بیست و دوم فوریه

اگر اینجارو میخونید یا به عبارتی هنوز کسی هست که بخونه مثلا بیاین سوالای بله خیر از من بپرسید یعنی سوالایی که جواباش بله یا خیره تا یک عدد مادر بیخواب و خسته از شب بیداری ها که مجبوره شبا بیدار باشه چون طفلش بیداره بتونه شب رو به صبح برسونه و ساعت براش بگذره:|

با تشکر

و امروز یه ۲۲ فوریه دیگه...

شده توو شرایطی باشی که نتونی یه چیزی رو تغییر بدی و دستانت از هزاران طرف بسته ست ولی درست توی همین شرایطم که خودت از اینکه نمیشه تغییری ایجاد کرد حالت بده، حالا درست وسط اینهمه حال بد و دستای بسته همه هم بهت کنایه بزنن؟...درست مثل حال دختر مجردی که از سن ازدواجش گذشته و خودش هیچ تغییری نمیتونه ایجاد کنه و حالا هرکی هم از راه میرسه یه تیکه بهش میندازه و حال بدش رو بدتر میکنه و حس ترشیدگی بهش میده، درست مثل پسری که کار نداره و به هزار در زده و نتونسته تغییری ایجاد کنه و حالا هرکی هم از راه میرسه یه تیکه بهش میندازه و حس بی عرضگی و بی خاصیتی بهش میده، درست مثل مادری که بچه ش عقب مونده ذهنی شده و حالا هرکی هم از راه میرسه یه تیکه بهش میندازه و حس غم و اندوهش رو هزار برابر میکنه، درست مثل پدری که بچش توو تصادف میمیره و چون اون پشت فرمون بوده حالا هرکی هم از راه میرسه یه تیکه بهش میندازه و حس زیادی بودن و گناهکار بودن بهش میده، درست مثل ... 

 

نشستیم سر سفره، من و بابا و مامان و طفلم در کریر که کنارم گذاشته بودم. درواقع سه نسل...نمیدانم چرا آخرین صحنه از سفره ی سه نفره مان در یادم همیشه همان سفره ی ماه رمضان است که از خوابگاه برگشته بودم. مامان میگفت آمدی و روح دوباره به خانه برگشت...آنروز بلند شده بودم الویه پخته بودم سوپ پخته بودم و یک سفره سه نفره چیده بودم... امشب هم دوباره بعد مدت ها من بودم و مامان و بابا بدون بچه های دیگر، بدون سببی ها، بدون نوه ها؛ گرچه اینبار مرد کوچکی هم در جمعمان بود. امشب هم الویه پخته بودم. درواقع بعد از کلی اصرار مادر را راضی کرده بودم که من بپزم...بابا بربری های کنجدی را گذاشته بود جلویم و بربری های ساده را جلوی خودش... هی دست میبرد در آبکش سبزی و تره ها را جدا میکرد و میگذاشت جلوی منی که میداند در سبزی خوردن علاقه ام بیشتر از همه به تره است... هر لقمه ای که وسط بربری های کنجدی میگذاشتم هر تره ای که میخوردم فقط در دلم فکر میکردم چند سال عشق ریختند به پایم؟ چندسال فداکاری؟ چندسال از خودگذشتگی؟ چندسال محبت بی دریغ؟ چندسال مهر بی منت؟ چندسال خود را فراموش کردن؟...چقدر بابا بودن سخت است، چقدر مامان بودن سخت است..‌.به سختیِ چشم های همیشه قرمز پدرم از کار، به سختیِ آرتروز مادرم از کار، به سختیِ جوانی های نکرده و دوییدن هایشان، به سختی خواب های نداشته شان، به سختی پول هایی که همیشه برای خرج کردنشان اولویتشان بچه ها بودند نه خودشان، به سختی رستوران های نرفته، تفریح های نکرده، سفرهای نرفته، لباس های نخریده، به سختی از یاد بردن خودشان...

اینروزا اصلا از من سابق خبری نیست، هرروزی که میگذره دارم روزها و لحظاتی رو تجربه میکنم که گاهی توو همون لحظه هزاران بار میمیرم و زنده میشم و گاهی دوباره به زندگی برمیگردم. این روزها شاید بشه اسمش رو گذاشت روزهای بزرگ شدنم شایدم پوست انداختنی نو... تلخ ترین روز و ساعت همون روزی بود که توی اون کوچه ای که حالا هروقت ازش رد میشیم همسرم میگه دیگه از اینجا راحت شدیم! قدم میزدم اشک میریختم توو یه غروب زمستونی و به سرانجام مبهمی فکر میکردم که چیزی جز ترس و نگرانی نبود. فقط خودمون میدونیم چی بهمون گذشت اونروز... روزی که یه دستم سونوی دکتر بود که میگفت خونرسانی از بندناف مقاومت داره، یه طرف دکتری بود که نمیدونست چه تصمیمی بگیره و طرف دیگه پسرم بود که زیر نوار قلب حرکتاش رو احساس نمیکردم و ما بودیم و ظهری که غروب شده بود و همچنان توی مطب بودیم و دکتری که دیگه شروع کرده بود با همکاراش مشورت کردن و در نهایت ختم بارداری اعلام شد. تا صبحی که نخوابیدم، و خدایی که تا اینجاش حافظم بود و حالا بعد از اینشم اگر نباشه من هیچم... دم اذان ظهر بود که پسر سه کیلوییم صورت به صورتم چسبید و من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود... تمام دنیام انگار توی یه لحظه زیر و زبر شد...نه درد عمل نه حال بد هیچی نمیتونست خوشحالی و شادی اون لحظه رو ازم بگیره، اصلا انگار سختی و درد با مادر بودن عجینه و خودت با گوشت و پوست و استخونت به جون میخری. حالا پسرم چندروزه که کنارم داره نفس میکشه و من چندروزه که تمام زندگیم رو یادم رفته و اصلا نمیدونم زندگی قبلم چجوری بود و بعد از اینم چجوریه و تمام زندگیم شده موجودی که من مامانشم... دیروز برام یکی دیگه از این روزای سخت این چندوقته م بود. اونقدر سخت که وقتی به شیشه های ماشین سرم رو چسبونده بودم و اشک میریختم بلند بلند میگفتم خدایا چرا زندگی اینجوریه؟ چرا یه روز خوشم به آدم نمیاد؟ چرا تا میای شاد باشی یه چیزی میشه؟...منِ دیروز ضعیف ترین و مریض ترین آدم این سی سال بودم، سردرد و سر گیجه ای که جونم رو گرفته بود، بدنی که روی تخت بی اختیار به لرزه افتاده بود و هیچکس نمیدونست چیکار باید برام بکنه و پسرم رو که حتی قادر نبودم خودم ببرم چکاب و فقط از خدا میخواستم بهم توان بده...وقتی دکتر گفت آزمایش زردی بده، پشت در آزمایشگاه وقتی توو دستش سوزن میزدن و گریه میکرد، روی صندلی های بیمارستان میلرزیدم و انگار بدنم مال من دیگه نبود و زار زار اشک میریختم و دلم میخواست تمام دردای دنیا مال من باشه ولی صدای گریه ی بچم رو نشنوم و توی دستای کوچولوش کسی سوزن نکنه. حساس تر، شکننده تر و ضعیف تر از همیشه ام و احساس میکنم مادر بودن سخت ترین نقشیه که خدا به آدم میده و از لحظه ای که میفهمی داره توو وجودت شکل میگیره تا آخرین روزی که نفس میکشی تمام فکرت، دغدغه ت، نگرانیت و تمام زندگیت میشه همین موجودی که تو مادرشی. 

