بیست و دوم فوریه

یا مَن حَیثُ ما دُعِیَ اَجاب...
ای که هر زمان خوانده شوی پاسخگویی...

دنیای وبلاگ نویسی در طی سالیان درازی که من نوشتم فراز و فرود بسیاری  داشت...این دوره هم دوره ی فرود و بی رمقی آن است...این بی رمقی را که میبینم خودم هم بی رمق میشوم... ترجیح میدهم نباشم ...



اینبار که آمد دست اش ۲۴ تا گل مریم بود....هربار هر گلی که میداد خشک اش میکردم و داخل گلدان کوچکم میگذاشتم...از یک جایی به بعد دلم میخواست تازه اش جلوی چشمانم باشد و تا عمر کوتاه گل حالا هرچقدر که باشد، یک هفته یا کمتر، اما جلوی چشمانم ببینم ...مثل همین مریم ها که برایم آورده بود و گل مورد علاقه ی خودش هم هست... یادم هست یکبار که پشت فرمان بود گفت تو گل منی گفتم چه گلی؟ بی مکث گفت مریم...گرچه مریم را قبول نکردم و آنقدر گفتم نه یک گل دیگر بگو و گفت و گفت تا بالاخره رسید به نرگس و گفت نرگس؟ گفتم همینه!...اما خب گل مریم هم حالا برایم مثل گل نرگس دوست داشتنی ست چون او دوست دارد...یک گل اش را وقتی کندم و گذاشتم روی موهایم و روی تختم دراز کشیدم و به آفتاب آمده از لای پنجره ام نگاه کردم یادم افتاد اولین پستی که در وبلاگم نوشتم چه بود...یک ظهر دلگیر محرم بود...باران هم می آمد..من پشت پنجره بودم و به ساختمان ها و بالکن های رو به رو نگاه میکردم تا دل گرفته ام کمی باز شود...به گلدان های بالکن رو به رویی نگاه میکردم و فکر میکردم من هیچوقت هیچ گل و گلدانی نداشته ام یعنی هیچوقت هیچکس هیچ گلی به من نداده است...پنجره را بستم و پشت یک کامپیوتر قدیمی نشستم و یک صفحه ساختم به نام بیست و دوم فوریه...

اندر دل من درون و بیرون همه اوست..

وضعیت بگونه ای ست که هرچه بیشتر اخبار میبینی و میشنوی بیشتر از زندگی و آینده و پیشرفت ناامید میشوی، و بیشتر دل ات برای تمام قشرها میسوزد...دل ات برای کارمند جماعت میسوزد چون هرروز همه چیز گران میشود اما حقوق او ثابت است!... دل ات برای مستاجر جماعت میسوزد چون یکجور رویاست دیگر خانه دار شدن...دل ات برای جوانان میسوزد چون کار حداقلی هم ندارند و همه دارند در پوچی و افسردگی سیر میکنند...دل ات برای هرکه سرمایه اش پول بوده است میسوزد چون هیچ پیشرفتی نکرده و اگر ملک یا طلا خریده بود الان چندین برابر شده بود... دل ات برای تازه ازدواج کرده ها میسوزد چون تا یک تالار هم میخواهند بگیرند بهشان قیمت نمیدهند میگویند برو یک هفته مانده بیا بگویم قیمت شام عروسی ات چقدر میشود چون مرغ و گوشت را از الان نمیشود قیمت داد در این وضع!... دل ات برای پدر و مادران بازنشسته میسوزد چون همان مقدار اندک پس انداز برای پیری شان هم معلوم نیست تا سال بعد چقدر از ارزشش کم شده است...و جالب تر از همه اینکه مردم این وسط به هیچ کجای هیچکس نیست!

