بیست و دوم فوریه

می خواهم
هر صبح
که پنجره را باز می کنی
آن درخت رو به رو من باشم
فصل تازه من باشم
آفتاب من باشم
استکان چای من باشم
و هر پرنده ای که
نان از انگشتان تو می گیرد...

حالا من زده به سرم و خوابم می آید و نمیخوابم و صبح زود باید بلند شوم و تمام بدنم علیرغم اینکه کهیر است اما دارم کیوی میخورم و باز نمیخوابم و چشمانم همه چیز را دوتا میبیند و باز نمیخوابم، شما ها چرا همچنان اینجا آنلاین اید آخر؟!

واقعا من آن لحظه چه حسی باید میداشتم؟ مثلا باید به تک بعدی بودن مردها و اینکه دوتا کار را نمیتوانند انجام بدهند فکر میکردم یا اینکه فلان کار را بالاخره چه کارش باید میکردم  ؟ یا حتی اینکه من دارم له میشوم چشمانم درامد از صبح آنوقت این انصاف است؟ قطعا هیچ کدام...حس آن لحظه ی من حس یک قاتل زنجیره ای در لحظات فکر کردن به قتل بود که دلش میخواست مسئولش را خفه کند ...فکر کنید وسط کلی کار همین طوری رگباری دارید به آقای ایکس در تلگرام پیام میدهید تا راهنمایی تان کند و خب هی دوتا تیک خورده میشد و ایشان جواب نمیداد و  نهایتا دو کلمه یک چیز گفت که باز نامفهوم بود...نوشتم اشکالی ندارد زنگ بزنم؟... من خارج از ساعات کاری و روز تعطیل دوست ندارم مزاحم شوم...گفت بزن...زنگ زدم میگویم چرا جواب سوالات را نمیدهید؟... پاسخ دادند: آخه دارم فوتبال میبینم! :| ...اگر بگویم  چندبار گفتم خداحافظ اما صدایی نمی‌آمد چون لحظه ی گل زدن بود گویا و اصلا صدای من شنیده نمیشد چه ؟ قتل موجه نمیشد؟!

انقدر همه این روزها دپرس و افسرده و خودشان را بدبخت ببین! هستند و طبیعتا تمام پست ها از بی کسی و بی یاری و بدبختی و نداری و اتفاقات تلخ گذشته و اشتباهات و نشدن ها و نرسیدن ها و نتوانستن ها و هرچه نه دارد هست که لازم میدانم از وبلاگ خودم به جای بیان و همه! تشکر و قدردانی کنم که در این روزهای بی ذوق و شوق نوشتن و کمرنگی تمام بلاگران بیست و دو فوریه ای هست که هنوز هرروز چراغ اش روشن شود !

قربون خودم حتی تر!


چقدر زندگی چیز عجیبی ست...یعنی چقدر آینده چیز عجیبی ست...دیشب از کاغذهایی که دور و برم ریخته بودم عکس انداختم و فرستادم برای آقای ایکس و نوشتم من واقعا حقم نیست 120 ساعت اضافه کاری؟ روز پنجشنبه ای همه در حال تفریح و گردش ما کار سرمان ریختید...نوشته بود چرا واقعا حقتان هست، چکار کنم شما عین خانومای دیگر نمیروی بگردی که مجبورم حوصله ات سر نرود کار بریزم روی سرت! با شکلک خنده اش ... که نوشته بودم ممنون واقعا! ...امروز هم مثل همان دیروز از صبح هی دماغم را بالا میکشم و کار میکنم که یادم آمد چقدر هربار میخواستم درخواست ارسال مدرکم را بدهم و هربار یادم رفته...سیستم جامع گلستان...سیستمی که همه بچه دانشجوها عجیب با آن خاطره دارند از لحظات گند انتخاب واحد و پر شدن درس ها تا دیدن نمرات و لحظه ی استرس آورش، البته برای من لحظه ی هیجان انگیز دیدن بیست و نوزده ها...چقدر برایم لذت بخش بود همیشه این لخظه...من در درس همیشه خودم را رو سفید کرده ام...به تاریخ دفاعم نگاه کردم...یکسال گذشته...من پارسال اینموقع هم عکس دستمال کاغذی های ریخته شده کنار کاغذهایم را گذاشته بودم و نوشته بودم ملالی نیست جز سرماخوردگی و تزی که دهانمان را سرویسات کرد...من پارسال وسط کاغذها و استرس های نوشتن رساله ام هرگز فکر نمیکردم سال بعدش در خانه ای دیگر نشسته باشم حتی تخت داشته باشم یک اتاق برای خودم داشته باشم چرا که همیشه از بچگی اتاق سوا برای ما معنا نداشت هرچه بود مشترکی بین تمام فرزندان خانه بود،و اینبار هم کلی کاغذ دورم باشد اما کاغذهای کار...پارسال این روزها روی تخت های آهنی و غریب خوابگاه اما پر از خاطره و روزهایی که دیدن عکس هایش هم مرا به گریه می اندازد و رفیقی نشسته پایین تختم که ته مانده ی شام دیشبمان را که مرغ بود و سالاد ماکارونی و گفته بودم من میل ندارم تو بخور اما نخورده بود و آمده بود پایین تختم نشسته بود و به زور برنج و مرغ در دهانم میگذاشت...به معدلم در سیستم جامع گلستان کنار واژه ی فارغ التحصیل نگاه کردم... 19:57...آخرین نمره ام هم رو سفیدم کرد ...ثبت درخواست مدرک...چه زود تمام شد....