حالا چندروزه که مامان شدم و هرگز حالم توصیف کردنی نیست...

معدم داره سوراخ میشه از درد و فاموتیدینم بخاری نداره، فلذا باید برم گوسفندا رو بشمارم و سیاه و سفیدارو جدا کنم بلکه خوابم ببره، اینوسط خروپفی که همسرم میکنه رو خریدارم انصافا:|...همه میگن این روزا رو بخواب که دیگه بعدش خوابی در کار نیست، ولی خب مادرتون خوب پدرتون خوب خواب آخه چجوری؟ تا میای بخوابی یا پهلوت درد میگیره یا پات درد میگیره یا سرت درد میگیره یا دلت درد میگیره یا دستت درد میگیره یا هم معده ت:|...حالا که خوابم نمیبره و به عبارتی دارم دیوونه میشم بذارید کمی از علومم! رو در اختیارتون بذارم نصف شبی. امروز یه کلیپ عروسی میدیدم که خب یسری چیزا از ذهنم عبور کرد که حالا مینویسم شاید برای شماهایی که در آینده انشالله قراره عروس و داماد بشید به درد بخوره. به حول و قوه الهی اگر در آینده خواستید عروسی بگیرید این نکات ریز رو یادتون باشه در روز عروسیتون بعد هی یاد من و علومم که مفت و مجانی در اختیارتون قرار دادم بیفتید و موقع خوردن کیک عروسیتون بگید دمت گرم بیست و دو تو اگر نبودی اونروز اینارو به ما بگی ما چه میکردیم:/

خب ببینید عزیزان دلبندم روز عروسی همین که شما وارد سالن میشید همه بدون استثنا چشمشون روی عروسه، و حالا گهگاهی هم داماد:دی یعنی میز آراییتون چی باشه، گلای روی میز و راهرو چی باشه، پذیراییتون چی باشه، میوه هاتون چند نوع باشه ، مدل تالارتون چه شکلی باشه و ... همه اینا تا دو روز فقط در یاد مهمانانتون میمونه و خیلی زود فراموش میکنن جز چندتا چیز رو. من خودم به شخصه معتقدم توی عروسی مردم یکی شام عروسی یادشون میمونه یکی شکل و قیافه عروس که خوب شده بود یا نه:/ ...حالا شام مورد بحث من نیست در اینجا. میریم سراغ خود عروس و داماد که همه روشون زوم کردن. پس اولین نکته که بهش دقت کنید این باشه که هردو لبخند یادتون نره، حتی اگر از موضوعی ناراحتید یا ناراحت شدید یا چیزی پیش اومده، این لبخند زدنه به شدت در یادها میمونه، کافیه یکیتون اخم داشته باشه یا جدی باشه، دیگه در هر جمعی دوتا خاله زنک وجود داره تا بگن لابد ناراحته، لابد از وصلتش ناراضیه، لابد عروسیش باب میلش نیست، معلومه مادر شوهره یه چیزی گفته، معلومه خانواده ها ناراضی اند و خلاصه حرف برای درآوردن برای حراف ها زیاده فلذا دوتاییتون قرار بذارید تحت هر شرایطی هرچی هم پیش اومد شب عروسیتون بخندید و شاد باشید و اجازه ندید هیچ اتفاق ریز و درشتی شما رو به هم بریزه. و خودتونم اماده کنید برای هزار اتفاق غیر مترقبه ی ناراحت کننده. مثلا ممکنه آرایشگر گند بزنه بهتون:/ ممکنه سر فیلمبرداری حرص بخورید از فیلمبردار، ممکنه هوا گرم باشه آرایشتون خراب بشه، ممکنه یدفعه برخلاف تصوراتتون برف و بارون بیاد نشه فیلم و عکسای زیادی توو باغ بگیرید، ممکنه شام کم بیاد، ممکنه برق تالار بره، ممکنه دو نفر دعواشون بشه، ممکنه یکی یه چیزی بگه ناراحتی پیش بیاد. خلاصه خودتون رو آماده کنید و با خودتون تمرین کنید هیچی اون شب شمارو به هم نریزه و هر اتفاقی هم افتاد با خودتون بگید امشب بهترین شب زندگی منه نذارم باقیش خراب بشه و به تمام تلاشاتون و زحمتاتون و هزینه هاتون فکر کنید و همچنان لبخند به لب وارد تالارتون بشید و تا اخر مجلسم لبخند بزنید .

در نقش عروس که کل یه تالار چشمش به شماست لطفا کمی ناز باشید نه کَته کلفت:دی...روی رفتاراتون تمرکز کنید. باور کنید مردم هیچی یادشون نمونه رفتارهای عروس رو خوب یادشون میمونه. مثلا زرتی نپرید وسط خودتون برقصید بگن عروس چه هوله:/ حالا درسته هولید:دی ولی کمی متین رفتار کنید و در اصطلاح ناز باشید و حتی اگر عاشق رقصید و قصد دارید خودتون رو خفه کنید و همه هم خسته شدن نشستن ولی شما همچنان برقصید یک تنه:/ بازم با ناز رفتار کنید مثلا اجازه بدید دیگران شمارو بیارن وسط یا ازتون خواسته بشه برید وسط و بدرخشید:دی و بعدش خب دیگه نخواستید نشینید ولی مثل هواپیما خودتون خیز برندارید وسط سالن. مثلا امروز یه کلیپ میدیدم تا فیلمبردار به عروس داماد گفت بیان وسط، عروس چایی معطل قند بود اصلا صبر نکرد داماد مثلا دستشو بگیره از پله بیان پایین خودش جلو جلو رفت وسط سالن و دامادم حالا لاک پشت:/ ... 