نمیدانم چرا امسال انقدر دلم برای محرم تنگ است..آنقدر که خواب هایم هم بوی دلتنگی میدهند...در خواب آخرم از حسرت دیدن زنی که داشت میرفت کربلا گریه میکردم...دلم برای پرچم های سیاه، برای علم های درآمده ، دلم برای روضه ی قمر منیر بنی هاشم تنگ است... دلم برای گریه برای ارباب تنگ است...چشم ما بی اشک بی خیر است بی خیرش نکن...شعیب و صالح و یحیی تو را گریسته اند، چقدر گریه کن کهنه کار داری حسین....دلم برای شمع های نیم سوخته برای چشمان بی رمق از گریه ی شام غریبانت تنگ است... برپاست بساط خیمه و علم و گریه میکنیم/ روضه ست شعر محتشم و گریه میکنیم...ای به فدای بدن بی کفن ات، ای به فدای بدن پاره پاره ات، ای به فدای بدن بی سر ات دستم از گریه ی ماه رمضان کوتاه است/ برسانید من بی سر و پا را به حسین/ جور عشاق کشیدن هنر معشوق است/ درد دادند به ماها و دوا را به حسین/ای نسیم سحری وقت گذر حوصله کن/ برسان حاجت زوار رضا را به حسین...یا قدیم الاحسان به حق الحسین...دلم برای گریه برای تو تنگ است حسین...بخواه که یکبار دیگر حرم ات رو به رویم باشد و نماز شکر بخوانم از اینکه خدا یکبار دیگر مرا به حریم غریب تو رساند، بخواه که یکبار دیگر پرچم سرخ ات را ببینم و بلند بگویم امیری حسین و نعم الامیر...بخواه که یکبار دیگر دستانم به شش گوشه ی تو برسد و بهت بگویم یادت هست بار اول که آمدم گفتم اگر دست خالی بروم برای من بد نیست میگویند تو ندادی به زائرت، یادت هست گفتم مگر نمیگویی زائرم بیاید کرب و بلا خودم بهش سلام میدهم پس چگونه میشود آمد کربلا و دست خالی ردش کنی... حالا آمدم بگویم از حریم تو رفتم و خیر واسعه آمد...


وقتی وسط آفتاب گوشه ی حیاط سایه ای پیدا کرده بودیم و صندلی ها را گذاشته بودیم تا چایی ای بخوریم بی هوا گفت کوچک تر بودی چه آرزوهایی داشتی؟ گفتم آخر کدام مقطع سنی؟...بعد فکر کردم تا یک آرزو از بچگی تا حالایم یادم بیاید ولی آن لحظه هیچ... وقتی به وقت غروب آمده به دل زمین تونل نیایش را میروندم و حبیب میخواند: نمانده غم گساری، نمانده آشنایی، ماندم در این تنهایی، ماندم در انتظارت...به خودم فکر میکردم و دانه دانه آرزوهایم به یادم می آمد از مداد رنگی ۳۶ رنگه ای که در بچگی آرزویم بود تا همین رانندگی ای که یک روز آرزویم بود اما در تصوراتم همیشه فکر میکردم در حد آرزو باقی میماند اما حالا همین آرزو را او برآورده کرده بود و ازم راننده ای ساخته است که گاهی خودم باورم نمیشود این منم !...صدای حبیب را بلند تر کردم... سر داده در سکوتی، آوای بی نوایی... یاد آخرین آرزویم قبل آمدن او افتادم ...خود " او " بود....نگاهش کردم ...نگاهم کرد با لبخند اش...گفتم آخر از کدام طبقه ی آسمان خدا تو را در زندگی من فرستاد بهترین اتفاق؟  خندید که از زیر زمین اش خدا مرا فرستاد!...

خدای مهربان تو را شکر...

امروز از آن روزهای استثنایی ای بود که وقت اجازه داده بود بنشینم در میان وبلاگ ها بچرخم و کامنت بگذارم بعد مدت ها... میان گشت و گذارهایم که نمیدانم کدام وبلاگ بود آقای مردد کامنتی در آن وبلاگ گذاشته بود و در خصوص سریال با نویسنده حرف میزدند که ایشان از سریال جومونگ گفته بود که چگونه او برای کارهایش همیشه به خدا میگفت خدایا لطفا و ماها با این ادعاهای سر به فلک کشیده مان همیشه از خدا طلبکاریم... ایشان نوشته بود من هم حالا هروقت نماز هم میخوانم به خدا میگویم خدایا لطفا قبول کن... حالا که سلام نمازم را دادم ناخوداگاه یاد کامنت ایشان افتادم... آمدم بگویم خدایا لطفا نمازم را... خجالت کشیدم ... خدایا لطفا مرا آنچه کن که خودت میخواهی...

+ بعضی حرف ها گاهی به قدری ناخوداگاه در عمق جان ات مینشیند که تا سالها از یادت نخواهد رفت... خدای بزرگ هرکه حرفی بر زبان آورد، هرکه رفتاری و کرداری کرد که شنیدیم و دیدیم و باعث شد چیزی فرا بگیریم که ما را به تو نزدیک تر کند خودت او را بیامرز و خیر دنیا و آخرت را به او عطا کن که گویی مقلبی بر دل های خاک گرفته اند...

