بیست و دوم فوریه

دارم دیوانه می‌شوم از حلول
از میل حلول در هر چه هست در هر چه نیست
در هر چه که هر چه
چه
و هی فکر می‌کنم
مخصوصا به تو فکر می‌کنم
آنقدر فکر می‌کنم
که یادم می‌رود به چه فکر می‌کنم
حالا باید بخوابم
فردا باز هم به تو فکر خواهم کرد
مثل دریا به ادامه ی خویش...

+یا محول الحول و الاحوال حول حالنا الی احسن الحال


:))

اینهایی که آدم میرود بهشان نذری و خیراتو اینها میدهدو می آید، بعد ظرف آدم را کلا پس نمیدهند؟ اینها را باید تکه تکه کرد ریخت داخل گونی برد انداخت بیابان...

امروز حرف سر عده ای از دختران بی عرضه بود که واقعا مهارت خانه داری بلد نیستند و تلاشی هم برای یادگیری اش نمیکنند و خب اینها واقعا در زندگی های زناشویی شان دچار مشکل میشوند...شاید شما ندیده باشید اما من دختران بالغی را دیده ام که سیب زمینی بلد نیستند پوست بکنند، هم زدن غذا را بلد نیستند،‌ بریدن هندوانه را بلد نیستند، چایی ریختن را بلد نیستند...حالا دیگر آشپزی بلد نبودنو کدبانو و با سلیقه نبودنو اینها پیشکش!....به قدری موقع بحث آمپرم رفته بود بالا که یکدفعه گفتم مثل این میماند پسری که میرود زن بگیرد مثلا حداقل ویژگی هایی را که همه ی دختران انتظار دارند یک مرد بلد باشد را بلد نباشد و در آنها بی عرضه باشد، مثلا مثل این میماند پسری  خیابان ها را بلد نباشد و وسط راه با زنش همه جا بماند! یا مثلا رانندگی بلد نباشد...واقعا دختری هست همین چندتا چیز ساده را اگر پسری نداند از او خوشش بیاد؟...خب دانستن حداقل های خانه داری هم چیزی است که یک دختر اگر نداند یعنی همینقدر دوست نداشتنی!

امروز سه جفت جوراب مردانه خریدم نانو، بوگیر!.. البته اینها را آقای مترویی میگفت...با کلی اوصاف دیگر برای جوراب هایش...خوشحال و شاد با سه جفت جوراب آمدم تقدیم کردم با عشق، و خب  در واکنش اول جواب گرفتم عه چرا پس همش تیره ست ؟:| ، جواب هم همانقدر با عشق!:/

:دی


در تمام امروزم فقط همین مانده بود که خرس شوم، یعنی ادای یک خرس خوابیده را در بیاورم برای بچه ای که از لابه لای حرف هایش با مادرش فهمیدم قرار است فردا بروند اردو باغ وحش و خانم معلمشان گفته ساندویچ سالم ببرند حتی فهمیدم که مرغ باید ببرند! ...پرت شده بودم به دوران مدرسه خودم و باغ وحشی که رفته بودیم و داشتم در همان دنیای شیرین دریا سیر میکردم که با صدای بغض همان بچه برگشتم به عالم ...میگفت الان دلش میخواهد برود باغ وحش، چرا باید تا فردا صبر کنند؟...خودم را پرت کردم وسط دنیای مادرو فرزندی و گفتم خب چون الان تمام حیوانات باغ وحش خوابیده اند نمیشود که، مثلا آقا خرسه الان دارد خروپف میکند...گفت یعنی چجوری خوابیده؟...هنوز دارم به خودم فکر میکنم که من واقعا چگونه آن لحظه ادای یک خرس خوابیده را دراوردم؟!...

زنگ زد داخل تاکسی بودم، ظهر، خسته...گفت بیا خانه ما ناهارم قیمه داریم، ردیف کردم از خستمو تا بانک باید برومو آخرش هم نه قیمه نمیخواهم هوس همبرگر کرده امو خلاصه نمی آیم...اما بعد بانک رفتم سری بزنم...هنوز پنج دقیقه نشده بود نشسته بودم که دیدم مانتویش را پوشیده ..گفتم کجا؟ گفت میروم همبرگر برایت بخرم بیایم...قبول کنید هرکه خواهر ندارد خیلی بی کس است...قبول‌ کنید!

