بیست و دوم فوریه

تو می دمی و
آفتاب می شود.

از بین تمام مردم دنیا تو همان یک نفری که وقتی تبخال میزنم و خودم را زشت میدانم میگوید بهتر از بس خوشگلی کمتر چشم ات میزنند ، آنقدر خوشگل هستی که تبخال هم چیزی از خوشگلی هایت کم نمیکند...

از بین تمام مردم دنیا تو همان یک نفری که وسط پیتزاها را میدهد به من و خمیرهای دورش را خودش میخورد و الکی میگوید این جاهایش را دوست دارم!...

از بین تمام مردم دنیا تو همان یک نفری که حتی وقتی خواب است و من دستم به ساعت گیر میکند و دردم می آید و دارم با خودم کلنجار میروم بیدار میشود میگوید چی شد؟...همان یک نفری که وقتی در اتاق پایم میرود روی بند کیف و صدای آخ گفتنم را میشنود، حرف اش را با بقیه تمام میکند و میگوید ببخشید و از سالن پذیرایی سریع می آید ببیند چه شده...

از بین تمام مردم دنیا تو همان یک نفری که حتی وسط کار و شرشر عرق ریختن اش هم وقتی چایی برایش میریزم و فقط یک لیوان چایی داریم تا نصف اش را به زور به من ندهد حاضر نمیشود بخورد.‌‌..

از بین تمام مردم دنیا تو همان یک نفری که وقتی ماشین پشتی دارد بوق میزند و میگویم الان یک چیزی میگوید، بگوید تا وقتی من هستم کسی به تو جرات نمیکند چیزی بگوید...

از بین تمام مردم دنیا تو همان یک نفری که وقتی در صف بستنی دارد میگوید بهت توصیه میکنم سفید انتخاب کن مزه اش را ببین، و میگویم نه خب تو سفید بگو من شکلاتی خب من از سفید تو هم بخورم  میگوید چشم و دختر پشت سری مان میخندد...

از بین تمام مردم دنیا تو همان یک نفری که از بین قیفی های هزار و دو تومانی برای خودش قیفی هزارتومانی را سفارش میدهد و برای من دو تومانی را...

از بین تمام مردم دنیا تو همان یک نفری که جلوی جمع دولا میشود و با کت و شلوار تن اش بند کفشم را میبندد وقتی میبیند با پاشنه بلند دولا شدن برایم سخت است...

از بین تمام مردم دنیا تو همان یک نفری که وقتی دارد نهال میکارد و من هم کنار کتری ام تا آب اش جوش بیاید از پنجره نگاهم میکند و یکدفعه میدود می آید میگوید تو کتری را برندار داغ است بگذار من برمیدارم...

از بین تمام مردم دنیا تو همان یک نفری که وقتی صندلی را بلند کرده ام حرف اش را با مرد دیگری قطع میکند و میدود می آید و میگوید صدا کن دیگر، این چیزهای سنگین را بلند نکن مرا صدا کن.

از بین تمام مردم دنیا تو همان یک نفری که وقتی بهش میگویم فلان جا که منطقه ی پایینی است دعوت شده ام برای انجام کاری، میگوید تو بروی آن منطقه تا برگردی از نگرانی من ۴ کیلو کم کرده ام...

از بین تمام مردم دنیا تو همان یک نفری که وقتی اول صبح صورت بی آرایش مرا میبیند میگوید خدارو شکر، مردهای دنیا اول صبح زن هایشان را میبینند فرار میکنند تو انقدر خوشگلی آدم میمیرد...

از بین تمام مردم دنیا تو همان یک نفری که چون میداند ته دیگ دوست دارم ته دیگ برداشته اش را هم میدهد به من و میگوید سیرم من، تو بخور!

از بین تمام مردم دنیا تو همان یک نفری که وقتی بهش میگویم غذا چی دارد نمیگوید که نکند دلم بخواهد...

از بین تمام مردم دنیا تو همان یک نفری که وقتی بلند میشوم میروم دستشویی به بقیه درباره من میگوید آنقدر خوب و سالم است که آدم خجالت میکشد روزی بد شود...

از بین تمام مردم دنیا تو همان یک نفری که در مترو قسمت مردانه دو دستش را میگذارد اینور و آنورم تا محافظ باشد ...

از بین تمام مردم دنیا تو همان یک نفری که وقتی دارم برای بازی ایران و مراکش حرص میخورم نگاهم میکند و میگوید عشقم برنده میشن من قول میدم تو اعصابتو خورد نکن...

از بین تمام مردم دنیا تو همان یک نفری که وقتی وسط کار بهش میگویم بیا یک کم آب بازی و بعد شلنگ حیاط را با سر آب پاچ میگیرد هوا و مثل بچه ها ذوق زده میشوم یکدفعه بگوید آخ که تمام درد و بلات به جون من...