مربی مان امروز داشت میگفت دست ها را ببرید بالای بالا ، برسانید به خدا... صدای خنده ها و نیشخند ها می آمد که از بین یکی از آن نیشخندها دختری گفت برسانیم که خب که چی بشود؟ و باز دوباره خندیدند... دلم میخواست میگفتم اما کاش کسی دستان من را میرساند تا به او میگفتم چه خوب خدایی بودی...

چقدر خدایی کردی اما چقدر کمرنگ شدی در دل های آدم ها...

بعضی بلاگران آنقدر بیشعورند که فقط کافی ست برای آنها غلط کنید یک کامنت بگذارید، به قدری دنبال بحث و تخطئه ی طرف مقابل و خالی کردن عقده های فرو خورده شان بر سر کسی هستند که کامنت معمولی شما را هم به بی اخلاق ترین وضع ممکن پاسخ میدهند و واقعا پیش خودشان فکر میکنند کسی هستند!

از آنجایی که احساس میکنم اینجور مباحث در اینترنت خیلی کم است و اگرم باشد کاربردی نیست تصمیم دارم شروع به نوشتن یکسری پست های سریالی! کنم در راستای " آداب آشنایی برای ازدواج"... به زبان ساده تر یکسری مباحث کلی و تجربی من باب نحوه آشنایی/ رفتار درست در برخورد اول / نحوه پوشش در برخورد اول و مدت آشنایی/ باید و نباید های کلامی/ مراحل درست آشنایی که باید طی شود/ نوع ارتباط دختر و پسر باهم در این مدت/ کارهایی که دخترها باید بکنند حرف ها و رفتارهایی که باید انجام دهند و کارهایی که نباید انجام دهند / میزان خرج کردن آقا پسرها در این مدت و نحوه رفتار درست با یک خانم و باید و نبایدهایی که باید رعایت کنند تا در نظر طرف مقابل برداشت منفی ازشان نشود و هزاران نکته و مبحث دیگری که شاید بتواند کمکی کند به دختر و پسری که میخواهند برای امر ازدواج با یکدیگر آشنا شوند... اگرچه من نوعی وظیفه بر گردنم میدانم که زکات آنچه را میدانم و مطالعه کردم و دیده ام را بگویم اما به دلیل کمبود وقت و عدم حوصله ی نگارش در حال حاضر به نظر خواهی میگذارم... اگر موافقید بنویسم و فکر میکنید به دردتان میخورد بگویید من هم مینویسم اگرم مخالفید که باز بگویید تا اگر دیدم میتواند کمکی باشد شروع به نوشتن کنم... 

کامنت های این پست برای اعلام نظر مخالف و موافقتان باز است... لایک و دیس لایک نمیگذارم چون اصولا بهش بی اعتقادم، ترجیح میدهم نظرتان را صراحتا بشنوم...


عشق اتفاقی ست که تا آدمی درگیرش نشود نمیفهمد چگونه او را زیر و زبر میکند و اصلا انگار از او یک آدم دیگر میسازد و سن را برای تو فقط یک عدد میکند گویی که انگار از نو متولد شده ای...


انقدر بدم می آید کسی کادو برای شما می آورد بعد برچسب قیمت را به شکل تابلویی میکند یا ماژیک میکشد:|... اسکار این هفته هم تعلق میگیرد به مهمانی که برایمان یک خوراکی آورده و برچسب تاریخ انقضا را کنده است:|... اگر فاسد است واقعا چگونه میشود ما راضی شویم فاسد برای دیگران هدیه ببریم و در قبال مریض شدن آن فرد ما واقعا مدیون نمیشویم؟...اگرم فاسد نیست کلا این مقوله ی کندن برچسب ها یعنی چی؟ ارزان خریدی خب خریده باشی کندن دیگر چیست؟...

پینوشت:

این قسمت: رازهایی درباره زنان:

آن روز مستر در خصوص مقوله ی کادو میپرسید عرضه داشتم کادو هایی که آدم دریافت میکند دو دسته است: آنهایی که نزدیکان درجه یک میدهند که معمولا به نیازت نگاه میکنند و چیزی میخرند به دردت بخورد و باقی که تمام درجه دو و سه و چهارو الی آخری هستند، آنها هم بنجل های خانه شان را جمع میکنند میدهند!...