یادم هست یکبار نوشتم بیایید هرروز که بلند میشویم سه تا اتفاق خوب که افتاده را بنویسیم برای خودمان، خب امروز من که خلاصه شد در هرچه خوبی را چگونه بنویسم؟ فقط حرف های مردی در گوشم میپیچید که چندین بار گفت شماها از بین هشتادهزار نفر انتخاب شده اید، یعنی انتخابتان کرده اند...آخر من کجا تو کجا آخر اینهمه خوشبختی کجا؟

نمیدانم تمام دیشب را داشتم همچین خوابی میدیدم یا نصف اش یا حتی کمتر! ولیکن خواب یکی از  مجازیون یا به عبارتی وبلاگیون! را میدیدم که دارد گناهی را انجام میدهد...حالا فارغ از اینکه خواب که خواب است و هزار عامل بیرونی و داخلی بر آن دخیل است از کم خوری و پر خوری قبل از خواب گرفته تا جای خواب و کلی چیزهای دیگر، و خب به قول آقای کاووسی دیجیتالم کجا بود؟ رویای صادقه ام کجا بود؟ والا!... و همچنین فارغ از اینکه خب حالا من که از آنهایش نیستم بروم بگویم فلانی خواب دیدم داری گناه میکنی، آنهم چی؟خواب مجازیون را که اصلا نمیشناسی ندیدی آن ها را( اما خب  دیدم کسانی را که به محض دیدن یک خواب زنگ میزنند و خود را ابن سیرینی کسی پنداشته و با تعبیر خودشان خواب چپل چلاقشان را میگذارند در دامنت! ولیکن خب ما از اوناش نیستیم! بله) ...و خب اینکه ما از کدوماشیم پس ؟ سوال بسیاری خوبی است...باید بگویم که خب بنده از اونهاش هستم که بیایم کله سحر اینجا بنویسم ایها المجازیون زین پس قبل از خواب روحتان را رها نکنید بیاید در خواب من چرا که فردا صبح پستتان میرود روی آنتن بیان!

مردم! شما چونان مسافران در راهید، که در این دنیا فرمان کوچ داده شدید، که دنیا خانهٔ اصلی شما نیست و به جمع‌آوری زاد و توشه فرمان داده شدید. آگاه باشید این پوست نازک تن، طاقت آتش دوزخ را ندارد، پس به خود رحم کنید. شما مصیبت‌های دنیا را آزموده‌اید، آیا ناراحتی یکی از افراد خود را بر اثر خاری که در بدنش فرو رفته، یا در زمین خوردن پایش مجروح شده، یا ریگ‌های داغ بیابان او را رنج داده، دیده‌اید که تحمل ان مشکل است؟ پس چگونه می‌شود تحمل کرد که در میان دو طبقه آتش، در کنار سنگ‌های گداخته، هم‌نشین شیطان باشید؟ آیا می‌دانید وقتی مالک دوزخ بر آتش غضب کند، شعله‌ها بر روی هم می‌غلتند و یکدیگر را می‌کوبند؟ و آنگاه که برآتش بانگ زند میان درهای جهنم به هر طرف زبانه می‌کشد؟ ای پیر سالخورده، که پیری وجودت را گرفته‌است، چگونه خواهی بود آن گاه که طوق‌های آتش به گردن‌ها انداخته شود و غل و زنجیرهای آتشین به دست و گردن افتد چنان‌که گوشت دست‌ها را بخورد؟

خطبه ۱۸۳

بخوانید

بله دوستان گلم  شب که از نیمه گذشت سعی کنید بعد از مسواکو شب به خیر به بقیه وقتی به تختخوابتان رفتید به وقت ساعت 1:47 بامداد پایتان را روی تشک تخت پرتاب نکنید، چرا؟... چون تخت تکان خورده و شما فکر میکنی زلزله آمده بعدش ایست قلبی میکنی و میمیری و بعد که مردی مردم به ختم ات می آیند ... حالا دم مسجدم که جای پارک نیست فحشتان میدهند، هوای مسجد هم که بوی عرق ملتو شلوغیو گرماست باز فحشتان میدهند، حلوایتان را هم که میخورندو شب قندو اوره و چربی و همه چیزم بالا میرودو تا صبح دنده به دنده میشوندو باز فحشتان میدهد، و آنقدر قطره قطره فحش های نثار روحتان زیاد شود که وانگهی دریای فحش درون قبرتان ایجاد میشود‌ و دیگر کارتان به نکیر و منکر نمیرسد همانجا کت بسته! یک راست به جهیم، لظی، سقر، حطمه، هاویه ، سعیر و در نهایت به جهنم پرتاب میشوید ...


