بیست و دوم فوریه

تو می دمی و
آفتاب می شود.

در این روزها که دست و دلی برای نوشتن ندارم و نوشتن برایم شده است سخت ترین کار دنیا اما دلم نیامد در این شب سکوت کنم...بگذارید حرف های اخر را اول بزنم...از من اگر پرسیده باشید خواهم گفت عشق با دیدن است که عشق میشود...وقتی رفتم هرگز گمان نمیکردم بعد از رفتنم دیوانه شوم...هرگز گمان نمیکردم هرکجا نام اش بیاید گریه کنم...مثل حالا ...این عشق را رفته ها جور دیگری میفهمند....این اشک دلتنگی را هم...پا در سرزمین اندوه که میگذاری انگار کسی مقتل را ورق میزند و دل تو را کسی به خاک و خون میکشد...بعد از آن تو یک نفر دیگری...بعد از آن رنگ دنیا برایت فقط سرخ است با پرچمی که انگار دارد در بالاترین نقطه آسمان تکان میخورد و رویش نوشته امیری حسین و نعم الامیر...و چه کسی میفهمد وقتی میگویی ارباب در دلت چه میگذرد...اما به همان بدن بی سر قسم که رفتم آمدم و معجزه ها دیدم...استجابت تک تک دعاهایم را دیدم...دعاهایی که سال ها برایشان ضجه زدم...و وقتی زیر قبه اش گفتم دست خالی بروم برای من بد نیست برای تو بد است که اربابی ندادی و نمیدانستم واسطه ای که حسین بن علی باشد استجابتش توسط خدا حتمی ست...و قسم به تمام کائنات که قادر نیستم بگویم چه اندازه معجزه دیدم از فاصله ی روزی که رفتم تا یکسال بعد اش در همان روز از بی دست کربلا ، قمر منیر بنی هاشمی و قادر نیستم بگویم چه کرد با من این سفر...دلتنگم...دلتنگ بی کفن، دلتنگ بی دست، دلتنگ قبه، دلتنگ کف العباس...خدای حسین خودت بگو چه اندازه میشود به خلق فهماند که در ته ته ناامیدی وقتی دست دراز کردم، حسین گرفت...و قسم به هرچه اشک که برای حسین بن علی ریختم او ارباب است به مولا قسم...

تا روزی که چیزی برای نوشتن داشته باشم خدانگهدار...


امروز یک کلیپی میدیدم که یک سنجاب توی قفس را مردی داشت آزاد میکرد، زیر کلیپ نوشته بود این مرد این سنجاب را ۶ سال پیش در جنگل پیدا میکند و از او نگهداری میکند و حالا آزادش کرده است...اما همین که در قفس را باز کرد و سنجاب پرید بیرون درست همان لحظه یک ماشین رد شد و سنجاب له شد و مرد...فکر میکردم گویا این دقیقا حکایت تک تک ماست...حکایت ماهایی که گاهی گمان میکنیم اگر دعاهایمان را خدا استجابت میکرد الان در قفسی که گمان میکنیم هستیم نبودیم ...اینجا درست مرز کفر و ایمان است...من این مرز را رفته ام...نازک تر از مو ست...اینجا درست همان جایی ست که اگر بلرزی افتادی...میدانید چرا؟ چون آدمی چشمانش را میبندد و فقط میخواهد...میخواهد ...میخواهد...اولش با تضرع است ...اولش با زاری ست...اما اگر این مرز را رد نکنی و بلرزی کم کم کفر هم می آید وسط...آنوقت به خدای بصیر خواهی گفت اصلا مرا میبینی؟ آنوقت به خدای قادر مطلق خواهی گفت یعنی خواسته من انقدر برایت بزرگ است که نمیتوانی بدهی؟...آدم ها چند دسته اند...وای از آن لحظه ای که این مرز را هم رد کنی و برسی به مرحله ای که او را هم انکار کنی که اگر خدا بود جوابی میداد...اما قسم به خودش برای منی که روزهای زیادی او را با هرچه که در توان داشته ام صدا زده ام در روزهای سخت مختلف زندگی ام ، او خوب خدایی ست و سخت است برسی به مرحله ای که بفهمی چقدر مهربان است...و سخت است بفهمانم چقدر ارحم الراحمین است او...و در تک تک لحظاتی که داری صدایش میزنی فقط اوست که به تو از همه مهربان تر است...اگر میدهد مهربان تر اوست...اگر نمیدهد مهربان تر اوست...و فقط اوست که میداند استجابت بعضی دعاها مثل آزاد شدن سنجابی ست که آن طرف استجابت له شدن است ...