وسلام ...

خواستم برای مادر یک آهنگ مادرانه بفرستم ترسیدم باز هفته ها بنشیند یک گوشه عینک نزدیک بین اش را بزند آهنگ را پلی کند و بعد به پهنای صورت گریه کند و به یاد مادرش بیفتد...به جایش آهنگ را برای خودم پلی کردم و نشستم روی همین تخت و گوله گوله اشک ریختم...

اگر مادر دارید تو رو خدا قدرش را بدانید قبل از اینکه دیر شود...

نوع نگاهم به زندگی را به " طوری زندگی کن که انگار اخرین روز زندگی ات هست" دارم تغییر میدهم...البته منظورم نگاهی ست که" کارهایی را بکن که بعدا پشیمان نمیشوی از اینکه انجام ندادی شان"... اگر تا الان میتوانستی دوتا ظرف بشوری و به مادرت کمک کنی اما نکردی، اگر میتوانستی کمی شب ها پیش پدرت بنشینی و ننشستی، اگر محبت هایی که باید و میتوانستی در حقشان کنی  اما نکردی ...اگر رفتار و اخلاقی که میتوانستی در خودت تغییر بدهی و آدم بهتری شوی اما نکردی...اگر بندگی ای که میتوانستی در حد حداقل اش را هم بکنی برای خدا اما نکردی، اگر میتوانستی همسر بهتر و سنجیده تری برای همسرت باشی و نبودی...اگر خیلی چیزها میتوانستی باشی و نبودی، اگر خیلی چیزها نباید میبودی و بودی...زندگی سرعت اش بسان پلک زدن است...نرود روزها و وقتی نگاه میکنی دیگر برای همه چیز دیر شده باشد؟!... اگه میتونی کسیو خوشحال کنی از همین دقیقه و ثانیه بکن!...

دیروز وبلاگی پیدا کردم که انگار بعد سالها نوشتن و خواندن رسیده بودم به یک وبلاگ " خوب"...او در یکی از پست هایش نوشته بود :

"ما خانم ها معمولا بعد ازدواج با یک چهره کاملا جدید از خودمان روبه رو می شویم! آدمی که تا حالا نمی شناختیمش توی آینه بهمان لبخند می زند و خودش را معرفی می کند: من تو هستم! آدمی که برای درس و کار بی انگیزه است، حسود است، لوس است، حساس است...  مخصوصا اینکه حساس است! 

دخترها بعد ازدواج به نحو عجیب و غریبی زودرنج می شوند. شاید چون نازکش پیدا کرده اند! :) کوچکترین حرف و حرکت و اتفاقی کافی است تا یک روز کامل را به همسرشان زهر کنند، گردش و تفریح را خراب کنند، جواب تلفن و اس ام اس ندهند... خیلی وقت ها آن بیچاره حتی نمی داند چه اتفاقی افتاده یا کجا خطایی کرده، عامل ناراحتی آنقدر ریز و جزئی و پنهان است که پیدایش نمی کند. با این حال مثل یک جنایتکار بی احساس مجازات می شود! چند ساعت یا چند روز را به خودتان و او تلخ می کنید تا بالاخره بخشیده شود، در حالی که معلوم نیست دفعه بعد کی قرار است دوباره مورد غضب همایونی قرار بگیرد! یک دقیقه بعد، یک ساعت بعد یا یک روز بعد"...

# همسر بهشتی

مدت هاست اخبار نمیبینم ...الان که داشتم میدیدم خبر جدیدی تووش نبود جز اینکه مثل همیشه عامل همه چیز دشمن بود حتی همین نداری و بدبختی و جون به لب رسیدن مردم و درومدن صداشون که بازم دشمن خیر  ندیده که همش زیر سر اونه!!...

نمیدونم تازگیا من آستانه ی تحملم اومده پایین یا مردم واقعا تحمل کردنی نیستن...توو همه چیز سرک میشن بدون اینکه کوچک ترین نسبتی باهات داشته باشن، برای همه چیز نظر میدن بدون اینکه ازشون نظر خواسته باشی...همه تنگ نظر، همه منفعت طلب، همه فضول، همه پرو، همه بی اعصاب...بعد حرف میفته از فرهنگ ۲۵۰۰ ساله و کوروش حرف میزنن! ولمون کنید توروقرآن... 