خوابی دیده ام که بهم فهمانده شده خیلی فرصت ندارم برای زندگی و تا دیر نشده همان نقطه ای که بخش اعظم پرونده ی گناهانم را شامل میشود کاری برایش بکنم...امشب یاد خواب دو روز پیشم که وحشتناک ترین خواب عمرم بود افتادم ...امشب فکر میکنم اگر این فرصت تا چندساعت بیشتر نباشد چه؟ اگر فردا چشم باز نکنم و روز موعود فردا باشد چه؟ خدا توبه کننده های دم آخر را میبخشد؟ حس و حال عجیبی دارم...ترس هم بخش اعظم این حس و حالم...مطمئنم در آن دنیا خیلی بی کس ام...


اگر فکر کردید بیست و دوم فوریه از آن بیدهایی هست که با آن بادها بلرزد باید بگویم کور خوندی آی کور خوندی ، اگر فکر کردید حالا که به جای خوردن سیب و رژیم یک قرمه سبزی تا دانه آخر برنج اش زده ام و حالا باید از عذاب وجدان بمیرم باید بگویم خیییییر آقاااااا خییییر( با لحن خانوم شیرزاد طور!) نه تنها عذاب وجدانی بیست و دوم فوریه را احاطه  نمیکند بلکه شاد و‌خجسته با کلی کاغذ و پرونده که کارهایش هست و دارد می آورد در خانه انجام دهد و آخر هفته عملا کوفتش شده است،  در این عصر دل انگیز پاییزی از روی برگ های گوشه و کنار خیابان رد میشود تا صدای خش خش بشنود و حال کند ، حتی وسط خیابان می ایستد و از دو عدد کبوتر سفید عکس می اندازد و رهگذران نگاهش میکنند و یحتمل در دل میگویند چه خجسته ست!... و خب همین طور نرم نرمک برای خودش از کوچه پس کوچه ها می‌آید و بعد با یک مشما خوراکی به خانه برمیگردد...خب اگر فکر کردید او از آنهایی هست که ندا دهنده ی شعار سلامتی باشد باید بگویم همچنان خییییر آقاااا خیییییر ...چون هرچه چیز ناسالم است او دوست دارد ، آن شیر قهوه و میوه هم که ده درصد این موارد ناسالم را در برمیگرد برای رد گم کنی است وگرنه تا بستنی زمستانی‌و دنت هست نارنگی قدرت عرض اندامی ندارد ، یا مثلا همین شیر داغ که داخل اش قهوه ریخته شده، اگر الان یک آدم فین فینو و مماخو نبودم که هی دستمال دستش باشد و صدایش شبیه خروس شده باشد راه به جایی میبرد؟ اما خب بالاخره این ده درصدم گذاشتم آن نود درصد مضر را بشورد ببرد!

صبح را با دو عدد سیب قاچ کرده و به زور در کیفم چپاندن آغاز کردم تا امروز را فقط سیب خورده و عدد روی وزنه که بالا رفته را به حالت اولیه برگردانم اما خب الان که ظهر است این ظرف یکبار مصرف غذایم که قرمه سبزی بود حتی یک دانه برنج هم ندارد!

اینکه به شدت خوابم می آیدو به شدت سردم هست بی تاثیر نیست بر روی الانم که همه روی اعصابم باشند از دختری که هی صدای کلیک کردن موس اش می آید تا آن یکی از صدای آهنگش از توی هنزفری...حتی همین دختر رو به رویی من که خیلی زیاد چاق است و دارد ساندویج میخورد و دلم میخواهد بهش بگویم خب نخور این ساندویج لعنتی را دیگر...حتی آن دو دختر چادری که هنزفری مشترک گذاشته اند و کلیپ میبینند و هی خنده های ریز و روی اعصاب می آیند...خب دارم به مقصد میرسم و بقیه را به خدا میسپارم!


باباهای ایرانی هم مثل مامان ها تقریبا همه یک شکل اند، او هم یک بابا با بلوز ساده ی سفید و یک کاپشن رویش و موهایی سفید کرده بود که از رو به روی من میامد و وقتی به من رسیده بود ایستاده بود و چیزی میگفت...هنزفری را از گوشم دراوردم ...گفتم ببخشید متوجه نشدم...گفت از اینجا رد نشو خطرناکه ماشینا بد میان...لبخندم خود به خود آمد...گفتم حاج آقا چیزی نمیشود عادت دارم هرروز از اینجا رد میشوم  ...گفت اما یه لحظه ست بزنه بهت چی؟... گفتم چشم! 