نکته دیگه در راستای ناز عمل کردن اینه که لطفا با آهنگ نخونید خدایی خیلی خزه این حرکت:/... شما عروسید و از نظر من واقعا خیلی یجوریه عروس داماد با آهنگ میخونن. بله قطعا شما آهنگارو از حفظید چون خودتون گفتید چی براتون بخونن و قطعا بیست هزار بار قبلش تمرین کردید ولی اینجا مهمونی خونوادگی و تولد نیست که برید وسط و دهناتونم به اندازه سنجد باز کنید و شروع کنید با آهنگ بخونید. نخوندن آهنگ به با کلاسی نزدیک تره باور کنید:|

نکته بعدی اینه که لطفا یخمک و مصنوعی نباشید. به خدا هرچی خودتون باشید قشنگ تره بیشترم بهتون خوش میگذره. حتی اگر شما مثل هواپیما میرقصید یا شبیه پت و مت به نظر من شرف داره به رقصای تکراری که مثلا داماد عین مجسمه می ایسته و عروس که معلومه رفته کلاس رقص دورش میچرخه و رقصای تکراریه توی این کلاسارو انجام میده بدون هیچ احساسی. خواهشا خودتون باشید دلیلی نداره هرچی مده و همه میکنن شما هم بکنید. چون نصف ملت کلاس رقص عروس داماد میرن دلیل نداره شمام برید ، شما خودتون باشید و همون هواپیما طور برقصید و بذارید همه بهتون بخندن و شیرینی های توی دهنشون بپاچه بیرون از خنده و بگن وای داماد عین هواپیما میرقصه ولی خب در عوض خودتونید و این خیلی قشنگ تر و با احساس تره به نظر من. مصنوعی بودن توو هیچی قشنگ نیست. درسته آدم برای روز عروسیش خیلی چیزارو هماهنگ میکنه خیلی برنامه ریزی ها میکنه، ولی یسری چیزا برنامه نمیخواد هماهنگی نمیخواد بلکه قشنگیش به اینه خودتون باشید و همین خودتون بودن خاطره بشه. 

نکته بعدی اینه که درست برخلاف مورد بالا ، یسری چیزام نیاز به هماهنگی داره و خودتون دوتا قبلش خیلی چیزارو باهم هماهنگ کنید به خانواده ها بگید و اینطوری خیلی از کاراتون باب میلتون پیش میره. مثلا الان تالارا میگن یکی دو نفر رو از خانواده ها انتخاب کنید که مسئول باشن و مسئولین تالار با اونا مسائل رو هماهنگ کنن . خب شما اون فرد عصبی و کله خراب خانواده رو برندارید مسئول کنید که سر نوشابه با مدیر تالار دعواش بشه که چرا نوشابه کم اومده، چرا میوه هارو درست نمیچینی، چرا ال چرا بل. کسانی رو بذارید هماهنگی کاراتون رو بکنن که از اعصاب و روانشون مطمئنید. مثلا ما خودمون چون گل آرایی جدا برای روی میزها و کنار عروس داماد سفارش داده بودیم و هزینه اضافی تالار ازمون گرفته بود خب به خواهر همسرم و خواهر خودم گفته بودم مجلس تموم شد دسته گلای کنار عروس داماد رو که ما هزینه جدا داده بودیم و مال خودمون بود رو بیارن خونه فردا توو مجلس پاتختی بذاریم. و خب وقتی اینا رفته بودن بردارن یکی از خانم هایی که کارای پذیرایی رو میکرد اجازه نداده بود و خب این دوتا هم سریع کوتاه اومده بودن و بی هیچ حرفی گفته بودن باشه نمیبریم. حالا فکر کن اگر دوتا بی اعصاب بودن میخواستن سر دوتا دونه گل وایستن آخر مراسم دعوا راه بندازن و گند زده بشه به حال همه. برای همون میگم دو نفر عاقل و بالغ رو مسئول کاراتون بکنید و همه چیز رو باهاشون هماهنگ کنید. مثلا اگر قصد دارید شخص خاصی کادو های سر عقد رو اعلام کنه از قبل هماهنگ کنید نه اینکه تازه وسط مجلس دوتا فامیل رو هوا باشن و هرکی بخواد کار خودشو بکنه‌ آخرشم دلخوری پیش بیاد . کسی که میخواین عسل رو بهتون بده، حلقه هارو بده، عکستونو بگردونه، رقص چاقو کنه و خلاصه اگر برای اینا برنامه دارید حتما قبلش هماهنگ کنید با خانواده ها تا بدونن چه کسی این کارارو قراره انجام بده... مثلا ما بعد عروسی که اقوام ، عروس و داماد رو میبرن میرسونن خونشون خب ما دیگه توی خونه ی عروس داماد نمیریم چون میگیم وسایلاش نوئه ( ضمن اینکه قبلشم ما رسم جهاز برون داریم و یه مهمونی زنونه چندهفته قبل عروسی میگیریم و همه میان خونه عروس دامادو میبینن) برای همون اون شب دیگه میگیم برای اینکه خونه زندگیشون به هم نریزه و مردم مثلا وسط بارون و زمستون با گِل و شل وارد خونه ی نو نشن دیگه کسی وارد منزل نمیشه و قربونی کشته میشه و اندکی بزن و برقص در کوچه و خیابان توسط جوانان قیور فامیل رخ میده و در و همسایه هم از پشت پنجره نگاه میکنن و چه بسا دوتاشونم که خوابن فحش نثار روح پرفتوحمون میکنن و خلاصه همه بای بای میکنن و نخود نخود هرکه رود خانه ی خود میشن، حالا اینوسط رسم خانواده همسرم این بود که اقوام با عروس داماد میرن خونشون و داخل خونه عروس دامادم میشینن. برای همون من اینو به همسرم گفته بودم و اونم به خانوادش اعلام کرده بود و خلاصه کاملا هماهنگ بودیم که طوری برنامه بریزیم که بعد کشتن قربونی خداحافظی کنیم و مجلس تموم بشه. یا مثلا من یادمه یه عروسی رفته بودم سر همین رقص چاقو هزار نفر اون چاقو رو گرفتن و رقصیدن و اونقدر مسخره بازی و لوس شده بود فضا که آخر سر خود عروس اومد وسط به زووور چاقو رو از دست نفر آخر کشید:| و به این بازی کثیف خاتمه داد. برای همون میگم یسری چیزا هرچند ساده و بی اهمیت ولی نیاز به هماهنگی داره حتی همین که چه کسی رقص چاقوتون رو انجام بده. یا مثلا یادمه یه عروسی رفتم که شاباشای داماد رو شوهرخواهره جمع میکرد و آخر مجلسم گذاشت توو جیبش و نداد:| فلذا برای شاباشاتونم مسئول انتخاب کنید راهزنان رو نذارید:دی ...خلاصه یسری کارا رو برنامه ریزی کنید تا باب میلتون پیش بره. 

 

+ گویا خواب داره بر من مستولی میگرده فلذا تا برنامه بعدی و در اختیار گذاشتن علوم دیگه شمارو به خدای منان میسپارم . 

+ میدونم میخواین بهم بگید بیست و دو مرسی که هستی:|

وقتی فکر میکنم به این دورانی که دارم سپریش میکنم میبینم از اول تا آخر همه چیز خداست ولی توی بچه دار شدن هزاران برابر فقط و فقط و فقط خداست و تو نه قادری موجودی رو خلق کنی و نه حتی قادری حفظش کنی و من بیشتر از هروقت دیگه توو این روزا احساس نیاز میکنم در برابر خدایی که قادر مطلقه و بیشتر از هروقت دیگه ای با گوشت و پوست و استخونم میفهمم همه چیز دست خودشه و بخواد میشه و نخوادم نه. هیچوقت به سختی های این ماه هایی که گذروندم فکر نکردم که برعکس وقتی یکبار وسط دردهای جسمانی روزمرم همسرم ازم پرسید بارداری سخته آره؟ بهش گفتم من از خدا خجالت میکشم بگم سخت بود چون اونقدر زن هایی رو دیدم که در این دوران سختی هایی رو متحمل شدن که درواقع به اون بارداری ها میگن سخت نه من. واقعا هم هیچوقت فکر نکردم که دارم سخت ترین روزای زندگیم رو میگذرونم حتی یه وقتایی هم که برام سخت تر از روزای قبل بود سعی کردم سختیش رو خودم تنهایی به شب برسونم و نه به خانوادم میگفتم که نگران بشن نه حتی همسرم.