رمز وبلاگم یادم رفته بود...

باورم نمیشه...


گفتیم عشق را 
به صبوری دوا کنیم
هر روز عشق بیشتر و
صبر کمتر است...

این متن کپی شده از یکی از کانال های اطلاع رسانی تلگرامی می باشد:


با سلام 

دوستان عزیز با توجه به نقشه های هواشناسی تا سه ماه اینده فقط سه الی چهار روز بارندگی در استان واحتمالا کل کشور خواهیم داشت، با توجه به فقط بیست میلی متر باران تا این لحظه باید شاهد شدیدترین خشک سالی سالهای اخیر باشیم که خود این موضوع اوضاع امنیتی را صد چندان به مخاطره خواهد انداخت، عدم رعایت مصرف بهینه اب همه ما را به منجلابی سخت خواهد انداخت.


💧ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺗﺸﻨﻪ ﺍﺳﺖ.


ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺁﺏ ﮐﻤﺘﺮ ﻣﺼﺮﻑ ﮐﻨﯿﻢ

 ﺗﺎ :

ﺭﻭﺯﯼ    17،000،000 

ﻟﯿﺘﺮ آﺏ، ﺫﺧﯿﺮﻩ ﺷﻮﺩ.

ﺍﯾﻦ ﻣﻄﻠﺐ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﺷﺘﺮﺍﮎ بگذارید

💧ﻭﺭﻭﺩ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺑﻪ ﻫﺸﺘﻤﻴﻦ ﺳﺎﻝﺧﺸﮑﺴﺎﻟﻰ

 (ﻣﺨﺼﻮﺻﺎ ﺑﻮﺷﻬﺮ ﻭ ﺍﺳﺘﺎﻧﻬﺎﻯ ﻫﻤﺠﻮﺍﺭ ﺍﺳﺘﺎﻥ ﺑﻮﺷﻬﺮ. ﻭ ﻧﻮﺍﺣﻰ ﺟﻨﻮﺏ ﺷﺮﻕ ﻭ ﺷﺮﻕ ﮐﺸﻮﺭ )

ﻃﺒﻖ ﮔﻔﺘﻪ ﻫﺎﻯ ﻧﺎﺳﺎ ﺍﻳﺮﺍﻥ ﺍﺯ 8ﺳﺎﻝ ﭘﻴﺶ ﻭﺍﺭﺩ ﺩﻭﺭﻩ30ﺳﺎﻝ ﺧﺸﮑﺴﺎﻟﻰ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ...

💧ﻭ ﺍﮔﺮ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ﻭ ﮐﻞ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﻭ ﺩﻭﻟﺖ ﺑﻪ ﻓﮑﺮ ﻧﺒﺎﺷﯿﻢ،

ﺗﺎ ۱۰ﺳﺎﻝ ﺁﺗﯽ ﺍﯾﺮﺍﻥ،

ﮐﺎﻣﻼ ﺑﯿﺎﺑﺎﻥ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ!

💧ﻃﺒﻖ ﮔﺰﺍﺭﺵ ﻧﺎﺳﺎ ﺷﺪﺕ ﺧﺸﮑﺴﺎﻟﯽ ﺩﺭ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺑﻪ ﺣﺪﯼ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﮐﺸﺎﻭﺭﺯﯼ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺑﻪ ﮐﻞ ﻧﺎﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺗﺒﺪﯾﻞ ﺑﻪ ﻭﺍﺭﺩ ﮐﻨﻨﺪﻩ ﻣﺤﺾ ﻣﺤﺼﻮﻻﺕ ﺯﺭﺍﻋﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ.

ﺍﮔﺮ ﺗﺪﺍﺑﯿﺮ ﺟﺪﯼ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻧﺸﻮﺩ ﺑﮕﻔﺘﻪ ﻧﺎﺳﺎ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺍﺯ ﮐﺸﻮﺭ ﻧﯿﻤﻪ ﺧﺸﮏ ﺑﻪ ﯾﮏ ﮐﺸﻮﺭ ﺧﺸﮏ ﺗﺒﺪﯾﻞ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ!!