از بین تمام مردم دنیا تو همان یک نفری که وقتی دست چپش خون آمده و هی میگویم دستت چی شده ببینم، دست راست اش را باز میکند که نگاه کن هیچی نشده و وقتی به زور دست چپ اش را باز میکند آن را هم برای اینکه نگران نشوم هی میگوید از قبل است!...

از بین تمام مردم دنیا تو همان یک نفری که همیشه تمام دریچه های کولر ماشین اش را میزند سمت من حتی برای خودش را...

و از بین تمام مردم دنیا تو همان یک نفری که من او را بیشتر از خودم دوست دارم و با او انگار که بهشت را در همین دنیا هر لحظه دارم میبینم...

نمیدانم دقت کرده اید یا نه وقتی شما خیلی از اجناس را میخواهید بخرید اکثرا با یک قیمت روند(رند؟ ) مواجه نمیشوید...یعنی معمولا هرچه بخواهید بخرید با قیمت هایی مثل ۳۸، ۵۹، ۶۹، ۴۸ و ...مواجه میشوید...نمیدانم اما من احساس میکنم این مسئله کاملا حساب شده است...یعنی من گمان میکنم این قیمت گذاری ها کاملا هوشمندانه و از قصد است...چرا؟ تا یک تاثیر روانی جالب روی خریدار بگذارد چرا که وقتی مثلا به شما میگویند قیمت این جنس ۳۹ تومان است به لحاظ روانی ناخوداگاه ذهن شما به سمت سی تومان میرود و فکر میکنید جنس را دارید سی تومان میخرید با اندکی خورده حالا. ولی در صورتی که شما در اصل جنس را ۴۰ تومان داری میخری ولی خیلی تمیز و مرتب به لحاظ روانی با شما بازی شده است!

قربون امام رضا بروم ولی آخر من نمیدانم این مشهد چرا به تمام شهر ها دور است...باور بفرمایید از بس زل زدم به جاده ی یکنواخت و خسته کننده و خواب آور و کیلومترها را شمردم که چقدر دیگر تا تهران مانده مردم و زنده شدم و بدتر از همه هم اینکه در صندلی شاگرد نشسته ام و برای اینکه روی راننده تاثیر نگذارد نمیتوانم بخوابم ...

حالا که انقدر بی هوا وسط جاده ام و یکبار دیگر به یقین رسیده ام که طلبیدن فرای انچه است که گمان میکنی و او اگر بخواهد میشود  به پست چندروز پیشم فکر میکنم...گرچه ایمان داشتم قرار شاه و گدای بین ما یک قرار حتمی ست اما باورم نمیشود انقدر زود...آخ که الهی قربون مهربونی هایت بشوم مهربان ترین رضای دنیا...


گفتم آنجا هم دارد باران می آید؟ ... گفت باران؟ نه مگر باران می آید؟...گفتم  اول طوفان شد حالا هم صدای باران دارد می آید...گفت نه خبری نیست اینجا...چند دقیقه که گذشت یکدفعه گفت عه اینجا هم باران گرفت...گفتم پس ابرها از سمت ما آمدند آنجا، حالا رسیدند به شما...گفت کاش تو هم با ابرها می آمدی ...

دیشب که تلویزیون داشت بچه مهندس فیلم شبکه ۲ را نشان میداد و خواهرزادمم میدید...مژگان یا همان موموی کوچولو یکی از دخترک های پرورشگاه داشت برای جوادی یکی از پسرک های کوچولوی پرورشگاه گریه میکرد که یکدفعه دیدیم خواهرزاده ی کوچولوی من هم همین طور دارد اشک میریزد با اشک های آنها...دانه دانه از شدت فوران احساسات رفتیم بوسش کردیم که الهی قربون اون دل کوچولوت بریم آخه...

دیشب مستر که زد بغل و گفت پیاده شو، راستش را بخواهم بگویم همچین احساس مردانه ای بر بنده غلبه کرده بود و احساس میکردم یک سیبیل فقط کم دارم و روغنی در کنارم برای چرب کردن اش ...اگر بدانید اگر بدانید اگر بدانید چقدر خوشحالم که کاپ قهرمانی ام را در زمینه ی زدن بنزین در بار اول گرفتم:دی...گرچه بنزین زدن کار مردانه ای نیست و مردانه زنانه ندارد ولیکن خب بنده تا قبل از این اصلا در این وادی ها نبودم و در وادی هرچه لطافت و دوری از کارهای مردانه و اینجور چیزها سیر میکردم ...و حالا که مستر ایستاده بود کمی عقب تر و میگفت میخواهم بنزین بزنی، اول کارت را فشار بده، درپوش را اینجوری باز کن ببین، بعد دوباره میبست و میگفت تو باز کن، قشنگ فشار بده وگرنه بنزین میریزد بیرون، اینجا را نگاه لیتر میزند، همیشه سعی کن مثلا بیست تا میخواهی بزنی نوزده تا و خورده ای بزنی بقیه ی پولش را خود کارگره بردارد راه دوری نمیرود، گناه دارند مخصوصا در زمستان...و بنده با هر نکته ی آموزشی عین حرکت را میرفتم و دست آخر با غروری وصف ناشدنی از موفقیتم! در داخل ماشین جلوس نمودم و نکته آخر مستر جانمان را هم که فرمودند هیچوقتم نذار آقایون برایت بزنند را گوش جان سپرده و چشمی فرمودیم و کتی تکاندیمو کلاهی درست کردیمو دستمال یزدی ای دور دست پیچاندیمو سیبیلی تاب دادیم ...عه نه چیز...هیچی دیگر رفتیم و در آخر بستنی قیفی ای بر بدن زدم به سلامتی سه تن ناموس و رفیق و وطن...عه نه بازهم چیز شد...ببخشید...هیچی دیگر اصلا نصف شبی وقت پست گذاشتن است؟!....