رفیقم همین حالا بهم خبر داده که اندی مرد...بر اثر تصادف...همان خواننده ی شاد و دلخوشی که با همه ی آهنگ هایش خاطره ها داریم از بلا ای بلا دختر مردم اش گرفته تا جشن تو جشن تولد تمام خوبی هاست تا دختر آتیش پاره و خوشگلا باید برقصن اش...و آهنگ آمنه اش که نشدجایی پخش شود و همه حفظ نباشند که آمنه آمنه چشم تو جام شراب منه /آمنه آمنه اخم تو رنج و عذاب منه/جونم ز دستت آتیش گرفته/ مهر تو از دل بیرون نرفته تا آهنگ معروف دختر بندرش...با آهنگ های او ما بچه های قدیم خاطره ها داریم...گفتم واقعا؟ شایعه نیست؟ گفت نه...با آهنگ های شاد و خجسته ی آن مرد موفرفری خاطره های زیادی دارم اما حس خوب و بدی به او مثل تمام خواننده ها نداشتم یعنی او هم مثل تمام خواننده ها یک حس خنثی نسبت بهش...حالا که شنیدم او مرده است چه واقعیت چه شایعه ناخودآگاه یاد آن روز غریبی افتادم که وسط محوطه ی خوابگاه نشسته بودم و با آهنگ دارم میرم به تهران دارم میرم به تهرانی که دختری روی تاب گذاشته بود و تاب میخورد من از دلتنگی اشک میریختم ...



از دیشب تا حالا این برای چندمین بار است که میبینم مادر موبایل اش را برمیدارد و این کلیپی که همسایه ی قبلی شان برایش فرستاده نگاه میکند بعد عینک نزدیک بین اش را از چشم اش در می آورد و دستانش را میگذارد جلوی صورت اش و گریه میکند آرام...و هی اشک هایش را با دست های خودش پاک میکند...مامان ها دل گرفتگی شان را جار نمیزنند آنها عادت کرده اند غم هایشان را هم فقط خودشان بر دوش بکشند و اگر روزهایی بود که به این حجم دلشان گرفته بود و دلشان مامانشان را خواست بنشینند یک گوشه بی آنکه حرفی بزنند عینک نزدیک بینشان را بزنند و بعد آرام آرام گریه کنند..،و من هم اگر حالا دارم اشک میریزم از ناتوانی ام برای از دیشب تا حالایی هست که قادر نیستم دل گرفتگی و دلتنگی تمام دنیای خودم را رفع کنم ...

مثلا فکر کنیم فرداست و من  یک اسمس میزدم نمی آیم و بعد موبایلم را سایلنت میکردم و پتو را تا زیر گردنم میکشیدم و میخوابیدم بعد هم بلند میشدم یک حلیم:( میگذاشتم و یک پاتیل میخوردم و بعد هم همان طور پتو کشیده روی تخت عشق سالهای وبا میخواندم و آشغال بستی زمستانی را هی پایین تختم می انداختم ...اما خب فردا نیست و فردای واقعی من یک آدمی هستم که ۶ و نیم صبح ساعتش دارد زنگ میزند و دلش میخواست چهار و نیم صبح بود و ساعتش اشتباهی زنگ میزد و دوباره میخوابید اما خب اشتباه زنگ نزده و او تا هفت دارد حاضر میشود و هفت و ده دقیقه یک لقمه سرپایی خورده است و توی راه دارد کفش هایش را واکس میزند و یک هنزفری و آهنگ های هزارباره گوش داده ی خسته کننده و یک لهیدگی دیگر مثل پرتغال های ته جعبه! 

اگر رفتید خانه ی کسی که از شانس همان روز سالگرد ازدواجشان بودو هم به مناسبت سالگردشان و هم به مناسبت قدوم میمون مهمانی که شما باشی رفتند غذا از بیرون و شیرینی خریدند و خب داخل کیف ات را نگاه کردی ببینی پنجاهی چیزی میشود دراری بگویی هدیه ی سالگردتان، اگر عین من یک آن رفتید به ته حسابتان و دیدید فقط هفتاد تومان ناقابل تا حقوق بعدی دارید، سعی کنید عین من همان موقع که ده هزاری ها را دارید از کیفتان میکشید بیرون به خودتان بگویید ول کن بابا اینا پولدارن خداروشکر هدیه نمیخواد که! و بعد ریلکس به خوردن ناپلئونی تان ادامه بدهید.

تا وقتی کتلت یخ کرده ی مامان پزی داخل یخچال هست که وقتی خسته و له میرسی همون جور با لباس بیرون و دستای کثیف بذاری لای نون بربریه مونده ی وسط سفره با یه گل کلم از شور بخوری میتونی بگی که خوشبختی ...

