بیست و دوم فوریه


اگر شما هم عین من اتفاقی امروز افتاده بود که سرکارتان گوله گوله اشک ریخته بودید و بعد هرکه یکدفعه آمده بود و گفته بود گریه کردی؟  و یا چرا دمقی خودتان را زده بودید به آنراه که نه خستم ، اگر شماهم مثل من امروز خیلی گرفته و دمق بودید به جایش بلند شوید پوره سیب زمینی بپزید!

به هرزنامه هایتان سری بزنید شاید رمز آنجا رفته باشد! 

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست

کس در همه آفاق به دلتنگی من نیست


+ به قول حسین پناهی یک وقت هایی باید روی یک تکه کاغذ بنویسی تعطیل است...


گفتیم پاییز میرسد که مرا مبتلا کند ، دلمان خوش بود فصل دلبند از راه رسید، اما ندانستیم یک شبه زمستان به جای پاییز آمد از بس سرد شد! 

امروز آقای الف نگو رفته در اتاق بعد شروع کرده همین طور حرف زدن با من، بعد یک آن برگشته دیده جا تر است بچه نیست!... اینها را خود آقای الف وقتی آمده بود و با خنده میگفت دوساعت است رفتم در اتاقتان روم آنور بود داشتم حرف میزدم بعد دیدم اصلا نیستید تعریف میکرد، جا دارد به سوال مهمی آقای الف را دعوت کنم که یعنی واقعا صندلی خالی با یک صندلی پر تفاوت اش احساس نشده؟... از اتاق فرمان اشاره میکنند لابد نشده ول کن دیگر، شب است انقدر پست نگذار بگذار ملت بخوابند!... خب برای اینکه روی اتاق فرمانم زمین نیندازم شما را تا برنامه بعد به خدای بزرگ میسپارم. بابای!

اگر من الان سیندرلا بودم و فرشته ی مهربان بالا سرم ظاهر میشد و میگفت سیندرلاهو!( زبان اصلی ندیده اید شما پس حرف نباشد! من دیده ام، من بیست و دو ام خیلی خفنم!) ، بله داشتم میگفتم ،ظاهر میشدو چوب دستی اش را تکان میداد و میگفت ببری ببری بو، ببری ببری بو و بعد میگفت سیندرلاهو؟ امشب یک آرزو ...بلاشک و بی معطلی میگفتم لطفا یک کاری کن تا شش صبح برایم به اندازه ی اصحاب کهف طول بکشد و حس کنم یک دل سیییییر خوابیده ام، گرچه داستان اصحاب کهف از نظر من خیلی غریب است!:( ..اصلا ولش کن فرشته ی مهربان، یک اسنیکرز بده بیاد کاچی بعض (به از) هیچی!... 

چند روز پیش روز جهانی تخم مرغ بود، راستش من انقدر حبه انگور نشده ام که روز جهانی تخم مرغ را بدانم، این را وقتی داشتم میامدم و از بچه مدرسه ای ها که امروز همه تخم مرغ برده اند شنیدم، حالا به کنار که یاد شعر معروف بچگی افتادم که « تخم مرغ گندیده بوی گلابی میده»، حتی به کنار تر که فکر کردم بیچاره خانه های همجوار با مدرسه که روز جهانی تخم مرغ چه میکشند از بو !... راستش یاد روزی که درسمان به کوکب خانوم زن با سلیقه ای است رسیده بود افتادم که همگی یک تخم مرغ آبپز بردیم و خانوم معلممان پشت پنجره ی کلاس با آن پرده های قهوه ای و چرک مرد ماست زد و چند روز بعد سهممان یکی یک قاشق ماست شد...کی اینهمه بزرگ شدم و خودم نفهمیدم؟!...

این روزها شبکه ی دو یک فیلم پلیسی میدهد به نام نوار زرد، اینکه بعد مدت ها و سالها چیزی توانسته مرا سر یک ساعت مشخص از هر کاری که دارم بکند و پای تلویزیون درازکش کند یعنی که کارش درست است!... فیلم اش را دوست دارم...هم هیجان دارد، هم تنوع موضوعی دارد و آدم مشتاق دیدن میشود و هم یک تم عاشقانه ی ملایم هم لابه لای فیلم هست که کلا عاشقانه دوز دالم! ...گرچه همه ی اینها بهانه است و صغری و کبری چیدن، اصل این است امیر آقایی با آن پرستیژ و استایل فوق العاده اش را دوست دارم... کثااااافت دوست داشتنی! 