سالهای گذشته حداقل از میان فیلم ها هرسال یک فیلم قشنگ تر به نسبت! از داخل اش بیرون می آمد اما امسال ماشالله هزار الله اکبر انقدر فیلم های ماه رمضان همه شان بی نمک اند و بی محتوا و بدون موضوع جالب که واقعا اگر بحث روشن نبودن تلویزیون و دیدن بقیه نباشد حیف وقت که صرف اینها شود...شبکه سه که با این فیلم رهایم نکن که چهارتا بازیگر خوب مثل امین تارخ و مارال فرجاد و ...را جمع کرده اما آنقدر فیلم بیمزه است که بازیگرها هرچقدر هم خوب باشند قدرت مانوری ندارند و انگار نه انگار بازی ای دارند انجام میدهند ...مثلا علیرغم اینکه بازی تارخ را دوست دارم ولی در این فیلم در نقش حاج رسول تولایی انگار نه انگار اصلا نقشی را دارد بازی میکند...مارال فرجاد هم که من چون عاشق  بازی اش در فیلم تا صبح ( مستانه) بودم و هنوز از آن سالها خاطره بازی خوبش با من است حس خوبی نسبت بهش دارم کلا، اما او را هم اول فیلم زدند کشتند تمام شد... نیمای خندوانه هم که در نقش امیر نقش یک پسر جدی و سرکش را بازی میکند و گرچه دارد خودش را میکشد شبیه نیمای خندوانه نباشد و متفاوت باشد اما فیلم ماشالله انقدر بیمزه است بازی او هم هیچ چنگی به دل نمیزند...و سوالی هم از کارگردان محترم فیلم دارم که واقعا بازیگر در نقش جدی قحط است که یکراست نیمای خندوانه که کلا دلقکی بود را آورده؟...البته این نکته را بگویم که من از این ریسک کردن کارگردان ها خوشم می آید و بازیگرانی را که در نقش های ضد و نقیض هم به کار میبرند به نظرم بازیگر اگر  بازیگر باشد خودش را نشان میدهد...مثلا امیر جعفری که همیشه در طنز بازی میکرد اگر هیچ کارگردانی این ریسک را نمیکرد که به او نقش جدی بدهد الان شاهد بازی زیبایش کسی نبود...گمانم اولین فیلم جدی اش یا حداقل اولین فیلم جدی ای که من از او دیدم زیر ۸ و در نقش عطا بود که با خودم میگفتم حیف این بازیگر و توانایی بازی اش که در طنز بازی میکرد!

فیلم شبکه دو هم که کلا اسم فیلم هم مرا کشته چه برسد خودش!:/ ...بچه مهندس اسم فیلم شبکه دو است و ظاهرا فیلم را برای رده سنی ۷ تا ۱۰ سال ساخته اند چون بچه های خاندان ما عاشق اون بچه عینکی یعنی جوادی هستند و آنروز یکی شان داشت قصه ی بابای جوادی یعنی صورت زخمی را هم برای من میگفت و از من میپرسید چرا سالک زخمی میخواهد جوادی را ببرد ؟ و هرچه هم بنده اظهار میکردم من فیلم را نمیبینم اما خب اون سالک زخمی نیست و صورت زخمی هست اسم اش معتقد بود نه سالک:/... بماند که من در این فیلم که بقیه میبینند و من نمیبینم فقط در کف بهاره رهنما هستم که چقدر لاغر کرده و هربار هم بهناز جعفری را میبینم که در نقش خانوم جاهد چقدر بداخلاق است یاد مصاحبه اش با آن خبرنگاره می افتم که خبرنگار بدبخت را شست و پهن کردو به او هم گفت چی مصرف میکنی و آخرش هم بازیگران همیشه در صحنه ی ما و حالبهم زن( بازیگرهای ایرانی را ازشان متنفرم) هشتک بهناز جعفری زدند و طرفداری فرمودند و من نمیدانم طرفداری چی را میکردند؟ ...

