بیست و دوم فوریه

دارم دیوانه می‌شوم از حلول
از میل حلول در هر چه هست در هر چه نیست
در هر چه که هر چه
چه
و هی فکر می‌کنم
مخصوصا به تو فکر می‌کنم
آنقدر فکر می‌کنم
که یادم می‌رود به چه فکر می‌کنم
حالا باید بخوابم
فردا باز هم به تو فکر خواهم کرد
مثل دریا به ادامه ی خویش...

+یا محول الحول و الاحوال حول حالنا الی احسن الحال

هرجا اسم وبلاگو بلاگری بشنوم غیر وبلاگ اصلا حالم بد میشود...یکجور رنگ به رنگ شدن...یکجور انگار از دست دادن یک دارایی عظیم و مخفی...حس میکنم دهکده مان لو رفته است...دنیای بلاگری خیلی عجیب است، خیلی عجیب،شما اینطور فکر نمیکنید؟ ...ما یک دهکده ی کوچک داریم ، اصلا انگار ما یک شهریم یا یک جزیره اما ناشناخته، اما دور از دسترس همه...شهر ما روی نقشه نیست...همه ازش خیر ندارند ...فقط خودمانیم ...خود خاص هایمان...خاصیم که بلاگریم...قبول ندارید که خاصیم؟..ما بلاگریم اما آدم های توی اتوبوس توی خیابان توی شهر نمیدانند...اینجا کلبه ی چوبی مخفی ماست و غار تنهایی هایمان که انقدر عجیب شده خانه مان و حرف هایمان را اینجا تخلیه میکنیم ...من امشب خیلی دلم گرفته است...من یک بلاگرم..من در مترو، در اتوبوس، در مهمانی، در سفر ، در شهر در دنیای واقعی زندگی میکنم نفس میکشم بی آنکه آدم ها بدانند دارند با یک بلاگر حرف میزنند، بی آنکه بدانند من یک خانه دارم که روزمره هایم را داخلش مینویسم...بی آنکه کسی بداند بیست و دوم فوریه برای من است و نویسنده اش منم....شاید حتی شما از کنار من رد شده باشید ،از کنار هزاران بلاگر دیگر رد شده باشید اما کسی بلاگرها را نمیشناسد...بلاگرها هیچوقت جار نمیزنند من یک وبلاگ نویسم....وبلاگشان تنها دارایی دور از دسترس آنها برای بقیه است...دلم برای وبلاگم برای خودم برای  بیست و دوم فوریه همیشه تنگ است اما خسته شدم از  اینکه بلاگرم....من هیچوقت نباید بلاگرمیشدم، بلاگری برای من نبود...نبود...نبود..


روسری آبی ات را سر کن

هوای دلم

عجیب ابریست




عنوان: پدرام مسافری/ شعر: رضا محمدزاده/ عکس: amir.ali_gh

گفتند تا نرفتی عاشقی اما وقتی میروی دیوانه میشوی...به خدا درست است...درست است که باز شب جمعه آمده و فیلم بین الحرمین را دارم میبینم و  اشک میریزم از دلتنگی ...چه کردی با من یابن امیرالمومنین؟



اصلاً حسین جنس غمش فرق می کند
این راه عشق پیچ و خمش فرق می کند
اینجا گدا همیشه طلبکار می شود
اینجا که آمدی کرمش فرق می کند
شاعر شدم برای سرودن برایشان
این خانواده، محتشمش فرق می کند
“صد مرده زنده می شود از ذکر یا حسین”
عیسای خانواده دمش فرق می کند
از نوع ویژگی دعا زیر قبه اش
معلوم می شود حرمش فرق می کند
تنها نه اینکه جنس غمش جنس ماتمش
حتی سیاهی علمش فرق می کند
با پای نیزه روی زمین راه میرود
خورشید کاروان قدمش فرق می کند
من از "حسینُ منّی" پیغمبر خدا
فهمیده ام حسین همش فرق می کند...