سیمین خانوم بهبهانی حرف قشنگی داشت میگفت بعضی آدما ظرفیت بزرگ شدن ندارن اگر زیادی بزرگشون کنید کم میشن اونوقت نه خودشون رو میبینن نه شمارو ، بیاین به اندازه آدما دست نزنیم!

مرخصی هایم لب مرز است و هرکه در جایگاه حالای من بود حداقل زیرابی برای خودش زیاد میرفت و هر وقت دلش میخواست میرفت و می آمد و برای خودش اضافه کار رد میکرد.و مرخصی هم میرفت و نمیزد ...اما خب خوردن این لقمه ها را یاد نداد پدر! ...لب مرز مرخصی هایم هستم و دست و پا شکسته باید بگذارمشان برای روزهای مبادا و امروزم یک روز مریضی ست و گویا مبادا...صدا ندارم گلو ندارم و سرماخوردگی یک لقمه چپم کرده است و امروز خانه نشین اما خب چه خانه نشینی، از صبح این زنگ میزند فلان چیز را میخواهد یا آن یکی زنگ میزند سوال میکند و کلا میرفتم راحت تر بودم...خلاصه که امروز خود را با آموکسی سیلین و نارنگی آغاز کردم باشد که این آذر روی خوشی نشان دهد حالا که تتمه ی روزهایش هست و صدای یک ننه سرما دارد می آید..به من که باشد میگویم جلوی زمستان را بگیرید بگذارید پاییز کش بیاید اما خب نه پاییز تاب مقاومت دارد نه زمستان کوتاه می آید...باز خوب است اسفندی هست تا حال و هوای شهر عوض شود و نفس ها بالا بیاید...اصلا همین حالا دلم آهنگ فرهاد را میخواهد که بخواند بوی عیدی بوی توپ بوی کاغذ رنگی...بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو...آخ که چقدر روزها گذشته است...روزهای بچگی نوجوانی، جوانی...چه عیدها که ندیدم...از خودم میپرسم کدام مقطع زندگی ام را بیشتر دوست دارم؟ ..هنوز جوابش را نمیدانم...نمیدانم حالایی که در آستانه ی دهه های بعدی زندگی هستم و البته شاید نبینم و مرگ از راه برسد را دوست دارم یا بچگی ای که از یادم نمیرود و به قول آن شاعر دوست داشتنی خوب کرده ای که از یادم نمیروی...کاش اصلا سالها سالها قبل بود، کاش هنوز بین ما بود ...دیشب که خیلی دلم گرفته بود کنار همین بالشم گفتم به خدا بگو کمک کند،.آخر شنیدم مرده ها واسطه های خوبی پیش خدا هستند...کاش عید بود اما تو هم بودی...حالا هزار عید بیاید و برود همه بی رمق همه بی جان و رنگ پریده مثل شیرینی های نخودچی وسط میز ، هزار سفره هفت سین و سمبل هم که روی سنگ قبرت بچینیم و آرام آرام گریه کنیم باز هیچ عیدی عید نمیشود چون تو نیستی...برای همین کاش کسی جلوی زمستان را میگرفت...شاید اینطور بهار هم نمی‌آمد..،گرچه تو در پاییز رفتی...اما خاصیت فصل هاست...انگار همه زنجیروار به هم وصل اند...اما خب کاش اسفند از راه میرسید....مثلا اسفند پارسال که من خوشبخت ترین آدم روی زمین بودم...مانده به خاطرم سفر اولم حسین ، آری میان آن دو حرم عاشق ات شدم، السلام ای همه دار و ندارم ارباب...