+ پست را با شوخی شروع کردم ولی به آخرش که رسیدم و اسم طبقات جهنم را که گفتم از درون...

اسئلک الامان...

اگر چه سوی تو آلوده دامن آمده ام 
ولی به اسم تو سوگند پاک بنیادم 
میان اینهمه مهمان بعید میدانم 
که مفتضحم کنی در میان افرادت
 ز زیر بار خود افتاده بودم اما 
زود رسید دست عطای کسی به فریادم
سحر گشود به رویم تمام درها 
دمی که ناله ی رب الحسین سر دادم...

هزار بار همه صفحه اول بوف کور را خوانده اند...هزار بار لق لقه ی زبان همه شده است که در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح آدم را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد...اما وقتی پناه میبری به کنجی و هی دستانت را روی چشمانت فشار میدهی تا نریزد هزار بار دیگر هم لمس میکنی در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره...

امروز داشتم آزمون استخدامی های رسمی را نگاه میکردم، خب یک مرکزی آزمون برگزار میکردو مصاحبه، مواد آزمون هم در قالب جداول یک و دو و ...و خب همه چیز خیلی رسمی، از کد رشته تا نحوه برگزاری آزمون تا شرایط پذیرش تا هزینه ثبت نام اولیه که چیزی نزدیک صد تومن بود تا منابع آزمون اختصاصی و‌عمومی...بعد چشمم افتاد جلوی تعداد نفراتی که بر میدارند...خب واقعا فکر میکنید چه عددی نوشته بود؟... ۱ ...بله ۱.. راستش فقط دارم به این مسئله فکر میکنم که واقعا مردم مسخره اند؟... تصور کنید کلی آدم ثبت نام کنند درس بخوانند زحمت بکشند بعد فقط ۱ نفر را بردارند...اینهمه آدم از وقت و هزینه بزنند برای چیزی که نود درصد نمیشود!... برای این یک نفر یه آگهی معمولی در همشهری  مناسب تر نیست؟ تا به جایش اینهمه آدم را عنتر خودمان کنیم؟!


هدیه بازی میکرد، شب های چهارشنبه سوری بود، اسم فیلم هم چهارشنبه سوری...گمانم فیلم با سکانس حمام شروع میشد، زنی که گوشش را بر دیوار حمام گذاشته بود تا صدای آنور دیوار را بشنود...همسایه اش پانته آ بود...زن آرایشگر تنهایی که هدیه فکر میکرد با شوهرش هست...تمام فیلم بر همین مدار میچرخید ، تا آخر فیلم فکر میکردی هدیه اشتباه میکند، اما خب درست در سکانس های آخر میفهمیدی نه...شک اش درست بود...

شب ها که خانه خلوت میشود، شب ها که می ایستم جلوی آینه تا صابون بزنم به صورتم، مسواک بزنم از هواکش صداهایی میشنوم، صدای طبقه بالایی است....گرچه خیلی واضح نیست..گاهی زن و شوهر دارند میخندند، گاهی دارند اتفاقات روز را برای هم تعریف میکنند، گاهی هم دعوا و فحش های آنچنانی که البته این یکی اش را من نشنیده ام، کس دیگری شنیده است....دیشب صدای خنده می آمد...گمانم ساعت دو شب بود...به هواکش نگاه کردم....یاد سکانس اول چهارشنبه سوری افتادم، و هدیه ای که گوشش را چسبانده بود به دیوار حمام، گرچه به یاد چیز بی ربطی افتاده بودم چون نه آنور دیوار پانته آ یی بود، نه من مثل هدیه گوشم را چسبانده بودم و میخواستم اصلا بشنوم، نه قصه قصه ی چهارشنبه سوری بود...قصه فقط قصه ی زن و شوهر جوانی بود که صدای خنده شان از هواکش خانه ما می آمد...