* نگم که منظورم از "همه ای" که نوشتم مسلما " همه" نیستن!

وقتی اومدم بخوابم آفتاب افتاده بود روی تختم و این صحنه ای هست که اگر توو اون دنیا ازم بپرسن که از دنیایی که تووش بودی چیاشو دوست داشتی؟ قطعا خواهم گفت یکیش وقتی که آفتاب از لای پنجره و پرده میتابه توو و نوید رفتن خورشید و اومدن یک عصر طولانی رو میده...چشمام سنگین شد و رفتم...توی خواب و بیداری حس میکردم خیلی خوابیدم و این خواب سنگین با همه خوابا فرق داره...حالا بیدار شدم و نمیدونم چرا توی دلم دارن رخت میشورن و دلم نمیخواد از جام بلند بشم و برم چراغ های خونه رو روشن کنم که درست یکی از چیزایی که توو این دنیا ازش بدم میاد همینه که هوا رو به تاریکی بره و چراغای خونه روشن نباشه...یه حس غریب دل گرفتگی میاد سراغم...دلم میخواست خونمون حیاط داشت تا میشد میرفتم مینشستم یک گوشه ش درست مثل بعدازظهرهایی که مادربزرگ یه صندلی میذاشت جلوی در و کوچه و رفت و آمد آدمارو نگاه میکرد روزایی که هیچکس پیشش نبود ...دلم میخواست مینشستم کنار آفتابی که داره از روی زمین جمع میشه و میره...اصلا دلم میخواست پاییز بود و آفتاب بی جون...توی دلم یه جوریه...هنوز انگار کسی داره رخت میشوره...

یه روایتی میخوندم با این مضمون که وقتی میمیری و به خدا میگی چرا توو دنیا بهم خبر ندادی و فرصت ندادی خودمو آماده کنم خدا بهت میگه هر یه نفر از نزدیکانت که مردن یه نشونه بود تا تو بفهمی نفر بعدی تویی و خودتو آماده کنی...این روزا اونقدر مرگ آدمای مختلف رو میبینم و شوکه میشم که نمیشه ناخودآگاه فکر نکنی که زمان رفتن تو هم چه بسا نزدیکه...ولی اگر عمرم تا همین اندازه ای باشه که هست و بگن توو این مدتی که توی دنیا زندگی کردی بزرگ ترین درسی که گرفتی چی بود؟ میگم اینکه  کلُّ مَنْ عَلیها فَان وَ یبقَی وَجْهُ رَبَّک ذوالجلالِ والاکرامِ...همه چیز فانیه...همه چیز...حتی غم و ناخوشی و سختی...همه روزای زندگی آدم میگذره بالاخره و یه روزی که همه ی روزها گذشت تازه میفهمه هیچ کجای زندگی ارزش غصه خوردن رو نداشت...این نیز بگذرد تنها جمله ای که تمام عمر بهش رسیدم و همه ی روزا چه سخت چه ناراحت چه گرفته گذشت...همه چیز میگذره و دائما یکسان نباشد حال دوران غم نخور...و تنها یه چیز توی این دنیا وجود داشت که اگر آدمی بهش میرسید میتونست هرکجا کم آورد آرومش کنه و اون فقط الا بذکر الله تطمئن القلوب بود...وقتایی که دل آدم شکسته ست هیچ چیزی توو این دنیا نیست تا دل بی قرار آدم رو آروم کنه به جز یاد خودش، درد و دل کردن با خودش...به جز خدایی که میدونی هست...


 زنگ زدم مستر میگویم مزاحمت نشدم که بد موقع زنگ نزدم که؟ میگوید نه یک حاج خانومی هم همراهم هست بنده خدا هوا گرم بود سوارشان کردم...گفتم خب و چه خبر و اینها و مستر داشت از اتفاقات صبح و کارش میگفت که یکدفعه به حاج خانوم گفت حاج خانوم این همان دوراهی هرکجا باید بایستم بگویید و خلاصه حاج خانوم داشت میگفت اینجا و بعد گفت چقدر بدهم که مستر میگفت هیچی حاج خانوم فقط برای ما دعا کنید، بعد دوباره آخرش: حاج خانوم دعا کن خانومم مرا نزند و قاه قاه خنده:|...  حاج خانومم بنده خدا فقط گفت خوشبخت بشید:|...