اگر از آنهایی هستید که وقتی کسی میخواهد فیلم یا کتابی را برایتان تعریف کند دستتان را بالا می‌آورید که تعریف نکن تعریف نکن خودم میخواهم ببینم یا بخوانم و همینقدر لوسید! پس این پست را نخوانید چون میخواهم از مردی به نام اوه بنویسم که در ۳۷۳ صفحه خواندم اش...بهتر است قبل از گفتن هرچیزی سنگ هایمان را وا بکنیم و به این نکته مهم اشاره کنم که من از تمام کتاب هایی که خواندم فقط بعد یک کتاب بود که واژه عالی را برایش به کار بردم و تمام کتاب های قبل و بعد از آن سوتفاهم بود! و مسلما هر کتابی که بعد از آن میخوانم ناخودآگاه مقایسه میکنم که همان کیفی را که سر خواندن آن کتاب کردم سر خواندن این هم کردم یا نه و واژه عالی شایسته اش هست یا نه و خب صد البته آن کتاب عالی برای من فقط بادبادک باز بود و مسلما نظر من میتواند نظر شما نباشد و بالعکس برای همان در این خصوص که آیا بادبادک باز خالد حسینی کتاب عالی ای هست یا نه اصلا دوست ندارم حرفی بشنوم! و اما مردی به نام اوه...واژه ی عالی ای که به کتاب بادبادک باز دادم را نمیتوانم برایش به کار ببرم اما مردی به نام اوه دوست داشتنی بود...خیلی دوست داشتنی...شما در ۳۷۳ صفحه نمیتوانی اوه را دوست نداشته باشی...یک مرد ۵۹ ساله ..نویسنده کتابش را نقدی به جامعه مدرن میداند اما من این اراجیف را دور میریزم و از منظر خودم حرف میزنم، این کتاب میتواند حس و حال هر آدمی باشد، در یکی از مقطع های زندگی اش...اصلا شاید همه ی آدم ها روزهایی سالهایی مثل اوه حس کردند دیگر کارایی ای ندارند برای این دنیا...اوه روایت مردی است مثل تمام باباهای بازنشسته خودمان که در عصر و دوره خودشان زندگی کردند کار کردند و زندگی را با تمام سختی هایش پذیرفتند و برای روزگار خودشان وصله ناجوری نبودند، اما یک روز چشم باز کردند دیدند شقیقه سفید کرده اند، لرزش دست پیدا کرده اند، از موبایل و کامپیوتر سر در نمی‌آورند ، با جوانک های حالا خیلی فرق دارند و چقدر یکدفعه تنها شدند و حس‌کردند چقدر در این دنیا زیادی اند...اوه دقیقا مردی است با این حس ها، مردی که حالا زنش را هم از دست داده و انگیزه ای برای زندگی در عصری که دیگر او را ناکارآمد میداند ندارد و به خودکشی فکر میکند اما هربار اتفاقی می افتد که خودکشی اش ناکام میماند..این کتاب چیزی در زمان حال و گذشته است...از روزهای عاشق شدن اوه میگوید تا همین روزهای دلگیر تنهایی...اوه یک قهرمان است مثل تمام باباهای نشسته در پارک های خودمان که تخته و شطرنح بازی میکنند...مردانی که در روزگار خودشان اینهمه غریب نماندند...

موضوع کتاب را، ترجمه ی خوب خانم فرناز تیمورازف را که تمام تلاشش را کرده بود با اصطلاحات و ادبیات خودمان ترجمه کند دوست داشتم گرچه من اصولا از ترجمه ی کتاب و فیلمی که با اصطلاحات فارسی و ایرانی باشد خوشم نمی‌آید و دور از واقع میدانم مثلا خوشم نمی آید در یک فیلم خارجی ضرب المثل ایرانی بشنوم و همینقدر مصنوعی! اما این دلیل نمیشود که نگویم ترجمه اش خوب بود و روان چون ترجمه در کتاب به شدت مهم است و من کتاب های معروف و مهمی دارم که هنوز نخواندمشان چون ترجمه ی افتضاحی داشته اند و غیر قابل فهم....شخصیت داستان را، سیر به گذشته و آینده را دوست داشتم و از همه مهمتر کش ندادن الکی داستان را، چون از کتاب هایی که ده تا فصل میخوانی اما هنوز هیچ اتفاق رو به جلویی نیفتاده خوشم نمی آید و یا صد صفحه میخوانی و هنوز جذب کتاب نشده ای هم خوشم نمی آید، کتاب باید این جاذبه را داشته باشد از همان اول شما را با خودش بکشد و آخرهای کتاب نتوانی از سر جایت بلند بشوی بروی دستشویی از بس که مشتاقی ببینی پایان چه میشود! و خب این کتاب این خصوصیات را داشت!

این کتاب یک کتاب آرام است، یعنی اتفاق خارق العاده ای قرار نیست در این کتاب بیفتد، روایت روزرمرگی های یک مرد ۵۹ ساله است...در این بین شخصیت های حاشیه ای و کمرنگی هم در کتاب تعریف میشوند که قطعا مثل صد سال تنهایی مارکز نیست که انقدر اسم و شخصیت در کتاب باشد که مجبور شوی هی برگردی صفحات قبل را ورق بزنی ببینی او چه کسی بود!... اینجا چندتا شخصیت ثابت وجود دارد که همسایه های اوه را شکل میدهند و در واقع همان ها هم هستند که در نهایت اوه را دوباره به زندگی برمیگردانند...در بین این حاشیه ها یکیشان نقش به نسبت پر رنگ تری دارد که شخصیت یک زن خارجی باردار است...به اسم پروانه!... اینکه واقعا نویسنده ی این کتاب سوئدی این شخصیت را ایرانی خلق کرده یا کار مترجم است نمیدانم اما علیرغم اینکه این شخصیت مثلا در کتاب همان شخصیت کلیدی است که اوه را به زندگی برمیگرداند اما عجیب روی اعصاب من است ...و مسلما شاید از هر ده هزار نفر که این کتاب را بخوانند یک نفر فقط باشد که این شخصیت را دوست نداشته باشند! آن یک نفر منم!...چون پروانه از نظر من زنی فضول محله یا همان طاهره خانوم خودمان است که پرو هم هست و صد البته قصد نویسنده یا مترجم این نیست که او را اینگونه نشان دهد اما خب من اصلا دوستش نداشتم و شاید اگر مترجم تلاش مبسوط نمیکرد او را ایرانی نشان دهد برایم باور پذیر تر بود!