اونروز که مادرم تلفنی با یکی از اقوام صحبت میکرد و داشتن درباره من حرف میزدن دیدم مادرم میگه بنده خدا فلانی( من) که تا ۵ ماه فقط ویار داشت، خیلی اذیت شد. تازه خودم یادم افتاد که آره دقیقا من تا ۵ ماه حالت تهوع داشتم، هیچی نمیتونستم بخورم شاید فقط یه تیکه نون توو روز، و اونقدر اون روزا کش دار بود و تموم نمیشد و برعکسِ حرف همه که بهم میگفتن سه ماه اول تموم بشه درست میشی ولی من درست نشدم تا پنج ماهگی که بقیه خودشون میگفتن واسه تو طولانی شد! تازه یادم افتاد وقتی همسرم میخواست سفر کاری بره و به خاطر کرونا تمام وعده های غذاییش رو میخواستم آماده کنم و اومدم کتلت و لوبیا پلو درست کنم چجوری دماغ و دهنم رو با روسری بسته بودم و با هر یدونه کتلتی که مینداختم گریه میکردم و قادر نبودم یه ماهی تابه ساده کتلت درست کنم ولی اونقدر برام عادی بود و اونقدر پذیرفته بودم حالم رو که وقتی اونروز توی جمع داشتم تعریف میکردم که سر کتلت انداختن گریه میکردم مادرم با تعجب نگاهم میکرد و میگفت پس چرا داری الان میگی؟ تازه یادم افتاد نصف بیشتر روزای هفته خونه مادرم بودیم و اگر مامانم نبود که هربار کلی هم غذا بده بیاریم من قطعا اون پنج ماه رو نمیتونستم بگذرونم، اونم منی که تا قبلش هیچوقت دوست نداشتم مادرم برام بیفته به زحمت و بر خلاف خیلی از بچه ها که دائم پیازداغ و سبزی فریزرشون رو هم مادرشون بعد ازدواج میده بهشون ولی من همیشه در برابر لطف های اینچنینی مادرم مقاومت میکردم تا قبل از بارداری و دوست نداشتم مادرم با دوبرابر سن من به فرض شور و ترشی من رو بندازه ولی پنج ماه اول بارداری من اونقدر نیازمند مادرم بودم که اصلا مقاومتی نمیتونستم بکنم‌.

بارداری مرحله به مرحله میره جلو و توی هر مرحله چیزایی رو تجربه میکنی که هیچوقت تجربه نکردی. بعد پنج ماه ویارا تموم شد ولی پا درد شروع شد مخصوصا توو خواب، خیلی شبا از خواب بیدار میشم گریه میکنم از پا درد، بعضی روزا دچار نفس تنگی و سرفه شدم حتی اورژانس اومد ولی حتی به خانوادمم نگفتم، حتی همون لحظه ای که همسرمم میخواست زنگ بزنه اورژانس بهش میگفتم چیزی نیست بابا طبیعیه...نشستن، بلند شدن، نماز خوندن، دستشویی رفتن، کارای ساده خونه رو کردن همه این کارای ساده برام مدت هاست که شده سخت ترین کار دنیا، توی خواب یه دنده به دنده بخوام بشم گاهی گریه م میگیره، باید از هزار تا لبه ی تخت کمک بگیرم. همین ماهی که گذشت وقتی شروع کردم به خونه تکونی روزا پنج صبح بیدار میشدم و نشسته کارامو میکردم، نشسته نشسته سراغ کابینتا میرفتم، قادر نبودم ولی با خودم میگفتم خونم رو باید تمیز کنم و هرچی هرکی میگفت نکن با خودم میگفتم خب من نکنم پس چه کسی بکنه؟ بالاخره این خونه منه و خودم باید کارامو بکنم. حتی به مادرمم وقتی کل خونه رو با احساس ناتوانی و به معنای واقعی کلمه مشقت خونه تکونی کردم تازه گفتم که نگران نشه که نترسه که بلند نشه بیاد کمک. حتی یادمه برای شستن پادری هامون وسط حموم که نمیتونستم دولا بشم چقدر به خودم فشار آوردم تا تونستم دوتا دونه پادری رو بشورم و هرچی همسرم توی این ماه ها گفت کار نکن هربار گفت دستشویی نشور، حموم نشور، پادری نشور، ظرف نشور، مبل نشور و خونه تکونی و کارای روزمره رو نکن بذار بیام ولی وقتی شب میامد من تمام کارا رو کرده بودم و تمام این ماه ها سعی کردم زندگی عادیم رو بکنم هرچند خودم آدم عادی قبل نبوده باشم تا بیشتر از همه همسرم اذیت نشه‌. شاید توی این ماه ها کلا چندبار سینک ظرفشوییمون پر ظرف بوده باشه وقتی همسرم اومده خونه و شسته، وگرنه یادم هست حتی روزی رو که ظرف میشستم و از حال بد گریه میکردم ولی بازم خودم کارای خونه رو میکردم هرچند قادر نبودم. 

مرحله های این دوران برای هر مادری یجوره...در کنار تمام اینا هرماه باید یه آزمایشی میدادم که وسطا عدد آزمایشم رفت بالا و از کنترل خارج شد و چه استرسا که نکشیدم، چقدر این دوران نی نی سایت رو نگشتم ، هرچی رسیدم به مراحل آخر انگار یهویی ناتوان شدم و این روزا حتی نشسته غذا خوردنم برام سخته. سردردهای هرروزه از وسط این دوران که استامینوفین بدون کدئین و منیزیم و آب و هیچی هم نمیتونست درمانش باشه، معده دردهای وحشتناک که از اواسط این دوران تا همین حالا همراهم هست و با قرصایی که ناشتا و شبا قبل خواب میخورم آروم میشه، پا درد، احساس سنگینی و ناتوانی که حتی دیگه قادر نیستی جوراباتم خودت پات کنی و ممکنه برای پوشیدن یه شلوار ساده حتی گریه ت بگیره، همه اینارو دارم تجربه میکنم اما به چشمم سخت نیست و میگم طبیعیه...حتی اینروزا که دچار یه علائم عجیب غریبی شدم که یه اصطلاح پزشکی هم داره ولی اسمش یادم نیست که یهو حالم بد میشه و دکتر میگه هرجا هستی باید توو این شرایط دراز بکشی یه چیز شیرین یا شور بخوری و بارها توو همین ماه این حال بد رو تجربه کردم مثل همین دیشب که بعد شام حالم همونجوری شد و نمک میخوردم و بغضم رو قورت میدادم. حتی وسط مهمونی اونقدر حالم همینجوری بد شد که هفته پیش از اول تا آخر مهمونی رو توو اتاقشون دراز کشیده بودم. اما هیچوقت فکر نکردم دارم روزای سختی رو میگذرونم چون من واقعا بارداری های خیلی سخت تر رو برای آدمای دیگه دیدم و اصلا احساس میکنم ناشکریه اگر من دربرابر اونا بگم سخت. تازه همیشه میگم خداروشکر راحت گذشت خدایا باقیشم راحت بگذره و سختی هاش حتی به چشمان خودمم نمیاد که به جاش معتقدم طبیعت این دورانه. 