نمیدانم این چندمین وبلاگ است که دارم میخوانم که این درخواست را کرده است اما خب میتوانم بگویم تقریبا همه ی شماهایی را که میخوانم و حتی خودم روزی همچین پستی را گذاشته ایم...که چه؟ که مثلا من بیست تا خواننده خاموش دارم، سیزده تا خواننده خاموش دارم، چهارتا خواننده خاموش دارم و خب بیایید بگویید چه کسانی من را خاموش دنبال میکنند...من هربار به این پست از دوستان رسیده ام دقیقا یک کامنت عمومی گذاشته ام و گفته ام من همه ی آنهایی را که دنبال میکنم مخفی است، پس یکی از آن مخفی ها منم، گرچه من در وبلاگ هایی که دنبال میکنم خاموش نیستم ، فقط نحوه دنبال کردنم مخفی است...من خب همیشه به این سوال فرد احترام گذاشته ام و جواب داده ام ...اما خب میدانید باز عده ای سکوت اند...به نظر شما واقعا چرا؟... چرا عده ای همچنان باز سکوت میکنند و باز دو کلمه نمینویسند منم؟!... اینکه اکثر قریب به اتفاق بلاگران این سوال را میپرسند نشان میدهد که همه خوانده شدن را دوست دارند و دوست دارند بدانند توسط چه بلاگرها و وبلاگ های خاص و یا حتی معمولی ای خوانده میشوندو اصلا خواننده هایشان از چه قشری ست...این دانستن جذابیت خاصی دارد...اما واقعا جای سوال دارد خود ما خود تک تک ما چقدر به سوالاتی که بلاگران میپرسند اهمیت میدهیم و ساده رد نمیشویم؟ و واقعا چرا علیرغم اینکه نویسنده ای گاهی میپرسد چه کسانی من را میخوانند باز همه سکوت میکنند؟ من یک نفر در فهم این عده مشکل دارم یا واقعا این کار همین قدر نفهمیدنی است؟

مثلا من الان از شما میپرسم چه کسانی من را میخوانند؟ لطفا هرکس به هرشکلی میخواند یک کامنت عمومی پای همین پست بگذارد، خب من مینشینم ببینم چقدر آدم ها اهل احترام به حرف های هم هستند! شما هم همراه من پای این پست بنشینید...

کاش میشد این را به پدر و‌مادرها گفت که بچه ی شما هر حرکتی را تازه انجام میدهد مثل مثلا لبه ی تلویزیون را گرفتنو بلند شدن، مثل مثلا خودکار دست گرفتنو خط خطی کردن، مثل مثلا نانای کردن، مثل مثلا خودش چنگال را گرفتن، مثل مثلا فوت کردن، مثل مثلا پرزهای فرش را کندن حتی! اینها باور کنید‌ آنقدر که برای شمای پدر و مادر جذاب است والا بلا به پیر به پیغمبر برای بقیه آنقدر جذاب نیست که هرجا مهمانی میروید یا مهمان می آید برایتان همه را با هیجان صدا میزنید که بچه تان را ببینند!

من گاهی واقعا احساس میکنم مامانم را در روز باید به چند بخش تقسیم کنیم تا به همه برسد...مثلا من الان داشتم برای او اتفاق مهمی که دیروز گند زد به اعصابم را تعریف میکردم و از آدمی که این حجم ناراحتم کرد میگفتمو رسیده بودم قسمت مهم اش که خواهرم زنگ زد....خب خواهرم از اینکه فلان شوی لباس لباس آورده مامان برویم ببینیمو چه میدانم شوهرم باید برود فلان جا و فلانو بهمان شده است یکساعت داشت با مامان صحبت میکرد...بعد تمام شد؟ نه خب باز نوبت من نشد...چون فرزند دیگری از راه رسیدو مامان وارد فاز دغدغه ی بعدی شدو از بنایی خانه ی فرزند بعدی که تمام شده یا نه و کابینتی آمد یا نه و غیره صحبت میکرد...یک وقت هایی دیگر علنا میگویم  نوبت من است، مامان الان برای من است اجازه بدهید!:دی