و در نهایت حرف روی جلد کتاب را که مجله آلمانی اشپیگل درباره مردی به نام اوه نوشته است که: « کسی که از این رمان خوشش نیاد بهتر است هیچ کتابی نخواند» را به شدت قبول دارم! 

با نخل های شهر شما شرط بسته ام

پشت خزان طی شده پاییز دیگری ست


+ امید صباغ نو

اگر توی این دنیای به این بزرگی هیچکس هم نباشد که بداند تو دست هایت دوباره شروع کرده به کهیر زدن و نکند پماد هایت را یادت برود و نکند باز هی بخارونی، اگر هیچکس برایش مهم نباشد سخت سرما خورده ای و نکند داروهایت را یادت برود ، هیچکس هیچکسم که نباشد یکی هست که زنگ بزند بگوید دست هایت را نخارونی ها، یکی هست بگوید داروهایت را خوردی؟ صبح ساعت چند خوردی؟ و بعد با انگشتان دست اش حساب کند ببیند نوبت بعدی کی است، یکی هست از کمر درد روی پا نتواند بایستد اما سوپ بپزد، و هزارتا فکر و خیال در سرش باشد اما در کنار آن هزارتا هم تو هم یادش باشی مثل همیشه ، یکی که امروز که علیرغم اینکه آب پرتغال و لیمو شیرین فقط تجویز است اما وقتی در بین قفسه ها بستنی زمستونی و پفک برمیداشتم چشمم به بیسکوییت های خارجی ای افتاد که دوست داشت اما هیچوقت ندیدم یکبار هم که شده برای خودش یکی از این بیسکوییت هارا بخرد و همیشه اول گفت شیر بخرم برای گلوی او، خامه بخرم برای صبحانه ی آن یکی، مغز بخرم فلانی دوست دارد، از این شکلات ها بخرم بهمانی دوست دارد و آنقدر این و آن اولویت داشتند که همیشه پول هایش برای خواستن های همان این و آن رفت و به خودش هیچوقت یک بیسکوییت خارجی که دوست داشت نرسید...بیسکوییت را که برایش برداشتم توی دلم گفتم خدایا مامانم را خودت برایم حفظ کن.

هیچکس از اوه نپرسید زندگی اش تا قبل از اینکه آن دختر را ملاقات کند چگونه بود، ولی اگر کسی هم این سوال را می کرد اوه پاسخ می داد اصلا زندگی نبود.


#مردی به نام اوه

انقدر از صبح روی پا بودم دارم از پا درد و کمر درد میمیرم توو این وضع فکر کنید استادم مقاله فرستاده بخونم در اون راستا یه مقاله شروع کنیم و عرضه داشته که وقت دارید باهم مقاله دیگری شروع کتیم؟ ...از اون طرف یه مامان خورد به تورم دیشب از توابع آشنایان! عرضه داشت پاور پوینت بلد نیست برای درس جانوران و جدول سودوکوی بچه ش درست کنه من درست میکنم ؟ جالب ترینش آقای همکلاسی سابقه که غیر مستقیم امروز صبح نوشته کسیو سراغ ندارید ادامه کار پایان ناممو انجام بده پولشم هرچی باشه میدم و شک ندارم پیام بعدیش اینه خودتون نمیتونین برام بنویسین؟ و منی که از صبح فقط یه نون فتیر خوردم و دارم از کمر درد جان به جان آفرین تسلیم میشم تازه رسیدم الان خونه اما باز دارم کار میکنم و یسری چیزارو چک میکنم و واااااقعا لهم دقیقا الان پاورو مقاله علمی پژوهشی و رساله آقای همکلاسی و پاورای یه مامان بچه دارو کارای سرکارو جواب دادن به این و اون رو کجای دلم بگذارم آخه!