همیشه برایم اول صبح بیدار شدن مصادف با یک شکنجه ی عظیم بوده است...حتی اگر مثل حالا من از ساعت پنج و نیم بیدار شده باشم نمازی در درگاه احدیت خوانده باشم که ملائک همه غبطه خورده باشند!، حاضر شده باشم و اینک با مانتو و روسری و حاضر آماده نشسته باشم و منتظر از راه رسیدن مستر باشم...دقیقا یکی از دلایلی که هیچوقت مدرسه را دوست نداشتم همین بود...گرچه تنها و اصلی ترین دلیل نبود...چندوقت پیش که کیف های مدرسه را میدیدم آمدم بگویم گرچه دلم برای مدرسه تنگ نمیشود هرگز، ولی دلم برای خرید لوازم تحریر مدرسه و آن روزها که دنبال کیف و جامدادی بودم تنگ است بعد دیدم نه خب واقعا تنگ نیست!... درست است که لوازم تحریر همیشه دوست داشته ام و دارم ولی برای خرید لوازم مدرسه هم دلم تنگ نیست...امیدوارم هیچ بچه مدرسه ای اینجا را نخواند تا من با خیال راحت بتوانم بگویم گند تر از مدرسه گشتم نبود نگرد که نیست! والا...مدرسه جزو منفورات زندگی من است و آنقدر بدم می آید که هر کلاس اولی ای را میبینم دلم برایش میسوزد که تازه باید اینهمه راه طی کند و صد البته بسیار خوشحالم که خودم دیگر یک بچه مدرسه ای نیستم...

نشسته ام دارم کانال های خانه داری و شوی لباس و فروشگاه لوازم فلان و ال و بل را نگاه میکنم و با اینا تابستونو سر میکنم!...نگاه میکردم فروش گل رس با قالب ها و کاردک هایش ( البته اسباب بازی ای برای بچه ها بود) سه هزار تومان ...یاد بچگی های خودم افتادم که نه گل رسی بود نه کاردکی نه قالبی...آب جوب بود و خاک باغچه ای که گل اش میکردیم و دستانی که ساعت ها خودمان را میکشتیم تا بشود از آنها استکان نعلبکی ای چیزی در بیاوریم ...سه هزارتومان پول یک آدامس هم نیست...البته پول آدامسی که من میخورم!( من خیلی با کلاسم و تریدنت میخورم!) اما چقدر بچه های الان راحت طلب اند و چقدر همه چیز برایشان مهیاست...بازی با گل و خمیر برای تقویت مغز بچه است تا بتواند تصویر های ذهن اش را خلق کند حالا به راحتی قالب های حیوانات و گلی آماده و بچه ای که همه چیز حاضر آماده برایش مهیاست...این عصر یخی خیلی عصر بی طعم و مزه ای شده است، خیلی!

نمیدانم این فقط منم که انقدر ارادت خاص به شلیل دارم یا همه اینگونه اند؟ ...ای شلیل پدسگ! تمام نشو لطفا...

بعد میگوییم نمیدانیم کجای زندگی مان خبط و خطایی کردیم که بچه هایمان ناخلف شدند!...خب خانم عزیز همین که شما در باشگاه عمومی هرروز موقع رفتن به خانه تان قفل میزنی به یک کمد رختکنی که متعلق به همه است و عمومی تا روز بعد که می آیی کمد پر نشده باشد و برای خودت ذخیره میکنی خب این اسم اش اگر حق الناس و خوردن حق مردم نیست پس چیست؟...حتما نباید به شکل کلید اسرار بچه ات هم بیست سال دیگر در یک باشگاه قفل به کمد بزند که! از جای دیگرت در می آید!...بچه ت چه بسا دزد و حرام خور شد مهم این است بالاخره دنیا آینه ای ست که یک روزی همه چیز را انعکاس میدهد و بازمیگرداند!