شعر: علی زمانیان
 

مناعت طبع واژه ای بود که هیچوقت در مدرسه معنایش را یاد نگرفتم و نفهمیدم این واژه واقعا یعنی چه؟... اما هرچه بزرگ تر شدم هرچه کوچه های مختلف شهر رفتم بیشتر فهمیدم...عیدهای زیادی آمد که معنای مناعت طبع را یادم داد...عیدهایی که برای عید دیدنی رفتن، هم به بالاترین کوچه های این شهر رفتم و محله ها نگهبان مخصوص داشت هم کوچه هایی که هنوز زن هایش با چادر رنگی روی چارپایه جلوی در خانه شان نشسته اند سبزی پاک میکنند...تفاوت این کوچه ها فقط در بالا و پایین اش نیست...فقط در خانه ها نیست که یکی گران ترین شکلات های خارجی را در گران ترین کریستال ها ریخته باشد و دیگری با آبنباتو یک سیب و پرتغال در پیش دستی ای که نمیخوری تا به مهمان های بعدی شان برسد...تفاوتشان در خودشان است..در همان لحظه ی خارج شدن از خانه هایشان که یکی محتاح نان شبش هست اما هرسال دوتا هزاری را اینور و آنور پول میگذارد و ما بین اش چندتا پانصدی و بهت عیدی میدهد و دیگری که غذای سگ اش میتواند برای زندگی روزانه یک‌ آدم بس باشد همیشه بنجل ترین چیز خانه اش حتی لباس تن کرده و کرمی شده و یا حتی پاره شده را عیدی میدهد...من مناعت طبع را در کوچه های همین شهر بالاخره یاد گرفتم...

اسم خانه مان را باید بگذاریم خانه سنگ صبور...یعنی هرسال عید یکی از مهمان ها باید دردودلش باز شود و درد و دل کندو گریه کند اینجا ...یکی از اذیت های جاری اش میگوید، یکی از اخلاق بد شوهرش و اینکه الانم دعوا کرده اند، یکی از ناراحتی اش از دست خواهرش و خلاصه هرسال قرعه به نام یکی می افتد تا اینجا روی مبل های ما چشمانش بارانی شود و با ما درد و دل کند و ما هی دلداری بدهیم بهش..

- سلام

+ سلام، تا صبح توو خواب سرفه کردیا !


مکالمه ای کوتاه در یک صبح فروردین بارانی ، خدایا گفتی زیر باران دعاها را مستجاب میکنی، کلی از دعاهای زندگی مان که مستجاب نشد، باز گفتی استجابتش آن دنیا، ما هم گردنمان از مو باریک تر راضی شدیم ، اما خب اینبار این دعای کوچک که بیا و خدایا حال من را خوب کن را هم میگذارم کف دستم و فوت میکنم سمت آسمانت، لطفا بگو این ابرهای بارورت بروند کنار تا دعای من برسد به دستت ...آی لاو یو خدا.

واقعا نمیدانم چه نوع ویروسی در عراق هست که اینگونه آدم خوب نمیشود!.. نزدیک دو هفته ای میشود که برگشتم، شب آخر در کاظمین مریض شدم و دوا‌ و درمان های هلال احمر ایران در بغداد فقط در حد اینکه برسم ایران جواب داد، همچنان هرروز دارم کلی دارو میخورم اما دریغ از خوب شدن...هرروز وضعیت گلو و صدایم بدتر میشود...بعضی روزها که اصلا صدایی ندارم و قادر نیستم حرف بزنم...گلو دردهای وحشتناک هرروزه هم به کنار، نه تنها خوب نشده ام دو روزی هم میشود دائم سرفه میکنم و سرفه هم اضافه شده است و واقعا دیگر از این روند خوب نشدن خسته شده ام ...