راستش را بخواهید اصلا حوصله حرف زدن از چیزی را ندارم، یعنی آنقدر از صبح درگیر و دار مسائل مختلف و اینور آنور است جسم و فکرم که انرژی ام صفر است، جوراب ها یک گوشه پرتاپ میشود و شامی خورده نخورده دو صفحه ای کتابی اگر بخوانم یا نخوانم خوابم برده است...در خواب هایم هم که یک جا آرام نمیگیرم مثلا دیشب از کربلا رفته بودم کنار حوضی از ماهی های زنده...،امروز ابن سیرین میگفت خواب ماهی خوب است، نشان از آینده ای روشن...نکه به ابن سیرین بخندم ها، به خودم خندیدم...غرق در روزمرگی ها و زندگی...هر صبح مویی که بالای سر گوجه میشودو واکس و عطری که داخل وسیله نقلیه عمومی زده میشودو  صبح تا عصری غرق در کارو حرص و جوش خوردن و عصبی شدن و حتی گریه کردن مثل امروز پشت تلفن با رئیس و خط و نشانی که برای آقای رئیس کشیده میشد که همش تقصیر شماست که بهم نگفتید فلان کار را کنم و چرا هرکس و ناکسی به خودش اجازه میدهد بد حرف بزند و من درست انجام دادم و  اویی که میخندید تو چرا داری گریه میکنی حالا؟ و خب همان لحظه ماشینی که داشت میزد بهم و سرش هوار زدم که کجا میای منو نمیبینی؟ ...غروب هایی که ترکیب هنزفری است و پاییزو کلاغ های روی چمن ها و غروب...و غروب...یک آدم بی لبخند که پشت در لبخند میکارد روی لبش زورکی  و جوراب ها و مقنعه ای افتاده یک گوشه، دراز کش شدن روی تختی که فقط آخر هفته ها رویش کشیده شده و گاهی هم اضافه شدن گلو دردی مثل امروز...زانو دردی مثل دیروز...راستی برایتان نگفته بودم که چند وقتی بود عکس خودم را گذاشته بودم روی صفحه موبایلم...خودم را در آن عکس دوست داشتم...نگاه خودم میکردم خستگی ام در میرفت وقتی لبخند قشنگم را میدیدم...اما برش داشتم و یک خیابان در غروب را گذاشتم، همان خیابانی که خودم چندروز پیش عکسش را گرفتم..همینجوری...اما دلم دوباره برایش تنگ شده است..دوست داشتم دخترک داخل عکس را بغل میکردم و بهش میگفتم ببخش این چرخ بد کردار گردون را که بی وفا بود...ببخش تمام روزها و شب هایی که میشد پر از عطر بهارنارنج باشد اما نبود...ببخش تمام آرزوهای سبز نشده ات را..،ببخش، به خاطر لبخند قشنگت ببخش و همیشه لبخند بزن...


ای درخت آشنا

شاخه های خویش را

ناگهان کجا جا گذاشتی؟

یا به قول خواهرم فروغ

دست های خویش را

در کدام باغچه

عاشقانه کاشتی؟

این قرارداد تا ابد میان ما برقرار باد

چشم های من به جای دست های تو

من به دست تو آب میدهم

تو به چشم من آبرو بده

من به چشم های بی قرار تو قول میدهم

ریشه های ما به آب

شاخه های ما به آفتاب میرسد

ما دوباره سبز میشویم...

مانده به خاطرم سفر اولم حسین

آری میان آن دو حرم عاشق ات شدم


باز دیشب خواب دیدم کربلایم...یادم نمیرود اولین نگاه را...کسی یکدفعه بلند تا از شیشه ماشین گنبدی را دید گفت السلام علیک یا اباعبدالله ...شانه های مردی در جلوی ماشین تکان خورد...بی صدا...مثل اشک های من مثل اشک های همه ...مثل اتوبوسی که غرق اشک و شوق شد...

منو تو سه کلمه توصیف کنید!

با تشکر 

ببینید


اون لحظه ای که اشکت اومد برو بگو که دوسش داری...خجالت نکش!


تمام راه ها به جایی ختم می شوند که از همان اول برای آدم مقدر شده!



*مردی به نام اوه

ما همیشه میدانیم فوتبال قوی ای نداریم، ما همیشه میدانیم در جام جهانی اگر تمام چهار سال یکبار ها هم ورود پیدا کنیم در همان دور اول به ایران برخواهیم گشت، ما اما مشتاقانه منتظر میمانیم ببینیم هر چهار سال یکبار به جام جهانی میرویم یا نه، ما اما مشتاقانه پای بازی ورود به جام جهانی مینشینیم و اگر ورود پیدا کنیم سریع به خیابان ها میریزیم و پرچم را تکان میدهیم و بوق میزنیم و میرقصیم و صفحات مجازی مان پر میشود از ذوقمان...ما اما مشتاقانه منتظر خرداد میمانیم واز ماه ها قبل دغدغه ی امتحانات و اینکه امتحانات مدرسه ودانشگاه زودتر شروع و تمام میشود یا نه را داریم..،ما اما مشتاقانه پای بازی مینشینیم و غرق در غرور و نگرانی و امید و دعا و ذوق میشویم...ما اگر مساوی کنیم یا گل نخوریم به خیابان ها میریزیم و باز میرقصیم و بوق میزنیم، اگرم ببازیم باز معتقدیم غیرتی بازی کردیم و همین بس است! ..،ما از اول اولش میدانیم برنده نیستیم هیچوقت چون قوی نیستیم اما ذوق و غیرت و غرور و وطن در رگ هایمان همیشه هست...