از اینا گذشته خیلی روزا به خاطر طبیعت همین دوران به لحاظ روحی بهم ریخته بودم، خیلی روزا اونقدر هورمون ها کارشون رو خوب انجام میدن که میبینم نشستم دارم الکی گریه میکنم ولی شب که همسرم میاد خودم رو جمع و جور میکنم. یه روزایی مثل بچه ها میشدم و فقطم ترکشام به همسرم میخورد که خودم میدونستم حالم دست خودم نیست. و حتی خیلی روزا احساس کردم دارم افسردگی بارداری میگیرم که سعی میکردم با بیانش به همسرم به خودم برای عبور از این روزا کمک کنم، حتی گاهی واقعا مثل بچه ها گریه میکردم میگفتم قربون صدقه برو من حالم خوب بشه، موهامو ناز کن من حالم خوب بشه ، رک وسط گریه هام میگفتم من حالم بده توجه کن محبت کن الان تا خوب بشم و قطعا درک همچین حالاتی برای مردی که مثلا توو عالم خودشه و نشسته روی مبل و داره فیلم میبینه و حالا یهو یکی با گریه بیاد جلوش بگه قربون صدقم برو حالم بده سخته ولی خب با کمکش سعی کردم روزایی که حال روحیم دست خودم نیست رو خوب کنم و نذارم روحیه م خراب بشه و خراب بمونه.

این مابین از اول بارداریم یه پیجی رو دنبال میکردم که دختره مثل من باردار بود ولی جلوتر از من بود سن بارداریش. شاید خیلی از چیزهایی که بقیه مادران تجربه کردن رو اون حتی تجربه هم نکرده باشه توو بارداریش مثل همین ویار اما خودش از اول بارداریش معتقد بود سخت ترین بارداری رو داشته. حتی وقتی مثل همه زن های باردار الکی حالش بد بود و گریه میکرد باز بیشتر معتقد میشد که سخت ترین بارداری رو داره با وجودی که حتی برای کارای خونه ش هم نیروی کمکی میامد، تمام مدت بارداریش رو در سفر و گشتن بود و به قول خودش بارداریش خیلی زود گذشت. و هربار که میگفت سخت ترین دوران بارداری رو داشته با بیان علت های پیش پا افتاده واقعا با خودم میگفتم چجوری سخت میبینه؟ مثلا از سفر میرسید خونه و گریه میکرد و همین حال روحی که دست خود آدم نیست رو معتقد بود سخت ترین بارداری پس مال اونه. الان مدتی میشه که زایمان کرده، دیروز از سختی های بعد زایمانش میگفت و بعد چیزایی نوشته بود که خیلی منو به فکر انداخت. نوشته بود اصلا شماها میدونستید من توو دوران بارداریم فلان امپولارو میزدم؟ اون امپولا کلی درد داره و هربار مایع ش رو که خالی میکنی کلی توو بدنت سوزش ایجاد میشه و من سخت ترین بارداری رو داشتم!... میدونید چی باعث شد فکرم مشغول بشه بعد خوندن متنش؟ اینکه منم دقیقا همون آمپولارو هرروز دارم میزنم منم یه وقتایی که همسرم یا خودم میزنم اونقدر درد داره که اشکام میاد ولی بلافاصله به این فکر میکنم که حتما بد زدم وگرنه یه سوزنه دیگه... به این فکر میکردم که چقدر نگاه آدم ها به زندگی فرق داره. اون دوران بارداریش رو سخت ترین بارداری ممکن میدونه در حالی که شاید حتی یک صدم خیلی از سختی های مادران دیگه رو نکشیده باشه ولی سخت میبینه. و سخت دیدن، نگاه اونه و چقدر نگاه های ما میتونه زندگی مارو تغییر بده. از خودم ننوشتم که به قول حسن ریوندی که میگه وقتی یه ایرانی از بدبختیش میگه بقیه تا ثابت نکنن که از اون بدبخت ترن ول کن نیستن! منم ننوشتم که بگم من از اون سختی کشیده ترم ولی متواضعم و دم نمیزنم پس من چقدر زن خوب و متینی ام و آفرین به من!... نه، داستان این حرفا نیست... فقط بعد هربار خوندن و دنبال کردنش به نگاه متفاوت آدما فکر میکنم که هرکسی دوران زندگیش رو یجوری میبینه، یکی از مجردیش لذت میبره، یکی مجردیش رو اوج تنهایی و بی کسی میدونه، یکی از بچه داری لذت میبره، یکی بچه رو مانع و محدودیت میدونه. یکی متاهلی رو خوب میبینه اون یکی آغاز روزای سخت و مسئولیت سنگین داشتن و ماها توو هرثانیه و لحظه و روزای زندگیمون شاید حتی خیلی جاها شبیه هم باشیم ولی نگاه هامون به زندگیه که مارو متفاوت میکنه. این ماییم که انتخاب میکنیم مسائل و روزای زندگی رو سخت ببینیم یا سختی هارو هم طبیعت هر دوره از زندگی...نگاه ماست که زندگی مارو میسازه. من نمیگم کدوم نگاه درست یا غلطه. شاید اصلا نگاه اون درسته، شاید اصلا نیاز باشه آدم گاهی سختی هاش رو بگه. من نمیگم نگاه اون درسته یا نگاه من. من فقط فکر میکنم چقدر نگاه آدما با هم فرق داره اون دوست داره روزای مادر شدنش رو سخت ببینه و من نه و این درست همون نقطه ایه که ما آدمارو از همدیگه متمایز میکنه.