امروز برایمان یک مهمان آمد که وقتی در زدند من پیژامه به تن در آن لحظه تنها میتوانستم در اتاق را ببندم و در عرض دو دقیقه حاضر شوم، اما خب در همان دو دقیقه دیدم یکدفعه در اتاق باز شد و‌بچه شان آمد توو ...آنقدر این بچه مودب بود که اگر میشمردیم گمان کنم هزار بار بهش گفتم خانوووووم !... اصلا یک خانوم مودب جگر که دلت میخواست درسته قورتش دهی...خب از آن مهمان هایی بودند که همان سالی یکبار عید به عید آنها را میبینیم اما به مادرش گفته بود خانه ی چه کسی میرویم ؟ و بعد که فهمیده بود گفته بود میخواهم برایش هدیه ببرم، یعنی برای من...وارد اتاق که شد گفت برای شما یک هدیه آوردم خاله!... هدیه اش را هم لای دستمال کاغذی گذاشته بود و به قول مادرش مثلا کادو کرده بود و با یکی از کش های سرش بسته بود ...باز که کردم یک نقاشی بود..من را کشیده بود...گمان کنم همیشه من را با حجاب دیده بود و حالا که یکدفعه آمده بود به اتاق و من داشتم حاضر میشدم برای اولین بار بود که مرا بی حجاب میداد، برای همان تا نقاشی اش را باز کردم ،حالا که آمده بود به اتاق و موهایم را دیده بود ، دیدم یکدفعه یک نگاه به نقاشی اش کرد یک نگاه به من بعد با ناراحتی گفت خاله ببخشید که موهاتونو سیاه نکردم من نمیدونستم...وای خدایا آخر میشود این بچه های مودب را درسته و خام خام نخورد؟ ...

قبل ترها وارد پنل میشدی دوتا کامنت تعریف و تمجید از بیست و دو فوریه! میخواندی همچین حالت خوب میشد، حالا کامنت تعریف و تمجیدم نداریم حالمان خوب شود! والا

امروز بچه ای آمد خانه مان که تمام شکلات هایمان را درو کرد و نصف ظرف بزرگ کریستالمان را شکلات های خارجی مان را خورد و دلی از عزا در آورد و آنقدر روی مبل هایمان پرید و دستان شکلاتی اش را مالید که فقط دلم میخواست ببرمش اتاق یک بشگون محکم ازش میگرفتم بعدم تهدیدش میکردم حرف به کسی بزنی شب دزد عروسک ها می آید به اتاقت میخورتت نکبت:|

چگونه میشود به تو ایمان نداشت به تو ایمان نیاورد وقتی برای دست کشیدن بر سر پسری گوشه ی مغازه اش اینگونه همه چیز را کنار هم میچینی و یک شبانه روزه آدم ها را تکه تکه کنار هم میچسبانی  تا  معجزه کنی ای رزاق؟ 


بخوانید...مو به تنم سیخ شد گرچه اینها کمترین معجزه های اوست...

خواب دیدم دارم یک دختر بچه ی نوجوانه ۱۳-۱۴ ساله را نمازخوان میکنم...



با پیله کردن عاقبت پروانه خواهم شد
روزی دلت دست من خودخواه می افتد


بشنوید شاید مثل من عاشق این آهنگ شدید...



عکس: صابر ابر
شعر: امید صباغ نو 

یا رب هذا مقام من لاذ بک.....خدایا این حال کسیه که به تو پناه آورده...انت الجواد الذی لا یضیق العفوک و لا تقل رحمتک و قد توثقنا منک بالصفح القدیم....تو جوادی تو  بخشنده ای ، بخشنده ای که بخششت به تنگ نمیاد، و مهربونیت تموم نمیشه، ما به گذشته ی همیشگی توئه که اطمینان داریم ، .افتراک یا رب تخلف الظنوننا؟ ...خدایا یعنی ممکنه  بر خلاف تصور و گمان های ما به خودت رفتار کنی؟ ... او تخیب آمالنا؟ ...آیا امیدهای مارو ناامید میکنی؟... کلا یا کریم...کلا یا کریم..کلا یا کریم...هرگز خدایا..هرگز...هرگز....تو کریمی...تو کریمی...تو کریمی...ببین چگونه امام سجاد دارد دعا میکند و صدا میزند، آخر میشود این دعا را خواند و اشک نریخت؟ ...نمیشود...وقتی میرسی به کلا یا کریم نمیشود...نمیشود...دلم گرفته است...