💧ﻭ ﺟﺎﻟﺐ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻓﻘﻂ ﺑﺎ ﺍﻧﺠﺎﻡ ۲۵ % ﺻﺮﻓﻪ ﺟﻮﯾﯽ، ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺑﺤﺮﺍﻥ ﻋﺒﻮﺭ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ!


ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﻫﺸﺪﺍﺭ ﺭﺍ ﺟﺪﯼ ﺑﮕﯿﺮﯾﺪ!

ﻣﻮﻗﻊ ﺷﺴﺘﻦ ﻇﺮﻑ،

ﺣﻤﺎﻡ،

ﻟﺒﺎﺱ،

ﻣﺴﻮﺍﮎ،

ﺍﺗﻮﻣﺒﯿﻞ ،

ﻭﺿﻮ

ﻭ ...

ﺑﻪ ﺍﺭﺯﺵ

ﺁﺏ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﯿﺪ!

ﺑﺎ ﺁﺏ ﺑﺎﺯﯼ ﻧﮑﻨﯿﻢ!

ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻬﻢ ﺍﺳت

💧ﺁﺏ ﻣﺎﯾﻪ ﺣﯿﺎﺕ ﺍﺳﺖ ...💧

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خواهشا فقط نخونید

اگه شما هم ذره ای ناراحت شدید پس  بفرستید برای دوستان.

گمانم فقط یک نفر در این عالم وجود داشته باشد که مسواک زده تا بخوابد اما بعد مسواک رولت خامه ای میخورد!

چگونه دهانتان سرویس میشود؟

وقتی دارید با خستگی دست و پنجه نرم میکنید و مهمان نمیرود و دیگر به بچه شان رو آورده اید و هی میگویید مامانت اینا کی بلند میشوند بروید خانه تان؟ نمیدانی خوشگلم ؟...

و گمان میکنم از نو متولد شده ام...

از آن پسر خوشتیپ با لباس سرهمی خلبانی با آن موتور معروفش و موهای بلندش حالا بابایی با دندان های مصنوعی ای که اذیتش میکند، با زانوهایی که گاهی از درد به مادرم میگوید با پایش روی زانوهایش بایستد لگدشان کند بلکه دردش کمتر شود مانده، گرچه بابای من هنوز هم خوشتیپ ترین بابای دنیاست که ساعت دست اش را با رنگ لباسش ست میکند، همیشه توی داشبوردش یک عطر و اسپری دارد، هنوز کفش بدون واکس پایش نمیکند...جوانی اش رفته...پای من پای قد کشیدن من و بقیه ی جوجه هایی که زیر بال و پرش پناه گرفتیم...اما او هنوز همان بابایی ست که اگر هزار ساله هم شوم میگویم بابای من بهترین بابای دنیا بود...

اگر دیدی جوانی بر درختی تکیه کرده، عه نه چیز ...میفرمایند اشتباه شده...بله میفرمودم اگر دیدید مهمانی برای پدر آمد خب از این جا به بعد این شما و این پدر: اصولا اگر مهمان خیلی مذهبی و انقلابی باشد بلاشک پدر  به یکباره حرف هایی درباره ماهواره/ وضع نابسمان مملکت/ شوخی هایی درباره حزب اللهی ها و ...میفرمایند و بالعکس مهمانی که کاملا غیرمذهبی و غیر انقلابی ست کانال بر روی شبکه های خودمان قرار میگیرد و از هر دو کلمه سه تایش حدیث و انشالله و تسبیحی که در دست میچرخد می باشد!

در روزی روزگاری از دیار قدیم جوانک بخت برگشته ای بود که از قضا دست سرنوشت وی را خواننده ی بسیار معروفی در قرن ۲۱ کرد که دیگر نام نمیبرم بیشتر از این له نگردد! و از قضا تر در همان عهد قدیم پرونده ی او که نمیدانم چه بود و چه کرده بود می افتد زیر دست پدر! ...حالا هزار سال و اندی ست! هربار این بخت برگشته در یکی از شبکه ها می آید بخواند پدر جملاتی از این دست: " این پروندش زیر دست من بودا" ، " من نجاتش دادما" ، " پروندش زیر دست من بود حالا برای من معروف شده"، " بیا نگاه چه خواننده ای شده ها این پروندش زیر دست من اومده بود" و امثالهم را میفرماید و عمیقا حس میکنم دهان آن بدبخت مسواک شد!