بهتر است بلند شوی ، بلند شوی و ببینی در زندگی ات دقیقا کجا ایستاده ای...چقدر از بقیه عقب تر یا جلوتری...چقدرش تقدیر بود چقدرش خودت؟ بهتر است برای یکبار هم شده بلند شوی خودت را به مسلخ ببری بکشی تکه تکه کنی اصلا زار بزنی اصلا هزاربار بمیری اما بعدش دوباره بلند شوی و برگردی...اما بعدش بلند شوی‌و بگویی نفس میکشم پس زنده ام، زنده ام پس از اول میسازم خودم را، زندگی ام را...تا مسلخ اش کاری ندارد...اصلا این کار هر روزه ی ماست...اما برگشتن اش کار هرکسی نیست....ما هر شب خودمان را در آن مسلخ میکشیم و صبح با روحی هزار تکه شده به زندگی برمیگردیم...نه اینطور نمیشود....این ممات است...این مرگ تدریجی است...باید برای یکبار هم که شده خودت را از لابه لای هزار تکه شده ات بکشی بیرون...بند بزنی...و بلند شوی...باید یک صبح از اول شروع کنی...به درک که هرچه نشدی، به درک که جاهایی زندگی مات ات کرد...به درک که هیچ جا نشد آن چه که تو خواستی....به درک ...باید بلند شد ...نباید همین قدر غریب تسلیم روزگار شد..نباید همین قدر مظلوم بیفتی گوشه ی میدان ...شده دعا کنی دستی از آن بالا بیاید و بلندت کند دعا کن اما بلند شو...خودت را ببخش...خودت را ببخش برای همه چیز...مثلا ببخش که به آرزوهای بچگی ات نرسیدی و نه خلبان شدی نه پلیس نه دکتر...خودت را ببخش اگر گمان میگنی انتخاب رشته ات درست نبود در دانشگاه وگرنه الان چیز دیگری بودی...خودت را ببخش اگر هنوز کار نداری...خودت را ببخش اگر هنوز پشت کنکوری...خودت را ببخش اگر پول نداری...خودت را ببخش اگر حس بی کسی می کنی...خودت را ببخش اگر حالت خوب نیست...خودت را ببخش اگر از شغل ات راضی نیستی...خودت را ببخش اگر مریضی...خودت را ببخش اگر بچه ی مریض داری...خودت را ببخش اگر هزاران هزار چیز دیگر هستی و نیستی...فقط برای یکبار هم که شده در آن مسلخ لعنتی خودت را ببخش و بلند شو...بلند شو و تف بنداز به تمام نداشته ها نشده ها نرسیده ها...و برگرد به زندگی و از اول بساز...

سالها قبل وبلاگ دختری را می خواندم...او هم روزمره هایش را مینوشت..آن روز، روز آزمون بود...آزمون دکترا...از امتحان آمده بود، نوشته بود از امتحان آمدم نشستم روی پله های مرکز آزمون و زانوهایم را بغل کردم و گریه کردم...راستش من آن وقت ها هرگز گمان نمیکردم خودم روزی آنقدر بزرگ شوم، میدانید یک وقت هایی آدم اصلا بزرگ شدن اش برایش چیز عجیبی ست...آنوقت ها که او را میخواندم فکر میکردم وای او چقدر بزرگ است....فکر میکردم خودم هیچوقت انقدر بزرگ نمیشوم البته اگر بشود اسم اش را بزرگ شدن گذاشت...حتی گریه ی بعد از آزمون او را هم نمیفهمیدم....اما راستش حالا حس میکنم گریه ی آن روز آن دختر را  میفهمم...او هم قطعا گریه اش به خاطر خود‌ آزمون نبوده است...اصلا مهم نیست که یک کلمه خوانده ای یا نه، اصلا مهم نیست تصمیم ات را هنوز برای خواندن یا نخواندن گرفته ای یا نه، اصلا مهم نیست چی میشود...من حالا حس میکنم او لحظه ای که زانوهایش را بغل کرده بود از درد بزرگ شدن داشت گریه میکرد...از درد آرزوهایی که پشت سرش ماند...از درد رویاهایی که برایش به واقعیت نرسید...درست مثل قد کشیدن که استخوان هایت درد میگیرد...درست مثل دندان درآوردن بچه که تمام بدن اش درد میگیرد...بزرگ شدن درد دارد...

دقیقا همین حالا داشتم یک پیاز رنده میکردم و با گوشت قاطی میکردم و خب دقیقا هم با دستانم داشتم این کار را میکردم( فراموش نکنید که یک آشپز حرفه ای هرگز از دستکش استفاده نمیکند:|) که آیفون زنگ خورد...پریدم برداشتم و خب هرچه میگفتم بله اصلا انگار هیچ!... و از آنجایی که خب منتظر پست هم بودم در را زدم بیاید بالا( فراموش نکنید در را همین طوری به روی کسی باز نکنید خطرناک است:|) ...خودم هم سریع چادر نماز سر کردمو رفتم جلوی در...آقای پست چی اسمم را خواند، گفتم از پست هستید؟ گفت بله ...اینجا را امضا کنید...یک موبایل دستش بود که باید همین قدر با کلاس ! امضا میزدم روی صفحه ی موبایل را...خب هی به دستانم زیر چادر فکر کردم که یکیش که گوشتی و پیازی، آن یکی هم دست چپ! منم که با چپ نمیتوانم امضا بزنم...اوه آقای پستچی معذرت میخواهم که صفحه ی موبایلت را گوشت و پیازی کردم، بیا و قول بده سوار موتورت شدی مرا فحش ندهی!