می آیید میگویید رمز بده، مودبانه شرایط رمز را میگویم و اگر کسی شرایطش را داشت میدهم هرکس نداشت نه، بعد آنها که رمز نمیگیرند قطع دنبال میزنند:) 


هنوز دلم پیش آن صبح بعداز نماز مانده است، همان صبحی که دوتایی بودیم و بعد از نماز صبح از حرم می آمدیم ، از حرم حسین بن علی، از حرم عباس بن علی، از بین الحرمین ...راه میرفتیم، مداحی گذاشته بودیم، میخندیدیم، هوا هنوز گرگ و میش بود..خیابان ها خلوته خلوت..فقط پلیس های عراقی بودند...خیابان را گم کردیم...به هرکه میرسیدیم عربی و فارسی میگفتیم شارع الجمهوری کجاست؟!... آخ دلم در همان صبح مانده...در همان هوای حسین که حرم در یک قدمی باشد، روضه اش باشد، من باشم....دلم برای همان شارع الجمهوری دارد پر پر میزند...سال من با تو تمام شد، دیگر خوشبختی از این بالاتر که در حال و هوای تو رفتم به بهار؟
معمولا در گرگ و میش هوا اینهمه صدای پرنده را میشنوم، اما خب انگار آنها هم با بهار دل را به دریا زده اند و دارند عشق میکنند...شاید همین پرنده ها مرا عاشق بهار کردند، از کجا معلوم؟!

خدای بهار ، خدای بزرگ که رب العالمینی تو را قسم به همین خلقتت، به همین زمین و طبیعتت که سبز شده است، جوانه زده است، شکوفه زده است ،و همه چیز را جان تازه بخشیده ای دل هایمان را خودت بذر شکوفه بپاچ ای محول الاحوال...برای تمام چیزهای مادی در این دنیا دعا میکنیم اما برای دل هایمان ، برای اینکه عاری شود از کینه، ناراحتی...برای اینها خودت برای ما دعا کن که دل هایمان مهربان شود ...کاش درست در همین لحظات همه مهربان بودند، همه هم را میبخشیدند، همه از هم میگذشتند، همه هم را دوست داشتند و اسفند با کلی مهربانی و عشق میرفت...و بهار میرسید به شهری که اسمش مهربانی بود...خدای بزرگم تو را به همین زمین سبز شده و احیا شده ات قسم حال دلمان را خوب کن ...

با گلویی که صدا ازش خارج نمیشود میروم به استقبال سال جدید...
گرچه دلم با رفتن اسفند نیست، اما کاری نمیشود کرد، بهار پشت پنجره است ...من بخواهم نخواهم فصل ها رنگ عوض میکنند...چرا دلم گرفته است؟!