بخند
دنیا مال ماست
بخند
خنده فال ماست
بخند
امسال سال ماست
امسال سال ماست
دچار درد " نمیتونم بنویسم" شدم ....بعد از یه دهه نوشتن بی وقفه که نه روزای تلخ، نه کنکور، نه مریضی، نه کار، نه بی وقتی، نه سفر، نه بی نتی، نه اوقات امتحانات و تعطیلات نوروز و تابستون و مهرو هزارتا عامل دیگه مثل سایر شبکه های اجتماعی که خیلی ها رو از وبلاگ نویسی برد هیچ کدومش توو این یه دهه ی زندگی من نتونست مانع نوشتنم بشه...من سالهاست که دارم وبلاگ مینویسم ..توو هر شرایطی...توو سفر، موقع امتحانات، سر کار، موقع مریضی، موقع غم، موقع شادی....توو هر شرایط داشتن وقت و نداشتن وقت...توو هر شرایطی...و توی این ده سال ندیدم بلاگری رو به پررنگی حضور خودم که همیشه باشه همیشه بنویسه اونم نه به فاصله ی چندماه چندماه که تقریبا هرروز ...اما حالا گاهی یادم میره وبلاگ دارم...این صفحه رو باز میکنم اما هیچی نمیتونم بنویسم...من چند ماهه که دچار درد " نمیتونم بنویسم" شدم...یه درد لعنتی غمگین...

گمانم کمتر کسی باشد که این روزها و لحظات را دوست نداشته باشد، همین لحظات پایانی سال...همه یکجورهایی منتظرند و امیدوار...منتظر آمدن اتفاقات خوب، منتظر رسیدن خبرهای خوب، روزهای خوب، لحظات خوب...همه چشم امید به سال جدید دارند که شاید سال جدید شکوفه هایی در دل آنها هم جوانه بزند...شما را نمیدانم اما من هنوز باور نکرده ام امروز سال تحویل میشود ...پارسال پیارسال و سالهای قبل هنوز جلوی چشمانم هستند...عمر روی دور سراشیبی ست....میرود...میرود...میرود...و این قافله عمر چگونه رفت؟...یادم هست همین پارسال بود که همه گفتند ۹۵ چه بد گذشتی...همه آرزو کردند ۹۶ همان سال رویایی باشد...حالا ۹۶ هم دارد میرود...یاد شعر قیصر امین پور افتادم : در کتاب چارفصل زندگی/صفحه ها پشت سر هم میروند/هر یک از این صفحه ها یک لحظه اند/ لحظه ها با شادی و غم میروند/  آفتاب و ماه یک خط در میان  / گاه پیدا گاه پنهان میشوند / شادی و غم نیز هریک لحظه ای/  بر سر این سفره مهمان میشوند/  گاه اوج خنده ما گریه است/  گاه اوج گریه ما خنده است/  گریه دل را آبیاری میکند/  خنده یعنی این که دلها زنده است / زندگی ترکیب شادی با غم است / دوست میدارم من این پیوند را/  گرچه میگویند شادی بهتر است  / دوست دارم گریه با لبخند را...

حالا همه چشم انتظار آمدن ۹۷...با امیدی که فقط خدا میداند در دل هرکس چه آرزوی خاموشی وجود دارد که نگاهش به دستان خداست تا برایش معجزه کند و آرزویش را روشن کند...خدایی که من میشناسم ارحم الراحمین است و سخت است بگویم وقتی با تک تک ذرات وجودت باور کردی خدا مهربان ترین است به تو، آنوقت ته دلت از همه ی درها و قفل های بسته و گره های بیشمار زندگی هم که خسته شوی باور خواهی کرد خدایی هست که برآورده کردن آرزوی بزرگ تو برایش کوچک ترین کاری است که میتواند بکند...هزار گره هم که باشد و کور، هزار بن بست هم که باشد خدا اما همیشه یک راهی بلد است...فقط نگو چگونه ؟ خداست و هزار راه نرفته در دستانش دارد، فقط باور میخواهد باور به اینکه هر کسی یک زمان خاصی برای اتفاقات خوب زندگی اش دارد، یک زمانی که فقط خدا میداند چه زمانی ست و وقتی برسد خودش درهای رحمتش را باز میکند...گرچه درهای رحمت همیشه باز است و خدا همیشه خدا ...اما از ته ته دلم دعا میکنم که حالا که زمین دارد سبز میشود، حالا که حال همه خوب است خدا به حق عظمت خودش آرزوی دل های امیدوار را برآورده کند ...یا محول الاحوال حول حالنا الی احسن الحال...
حالا که سال با تمام خوبی و بدی اش دارد میرود بدی ها را بریزید کف دستانتان و فوت کنید...اتفاقات خوب یک روز بالاخره از راه میرسند پس حال ها را خوش کنید که کائنات سبز شده اند...درست مثل حال پسر جوانی که دو روز پیش در پاساژ دیدم اش...پسر طلا فروشی که روی پاهایش بند نبود و گمانم در دلش حتی دعا میکرد مشتری هایش هیچی نخرند زودتر فقط بروند بیرون تا او بتواند خودش را به طبقه ی بالا ی پله برقی ها برساند...پسری که زنگ زده بود به دختر فروشنده ی طبقه ی بالای پله برقی ها و میگفت این ویالون زن های توی پاساژ که دارند میزنند آهنگ بعدی شان را گوش کن برای شماست ، گفتم آهنگ بعدی را برای تو بزنند فقط گوش کن...او فارغ از جهان...تو هم حال خوش را بگیر و به زور هم که شده بچسبان به خودت ...حول حالنای تو خودت هستی...بخواه که بشود...او استجابتت میکند...او خدای بهار است...