رفیقی دارم که چندباری هم از او نوشته ام...مثلا اینجا ...یا اینجا ... حرف میزدیم گفت بگذار یک کانال بهت معرفی کنم...عضو که شدم کانال دوستداران آیت الله حق شناس بود...خب راستش من شناختی نداشتم از ایشان جز همین در حد شنیدن اسمشان...آخرین فایل صوتی که در کانال بود را باز کردم خاطره ای از آیت الله حق شناس بود درباره چشم برزخی...آقایی که داشت حرف میزد میگفت از حاج آقا که میپرسیدند چگونه میشود آدم به این مقام برسد ایشان میگفت ببین داداش جون انجام واجباتو ترک محرمات...ایمان ده پله دارد که پله ی اول اش ترک محرماتو انجام واجبات است، چشم برزخی و طی الارض و اینها را تازه در پله ی اول به آدم میدهند...هنزفری توی گوشم بودو فکر میکردم،..فکر میکردم به همان انجام واجباتو ترک محرماتی که داشت میگفت...آدم فکر میکند خیلی ساده است...اما واقعا نیست...واقعا نیست که اینهمه نماز صبح هایمان قضا میشود...این خودش یه واجب!... حالا باقی واجباتی که انجام نمیدهیمو باقی محرماتی که انجام میدهیم هم هیچ!... داشت درباره همین پله اول میگفت که چشم برزخی را تازه در پله اول میدهند دیگر ببین باقی کراماتو پله های بعدی را..،میکفت حاج آقا در حرم امام رضا بود که یک روحانی جوانی را دید به شکل چهارپا...خیلی ناراحت شد...خیلی...استخاره کرد که بهش بگوید یا نه...هم استخاره ی اینکه این کار را بکند را کرد هم اینکه نکند...خب انجام اش خیلی خوب آمد، انجام ندادن اش خیلی بد...یعنی که حتما برو بگو...میگفت حاج آقا رفتو با آن روحانی جوان سلام و علیک کردو خلاصه یکجوری گفت من شما را یک لحظه اینجور دیدم...میگفت روحانیه خیلی ناراحت شد....بغض کرد گفت مرا که شکل چهارپا دیدی پالانم داشتم یا نه...گفت نه نداشتی...میگفت بیشتر ناراحت شد...گفت حداقل پالان داشتن یعنی یه کار خوبی کرده، یک خیری به کسی رسانده...میگفت حاج آقا میگفت میدانید او خیلی آدم خوبی بود که خدا در جوانی و در همین دنیا بهش نشان داد که چجوری است، خدا بهش فرصت داد که خودش را بسازد...همین ها را میگفت و باز به خودم فکر میکردم ...چه اندازه بندگی به خدا بدهکارم؟ به اندازه ی تمام عمر رفته ام؟

ققنوس افسانه است، قصه اش قصه ی یک پرنده است...پرنده ای که هر هزار سال که از راه رسید می نشیند روی هیزم ها و آواز میخواند.آنقدر میخواندو میخواند شاید هم آنقدر گریه میکند تا آتش میگیردو خاکستر میشود...و دوباره از دل خاکسترها تخمی که از ققنوس برجای مانده پرنده میشودو ققنوسی دیگر بیرون می آید...هزارسالم رسیده است...باید خاکستر شوم...


امروز ایستاده بودم کنار یک عطاری، یعنی درواقع ایستاده بودم کنار گونی هایی که داخلش یک تابلو فرو کرده بودند که لوبیا چشم بلبلی، لوبیا قرمز، برنج دم سیاه، برنج کبابی....همان طور که من بودمو گونی ها پسری هم هی جعبه خالی میکردو میگذاشت زمین...خود فروشنده داخل مغازه بودو سرش گرم مشتری ها،..جعبه هارا در واقع در نیم قدمی با پای من روی زمین میگذاشت...سه چهارتا جعبه ی سفید بود که رویش نوشته بود زر ماکارون...یکی از جعبه ها پاره شده بود و ماکارونی هایش ریخته بود، اول جعبه را آورد گذاشت زمین بعد چندتا بسته ی ماکارونی که ریخته بود را آورد گذاشت روی جعبه...یکی از فروشنده ها را صدا زد تا فاکتور را امضا کنند...داشت برای فروشنده توضیح میداد که سه جعبه سفید دوتا قهوه ای پونزده تایی، اولی هم پونزده تا شکل دار هشت تاهم که روشه!... ناخودآگاه چشمم افتاد به آن هشت تای رو...شمردم...چشمان من هفت تا میدید...اما خب قطعا من با شمردن یک لحظه ای آنهم گذری اشتباه میکردم...نگاه به مغازه کردم، یک مغازه ی کوچک عطاری که البته ماکارونی و روغنو خیلی چیزهای دیگرم میفروخت...یاد فیلمی افتادم که مردی عطاری داشت و دارویی میساخت که میرفت به سفر زمان..آخ دلم خواست میرفتم داخل یک داروی سفر زمان میخریدم میرفتم عهد قاجار...میدانم میدانم ننگ ترین دوره ی تاریخی ما همین دوره است اما بگذارید من اول به عهد قاجار بروم....