بعضی از آهنگ ها آنقدر لعنتی هستند که حتی اگر حال ات در حد بشگن زدن هم باشد اما در شما قشنگ قابلیت دل گرفتگی را ایجاد میکنند!....مثل من که الان دارم آهنگ تیتراژ پایانی ماه عسل امسال را گوش میدهم همان که میخواند: وقتی بهت فکر میکنم حس میکنم عطر تو رو میگیرم /حتی من از تصور اینکه به من فکر میکنی میمیرم ...الان من قشنگ حس یک عصر جمعه ی بارانی و پاییزی و گرفته را دارم که مثلا مستر هم رفته ماموریت:|

امروز دختری را دیدم که آن طرف خیابان جلوی پایش را نگاه نکرده بود و یک‌۲۰۶ کمانده بود به او بزند و حالا پسری که پشت فرمان بود سرش را بیرون آورده بود و همان طور به دختر جوان فحش میداد که حمال عوضی مگه کوری؟ ...صدای دختره را نمیشنیدم که باز صدای پسره میامد که کثافت آخه بگیرم همین جا بزنمت که کاری نمیتونی بکنی ...یکدفعه زنی غریبه از آن طرف خیابان که برای دختر ناراحت شده بود داد زد که تو غلط میکنی این را بزنی...‌کار به جاهای باریک کشیده بود...پسره بی وقفه فحش میداد و زنی در پیاده رو طرفداری دختر جوان را میکرد...من از آنجا رد شده بودم و آخرش را ندیده بودم...فقط با خودم فکر میکردم از کجا و کی ما این حجم بی اعصاب شدیم؟ ...مطمئنم اگر پسر جوان هم صبح اش را با یک اتفاق خوب، با یک حرف خوب که شنیده بود آغاز میکرد دادها و عقده های فرو خورده اش را اینگونه و بر سر کس دیگری خالی نمیکرد...بیکاری، بی پولی، پوچی، بی هدفی، شکست های عاطفی، برآورده نشدن نیازها، معاشرت با آدم هایی که محبوری تحملشان کنی، اختلافات درون خانواده ای، قسط ها، فشارهای مختلف اجتماعی و اقتصادی و عاطفی و هزاران چیزی که هرکس تا خرخره درگیر بعضی از اینهاست، واقعیت جامعه ی امروز ماست...به قول علیرضا آذر : مردمانی عبوس در بن بست، اجتماعی که با خودش قهر است!...انگار که یک تار عنکبوت به دور آدمی تنیده شده است و هر جا میخواهی گام برداری نمیتوانی...آینده ای که هیچ تصور میشود، حالی که از آن لذت نمیبری، و گذشته ای که فقط گذشت...این است وضع جوان امروزی!

من جوجه هایم را آخر پاییز نمیشمارم !.. من سال به سال به آخرش که میرسد ، درست وسط روزهایی که اسفند دارد تقلا میکند برای ماندن و همه جا نوید آمدن سالی جدید را میدهد و بو بوی نو شدن است مینشینم و چرتکه ام را می آورم و چرتکه می اندازم که سالی که گذشت خوب هایش بیشتر بود یا بدهایش...اما همان اول اش اگر در روزهایم مشهدالرضا بوده باشد چرتکه ام را ننداخته سال ام را سال خوب ها و خوب ها و خوب ها میدانم...سالی که در آن زیارت مهربان ترین رضای دنیا را داشته باشد با چشمان بسته باید کنارش " خوب" بگذاری و پرونده آن سال را ببندی و بفرستی پیش خدا...امام جان و دلم از تو ممنونم که هروقت این دل بد قلق من کوک دلتنگی زد و گفتم آقا بخواه که راهی شوم ، خواستی ام...ممنونم که در همه ی روزهای عمرم از هرکجا کم آوردم دلخوش بودم که تو هستی که از ته دلم بدانم ای حرم ات ملجا درماندگان...

نمیشود هر لحظه دلتنگ تو نبود...نمیشود هر لحظه دل راهی حرم تو نشد...نمیشود صبوری...نمیشود...عشق است و آتش و خون، داغ است و درد دوری، کی میتوان نگفتن؟ کی میتوان صبوری؟...باب الرضای تو کشت ما را...رواق به رواق تو کشت ما را....سنگ های مرمری حرم ات، سقف های بلوری حرم ات، آینه کاری های حرم ات، کبوترهای بالای گنبد ات، پنجره فولادت، سقاخانه ات، گل کاری های دور حوض صحن آزادی ات، فرش های لاکی حرم ات، نبات های تبرک دست خادمان ات، حتی جاروی دست خادمان ات کشت ما را...حالا چگونه گنبد طلایت، چگونه بوی اسپند وسط حرم ات، چگونه ضریح ات نکشد ما را؟ ...ما بی کسان عالم فقط کافی ست چشمانمان را ببندیم و یک روز که آمده بودیم به حوالی تو را به یاد بیاوریم، مثلا به یاد بیاوریم نشسته بودیم رو به روی گنبد طلایت و زانوهایمان را بغل کرده بودیم و برای تو از آرزوهایمان میگفتیم... مثلا به یاد بیاوریم بسم الله گفتیم و آمدیم در دل جمعیت و دستانمان را دراز کردیم تا به ضریح تو برسد و اشک شویم ...مثلا به یاد بیاوریم روی سنگ های مرمری حرم تو به یک ستون تکیه دادیم و سلام خاصه ی تو را خواندیم...مثلا به یاد بیاوریم چگونه در حرم تو چشمانمان را بستیم و غرق شدیم...آنگاه که به یاد آوردیم دلتنگی ما را خواهد کشت ....

