی باز نکردن پنجره از ترس سرما نخوردن فرزندت، یعنی وسط تمام خستگی ها و بیخوایی ها و کلافگی ها و حتی گاهی به مرز گریه رسیدن از شدت خستگی اما قربون صدقه ی فرزندت رفتن، یعنی دیدن نیازمندی هاش که قادر نیست پستونکش رو برداره و هی دهنش رو کج میکنه و گریه ت میگیره و دعا کردن که خدایا اونقدری عمر بده که بتونم بزرگش کنم اونقدری که بچم نیازمند من نباشه. یعنی وسط نیم ساعت ورزشی که در کل روز همین وقت رو به خودت اختصاص دادی بازم نمیتونی و باید قطعش کنی و بری پیش فرزندت که یا دستشویی کرده یا از خواب بیدار شده یا شیر میخواد.یعنی گاهی فرصت نکردن برای رفتن به یه دستشویی، یعنی دلت پر پر شدن حتی با دیدن دستش که پشه زده...

از صبح که چشمانم را باز کردم هی پیامک شماره حساب می آید از این ارگان و آن یکی سازمان و فلان مرکز که آماده دریافت فطریه هایتان هستیم!... با خودم فکر میکنم واقعا کسی از مردم هست که فطریه اش را بریزد به این حساب ها؟ جدای از بحث اعتماد! بحث این است که یعنی خودشان نمیدانند که انقدر مردم را بدبخت و ندار کرده اند که الان هرکسی سر بچرخاند در دور و اطراف خودش کلی فطریه بگیر پیدا میکند که دیگر کمک های مردمی به سازمان ها و ارگان ها نمیرسد؟!

+ عیدتان هم مبارک.

من از انهایی هستم که اگر کسی بهم بگوید برایم دعا کن و من هم در جواب بگویم باشد چشم حتما، آنوقت ته دعا را برایش در می اورم! البته نکته اش در همین است که اگر بگویم چشم! گاهی که نمیگویم چشم و حتما، فلذا همان موقع دعایی میکنم و ختم جلسه را اعلام. اما اگر چشم گفته باشم دیگر خدا را ول نمیکنم و به طرز عجیبی اصلا هنگام دعا کردن آن فردی که التماس دعا گفته از یادم نمیرود و من هم هی فرت و فرت دعایش میکنم آنقدر که دیگر از آسمان ندا می آید خدا گفته بس کن نعوذ بالله دهانمان را مسواک کردی!...در همین راستا یک لباس فروشی ای بود که من همیشه در طول حیاتم از زمانی که کشف اش کرده بودم میرفتم و پول های همسر را آنجا با خریدهایم خاکستر میکردم و خب فروشنده اش هم که یک پسرک جوان و مومنی بود که دیگر کل خاندان ما را میشناخت از بس از او خرید کرده بودیم. در روزهایی که باردار بودم خیلی مجالی برای به خاک و خون کشیدن پول های جناب همسر نداشتم و دستانم در این زمینه بسته بود! و فرصت  و پای رفتن به این لباس فروشی مذکور را نداشتم. اما یک روز که مادر رفته بود و آقای فروشنده کلی حال و احوال کرده بود و در همین راستا فهمیده بود بنده باردارم به مادرم گفته بود به دختر خانومتون بگید موقع به دنیا اومدن بچه برای من خیلی دعا کنن. و از زمانی که مادر این را گفته بود کلا او از یادم نمیرفت و هنگام تولد فرزندم هی میگفتم خدایا آن پسر لباس فروشه!... تا اینکه بعد از تولد فرزندم دوباره مجال و فرصتی برای خاکستر کردن پول های شوور! یافتم و دوباره رفتم تا در یک اقدام انتحاری با خرید حال خودم را خوب کنم و هنگام کشیدن کارتم گفتم راستی به مادرم گفته بودید موقع به دنیا آمدن فرزندم برایتان دعا کنم من خیلی دعایتان کردم!... یکدفعه با تعجب گفت موقع به دنیا اومدن فرزندتون؟... من گفته بودم؟... متعجب بود و احساس میکردم از پشت ماسک اصلا نمیدانست من چه کسی هستم. گفتم والا مادرم گفت شما گفتید برایتان دعا کنم منم هنگام تولد فرزندم خیلی دعایتان کردم دیگر نمیدانم. گفت والا اصلا یادم نمی آید شاید آن زمان برای آزمونم گفتم دعا کنید اما هرچه که بود اثر دعاهایتان را در زندگی ام دیدم خیلی اتفاقات خوبی برایم در این چندوقته افتاد خیلی ممنون خیلی لطف کردید. گفتم خواهش میکنم دعای نطلبیده بود به هرحال!... آمدم بیرون و تا خانه فکر کردم اینهم یکجور روزی خداوند است که خدا نصیبش کرد، حتما روزی خدا در قالب پول و مال نیست که، گاهی هم در به اجابت نزدیک ترین و مقدس ترین لحظات زندگی یک فرد، یکدفعه خدا یادت را به ذهن آن فرد می اندازد و برایش دعا میکنی آنهم درست در حالتی که میگویند دعا نزد خداوند به اجابت میرسد...

چندوقتی میشود نزدیک خانه مان یک دستفروش بساط پهن کرده است، نمیدانم کسی از ساختمان های دیگر بهش اعتراض کرده بود یا نه چون دوباره چندروزی میشود چند متر آمده این طرف تر و حالا درست رو به روی در ورودی ساختمان ما بساطش را پهن میکند و درست مانند جمعه بازار حتی به موتورش هم کلی از وسایل اش را اویزان میکند. چند روز پیش که از بیرون میامدم وقتی درست جلوی در خانه مان دیدم واقعیت از دیدن این صحنه ناراحت شدم حتی اگر بخواهم صادق باشم حرصم گرفته بود حتی گریه ام گرفته بود و به همسرم میگفتم مگر اینجا دوقوز اباد است اخر؟ یک مهمانی چیزی بیاید آدم آبرویش میرود! اینجا مگر بازار است آخر جلوی در ورودی باید بساط پهن کند؟... همسرمم با صبر همیشگی اش میگفت من هم ناراحتم ولی نمیخواهم من بگویم من نان او را ببرم. وقتی آمدم بالا وقتی فکر کردم راستش از خودم بدم آمد، از اینکه این روح آنقدر وسیع نیست که برای رزق و روزی دیگری به فکر آبروی خودش نباشد...بعد اصلا کدام آبرو؟ اویی که برای نان زن و بچه اش هرکاری میکند او آبرو ندارد و فقط من دارم؟ اصلا از کجا معلوم خود او دوست دارد بیاید جلوی در خانه ما بساط کند و چه کسی میداند او در چه جبری ست؟... خودم را ار درون میخوردم و همسرم میگفت خب تو که بهش نگفتی برود چرا انقدر ناراحتی دیگر؟ گفتم از اینکه حتی در فکرم ناراحت شدم ناراحتم!...