ساعت به وقت اینجا ۱۶:۳۲ دقیقه هست و من دوست دارم به گوش تمام‌ جهانیان برسانم که لطفا روز ۲۹ اسفند هرگز پایتان را از خانه بیرون نگذارید چرا که به خانه آمدنتان دیگر با خداست...دقیقا دو هفته ای میشود که بیمارم و دقیق تر دو روزی میشود که صدا ندارم ، و از خوردن قرص ها و داروهای شیمیایی به هرچه درمان خانگی است هم روی آورده ام اما هی وضعم بدتر میشود و خب با همین وضع رفیقم دیروز چشمانش با خودش نبود و نفهمیده بود که دزدگیر لباسش را نکنده اند و میخواست امروز باهاش بروم لباسش را ببرد و خب اینگونه صبح اسیر او گشتم، و مگر روز آخر سال دو قدم میشود عادی حرکت کرد؟ از بس مردم بیرون اند و ترافیک آدمیزاد است...دیگر امروز در بین جمعیت هی بلند بلند میگفتم آخر چرا مردم نمیروند سبزی پلو درست کنند؟ آمدند خیابان چه کار؟... خب گمان میکنید رفتیم مانتو را دادیم برگشتیم؟...خیر!... رفیقم متوجه شد باز هم چشمانش باهاش نبوده است و کاش آن کیف و کفش دیروز را نمیخرید و آن یکی را میخرید ودقیقا مثل این بچه لوس ها آویزان بازویم شده بود که بیا برویم خانه ما کیف و کفش را برداریم بیاوریم تعویض، بیا با اتوبوس هم نمیرویم با خطی میرویم...اما خب از آنجایی که هزاران کار نکرده دارم و واقعا نمیدانم الان این حجم کار را چگونه باید انجام دهم گفتم خودت برو و خب به این امید که می آیم خانه من برگشتم...اما سر راه یک کار پنج دقیقه ای خانه ی یکی از آشناهایمان داشتم که رفتم دیدم خانه شان بمب هیروشیما زده اند و از آنجایی که اصولا آدم می آید ثواب کند کباب میشود من نمیدانم چرا واقعا آن جمله ی نامیمون و نامبارک را بر زبان آوردم که اگر‌ کاری دارید من انجام بدهم و آنها هم که یک نوزاد داشتند گفتند اگر فقط یکساعت بتوانی بالای سرش بنشینی که از خواب پرید سریع پستونک بگذاری در دهانش و پیش پیش اش کنی! ما هم جارو میزنیم هم یک دریل کاری داریم و خب نگهبانی دادن برای پیش پیش همانا و سه ساعت در آنجا معطل شدن هم همانا به گونه ای که نشسته خوابم برده بود، ساعت سه قصد آمدن به خانه کردم که یادم افتاد سبزه نداریم و خب جالب تر آنکه سبزه پیدا نمیشد و تمام مسیرها را رفته ام بلکه یک سبزه پیدا کنم و بدین شکل حالا رسیده ام خانه و ساعت پنج در کنار تمام کارهای نکرده ناهار هم نخورده ام!


فردا روز مادر است اما یک مادر هرگز از ذهنم بیرون نمیرود، البته من نمیدانم او مادر هست یا نه اما از نظر من او مادر بود...آخر او شبیه همه ی مادرها بود...پاهایش درد میکرد...از اینکه پاهایش را دراز کرده بود فهمیدم که درد میکند...تپل هم بود...اصلا شبیه همه ی مادرها بود...همان طور سفید...فکر کنم قاشق عسل میفروخت...یادم نیست...پسری آمد شاید همسن و سالهای خودم...بر سرش داد میکشید که مگر بهت نگفتم اینجا بساط نکن؟ جمع کن برو ببینم جلوی مغازمو گرفتی...پاشو بهت گفتم ...اینها را که‌آرام نمیگفت...با اخم میگفت با داد با هوار با بداخلاقی با لحنی که غرورت میشکست...اما خب بعضی مادرها که دیگر غروری برایشان نمانده چون باید نان در بیاورند، نان در آوردن هم که به همین راحتی ها نیست...هزاران کوچک و بزرگ از راه میرسند تا غرورت را له کنند...فردا  روز مادر است...، خودم را گذاشته ام جای او بعد فکر کرده ام آرزوی یک مادری که قاشق عسل میفروشد چیست؟ شاید آرزوی او فقط این بود که خانوم خانه اش باشد، یک زن خانه دار ساده که به خانه بر میگردیم و تکرار سریال ها را عصرها ببیند، چایی برای خودش دم کند، غذا بپزد و منتظر بچه هایش بنشیند، شب ها هم کیسه های میوه را جلوی در از شوهرش بگیرد و به ناهاری که فردا میخواهد درست کند فکر کند...شاید او آرزو میکرد روزهای مادر در خیابان ها قاشق عسل نمیفروخت و به جایش مینشست در خانه تا بچه هایش دانه دانه از راه برسند بگویند مامان روزت مبارک...