بی ربط نوشت به متن: از نظر من امیر اسم خیلی قشنگی برای یک مرد است، همیشه اسم امیر این را بهم تداعی میکند که تمام صلابت یک مرد را این اسم در خودش جمع کرده است...

:(

مرد ها موجوداتی هستند که وقتی شما در قسمت شاگرد نشسته باشید و حالا کسی پیچیده باشد جلوی ماشین شما، شیشه سمت شما را می دهند پایین و نیم خیز میشوند که به ماشین بغلی شما بگویند داداش کجا میای؟ البته این داداش کجا میای با ملایمت ختم به خیر نمیشود قطعا و کلا جوامع بشری هنوز کشف نکرده است که چه خاصیتی است که آقایان از هرچه بگذرند از حقشان در رانندگی نمیگذرند، و خب کافی ست ماشین کناری شما هم اعصاب تعطیل باشد هیچی دیگر، حالا هی شما بازوی عزیز خودت را بگیر و بگو برو ولش کن برو، نه ماشین بغلی شما ول میکند نه اینطرف...آخرش هم بالاخره یکی گاز میدهد و میزند از آن یکی جلو ...اما دو دقیقه بعد انگار که اصلا از مغزشان فراموش شده باشد تا دو دقیقه قبلش چه خشم اژدهایی بودند و تن صدایشان تا روی صد رفته بود! قسمت هایی از خیابان در طول مسیر را نشان میدهند و یا خانه و مغازه ای و بعد درباره ی آن و اینکه در این خیابان چه دوران خوشی را گذرانده اند و فلان مغازه را نگاه کن قبلا فلان چیز بود حالا کرده بهمان چیز صحبت میکنند و بعدم شما را میرسانند و یک برو به سلامت همراه با مهربانی به شما میگویند و خودشان هم میروند دنبال یک لقمه نان حلال...


داشتم در اینستا چرخ میزدم این را یافتم گفتم برای شماهم بگذارم کمی بخندید، بماند آن نوار قرمز هم لابد طرف خودش شهریوری بوده که دورش کشیده و ذوق مرگ شده، بنده فعلا برای ماه تولد خودم دو نقطه و یک خط صافم! البته تکذیبم نمیکنم!:دی

خب طبیعی است افرادی که مشکل قند و افت قند دارند و ضعف میکنند و از حال میروند..من خب همچین مشکلی ندارم و پیش آمده به فشار بسیار پایین  برسم  اما اینکه از حال بروم یا حالم بد شود خب هرگز  نه...اما امروز روی پله های مترو یک لحظه حس کردم سرم دارد گیج میرود و دارم از حال میروم، البته این دومین بار است که در این روزها اینطور میشوم و میدانم فشار پایین است اما هیچوقت با فشار پایین اینگونه نشده بودم که حالا دومین بار است در این روزها...امروز روی پله ها ایستادم، دستم را گرفتم جلوی چشمانم تا پله ها را نبینم ‌ ، با دستی که گرفتم به نرده دانه دانه پله ها را آمدم بالا...

آقای ر همانی است که یکبار گفتم او ته همه چیز است، ته گیتاریست بودن، ته تافل، ته تمام کتاب های عالم را خوانده، ته کامپیوتر، همانی که گفتم اما کلا در عالم دیگری است و اصلا انگار پاهایش روی زمین این دنیا نیست و از نظر دیگران شاید حواس پرت و گیج به نظر برسد...مثلا آقای ر اگر بخواهد برود چیزی بخرد تو هم آنوسط بگویی میشود برای منم الویه بخرید؟ آن یکی هم بگوید پنیر، او با دوتا شکلات صبحانه برمیگردد و وقتی میگویی این چیست میگوید حواسم نشد!...برای همان آقای ر با اینهمه در دنیا نبودنش عجیب بود که امروز وقتی داشت برای خودش اول صبح چایی میریخت و به منم گفته بود چایی برایتان بریزم؟ و گفته بودم نه ممنون و آقای ر طبق معمول همیشه این جمله روزانه اش را تکرار کرده بود که شما چرا هیچی نمیخورید بابا حداقل اول صبح یک گلویی تازه کنید به خودتان آسیب میزنیدا، و گفته بودم آخر من خیلی صبحانه خور نیستم ...یکدفعه گفته بود چندروز پیش با مهندس فلانی رفته بودیم فلان جا رفت از این بیسکوییت شکلاتی ها خرید، یکدفعه گفتیم عه جای خانوم فلانی خالی این بیسکوییت ها خوراک خودش است!...