و نگویم از فیلم به غایت بی نمک شبکه یک به نام سر دلبران که تازه الان اسم فیلم را  پرسیدم...و گرچه من تازگی ها اول نگاه میکنم کارگردان فیلم چه کسی هست بعد نگاه میکنم با توجه به سابقه اش در فیلم های گذشته ، و این را هم محمد حسین لطیفی ساخته است و من فکر میکردم با فیلمی مثل صاحبدلان مواجه خواهم شد اندکی از آن را جسته گریخته دیده ام و نگویم از برزو ارجمند که آخوند شده است و سید سلیم، در فیلم و فقط هم داد میزند برای هر موضوعی و من نمیفهمم علیرغم اینکه نقش روحانی را به او داده اند چرا اینهمه برایش داد و بیداد و حرص خوردن نوشته شده و بعید است از فیلم های ایرانی و سناریوهایشان برای هر نقشی که معمولا برای نقش روحانی اینگونه نمینویسند ...تنها نکته مثبت در فیلم شاید این باشد که گشته اند کلی بازیگر زیر خاکی کشیده اند بیرون و گذاشته اند در نقش های مختلف...و نکته دیگری که نمیفهمم این است که خب مثلا که چی در یزد فیلمبرداری شده است؟ نه سبک و سیاق فیلم در فضای یزد است نه یک نفر لهجه یزدی دارد و نه کلا ضرورتی مثلا در فیلم وجود دارد که بخواهند یزد را نشان دهند...و نگویم چقدر دارم حرص میخورم که نقش دختر پروانه که نمیدانم اسم اش چیست را داده اند به آن بازیگره که چندماه قبل در یک فیلم دیگری که اسم فیلم را یادم نیست ولی میدانم در نقش سارا بازی میکرد...همان سارای مظلوم که میرفت کلاس خیاطی و مدیر خیاطی عاشق اش شد بعد هم رفت دختردایی اش مژده را گرفت ...و دوباره همان نقش مثلا دختری با چهره ی معصوم و مظلوم را دادند به او ...

فیلم شبکه پنج هم که کلا گمان نکنم کسی ببیند خدا را شکر ...

راستی از جشن رمضان چه خبر؟ امسال والا ما هرچه کانال به کانال کردیم نه آقای احمدزاده را دیدیم نه شهریاری و خنده هایش نه داداش حسینی را ...

ماه عسلم که چه عرض کنم کلا احساس میکنم شبیه فوتبال شده است...دیدید کسانی را که فوتبال دوست نیستند ؟ مثل من...آنها اگر فوتبال نبینند کاملا اعصابشان خورد میشود و همش میگویند اه کی تمام میشود؟... دقیقا مثل من...و حالا همین من اما اگر فوتبال را بنشینم پایش تازه خوشمم می آید...ماه عسلم علیرغم اینکه روزهایی بود که سرم میرفت یک قسمت از ماه عسل از زیر دستم نباید در میرفت، اما الان دقیقا مثل فوتبال شده است...اگر نبینمش همش دارم غر میزنم که اه دم افطار همش غم و غصه...اما اگر از اولش بشینم ببینم معتقدم ماه عسل خوب است:/

بعدا نوشت: این را هم یادم رفت بگویم که در فیلم شبکه یک تیتراژ آخر یک آهنگی پخش میشد که صد درصد معلوم و مشخص بود صدای برزو ارجمند است اما خواننده را محمدرضا هدایتی نوشته بودند و  بنده هرچه بیشتر گوش میدادم کمتر شباهتی بین صدای محمدرضا هدایتی و آن آهنگ حس میکردم ...و الان چندروز است یک آهنگ دیگر کلا پخش میکنند و این کاملا معلوم است محمدرضا هدایتی است...و حالا برای بنده سوال است اینها تا چندروز پیش نمیدانستند آهنگ اشتباهی دارند پخش میکنند؟ یا که اشتباه نکرده اند و از قصد دوتا آهنگ تنظیم کرده اند؟ اگر این است چرا اسم برزو ارجمند را ننوشته اند؟ من مطمئنم اولی برزو ارجمند بود...اینطور که نمیشود باید تکلیف معلوم شود چه کسی پاسخگو ست؟:دی