بعضی از آدم ها کلا عصبی اند، مواقع ناراحتی، سختی، گرما، گرسنگی و...طاقتشان اندازه بچه ی ده ساله هم نیست و انتظار دارند خلق در خدمت انها باشد و همیشه شرایط بر وفق مرادشان باشد و اصولا این افراد جزو خودخواه ترین موجوادت اند، فقط کافی است کمی به آنها دقت کنید، مثلا در گرما اگر فقط یک پنکه باشد اصلا مهم نیست بقیه هم گرمشان هست، چون آنها گرمشان هست و کلافه شده اند پس پنکه باید کاملا در اختیار آنها باشد و اصلا اگر این اتفاق نیفتد برایشان عجیب است!...یا در سفر اصلا مهم نیست ده تا ماشین همراه گرسنه هستند یا نه و یا باید دسته جمعی برای نشستن در یک جا تصمیم گیری شود، هروقت احساس گرسنگی کردند سر ماشین را خم میکنند به یک سمتی و ترمز میزنند و اگر بقیه بگویند اینجا چرا نگه داشتی اینجا خوب نیست که مثلا برویم جای بهتر ، با لحنی تند خواهند گفت من آخه گرسنمه! و چون آنها گرسنه اند اگر بقیه مطیعشان نباشند اصلا برایشان عجیب است...این آدم ها کافیست دولا شده باشند زیر تلویزیون چیزی را درست کنند چون در شرایط فشار هستند حتما سر یکی داد خواهند زد...این افراد در مواقع عصبانیتشان خیلی راحت هرچه دلشان میخواهد به دیگران میگویند و بعد در مواقع آرام بودن خودشان چون آرام اند انتظار دارند بقیه هم فراموش کرده باشند دو دقیقه ی پیش را و خیلی گل و بلبل همه در کنار هم بگویند و بخندند! این افراد خودخواه ترین افراد روی زمین اند و هرگز هم متوجه اشتباهاتشان نمیشوند چون معتقدند همیشه بقیه رفتارهایشان اشتباه است. 

و ۹۶ گرچه سخت سخت و سخت گذشت اما رفت و هرگز یادم نخواهد رفت که در دل تمام سختی هایش من به دستای خدا خیره شدم معجزه کرد...

خدای مهربان تو را شکر برای هرچه گرفتی و هرچه دادی...

چقدر ادم ها سال به سال عوض میشوند بزرگ میشوند و یک روزی به انچه بودند میخندند...امروز که داشتم کفش هایم را مرتب میکردم و از میان جعبه جعبه کفش که قطعا باید از روی تمام بچه هایی که یک کفش هم ندارند خجالت میکشیدم ...بماند ...حکایت ما حکایت عالم بی عمل است...به یک کتونی سفید رسیدم که سالها قبل خریدم اش...نگاهش میکردم یادم افتاد آنزمانی که خریدم اش در چه دنیایی سیر میکردم...در به در دنبال یک کتونی سفید نوشته دار آل استار گشتم و بعد نشسته بودم کفش هایم را کثیف میکردم  داخل خاک و گل میکردم و به همه جا میکشیدم اش تا کثیف شود چون یک کفش کتانی سفید کثیف شده میخواستم و حالا چرا نمیدانم که چرا علاقه ی ان روزهایم این بود ولی بود و امروز که کتونی ها را انداختم داخل ماشین لباسشویی تا بیندازمشان روی ترد میل خنده ای نشست بر لبم که چه عالمی ...