چه کسی برای خوب شدن حال ما پست میگذارد پس؟


در عملیات ۱۲۵ عباس امروز میگفت من یجوریم شده...نمیدونم چجوری اما یجوریم شده...

منم عباس...منم...
لطفا وقتی اسفند آمد بهش بفرمایید لطف کندو فروردین نشود...آخ آخر آدم چگونه از ماهی که مزه ی شربت بهار نارنج و زعفران میدهد به ماهی که مزه ی شربت آهن بچه که بوی ماهی مرده میدهد برود؟

ظهرهای آدینه همین که مناجات امیر میپیچد همین که اذان ظهر غریب تر انگار پخش میشود ،مثل اذان های دلچسب موذن زاده نیست...یکجور دیگر است...یکجور دیگر...یکجور دلگیر شاید مثل ظهر عاشورا...البته نه، نه ظهر عاشورا دلگیر ترین است ...این دلگیر ترین نیست اما دلگیر است...درست بعد از اشهد ان لا اله الا اللهی که در کل دنیا گمان میکنی کسی دارد فریاد میزند، درست از همین لحظه و همین وقت آدینه انگار فرشته ها به زمین آمده اند و دارند گرد غمگینی میپاچند، انگار جمعه ها خدا دلش بیشتر گرفته...البته من اینطور حس میکنم....حس میکنم باز پالتوی طوسی بلندش را پوشیده و فکر میکند به ما...از درد بی حساب فقط داد میزنم/آیا به تو نمیرسد این هوارها؟/ما را به جبر هم که شده سر به راه کن/ خیری ندیده ایم از این اختیارها...  بعد کم کم از این لحظه غروب میشود...هی غروب تر...هی غروب تر...هی غروب تر...آنقدر غروب که ناخودآگاه انگار در دلها قیامت شده باشد...سرگردانی...حیرانی...باز کسی نیست...باز جای خالی کسی حس میشود......باز ناخودآگاه کلمه ای از ذهن میگذرد...منجی...نکند منتظر مردن مایی آقا؟ منتظرهات بمیرند می آیی آقا؟/ به نظر میرسد این فاصله ها کم شدنی ست / غیر ممکن تر از این خواسته ها هم شدنی ست...اما دیگر کی؟ دنیا تو را باور ندارد...دنیا آمدن تو را باور ندارد...ندارد که جمعه ها میگذرد و تو باز میبینی کسی نیست و نمی آیی...ندارد که هر کس و ناکسی به خودش اجازه میدهد با تو جوک بسازد...مثلا همین گوگوش...در همین کنسرت آخرش بود که لهجه ی ترکی گرفته بودو جوک میگفت که گفتند امام زمان بیاد چی میشه؟ و بعد ملتی که هنوز جوک تعریف نشده میخندیدند...همین که نام تو آمد انگار که شده باشد افسانه ، انگار که آمدنت شده باشد قصه های قدیمی که مادران به بچه ها میگفتند...چگونه به دنیایی میشود فهماند منجی ما به خداوند قسم آمدنی ست/یوسف گمشده ای اهل حرم؟ آمدنی ست...لطفا خودت با خدا حرف بزن بگو حالا که یعقوبی در دنیا نیست ، حالا که انتظار عاشقانه ای نیست، حالا که چشمی در انتظارم سفید نمیشود، بگذار پیراهنم برود...بگذار برسد جمعه ای که تمام عالم با صدای انا المهدی بیدار میشوند...آخر ما چقدر بدبختیم که نمی آیی...ما حتی بدبخت تر از عصر جاهلیتیم...آنها با همه ی جاهلیتشان محمد را داشتند، حبیب الله را داشتند، امین الله را داشتند، رسول الله را داشتند...دوست داشتنی ترین مرد در قلب مرا داشتند...ما یعنی قد و قواره ی عرب های جاهل هم نشدیم که بی امام که بی حجت داریم زندگی میکنیم و همه از یاد برده اند کسی نیست...کسی که باید باشد نیست...و هر جمعه غروب پشت غروب...