زمانی که هنوز کسی وارد زندگی آدم نشده است، گاهی شب ها و روزهایی وجود دارد که تو دقیقا به همین مسئله فکر میکنی که چرا کسی در این عالم وجود ندارد و پیدا نمیشود که تو در حریم دوست داشتن اش باشی...دوست داشتنی متفاوت از جنس دوست داشتن نزدیکان و آشنایان و دوستان...دوست داشتنی که فقط تو در آن حریم باشی...دوست داشتنی که چهره ات، اندام ات، اخلاق ات، حرف زدن ات، راه رفتن ات، نفس ات و همه ی هرآنچه متعلق به توست در نظر او بهترین باشد ...و تو برایش معنای زندگی باشی...حتی گاهی ممکن است فکر کنی در این عالم هیچ کسی وجود نخواهد داشت که تو را اینگونه و از این جنس دوست داشته باشد و در این عالم فقط تو را ببیند و بس...اما امشب به چیز دیگری فکر میکنم...به کسانی که کسی وارد زندگی شان میشود و در حریم دوست داشتن اش قرار میگیرند و هرشب کنار گوششان میشنوند دوستت دارم...به آنهایی فکر میکنم که کسی وارد زندگی شان میشود و هر لحظه به آنها میگوید دوستت دارم اما به ناگاه یک روزی یک سالی یک جایی میرسد که در چشمانشان نگاه میشود و گفته میشود دیگر دوستت ندارم...به هردو فکر میکنم...به آنهایی که کسی را ندارند که اینگونه دوستشان داشته باشد و آنهایی که کسی را داشتند و یک روز دیگر ندارند...فکر میکنم به دوست داشتنی که اگر اصلا نباشد چقدر چقدر چقدر بهتر است و شریف تا دوست داشتنی که تجربه کرده ای چشیده ای و حالا دیگر تمام شده...اینکه کسی کلا نباشد آدمی را دوست داشته باشد غمی نیست در برابر دوست داشتنی که روزهایی بود و حالا نیست، در برابر دوست داشته شدنی که طعم اش را چشیده ای و روزی بت بک نفر بودی و حالا همان یک نفر دیگر دوستت ندارد...

واقعا نمیتوانم به این قضیه فمنیستی نگاه کنم و شعار الکی بدهم چون واقعیت چیز دیگری ست و واقعیت این است که زن ها پای رقابت و منافع وسط باشد کلا کسی چشم دیدن آن یکی را ندارد...دوستم برایم میگفت رفتم جایی فرم استخدام پر کنم خانومه یک سوال ازم پرسید در خصوص کار قبلی که چرا بیرون آمدی؟ من گفتم به این دلیل ترجیح دادم اینجا بیایم، بعد میگفت فردایش کسی که مرا برای کار معرفی کرده بود آمد بهم گفت تو برگشتی گفتی من کار در این زمینه را دوست ندارم؟ رفیقم میگفت چهارشاخ ماندم که من گفتم؟ من اگر دوست نداشتم چرا رفتم فرم پر کردم؟...اینها را با تعجب میگفت...اما بهش گفتم هیچ تعجب نکن که این تازه اولش هست...حالا بنشین ببین کلا هرچه بگویی صد و هشتاد درجه تغییر داده میشود بعد برای بیست نفر دیگر گفته میشود...به علاوه اینکه منتظر هرگونه حرف و حدیث هم باش که برایت در می آورند...و در آخر این را هم برایش گفتم که آدم با هزارتا مرد کار کند با یک زن کار نکند...حتی توصیه کردم با همکاران مرد ات مشکلی نخواهی داشت ولی با دخترها فقط سلام بده برو بنشین سرجایت...نه حرف بزن، نه از کسی دفاع و طرفداری و تعریف کن چون فردایش درجا برایت حرف درآورده اند که از فلانی خوش ات می آید یا با او رابطه دوستانه ای چیزی داری...و نه از کسی بد بگو چون فردا با هزار واژه ی دیگر که رویش گذاشته شده کف دست دیگران است...نه حتی حقوق ات را بگو که کلا زیراب ات زده شده است و ضمنا آماده باش هرروز با گریه و اعصاب خورد برگردی خانه!

به قول یکی از بلاگرها من به بسته بودن دستان شیطان در این ماه شک دارم!

آخ که خدایا پناه میبرم به خودت از شر خودم...

ماه ات از نیمه هم گذشت...اگر هنوز ما را نبخشیده ای فکری به حالمان کن خدایا که ما سخت به بخشش تو امید داریم...

یدونه شکلات Eleman که شبیه این تافی هاست، بگید خب؟ با طعم انگور، داشتم بعد هر یه فراز از جوشن کبیرو که میخوندم بهش فوت میکردم، بگید خب؟( قبل اینکه بگید خب دلبندان من دقت کنید بندهای جوشن کبیر آیه نیست! آیه مال قرآنه...برای همون یکی میاد ازتون میپرسه جوشن تا کجا خوندن؟ نگید مثلا آیه ی ۴۳ هست! ...آیه مربوط به سوره ست...به بندهای جوشن میگن فراز):...بعد هیچی دیگه با چه انگیزه ای از شکلاتم محافظت میکردم و هر یه فرازی که میخوندم بهش فوت میکردم با عشق:| که بدمش به مستر...بگید خب؟...اما همیشه همه چیز عشقولانه و هندی تموم نمیشه :/ و یه بچهه از راه رسید و مامانش که بغل دست من نشسته بود از توی بغل مامانش این شکلات بینوای مارو دید و الا و بلا این شکلات رو میخوام...بگید خب؟ ...خب نداره دیگه هیچی آخرش برنامه ی ماه عسل وارانه و اندوهناک تموم شد و شکلاتمو قورت داد:|

* به نظرتون الان بیاین بحرفیم در این کامنتدونی بازو هرچه دل تنگتان میخواهد بگید به من زودتر افطار میشه؟:/