و شما چه میدانید الان که تمام چراغ ها خاموش است  و من دارم میخوابم چقدر چقدر و چقدر دلم شیربرنج های ماه رمضون مامانم با مربای گل سرخ اش را میخواهد و چقدر دلم تنگ است برای همه چیز...

  مردان بازنشسته بعد از بازنشستگی شان به دو دسته تقسیم میشوند، دسته اول آنهایی که برای خود پارک، مسجد، خرید میوه ی روزانه از تره بار، رفتن و نشستن پیش دوستان مغازه دارشان و... را در پیش میگیرند و یکجوری در طول روز خود را مشغول میکنند و یا دوباره به سرکار رفته که معمولا رانندگی آژانس و تاکسی و سرویس مدرسه شدن است...و دسته دومی که هرگز پا را از خانه بیرون نمیگذارند حتی برای بردن آشغال و خریدن نان و از صبح تا نصف شب کنترل تلویزیون دستشان هست و تقریبا حاجی گیرینف میشوند!


کنار سبزه و سکه

کنار آب و آیینه

تموم لحظه های شب

سکوتت هفتمین سین ه

تو هم درگیر تشویشی

مثل حالی که من دارم 

برای دیدنت امشب

تموم سال بیدارم 

هوای خونه برگشته

تموم جاده بارونه

یه حسی توو دلم میگه

تو نزدیکی به این خونه

تو نزدیکی که ماهی ها

به سمت خونه برگشتن

به عشقت راه دریارو 

بازم وارونه برگشتن

توو این دنیا یه آدم هست

که دنیاشو تو میبینه

کسی که پای هفت سینت

یه عمره سیب میچینه...

که درست وقتی شما تصمیم میگیرید چیزی بخورید یا ان چیز دیگر در یخچال نیست و یکی قبل از شما خورده یا قبل از تصمیم شما مادرتان یا همسرتان بیرون ریخته و یا درست همان لحظه کسی از راه میرسد و روی هوا میزند!...نمونه اش همین من ...که به اندازه ی یک قرن بود داخل یخچالمان دوتا کیک یزدی بود که لای نخود فرنگی ها و ذرت مکزیکی ها گم شده بود اما من امارشان را داشتم، من اصولا آمار تمام چیزهای خوشمزه را دارم ...و تصمیم داشتم بعد از خوردن چایی نباتم به سراغ یک لیوان شیر و کیک یزدی رفته و تصمیمات من اصولا تصمیمات جدی ای هست ولو خوردن شیر و کیک باشد ...اما به طرز باور نکردنی ای همین که تصمیم گرفتم بلند شوم و به سمت یخچال بروم روی یکی از پله های خانه یک نعلبکی دیدم با دوتا کاغذ به جا مانده از ته کیک یزدی! به همین سوی چراغ!...

داریم کم کم به لحظات خاله بازی و رفتن از این خونه به اون خونه ، سال خوبی داشته باشید و ماچ ماچ و رژ لبی کردن لپ ها، غرق در شکلات و آجیل شدن و عذاب وجدان خوردن بعدش و چاقی، خلوتی خیابونا، دست رو شونه گذاشتن و دست دراز کردن و لپ کشیدنای پیرمردای فامیل به نیت قربه الی الله ! و به چشم بچه هاشون!، کوفت شدن ناهار و یدفعه یکی سر رسیدن و تند تند بشقاب ها و سفره رو چپوندن توو آشپزخونه ، گرفتن سر رسید به جای عیدی، مردن تک تک ماهی قرمزا بعد برگشتن از عید دیدنی، برنامه نداشتن تلویزیون و کپک زدن حالت در طول روز، هنوز سرکار نرفتی، هنوز سربازی نرفتی ، هنوز زن نگرفتی ، هنوز شوهر نکردی ، چه چاق شدی، چه لاغر شدی و نی نی ندارید؟! گفتنای بزرگترا و انجام رسالت بی پایانشون و ورود هر مهمون جدید و اوردن خبر از اون یکی خونه که فلانی هم‌ حامله ست و بهمانی هم خونشو عوض کرده، تموم شدن خیارا و باد کردن سیب ها رو دست میزبان و خلاصه غروب غم انگیز سیزده به در با بوی دود و هیزم و ظرفای کثیف آش پشت ماشین و چراغ های خاموش شهر نزدیک میشیم...و از الان دلم فردای سیزده به در و بازگشت شهر به زندگی رو میخواد...بهار خانوم ببخش که انقدر از فروردین ت بیزارم ، ببخش که تو با تموم سبزی هات با تموم شکوفه هات با تموم قشنگی هات ولی برای من از اردیبهشت قشنگ میشی...از الان تا اردیبهشتت تند تند بیا و برو یا هم کم کم بیا و بذار اسفند جانم رو نفس بکشم ...