داشتم در یکی از پیچ هایی که دنبال میکنم سوال و جواب های بامزه ای را میخواندم. سوالی پرسیده شده بود که عجیب ترین عادت هایتان چیست و جواب ها جالب بود. باعث شد به خودم و عادت های عجیبم فکر کنم... خب اگر برای شما هم جالب است که بدانید من چه عادات عجیب و غریبی دارم مثلا باید بگویم یکی از عادت های عجیبم این است که ریشه های فرش ها در خانه حتما باید صاف باشند و آنقدر صاف بودن ریشه های فرش و مرتب و منظم بودن و ردیفی قرار گرفتنشان کنار هم برایم مهم است که همه ی ریشه ها را چسب زده ام تا از این سادیسم راحت شوم!... از دیگر عادت های عجیبم این است که هنگام درس خواندن( کتاب خواندن نه ها، درس خواندن) یک خودکار دستم میگیرم و تمام پاهایم را تا زانو نقش و نگار میکشم:| و همیشه بعد از اتمام درس منم و دو عدد پای خانه و گل و بلبل کشیده شده رویش....از دیگر عادات عجیب و غریبم این است که باید پول های نقدی که به دستم میرسد را از یک جهت و سمت روی هم قرار دهم، مثلا اگر ده تا اسکناس داشته باشم که تصاویر روی اسکناس یکی از جلو، یکی پشت، یکی سر و ته باشد باید همه را از یک سمت و سو و در یک جهت قرارشان دهم و روی هم بگذارم. از دیگر عاداتم این است که وقتی از جایی برمیگردیم به خانه تا تمام لباس هایم را سر جای خودش قرار ندهم، محتویات اضافه کیفم را خالی نکنم حتی اگر از خواب و خستگی هم بمیرم باز باید این کار را کنم بعد بخوابم...و یحتمل کلی عادات عجیب و غریب دیگری هم دارم که ترجیح میدهم شماها هم از عادات عجیبتان بگویید تا من هم بقیه ی عاداتم یادم بیاید.

من معتقدم یکسری کارها واقعا اعصاب فولادین و اخلاقی خوش و صبر ایوب میخواهد ، مثلا همین خانم الف که یا پزشک است و یا ماما و ادمین گروه ما مادران گرد و قلمبه است و مثلا بهمان آموزش های دوران بارداری را میدهد و خب هر دقیقه و ثانیه هم یکی از این مادران سوال دارد و او همه را پاسخ میدهد و گاهی خود من از سوالات بقیه کلافه میشوم، گاهی بعضی سوالات را واقعا چرت و بیهوده میدانم، مثلا مامانی سوال میپرسد شیر برنج میتوانم بخورم؟ گاهی حتی دلم میخواهد مامانی را به قطعات نامساوی تقسیم کنم ولی خب او اعصابی فولادین دارد حتی در برابر یکی از مامان ها که بعد از هربار سوال پرسیدن اش منتظر است خانم الف درجا و آنلاین به سوالاتش پاسخ دهد و هیج درکی ندارد که او یک پزشک است کلی کار دارد، حتی زندگی دارد، خواب و استراحت دارد و درجا بعد از پنج دقیقه دیر شدن سوالش مینویسد چرا پاسخ نمیدهید؟ و من قطعا اگر جای خانم الف بودم تا الان چهل هزار باری او را ادب کرده بودم ولی خب خانم الف بی تفاوت از این چراهای طلبکارانه اش هروقت آنلاین میشود سوالات او را پاسخ میدهد. اما خب جدای از این حرف ها امروز که داشتم سوالات را میخواندم با خودم فکر میکردم واقعا اعصاب فولادین از لازمه های ادمین همچین گروهی ست چرا که او با یک مشت مامانی سروکار دارد که برای کوچک ترین چیزها هم استرس دارند و همه دائم دارند میپرسند فلان چیز و بهمان اتفاق افتاده است حالا چکار کنم؟ خطرناک نیست؟!!

 

ساندویچ کالباس برای ما بچه های دهه شصتی و احتمالا دهه های قبل تر از ما لاکچری ترین خوراکی ای بود که میشد در کیف مدرسه یک نفر پیدا شود. آنقدر لاکچری بود که یادم هست خیلی ها لای نان لواش کالباس را قایم میکردند و دو دستی طوری که از هیچ گوشه و کنارش کسی نفهمد کالباس است گاز میزدند که نکند یک وقت به همکلاسی دیگری هم بدهند، اما خب امان از بوی ساندویچ کالباس ته کیف مدرسه. روزهای اردو خوشحال ترین بودیم چون از چندهفته قبل تر پول هایمان را جمع میکردیم تا برای روز اردو برویم چندورقی کالباس بخریم و لای نان ساندویچی بپیچیم و پادشاهی کنیم!... در واقع بخش اعظم خوشحالیمان در روز اردو انتظار برای در دست گرفتن همان ساندویچ کالباسی بود که از شب قبل اردو از ذوق میخواستیم گوشه یخچال حاضر آماده باشد و هرچه مادر میگفت گوجه و خیارشورش را فردا میگذارم نانش خیس میشود باز در کَتِمان نمیرفت و تن میدادیم به نان ساندویچی خیس شده از آب گوجه و خیارشور... چقدر دلم برای آن بوی خاص که فقط ته کیف یک بچه ی دهه شصتی روز اردو میشد پیدایش کرد تنگ شده است. حالا یک گوشه از فریزرمان پر است از انواع و اقسام کالباس ها با طعم های مختلف، خیارشور هم که پای ثابت تمام وعده های من است، گوجه هم که همیشه آن گوشه یخچال پیدا میشود اما دلم این ساندویچ را نمیخواهد، دلم برای آن بوی قدیمی تنگ شده است، برای اتوبوسی که ما را میبرد اردو و ما تنها دلخوشی مان این بود که زودتر برسیم و ساندویچمان را در دستانمان بگیریم. 

 

من فکر میکنم خیلی از ماها علیرغم شعارهایی که بلدیم ولی دنیامون با شعارهامون خیلی فاصله داره. همه ی ماها حداقل برای یه بارم که شده به خودمون گفتیم هیچکی از بیرون قرار نیست بیاد حال مارو خوب کنه، هیچکس نمیتونه ناجی ما باشه، حال خوب ما بسته به خودمون داره ولی چقدر تونستیم خودمون حال خوب خودمون باشیم؟ ماها بارها و بارها که از خواب بیدار شدیم یه روزایی با خودمون گفتیم هرچی غم و اندوهه دیگه بسه، یه ماسک ماست و عسل درست کردیم زدیم به صورتمون، لباس قشنگامونو از دخمه دراوردیم، ریشو تراشیدیم، موهارو گل سر زدیم، ماها یه روزایی سعی کردیم حالمون با این کارها خیلی خوب باشه، سعی کردیم خیلی خودمون رو دوست داشته باشیم، حتی یه وقتایی بلند شدیم رفتیم برای خودمون خرید کردیم، هدیه خریدیم، قهوه و دمنوش مورد علاقه مون رو درست کردیم و کتاب مورد علاقمون رو باز کردیم و سعی کردیم به خودمون بفهمونیم که ما خیلی خودمون رو دوست داریم. حتی بعضی هامون این " ما خودمون رو خیلی دوست داریم" و " ما اولویت زندگی خودمون هستیم" و " ما برای خودمون خیلی ارزش قائلیم" رو بارها و بارها به بقیه هم گفتیم و همیشه توو همه جمع ها سینه سپر کردیم که من خودمو خیلی دوست دارم!... ولی وقتی میریم توو عمقمون میبینیم اون ماسکه اون قهوهه اون شعارها و جملات قشنگ حال مارو نهایتا دو روز خوب کردن، ما نیاز داریم یکی مارو دوست داشته باشه تا ما هم خودمون رو دوست داشته باشیم. آره عملا نباید اینطوری میشد، عملا ماها باید عاشق خودمون میبودیم بی اینکه نیازی به کسی داشته باشیم ولی ما یعنی ما آدمیزاد نیاز داریم به دوست داشته شدن هرچقدرم که بخواهیم توو تمام جمع ها سینه سپر کنیم و بگیم من خودمو خیلی دوست دارم و به خودم خیلی اهمیت میدم هرچقدرم در ظاهر تنها باشم، ولی تهش بیشتر از همه اینا دوست داریم یکی باشه مارو دوست داشته باشه تا ما هم بتونیم به واسطه ی عشقش به واسطه ی دوست داشتنش خودمون رو دوست داشته باشیم.