اگر تلفنی با یک بچه ی دو ساله حرف میزدید و برای اینکه او را به حرف بیاورید هی گفتید به به میخوری؟ آش میخوری؟...خب انتظار کباب شدن جگرتان را هم داشته باشید ...چون یکدفعه ممکن است گوشی را بگذارد زمین و برود از یخچالشان کشک بیاورد بیرون و دوباره بیاید گوشی را بردارد و بگوید کشک آولدم و منتظر آش خیالی شما باشد...
گفتم برویم مصلی؟ گفت هرکجا میگویی برویم...با چندتا لقمه کتلت و آب و بامیه کیفم را پر کردم که برویم...وقتی رسیدیم جوشن کبیر به فراز ۵۰ رسیده بود...زود شروع کرده بودند...یک گوشه زیر انداز انداخت و نشستیم...میدانید؟ گاهی با تمام وجود میشوم همانی که محمد صالح علا میخواند ، که: کاش من همه ی دهان ها بودم و با همه دهان ها تو را صدا میزدم...کاش خدایا، کاش...یادم می آید سالها قبل وقتی به عکس هایی که دو نفر یک گوشه ی عالم نشسته اند، شانه به شانه و یک کتاب دعا و جوشن کبیر هم جلویشان هست و شب قدر ، نگاه میکردم چه حس و حال متفاوتی پیدا میکردم، شاید هم غریب...حالا خودم یک گوشه ی این عالم ، شانه به شانه ی کسی که وقتی همیشه بهم میگوید حواس ات باشد یکی در این عالم هست که نبضش به نبض تو بنده، خوب میدانم و من چگونه کل حیاتم به حیات او بند شده است و چگونه و با کدام دهان میشود خدا را صدا زد که خدایا شکر تو را که تمام روزها و شب ها را تمام میکنی و بالاخره روزهایی را میرسانی که فقط بوی گل شب بو میدهند...

+ عمیقا دعا کردم برای شما دوستان مجازی ام ...

+خدای مهربان علی، تو را به شب های بزرگ قدر ات قسم، هیچ دست بلند شده به درگاهت را دست خالی از در خانه ات برنگردان ...
با احتساب پست هاژ محمود که نوشته بودن کی باورش میشه الان بازیگر تنها در خانه ۳۷ سالش شده؟!  و خب من خودمم جزو یکی از باور نکنده ها هستم، الان پس شعله هفت کفنم پوسونده...حالا شعله کیه؟( بر وزن مینو کیه؟ توی تبلیغ پفک نمکی مینو)... شعله همون فیلم هندی شعله زمان باباهامون رو میگم که روی شیشه ها میرقصه و هی میپره اینور و اونور و میگه آ آ آ....او او او....و باور کنید انقدر هر کانالی در طی زمان های مختلف شعله رو پخش کرده و انقدر هردفعه پدر گرام اون رو دیده و حتی الان هم که ساعت چهار و چهل و یک دقیقه ی صبحه پدر باز داره شعله میبینه و نور سالن از زیر در اتاق من میاد توو و خوابم نمیبره که رسما دهانمان...بله!

روزهای آشنایی بود...زمستان هم بود...تا نشستم در ماشین اش یک کاغذ کوچک لوله شده دادم بهش...خواست باز کند رویم نمیشد گفتم رفتی خانه بخوان...بیت سعدی را نوشته بودم: گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم/ چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی...حالا که نشستم روی تختم و  عکس هایم را نگاه میکنم رسیدم به عکسی که من بودم باران بود و دریا هم...گفتم از زاویه ای بینداز که نیم رخم بیفتد مثلا دارم دریا را نگاه میکنم...گفت باشد ....رفت چند قدم عقب تر...اما تا آمد بیندازد گفت نمی اندازم اینطوری انگار غم دارد چهره ات...خندیدم که نه بنداز هنری میشود!...انداخت اما سریع...آمد جلو که عکس را نشان دهد...گفت اینجوری انگار چشم هایت غم دارد، من را داری غم نباید داشته باشد عکس ات که...خندیدم که آره والا...حالا که دارم عکسم را نگاه میکنم و با خودم بیت سعدی را بالا پایین میکنم که چه بگویم که غم از دل برفت چون تو آمدی...قافیه ها گرچه جور در نمی آید ولی خب به قول فروغ : 

نگاه کن که غم درون دیده‌ام
چگونه قطره قطره آب میشود
چگونه سایهٔ سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب میشود
نگاه کن
تمام هستیم خراب میشود
شراره‌ای مرا به کام میکشد
مرا به اوج میبرد
مرا به دام میکشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب میشود
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطرها و نورها
نشانده‌ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها، ز ابرها، بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها
...

+ خدایا شکر تو را
یا ایها الناس افطار و نذری هم می آورید بگذارید پنج دقیقه مانده به اذان بیاورید نه ساعت یک ربع به ۴ بعد از ظهر ، آنهم آش، آنهم داغ و آدم با دیدن اش جان به جان آفرین تسلیم کند! نکنید خدا را خوش نمی آید!