من از خود نیمه ای را دیده بودم عاقل
اما تو
مرا با نیمه ی دیوانه ی من آشنا کردی...

آیا از سرماخوردگی رنج‌ میبرید و گلو درد به سراغتان آمده و جز شیر داغ و سوپ با هیچکس میل سخنتان نیست؟ نه البته چیز، میل خوردنتان!...و از آن طرف شب عیدی"  لاغری به هر ضرب و زوری " از خودتان در وکرده اید و حتی سوپ معمولی را هم غذایی پرچرب میدانید و اصلا به روی خودتان هم نمی آورید که یحتمل همین دیروز بود که پاستا پنه با سس آلفردو و سیب زمینی و قارچ سوخاری سفارش دادید و از شدت چرب و چیلی بودن و پر از پنیر و سس بودن کم آوردید در یک لقمه ی چپ اش کردن و حالا به سراغ سوپ سبزیجات رفته اید که یک گرم هم کالری نداشته باشد اما خوشمزه باشد و خب در هیچ صفحه ی گوگلی هم سوپ سبزیجات با کالری صفر و خوشمزه پیدا نخواهید کرد چون گوگل هم در تخم چشمانتان نگاه خواهد کرد و خواهد گفت که هر مغز هویجی ای هم میداند که فقط چیزهای پر کالری خوشمزه است پس الکی نگرد...و شما مانده اید و سوپی که باید بی کالری اما خوشمزه خلق ‌کنید و و آن روی یک کلام بودنتان زده است بالا...خب دیگر نگران نباشید تا بیست و دو را دارید غمتان نباشد. تنها کار این است که به سراغ یخچالتان بروید و هرچه سبزیجات دارید درون قابلمه بریزید با نمک و زردچوبه و آب...بنده هویج+نخود فرنگی( بر خلاف تصور عموم نخود فرنگی کالری صفر دارد) + پیاز+ کرفس+قارچ+سبزی کوکویی یا پلویی + گوجه فرنگی ریختم ...گرچه در حین پخت بوی گندی فضا را آکنده خواهد کرد و هر آن وسوسه میشوید قابلمه را درون ظرفشویی خالی کنید و به همان لحظات شیرین پاستا و آلفردو فکر کنید ولی کمی مقاومت کرده و به محض پختن در مخلوط کن بریزید و حتما این میکس آخر را انجام بدهید چون یک قاشق هم نمیتوانید در غیر این صورت از آن بخورید بنابراین حتما میکسش کنید تا مزه ی تمام این بیمزه ها به خورد هم برود بعد دوباره به درون قابلمه برگردانده شعله را کم کنید کمی آبلیمو و رب به آن اضافه کنید و در صورت بی نمک بودن دوباره نمک اضافه کرده و بعد از چند قل نوش جان بفرمایید که انصافا علیرغم اینکه سبزیجات از نظر من بیمزگان عالم اند و بدون گوشت و مرغ به تنهایی حرفی برای گفتن ندارند اما این سوپ از آن سوپ هایی خواهد شد که عاشق اش میشوید تضمینی صد در صد!

امروز بعد از بوق و اندی بی وقتی پاشنه ها را ورکشیدم و رفتم دور پارک ورزش نرمش سلامتی...جایتان خالی ! چه افتابی بود و چه بادی می آمد و کارگران در اقصی نقاط پارک نشسته و خوابیده و نان بربری خوران و نخوران حضور به هم رسانده بودند و  مقادیری ترس من باب خلوتی پارک و غیره مستولی شده بود و گلویم هم ساز ناکوک میزدو علائم تب و غیره هم مستولی شده بود و هنزفریمم خراب شده بود و روسریمم هی باد میزدو دستم داخل روسری بودو خلاصه جایتان خالی! ...حالا هم آمده ام اول دوتا خرما خورده ام پس نیفتم بعد با همان مانتو و روسری کف زمین ولو شده ام و فرهاد کوهکن می بایست می آمد جلوی من لنگ می انداخت!...و همین طور دراز کش به ماهی قرمز بالای اپن نگاه میکنم و به کمپین های " نه به ماهی قرمز " فکر میکنم که چگونه کمپین را به قهقرا کشاندیم و بعد " هربار این درو محکم نبند نرو" ی ماکان بند را گذاشته و با آن زمزمه سر دادیم یعنی سر دادم!