اینکه فقط بقیه را تماشا کنیم و هی بگوییم چه خوب چه خوب تا کی؟ کی قرار است آدم فقط تماشاگر نباشد و این خوب خوب ها را خودش انجام دهد؟... چقدر حجابش خوبه، چقدرآدم مودبیه، چقدر اخلاقش خوبه، چقدر صبوره، چقدر هیکل قشنگی داره، چقدر منظمه، چقدر کتابخونه، چقدر هوای پدر مادرشو داره، چقدر دست به خیره، چقدر اهل ورزشه، چقدر سلامتی و تغذیه ش براش مهمه، چقدر با سلیقه ست، چقدر درسخونه، چقدر ...چقدر... چقدر...و چقدر فقط آدم ها را ویژگی هایی را که دوست داشتیم در بقیه دیدیم و گفتیم چقدر خوب اما بلند نشدیم قدمی برداریم تا خودمان همان باشیم...چقدر ویژگی های خوب کارهای خوب رفتارها و اخلاق های خوب را در ذهنمان پرورش دادیم و دلمان خواست این باشیم اما هربار انداختیم بعدا، بعدا...مثل من که مدت هاست در ذهنم خودم را بچه ای میبینم که هر هفته هرماه دست پدرومادرش را میگیرد و میبرد تفریح، بلیط اینور آنور رزرو میکند و غافلگیرشان میکند اما همیشه وقت نداشته..امروز تصمیم گرفتم کارهایی را بکنم که همیشه دوست داشته ام...  با خودم عهد بستم هر ماه هر هفته دست پدرو مادرم را بگیرم و ببرمشان تفریح، حالا هرجا...آنها سالهاست خودشان را فراموش کرده اند، تفریح آنها سالها کار کردن بود و حالا پا به میانسالی گذاشتن و خود را از یاد بردن...امروز بلند شدم و مادر را بردم سینما...بابا هم هرچه اصرار کردم گفت حوصلم نمیکشد البته بهانه ی اصلی برای دیدن قرعه کشی جام جهانی بود...بماند وقتی خواست ما را برساند با دمپایی نشست پشت فرمان و کفش هایش را یواشکی آوردم بلکه راضی شود بیاید اما خب نیامد...

پی نوشت ۱: فیلم خفه گی را دیدیم، علیرغم اینکه از الناز شاکر دوست متنفرم اما یکی از متفاوت ترین بازی هایش بود.داستان فیلم هم به شدت غیر قابل حدس و گمان تا لحظه ی آخر فیلم. واقعیت این است موقع انتخاب اینکه چه ببینیم به کارگردان هایش توجه میکردم و خب این فیلم کارگردانش فریدون جیرانی بود. نمیتوانم بگویم یک فیلم فوق العاده بود از آنهایی که از سینما می آیی بیرون منتظری سی دی اش بیاید و دوباره بیینی ...اما از آنهایی بود که اگر دوست دارید یک فیلم متفاوت با داستانی متفاوت از تمام فیلم های ایرانی، و بازی خوب و متفاوت دختر عشوه ی سینما! ( البته سحر قریشی و نیوشا ضیغمی هم در همین گروه عشوه گران  هستند که حالم را بهم میزنند) ببینید توصیه میشود، من همین که تا لحظه آخر فیلم تمام حدس هایم هی نقش برآب میشد خوشم آمد از این متفاوت بودن. خلاصه که به یکبار دیدن می ارزد قطعا.

پی نوشت ۲: از آنجایی که کلا سینما محل دوست دختران و پسران است و از آنجایی که دوتایشان انقدر میخندیدند و واقعا نمیفهمیدم به چه چون به شدت فیلم جدی است واقعا دلم میخواست بهشان میگفتم کوفت! کلا بدیه سینما همین است که بقیه تمرکز آدم را بهم میزنند! 

پی نوشت ۳: اگرخواستید با مادر یا پدر بروید توصیه میشود فیلم کمدی بروید چون گمان نمیکنم از این فیلم خوششان بیاید هرچند به رو نیاورند در ذوق عزیز دردانه شان نخورد!:|

داشتم میومدم یه دختری رو به روم کنار ماشینش وایستاده بود یدفعه گفت فلان خیابون کجاست؟ اومدم بگم که یه چیز دیگه گفت ، گفت فلان جا کجاست؟ گفتم بالاخره اولی یا دومی؟ دومی که ایناهاش همینجاست...اما اولی الان دور بزن همین خیابون بالایی رو میبینی؟( با دستی دراز شده توو هوا نشونش میدادم) اینو برو توو ( دو قدم بالاترمون بود) همون خیابونه کلش...یه لبخند زدکه عه مرسی ...گفتم خواهش میکنم و ادامه ی راهمو داشتم میامدم که با ماشینش از کنارم رد شد ...نگاش میکردم ببینم دور زد میپیچه ؟ اما گازشو گرفته بود و همین طور مستقیم میرفت:| در حالی که من قشنگ با دست بهش نشون دادم همین خیابون بالایی رو دور بزن و حتی برگشت نگاه کرد ...بعد میگن چرا میگید دختر است دیگر! والا!