تمام دیشب را در خواب با یک سگ سیاه کلنجار میرفتم، خواب میدیدم انگار از یک نمازخانه ی شهری بیرون آمدم اما هنوز کامل کفش هایم را نپوشیدم که یک حیوانی به طرفم حمله کرد، اولش فکر میکردم گربه است اما هرچه نزدیک تر میشد و چشم های ترسناکش بیشتر برق میزد هم بزرگتر میشد هم معلوم بود سگ است...من بودمو رفیقم..کفشم را پرت کردم فایده نداشت....هردویمان فرار کردیم اما سگ طرف من میدوید، با اولین حمله اش خودم پرتش کردم، اما باز بلند شد، من فرار میکردم و به دوتا مردی که به ماشین هایشان تکیه داده بودند هی میگفتم توروخدا جلویش را بگیرید اما برایشان مهم نبود و همچنان به ماشین هایشان تکیه داده بودند، شب بود...آنقدر در خیابان میدویدم که رسیدم به مرد جوانی که داشت ماشینش را درست میکرد، از او خواستم کمکم کند، گفت اگر سگش بزرگ باشد که به خودم حمله میکند، گفتم خیلی بزرگ نیست...ماشین اش را حتی نبست، باهام آمد، چند قدمی نرفتیم که سگه رسید، هنوز چشم هایش برق میزد ...دوباره حمله کرد...من پشت مرده به او چسبیده بودم، او سگه را زد، افتاد زمین بی حال، مرده رفت جلو تا دوباره بزنتش و کار را تمام کند اما ازش خواستم نه دیگر حیوان را ول کند و بیشتر از این نزند گناه دارد...اما خب من در خواب دقیقا در یک شهر غریب بودم که در خواب حتی نمیدانستم کجاست و هم وسط شب...او همچنان دنبالم میامد تا مرا برساند، اما من دیگر به او چسبیده بودم، اصلا انگار در خواب محرم نامحرمی معنا نداشت، او حالا کولم کرده بود، رسیدیم به یک جای مخوف پر از آب، یعنی همه جا آب جمع شده بود...بعدش را یادم نیست...

تعبیر خواب را باز کرده ام ، اگر سگی به شما حمله کرد یعنی دشمنی قوی بر شما غلبه خواهد کرد...

بعضی از خواب ها هم هستند نه تنها تمام شب جانت را میگیرند، بلکه در بیداری هم ترس تعبیرش به جان آدم می افتد...خدای بزرگ پناه بر خودت از شر تمام مخلوقات.



یعنی چرا من نباید الان سیندرلا باشم که آن فرشته ی مهربان با چوب دستی اش بیاید بالای سرمو ببری ببری بو بکندو ازم بپرسد آرزویت را بگو؟ بعد من هم بگویم نون خامه ای! ...بعد یک عااااالمه نون خامه ای توی اتاق پر شودو منم بنشینم کف زمین پاهایم را دراز کنم هی انگشتم را بکنم داخل خامه ها و بخورم آنقدر بخورم بخورم بخورم که از حال بروم اصلا:(
خدایا من را سیندرلا که نکردی، بابا نوئلم که برایم نفرستادی بیاید بگذارد کنار بالشم برود، اعوذبالله مریم مقدسم که نشدم کنار جانمازم از بهشت بفرستی، خب حداقل هرکه الان نون خامه ای دارد میخورد را سوسک کن! مرسی خدا. شبت به خیر در ضمن .

رفیقی دارم که خندیدن تنها واژه ای است که میتوانم درباره رفاقتمان بگویم، یعنی در کنار هم قرار میگیریم حتی اگر از غمم حرف بزنیم با خنده است ...خیلی هم با او راحتم و صمیمی...مدتی میشود که لاغر کرده است...داشت در تلگرام عکس های دوران چاقی اش را میفرستاد که اولین عکس اش در چمن های پارک بود، زیرش نوشته بود خرسی در جنگل!... عکس بعدی اش را که فرستاد زیرش نوشته بود اینجا سه قلو حامله ام!...من از شدت خنده که بالش در دهانم فرو کرده ام چون بالاخره خب الان نصف شب استو نمیشود قهقهه سر داد...