امروز با تمام وجودم فقط دلم برای یک نفر سوخت..،داشتم راه میرفتم و دستفروش ها بساط کرده بودند، یکی کریستال میفروخت، یکی شلوار، یکی پیراهن، یکی عطر...یکی حتی کتلت ...صدای یکی از آنها را وقتی داشتم رد میشدم شنیدم، درست وقتی که داشت به رفیقش که آن طرف بود و بهش میگفت ناهار چه بخوریم؟ در جواب میگفت: اعصابم خورده بابا از صبح هیچی نفروختم!... بساط او ترمه بود....همان لحظه دلم برایش به اندازه ی تمام دنیا گرفت...گرچه شب که از آنجا دوباره رد شدم دیدم دارد به چندتا مشتری ای که جلویش ایستاده اند میگوید بروم آن رنگش را بیاورم حتما میخواهی دیگر؟. و خب این یعنی بالاخره چیزی فروخته است، اما خب دلم میخواهد همین حالا بگویم خدایا تو روزی رسانی آنهم این شب عید ، تورو به خودت قسم او فردا یک عالمه بفروشد....برای تو کاری ندارد که به دل همه ی رهگذرها بیندازی که ترمه بخرند، خدایا فردا روزی او  میشود بیشتر از یک عالمه باشد؟!‌ اگر ما دعا کنیم میشود؟ 

شما هم دعا میکنید همین حالا؟

کاش حالا که نو بهار شده
کاش حالا که غنچه روییده
کاش حالا که جان گرفته زمین 
کاش حالا که سبز پوشیده
از مزارش نشانه ای هم بود
تا برایش گلاب و گل ببریم...


صابر خراسانی

بیایید ۹۵ را دوست داشته باشیم، به خدا تقصیر ۹۵ نیست اگر گریه کردیم، اگر غصه خوردیم، اگر غم بی دعوت آمد پشت در خانه هایمان، اگر مرگ آمد، اگر مریضی آمد، اگر از دست دادنی بود، اگر رفتنی بود، اگر دل شکستنی بود، اگر نشدن هایی بود، اگر بدبیاری هایی بود، اگر تلخی ها و دردهایی بود، سال اگر ۹۵ هم نبود باز همه ی اینها باید میامد و آمد چون گرداننده ی عالم کس دیگری ست...دلم برای ۹۵ که انگار هیچکس دوست اش نداشت میسوزد...نگاهش کنید، ۹۵ با سر پایین و بغض دارد میرود، دلتان می آید او را نبخشید و حالا که دارد میرود بهش نگویید تو غصه نخور،من با هزار امید پا به ۹۶ میگذارم...

ما نه فقط در وبلاگ نویسی بلکه در دنیای واقعی هم از این رفتارها بسیار انجام میدهیم، و حالا شاید در دنیای وبلاگ نویسی بیشتر...ماها با دستان خودمان یک نفر را بت میکنیم...بت دنیای بلاگری...و البته گاها چند نفر را...مثلا همین حالا چشمانتان را ببندید و تصور کنید باید پنج تا وبلاگ را نام ببرید که خاص تر و متفاوت تر از بقیه هستند،‌خب شما به راحتی این کار را میکنید...اینکه ما وبلاگ هایی را خاص و متفاوت بدانیم اصلا بد نیست چون حتما‌ آنها خاص و متفاوت اند که در ذهن ما اینگونه نقش بسته اند، اما تا اینجا اشکالی ندارد...از این جا به بعد است که محل ایراد است...اینکه ما این بلاگران را عین بادکنک بادشان میکنیم با القاب و تعاریف خاص و قلمبه سلمبه...مثلا فرض کنید من بیایم در وبلاگم بنویسم سلطان وبلاگ نویسی فلانی ست!... یا مثلا موقع نوشتن از یک بلاگر یا وبلاگ او را ابر بلاگرو وبلاگ برترو از این دست چیزها ببندم بهش...واقعا با خودتان فکر کرده اید چرا همین وبلاگ های خاص معمولا مغرورترند؟ یا مثلا معمولا کامنت نمیگذارند و اگر کامنت بگذارند صاحب آن‌وبلاگ که برایش کامنت گذاشته شده دق میکند از خوشحالی! و یکسری رفتارهای مشابه دیگر! واقعا فکر میکنید چرا؟! ...تا به حال به این مسئله فکر نکرده اید که چون آنها مخاطب دارند! تحت هر شرایطی حتی بی احترامی و محل نگذاشتن به مخاطب هم باز آنها مخاطبشان را دارند و این مخاطب ها آنها را بت کرده اند، در قالب پست های مختلف، در قالب کامنت ها، همه جا او را بتی معرفی کرده اند که خود آن بلاگر هم باورش شده است که بله خب او یک بت است و بقیه به دورش میگردند! ...اتفاقا از نظر من این بلاگرانه بت کوچکترین تقصیری ندارند،بلکه تمام تقصیرها متوجه سایر بلاگران و مخاطبان آنهاست...آنهایی که یکبار با خودشان فکر نمیکنند واقعا فرق خودشان و او در چیست؟ چرا باید اوی نوعی را بت کنند در بلاگری اما خودشان را یک ابر بلاگر ندانند؟! ...نهایت نهایت نهایت تفاوت ما بلاگران با هم  در سبک نوشتن است....وگرنه تفاوت دیگری در بلاگری وجود ندارد بین ماها که اینگونه خط کش گذاشته میشود ... این را گفتم که بدانید اگر بلاگرهایی از نظر شما خاص و‌گنده شده اند چون خودتان کرده اید! همین.