میدونی چی میگم؟ ما سالها نشستیم جلوی آینه و عیب هامون رو برای خودمون ردیف کردیم، کافی بود توو این سال های عمر چهارتا آدم اشتباهی هم اومده باشن توو زندگیمون و گند زده باشن به تمام اعتماد به نفسمون و دیگه باورمون شده باشه که ما جذاب نیستیم، ما مهره مار نداریم، ما برخلاف شعارهامون دوست داشتنی نیستیم که کسی پامون نمیمونه، که هرکی میاد میره یا باهامون نمیمونه یا اصلا مارو نمیخواد یا هم حتی یه خواستگار ساده هم مارو نمیپسنده...ماها حتما یه نقصی یه عیبی یه چیزی داریم که هیچکی توو این دنیا مارو یه جور خاص دوست نداره. ماها لابد واقعا دوست داشتنی نیستیم که الان جای اون دختر و پسره که نشستن توو چمنا و دارن شیر کاکائو میخورن و با موهای هم بازی میکنن و لابد حرفای عاشقانه هم میزنن نیستیم. خیلی از ماها بر خلاف شعارهای قشنگمون ولی از درون فقط خودمون میدونیم چه سالیان درازیه که اعتماد به نفسمون از دست رفته، عشق به خودمون از دست رفته... آره ما آدمیزادیم و نیاز داریم به یه ناجی، هرچقدرم که بگیم کسی قرار نیست بیاد حال مارو خوب کنه. ولی خودمون که میدونیم اگر کسی بود که مارو بلد بود، گریه هامون، خنده هامون براش مهم بود حال ما خوب میشد. ما که خودمون میدونیم اگر یکی بود از اون جنس آرامشی که قرآن میگه، آره دارم درباره جنس مخالفی حرف میزنم که حال ما باهاش خوب میشه چون خدا هم میگه کنار هم آرامش میابید، که هر شب میتونستیم کل اتفاقات روزمون رو براش تعریف کنیم، حتی ساده تریناش رو، یکی بود که وقتی ناراحتیم بفهمه، لوسمون کنه، نازمون کنه، دوتا حرف عاشقانه بزنه تا استرسامون یادمون بره، یکی بود که مرهم و محرم حرفامون، رازامون، خستگی هامون، دلشوره هامون، دغدغه هامون بود ما حالمون خوب میشد. ما که خودمون میدونیم اگر یکی بود که به عشقش همیشه لباس قشنگارو از دخمه در میاوردیم، همیشه گل سر میزدیم، همیشه ریش و سیبلامون رو شیش تیغ میکردیم، همیشه بوی خوب میدادیم، همیشه به خاطر وجودش انگیزه داشتیم کار کنیم حتی شده دو شیفت، همیشه انگیزه داشتیم به خاطرش غذا درست کنیم حتی شده در اوج خستگی و بی حوصلگی اونوقت حالمون بهتر بود. 

خودمون رو که نمیتونیم گول بزنیم ماها از یه سنی به بعد انگار دیگه حالمون خوب نیست هرچقدرم برای خودمون از محل کار برگشتنی گل بخریم، هرچقدر آهنگ شاد بذاریم و برقصیم، هرچقدرم که بریم با دوستامون بیرون و بگیم به سلامتی عشق و حال و جوونی و این آزادیمون، هرچقدرم که درس بخونیم و بگیم هدف ما اینه، هرچقدر صبح تا شب خودمون رو با کار خفه کنیم و از خستگی فقط بخوایم خوابمون ببره، هرچقدرم که به خودمون برسیم و بگیم ما عاشق خودمونیم؛ ما ته تهش دوست داریم یکی عاشقمون باشه، دوست داریم یه ادم درست بیاد سر راهمون قرار بگیره و ما کنارش حالمون خوب باشه، آدمی که به قول سعدی گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم/ چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی ...و بیاد و اصلا یادمون بره تمام غم هامون رو، تنهایی سالیانمون رو... ماها نیاز داریم به یه ناجی که خیلی آدم متفاوتی نیست، دوتا دست داره پا داره عین خودمون یه آدم معمولیه با کلی اخلاقای خوب و بد اما حال ما کنار این آدم معمولی ولی درست خوبه‌. ما نیاز داریم یکی بیاد اونقدر حرف زدن ما، کارای ما، قیافه ما، حتی رنگ شال گردنمونم براش مهم باشه که حس کنیم بعد سالها ما هم مهمیم!...ما نیاز داریم یکی بیاد که براش مهم باشه وقتی داریم غذا میخوریم و دهنمون سوخته و میگیم آخ برگرده و یه الهی بمیرمی چیزی بهمون بگه تا حس کنیم ما هم برای یکی ارزش داریم...ما نیاز داریم یکی بیاد که خال های گوشتی ما، دندون های کج ما، دماغ بزرگ ما، چاقی و لاغری ما، موهای کم پشت ما، انگشتای دراز ما، و هر چیزی که ما سالها در خودمون عیب دونستیمش برای اون عیب نباشه که برعکس مارو با همه عیب هامون بخواد تا حس کنیم چقدر سالها به خودمون جفا کردیم که خودمون رو بابت نقص هامون دوست نداشتیم تا حس کنیم ما هم میتونیم دوست داشتنی باشیم. 

آره ما نیاز داریم یکی مارو اونقدر دوست داشته باشه که یادمون بیاره ما هم میتونیم خودمون رو دوست داشته باشیم، ما هم لایق دوست داشتنیم، ما هم حتما یه چیزای خوبی داریم که یکی دلبستمونه و فقط عیب و نقص نیستیم، ما نیاز داریم یکی اونقدر دوستمون داشته باشه که تمام سالهای دوست نداشته شدنمون رو جبران کنه و وقتی یه روز برمیگردیم به گذشته اشک گوشه جشمامون جمع بشه و یادمون بیاد جه تنهایی هایی که نکشیدیم، چقدر که دلامون شکسته نشد، چه ناامیدی هایی که نچشیدیم، چه روزایی که از سر نگذروندیم و حالا یکی هست که اونقدر براش دوست داشتنی بودیم که اصلا یادمون رفته یه روزایی فکر میکردیم حتما ما دوست نداشتنی ترین آدم روی زمینیم.آره ما نیاز داریم، نه نیاز که اصلا حق ما از این زندگیه که یکی فقط یکی توی این دنیا باشه که مارو متفاوت از مامان و بابا و خواهر و برادر و دوست و همکار و فامیل دوست داشته باشه. این حق ما از دنیاست که در حریم دوست داشتن یک نفر باشیم تا حالمون کنارش خوب باشه.