الان که پاهام داره از شدت درد زوق زوق میکنه شایدم ذوق ذوق! و دیگه تشنگی با یه لیوانو دو لیوان آب جواب نمیده و یه قمقمه شربت آبلیمو درست کردم و اوردم با خودم رو تختم واجب دونستم یه نکته ای رو بگم...من در کلا جزو آدمایی هستم که از ادای واژگان به شکل نادرست به عمد بیزارم...حالا این میخواد گفتاری باشه یا نوشتاری...گفتاری رو ولش کنید ولی نوشتاری که مبحث وبلاگم بهش مربوطه مثلا بیزارم از اینکه خیلی ها آقا رو عاقا مینویسن یا سلام رو س و خیلی چیزای دیگه. خودمم در تمام سالیان وبلاگ نویسی سعی کردم ادبیات درستی به کار ببرم مگر در مواقعی که به شکل غیر عمد و اشتباه واژه ای اشتباه نوشته شده باشه، حالا یا نگارشش توو ذهن من یه چیز بوده ولی درستش یه چیز دیگه که اگر کسی تذکر میداد درستش میکردم، یا هم اگر به دلیل تند تایپ کردن واژه ای رو اشتباه نوشته باشم، وگرنه به عمد هرگز...حالا چندروز پیش حریر بانو نوشته بود چرا من واژه ی آفریدگاره! رو اینجور نوشتم یعنی به جای کسره ، "ه" گذاشتم...خب همین کامنت بر بنده واجب گرداند تا یک توضیحی از حالا تا ابد براتون بگم اونم اینکه دوستان عزیز بنده هم واقفم که اشتباهه این نوشتار ولیکن موبایل من کیبردش کسره و فتحه نداره اگرم داشته باشه من بلد نیستم ، پس گاهی برای اینکه حق مطلب بهتر ادا بشه اینجور مینویسم نه از روی بیسوادی و ندونستن!  ....



از سر شب احساس میکردم خیلی یکجوری هستما، اما نمیدانستم چجوری...تا الان که رفتم در یخچال را باز کردم و یک عدد شیرینی قرابیه( یک شیرینی مخصوص ترکی ست) دراوردم و همان طور یخ یخ خوردم و حالم جا آمد و دیگر یکجوری نبودم...خدایا این رگ شیرینی دوستی ما را خشک بفرما!

نشسته ام پای سریال ترکیه ای غنچه های زخمی که البته به قول مستر :" من نمیدانم چرا اسمشان غنچه های زخمی ست این ها را که هرکدام یکی از پسرهای پولدار دوستشان دارد"  ...داستان دختران پرورشگاهی ست که در این قسمت یکی از دختران پرورشگاه که من او را از همه بیشتر دوست دارم مجبور شده است به زور ازدواج کند که شرح داستانش بماند...داشت در فیلم گریه میکرد که من هم ناخودآگاه داشتم با او گوله گوله اشک میریختم ...مادر میگوید تو چرا گریه میکنی؟ تو را هم به زور شوهر داده اند؟:|

کرم ضد آفتاب میزنی تا در برابر اشعه های آفتاب مصون بمانی، بعد تمام راه زیر آفتاب شر شر عرق میریزی و کرم ها آب میشود و هی مجبوری روی صورتت دست بکشی و عرق ها را پاک کنی و به ده دقیقه نرسیده از بس همه آب شده و عرق شده و پاک شده دیگر هیچ اثری از کرم روی صورتت نیست و فقط خودت را مسخره کرده ای و پول کرم داده ای...نتیجه اخلاقی : کاری نکن چون به هرحال زیر آفتاب جزغاله ای!