دارم فکر میکنم به اینکه یک زن چقدر در جهت دهی میتواند نقش داشته باشد، یعنی راستش را بخواهید حتی معتقدم این زن است که مسیر آینده ی یک زندگی را مشخص میکند...اگر موارد استثنا را در نظر نگیریم ، به عبارت ساده تر زن هرچه باشد مرد هم همانگونه میشود کم کم!... مخصوصا در موارد اعتقادی!...سست باشد مرد را هم میتواند سست کند...محکم باشد هم همان طور میتواند محکم کند...تاثیر گذاری و قابلیت هایی که یک زن دارد را فقط خود زن میداند و میفهمد!

پیش تو ذلیلم به ضریحی که نداری

یک عمر دخیلم به ضریحی که نداری

حکایتِ بارانِ بی امان است

این گونه که من

دوستت می‌دارم


شوریده‌وار و پریشان باریدن

بر خزه‌ها و خیزاب‌ها

به بی‌راهه و راه‌ها تاختن

بی‌تاب، بی‌قرار

دریایی جستن

و به سنگچین باغ بسته دری سر نهادن

و تو را به یاد آوردن


حکایت بارانی بی‌قرار است

این گونه که من دوستت می‌دارم


محمد شمس لنگرودی

ماه عسل امروز دختری را آورده بود که از ۱۷ سالگی درد ...درد...درد...دختری که نه میتوانست در طول روز فعالیت کند نه به راحتی حرف بزند و بخورد چون انرژی نداشت و ناخودآگاه همش خواب و تب و درد...بدون آنکه سالها کسی بیماری اش را تشخیص بدهد...دکترها بهش میگفتند علائم ات شبیه ایدز است اما آزمایش میداد و در آزمایش ایدز نداشت...دختری که میگفت آرزو میکردم در جواب آزمایشاتم یک بیماری داشته باشم ...با خودم میگفتم حالا که دارم میمیرم خدایا آخر علت اش چیست؟ بیماری ام چیست...دختری که به خاطر یک نقص ایمنی در بدن سالها مریض مریض مریض...وقتی احسان درباره ی مرگ از او پرسید گفت مرگ شیرین است ...با خنده ی خیلی شیرینی گفت...خیلی شیرین... وقتی احسان در جواب گفت یعنی چی انقدر ریلکسی از کجا می آید؟ پس آرزو ها رویاها همه هیچی؟ ...با همان خنده ی شیرین اش گفت وقتی شما همش درد کشیده باشی دیگر مرگ برایت راحت شدن است...آرزو و رویا مفاهیم مربوط به هستی اند، مربوط به کسی است که زندگی میکند...این واژه ها برای من معنا و مفهوم ندارد...

او حرف میزد و من فقط فکر میکردم چقدر در برابر دردهای مردم بی دردیم اما ناشکر...خدایا دردهایی در این دنیا وجود دارد که ما حتی نمیدانیم، ما را ببخش برای تمام گستاخی هایی که به درگاهت کردیم...خدایا شفا در دستان توست...تسکین درد ها تویی...خدایا به حق بیمار کربلا خودت تسکین درد تمام دردمندانت باش که جسم درد نکشیده خبر ندارد از حال کسی که شب و روز ندارد از درد...اما تو که خبر داری...امید همه شان چه بی دین چه با دین به توست و شفایت...

خدایا این سحرهای ماه رمضانت چه دارد که اینگونه دلم را از جا میکند؟ چه دارد که اینگونه  اشک هایم سرازیر میشود؟ چه دارد که اینگونه بی قرار میشوم ؟ چه دارد که اینگونه حس میکنم تو را کم دارم؟ خدای ماه رمضان چگونه به بندگانت بگویم چقدر مهربانی تو ؟ آخر چگونه بگویم چقدر بزرگی تو؟ دیگر ناتوانم از نوشتن ...خودت کاری کن تا آدم هایت مهربانی ات را بچشند تا مثل من اینگونه بال و پر کنده و بی تاب شوند...

نشد هیچوقت از ته دلم دل تنگ اش شوم و دعوتنامه نفرستد...اینبار هم با همین اشک های دلتنگی در سحر بلند میگویم دلم تو را میخواهد مهربان ترین رضای دنیا...بخواه مرا تا خودم را رو به روی گنبد طلایت ببینم که دارم اشک میریزم...دلتنگم...

به قول آقای نیکو اون مواد فروشه توو فیلم شبکه یک که برزو ارجمند هم تووش آخوند شده و برزو ارجمند داشت بهش میگفت خدا از جوون عزب قهرش میگیره و در جواب گفت:

اونوقت خدا از کسایی که شرایط این جوونا توو دستشونه قهرش نمیگیره؟با این بیکاری و تورم کسی میتونه زن بگیره؟

یک عدد بیست و دو فوریه را در دنیا مهیا کنید، بعد برای افطار به اندازه ی چندین خروار مهمان دعوت کنید و هرچه ظرف و ظروف در کابینت ها هست برای شام و افطار در بیاورید بعد بیست و دو انها را بشورد خشک کند جمع کند ...در نهایت که بیست و دو کاملا له شد کمپوت گلابی شما آماده است!