میدونم حال خیلی ها همین جملاتیه که نوشتم، میدونم خیلی ها توو مرحله ای از زندگیشون ایستادن که حالشون خوب نیست و حتی شاید فکر کنن دیگه از ناجی ای هم خبری نیست؛ من ولی فقط از یه چیزی توی این دنیا مطمئنم که اومدم به اونایی که حالشون حال این خطوطه بگم: لا تقنطوا من رحمه الله... از رحمت خدا ناامید نشوید ؛ امید داشته باش رفیق به اومدن ناجیِ حال خوب کن ت، خدا مهربون تر از این حرفاست، خیلی زود برمیگردی به گذشتت نگاه میکنی و اشک گوشه چشم ت جمع میشه و یاد روزای تنهاییت میفتی و میگی خدایا شکرت که تموم شد...به قول رضا صادقی: همیشه جای شکرش هست/ همه چیمون از اینکه هست میتونست بدترم باشه...

گربه دقیقا همان حیوانی ست که من نه تنها ازش میترسم بلکه ازش متنفر هم هستم. البته جا دارد بدون اینکه پرانتزی را باز کنم به این نکته اشاره کنم که اینکه یک نفر از یک حیوانی بدش می آید نباید ذهن ها به این سمت برود که پس او حیوان آزار است. خیر والا من در تمام طول حیاتم یادم هست در هر پارک و دشت و دمنی که نشستم و آمدم یک چیزی تناول کنم دقیقا یک گربه از گوشه و کنار و بعضا چندین گربه محاصره ام کردند و هربار تا لقمه دهانمان را هم درآوردیم دادیم به وی و خب علیرغم اینکه میترسم ولی شده است ده فرسخ آن طرف تر غذایم را برایشان پرت کنم یا بدهم کس دیگری برایشان بیندازد و خلاصه چه لقمه ها که خودم نخوردم و ریختم در خندق بلای گربه های عالم و البته سگ ها. چرا که کلا معتقدم وقتی می آیی چیزی در دل طبیعت بزنی بر بدن و یک حیوان می آید مینشیند دور و برت و چشم اش به دستان توست که آیا دلت می آید کمی از آن جوج هایی که با نوشابه آوردی تا بروی بالا را به او هم بدهی یا خیر؟ دقیقا آن روز و آن ساعت و آن لحظه خدا روزی آن موجود را به واسطه ی تو و در غذای تو قرار داده است برای همان به شخصه مورد داشتیم آنقدر جوج هایمان را پرت کرده ام که اطرافیان به صدا در آمده اند که بابا گربهه بیشتر از ما خورد ما هنوز خودمان یک لقمه هم نخوردیم بس کن! ... حتی مورد داشتیم فوت هم میکنم برایشان بعد می اندازم تا دهانشان نسوزد. اگر هم گربه ای ناغافل در دست و پایم بپیچد چون ازش میترسم و اطرافیان معمولا نقش پیشت کردن را دارند همیشه آنها را وصیت کرده ام به پیشت کردنِ مسالمت آمیز و اجازه هرگونه خشانت! را نمیدهم فلذا هر متنفری اون متنفر نیست!...

پرانتزِ باز نکرده ام را بگذارید ببندم و بروم سراغ اصل ماجرا که چیزی نیست جز اینکه عملا دو شب است نخوابیده ام آنهم فقط به خاطر دو عدد گربه ای که به معنای واقعی کلمه دلم میخواهد کله ام را از پنجره بیرون کنم و بهشان بگویم زهر مار، زهر هلاهل و بعد پرتشان کنم در دورترین نقطه مرزی. یکی از انکر الاصوات ترین صداها برای من که از چند سال پیش کشف کرده ام که این صدا چقدر برای من چندش آور و حالبهم زن است و چقدر قابلیت هیستیریک کردن مرا میتواند داشته باشد دقیقا همین صدایی ست که دو شب است به خاطرش نمیتوانم بخوابم. والا من نمیدانم فصل جفت گیری گربه ها چه فصلی ست، هیچوقت هم علاقه مند به دیدن جفت گیری هیچ حیوانی نبوده ام و حاضر هم نیستم ببینم برای همان در این دو شب هم کله ام را از پنجره بیرون نکرده ام که ببینم مشغول چه اعمال خاک بر سری ای هستند این دوتا گور به گوری ولیکن صدای گربه ای که میشود صدای ناله آنهم شبیه ناله ی زن که خیلی ها به اشتباه فکر میکنند صدای بچه گربه ست چرا که صدا نازک میشود خب مشخص است که صدای گربه ی ماده هنگام جفت گیری ست و این دقیقا همان صدایی در عالم است که تک تک ذرات وجود من از آن متنفر است و برایم غیرقابل تحمل ترین صدا در این عالم و یکجورهایی عصبی کننده ترین صداست و هیچ جوره نمیتوانم تحملش کنم و بیزارتر میشوم از گربه هروقت صداهایشان بلند میشود. گربه از نظر من واقعا حیوان بی حیایی ست چون یکی دوباری هم در مکان های عمومی مثل پارک شاهدش بودم که جلوی انسان ها مشغول امر مهم فرزند پروی بود و کَکَش هم نمیگزید؛ حالا اینکه کلا حیوانات جفت گیری شان در خفا ست یا خیر را هم نمیدانم و از آنجایی که دنیای حیوانات اصلا برای من جذاب نیست این قسمت از زندگی شان هم برایم ابدا جذاب نیست و حتی حاضر نیستم اندک اطلاعاتی هم از گوگل در این زمینه بیابم.

فلذا از همین تریبون خواستم سخنی با این دو عدد گربه ی موجود در فضای باز پشت خانه داشته باشم که دو شب است خواب را از من گرفته اند و من هرچه دستانم را هم روی گوش هایم میگذارم باز کفاف نمیدهد و گویا این دو بزرگوار ول کن ماجرا نیستند و تا سی چهل تایی تولید مثل نکنند دست از تلاش برنمیدارند چرا که در طی ساعات مختلف شبانه روز صدایشان می آید. خب سخن اصلی ام با آقای گربه است که از همین جا به او اعلام خواهم کرد که ببین برادر! اگر خدا به شما گفته باشد که نباید در حریم انسان ها خانوم بچه ها را بله! ولی شما گوش نمیدهی من آن دنیا سر پل صراط اول یقه تو را میگیرم چرا که دو شب است کم خودم انواع و اقسام درد های جسمانی را دارم تو هم خواب را از من گرفتی ولیکن اگر خدا بهت چیزی نگفته باشد کاری به کارت ندارم فقط بدان و آگاه باش خیلی بیشوری و خیلی ازت بدم می آید به علاوه ی چهارتا فحش آبدار و کشیده و مردانه از آنهایی که همسرم بلد است هم الهی گوشت بشود بچسبد به تن ات :| و در ضمن زهر مار!

مثلا بگم سلام یا چی؟:)

اما خب سلام علیکم و الرحمه الله

هیچ جوره دستم به نوشتن نمیره...