از این دست سوالات خوشمزه!! دیده اید دیگر، که مثلا میپرسند بخواهی یک ویژگی بد را از سال ۹۶ حذف کنی؟!

خب راستش در پاسخ  به این سوال فقط میتوانم بگویم آبریزش بینی!... بارالها آنتی هیستامین اثر نکرد، ضد حساسیت اثر نکرد، دستمال کاغذی بسته بسته تمام شد، آمپول اثر نکرد، آخر خودت بیا دیلیت بزن خلاصمان کن خب من مردم:(

دقیقا جزو آدم های پرخورند، مثلا یکیشان که همیشه برنج مرا هم میخورد آن یکی هم متفرقه! بسیار میخورد...حرف افتاد، میگفتند کم غذایند! اما نمیدانند چرا چاق میشوند...دیگر رویم بشود نشود با حالتی که به در بگویی دیوار بشنود گفتم خب ببینید گاهی آدمی از نظر خودش غذایش زیاد نیست اما از نظر کسی که دارد از بیرون نگاه میکند خب زیاد است...مثلا یکی ممکن است بگوید من فقط یک کفگیر غذا میخورم، خب بله درست است شمای نوعی ناهار یک کفگیر خورده ای اما دو مشت هم زیتون خورده ای در کنارش ، این خودش معادل یک کفگیر دیگر!، یک قوطی نوشابه و موز هم کنارش این هم خودش معادل دو کفگیر دیگر ،‌بعد قطره قطره جمع گردد وانگهی چربی شود! 


یک چاق آگاه بهتر از یک چاق خود را به آن راه زده است، می باشد! ( بیست و دو ره):| 
سرم را گذاشته بودم روی اپن...به خدا من هنوز انگار در هفته ی گذشته مانده ام...هفته ی پیش پنجشنبه که من اینجا نبودم...من پیش قمر بنی هاشم بودم...داشتند بهم میگفتند تو از بین هشتاد هزار نفر انتخاب شده ای...فقط شانزده هزارنفر از بین هشتاد هزار نفر...اما از این شانزده هزار نفر فقط ۲۸۰۰ نفرشان توانسته اند پنجشنبه کربلا باشند قدر خودتان را بدانید...من هفته ی پیش پنجشنبه خوشبخت ترین آدم روی زمین بودم که داشتم جایی نفس میکشیدم که همه آمده بودند، همه ی انبیا همه ی ائمه، امام زمان، حضرت زهرا، تمام ملائکه...آخر پنجشنبه های آنجا که شبیه اینجا نیست...پنجشنبه های کربلا غوغاست...همه میروند پیش حسین بن علی...من هم بودم...من هم خوشبخت ترین بودم...سرم را گذاشته بودم روی اپن و قطره ی اشکم چکید...از دلتنگی...از دلتنگی...از دلتنگی...

شب آخر بود، رو به روی ایوون طلا نشسته بودم ...پسری آمد که عقب افتاده ی ذهنی بود و چهره اش شبیه تمام بچه های این مدلی....یک پرچم دست اش بود که در هوا تکان میداد...آمد رو به روی اسم حضرت امیر بر آن سر در ایستاد و یکدفعه دست اش را مثل یک سرباز آورد کنار سرش و سلام نظامی داد...