به قول اون آقای دکتر توو فیلم شبکه یک که برزو ارجمند هم تووش آخوند شده :

درد فله فله میاد مور مور میره...

این چندوقته تقریبا فیلم های زیادی را در سینما دیده ام...آینه بغل، مصادره، لاتاری، و آخری هم عصبانی نیستم...سلایق هر فردی در فیلم فرق دارد...مثلا خود من فیلم هرچه عاشقانه تر باشد بیشتر دوست دارم...ولی فارغ از هر سلیقه ای گمان میکنم اکثریت متفق القول باشند که چقدر فیلم های سینما ابکی شده اند و چقدر بیمزه و یخ اند و از اینکه وقت گذاشته ای رفته ای دیده ای پشیمان ات میکنند...مثلا موقع خریدن بلیط پسری به ما گفت بروید لاتاری را ببینید عالی است...اما چه بگویم که از نظر من افتضاح بود...از آن بدتر مصادره که اصلا نگویم چقدر بیمزه و یخ...باز با آینه بغل حداقل کمی خنده به لب آدم می آمد اما در کل در خصوص فیلم ها چه عرض کنم که نگفتنم بهتر است!...فیلم های روی پرده ی حالا را با گذشته مقایسه میکنم بعد هی به نتیجه نمیرسم که دهه هفتاد و ما قبل با یک سوم امکانات فیلم سازی حالا پس چطور فیلم ها حداقل قوی تر از حالا بود و حداقل تر اینکه از سینما می امدی بیرون راضی بودی...حتی همان کلاه قرمزی خودمان که برای بلیط اش صف می بستند تا کجا!...اما الان واقعا بعد از اینکه از سینما بیرون می آیی قشنگ دهانت را کج میکنی که وا چه بیمزه! ...یعنی انقدر بیمزه اند فیلم ها که اصلا تعجب میکنی چطور میشود همچین فیلم هایی بسازند و واقعا مخاطب را چه فرض میکنند؟...فارغ از همه ی اینها " عصبانی نیستم" را مدت ها بود منتظرش بودم ...عصبانی نیستم از آن دسته از فیلم هایی بود که چندسالی کارگردان اش در گیر و دار مجوز برای پخش بود و خب سالها پیش باید پخش میشد اما حالا که روی پرده دیدم اش مشتاق بودم فیلمی را که قبلا تکه هایی از آن را اینور آنور دیده بودم ببینم...من دوست داشتم این فیلم را...شما هم اگر دوست داشتید ببینید من توصیه میکنم...گرچه بازهم تاکید میکنم سلایق متفاوت است مثلا از سینما بیرون می آمدم دختری داشت به دوست اش میگفت چقدر بیمزه بود!...اما من این فیلم را دوست داشتم چون کلا فیلم های عاشقانه دوست دارم...جدای از آن این یک فیلم واقعی بود یعنی واقعیت را بیان میکرد...دو جوانی که هم را دوست داشتند و پسری که کار نداشت پول نداشت و پسر درستی بود و خلاف هم نمیخواست بکند و به هر دری میزد اما نمیشد...اما همین هم آخرش معلوم نشد چه شد و چقدر بدم می آید از اینکه کارگردان پایان را باز میگذارد...

و مهمانی افطار چیست؟

مهمانی افطار آن است که فقط رفتن اش خوب است و خوردن اش و ترکاندن خانه ی ملت ...و پس دادن اش بسی بد است و له کننده است و از دو روز جلوتر همچون مرغ بال و پر کنده ای میمانی که دارد به این طرف و آن طرف میرود و کار میکند و دست آخر کمپوت گلابی ای میشود که قوطی اش هم کج شده!

یکی هم نیست با صدا و سیما صحبت کند بهش بگوید قربان شکل ماهت! چه میشد آخر به جای اینهمه فیلم پشت سر هم بعد از افطار، و همچنین تکرار و بازپخش آن ها از ساعت دوازده شب ، دوتایش را هم خب قبل از افطار پخش میکردید مردم تا افطار به جای جان به جان آفرین تسلیم کردن کمی سرگرم میشدند یادشان میرفت تا اذان مغرب خیلی مانده!

لذتی که در ناخنک زدن به غذا سر گاز وجود دارد در هیچ چیز دیگری وجود ندارد، حتی بعد از مسواک زدن! ( بیست و دو ره)

مدیونید فکر کنید فسنجان روغن افتاده ی دلبری را داشتم قاشق قاشق روی برنج سر گاز میریختم و میخوردم و طبق معمول هم به سکسکه افتادم و غذا گیر کرد و من همچنان با تمام قوا به مسیرم ادامه دادم!