تا حالا به یک بچه ی هفت ساله گفته اید ناراحتید؟ خب من گفته ام...میدانید چه گفت؟ گفت دست هایت را بیار بالا حالا با هر انگشتت یک دعا بگو یعنی پنج تا...بعد منتظر شد تا بگویم...گفتم خب گفتم...گفت خب برآورده میشود دیگر ناراحت نباش!

یک ابر بالای سرش باز کرده بود و از رویاهای قشنگ میگفت...خندیدم که یعنی میبینیم آن روزها را؟... گفت یکجوری میگویی انگار مریضیم قرار است بمیریم!

غنچه های زخمی یک سریال است...یک سریال ترکیه ای که دوستش دارم...داستان یک یتیم خانه است...دخترهایی که همه شان یکجورهایی جودی ابوت اند...دخترهایی که کنار هم بی مادر بی پدر غریب بی کس و یتیم زندگی میکنند در یک یتیم خانه اما کنار هم خوش اند گرچه خوشی هایشان کنار بی کسی هایشان چیزی نیست...اما اکثر این جودی ها یک آقای پندلتونی هم دارند...پسرهای پولدار مدرسه هر کدامشان عاشق یکی از این دخترهاست و لحظات خوشی را در کنار بی کسی های دخترها برایشان میسازند...اما از بین این دخترها دختری هست که همان آقای پندلتون هم ندارد، نام او ساغر است...ساغر گاهی خودش هم وقتی همه ی دخترها را با پسرهای عاشق میبیند با خودش حس غربتی میکند که همه یکی را دارند جز او که کسی دوستش ندارد...مثل خیلی از دخترهایی که زیر سقف اتاقشان گاهی حس میکنند کسی دوستشان ندارد ...به اندازه ی تمام چراغ های روشن اتاق های این شهر در شب ها ساغرهایی وجود دارد...ساغر های زیادی هستند که هیچوقت در حریم دوست داشتن کسی مثل پندلتون ها نبوده اند ...من میدانم کارگردان بالاخره برای ساغر هم یک آقای پندلتونی جور خواهد کرد و به او هم مزه ی دوست داشته شدن را میچشاند...همان طور که میدانم کارگردان این عالم خدای مهربان هم بالاخره برای تمام ساغرها زیر سقف اتاقشان کاری خواهد کرد...و روزی از راه میرسد که زیر سقف اتاق آنان هم پر از قلب های صورتی خواهد شد...

منتظر بودم چایی جوش بیاد با ارده شیره ای که ریختم بخورم و برم بیرون بگردم...نمیدونستم چند دقیقه بعدش با یه تلفن ارده شیره رو میریزم لای نون و با بغضی که فقط هرکی تجربه کرده باشه توی گلوش بغض باشه چجوری میشه میفهمه چی میگم، قورتش بدم ...تلفنی که میگفت بیاین غسالخونه ...اونی که خبر فوتش رو داده بودن نه فامیلم بود نه نزدیکم نه عزیزانم ولی آشنایی بود که اصلا برام باور کردنی نبود حالا نیست...یه دختر چندسال کوچیک تر از من داشت...از اون مادر دخترایی بودن که همه جا باهم میرفتن میگشتن، دنیاشون همدیگه بودن...وقتی به مادری فکر میکنم که سالها قبل بچه ای رو اورد به فرزندی قبول کرد تمام زندگیش وقف همین بچه شد، تمام دنیاش همین بچه شد...خودش هیچی از زندگی نفهمید و حالا همون بچه دوباره یتیم شد...هم دلم برای دخترش میسوزه هم دلم برای مادری که هیچی از زندگی نفهمید و حالا روز مادر رفت...مرگ همینقدر یهویی همینقدر دردناک ...اگه روز مادر مادر داری ولی هنوز قدرشو نمیدونی بهتره بری بمیری چون امروز دختری توو غسالخونه آرزوش اینه مادرش چشماشو باز کنه...