یک قهوه تلخ و هوای خنک و پاییز و تنی سالم برای کار کردن...خدای بزرگ شکر..‌.


یک شماره از سالهای دور در گوشی ام مانده که امروز روی عکس های پروفایلش زدم ببینم کیست...از لابه لای عکس ها یادم آمد...او هم اتاقی ام در ترم اول بود...ترم اول در خوابگاه غم انگیز ترین روزهای زندگی آدم است...او‌عقد کرده ی اتاقمان بود...هر موقع شوهرش زنگ میزد صدایش را بچگانه میکرد و با خنده هایی از ته دل گوشی به دست میرفت بیرون و یکی دوساعت بعد بر میگشت..بیشترین دغدغه اش لاغری اش بود، روزی دوبار کلاه میگذاشت و میرفت لا به لای بلوک های سیمانی و غم انگیز خوابگاه دخترانه میدویید ، برایمان تعریف کرده بود که همیشه که از شوهرش میپرسید من خوبم؟ خوشگلم؟ و او هم میگفته آره تو بهترینی، یک روز که پرسیده شوهرش گفته راستش داری کمی چاق میشوی از منم چاق تر حواست هست؟... همین حرف شوهرش باعث شده بود روزی دوبار با انگیزه و شوقی وصف نشدنی ورزش میکرد...موهای خیلی بلندی داشت....خیلی بلند...هر هفته هم به خانه برمیگشت فقط به شوق یک نفر...او ترم آخر ارشد بود و کارهای دفاعش را داشت میکرد...عروسی کرده بودند اما هرکدامشان مثل زمان عقد خانه ی پدر ومادرش بودند تا هم کمی پول جمع کنند هم این درسش تمام شود و یک خانه بگیرند...تابستان رفت که مهر بیاید دفاع اما باردار شد...تا وقتی من بودم و درسم تمام شد او نیامد..نمیدانم بعدها دفاعی کرد یا نه، اما امروز در عکس های پروفایلش دیدم نوشته پسرم عشقم و دخترم دنیامه!... 

خسته ام و له و تو چه میدانی یک آدم له چیست!...

قبول که هوا سرد شده ، قبول که صبح زود آدم ها خوابالو اند، قبول که حوصله ندارند و اصلا یک عالم چیز میز دیگر هم قبول، اما آخر مقنعه ی از دهان گاو خارج شده و چروک و اتو نزده را خب هییییچکی نمیپسندد، هییییچکی ...حتی آینه! ...


اگر از من بپرسید میگویم مردها در عشق جذاب ترند...یعنی وقتی که عاشق میشوند..،نمیدانم شاید کسی زن ها را جذاب تر بداند ، اما من آنچه در زنان دیده ام رفتن به دنیای هپروت است، کتاب انقلاب اسلامی که دو واحد دانشگاه است را میگذارند جلویشان اما نمیفهمند چه میخوانند، فقط نگاهشان به صفحه موبایل است که یار عزیز کرده قربان صدقه ای بفرستد....جمع باشد، نباشد، اتوبوس باشد نباشد، خیابان باشد نباشد،مهم نیست...در دنیای هپروت اند...صدایشان را بچگانه میکنند، خودشان را لوس میکنند، بگو دوستم داری راه می اندازند...امروز فکر کردم مردها جذاب ترند...درست همان لحظه ای که غروب داشت میامد و سرم گرم کار و غرق در دنیای خودم که صدای آقای ح به گوشم رسید گرچه خیلی یواش حرف میزد...داشت به دختر آنور خط که تازه باهم عقد کرده اند میگفت جان جانان...بعد از همین کشف تازه بود که به وقت غروب داشتم از کنار پارکی می آمدم و درخت های بید مجنون را میدیدم...یک طرف روی نیمکت دوتا پیرمرد که تخته بازی میکردند، طرف دیگر دختری چارزانو نشسته روی نیمکت و پسری رو به رویش...شاخ و برگ های بید مجنون را کنار میزدم و  فکر میکردم سهم هرکس از پاییز فرق دارد...یکی سهم اش جیب های بزرگ تر به اندازه ی دو دست است و عشق...یکی سهم اش تنهاییه روزهای بازنشستگی و نیمکت نشینی پارک‌، یکی مرور خاطرات غم انگیز..یکی حسرت آرزوهای سبز نشده ...من هم رد شدن از زیر درخت بید مجنون به وقت یک غروب پاییزه بی باران...

وقتی همه به خانه میروند و شما تازه وقتی پیدا میکنی و ناهار میخوری آنهم یک عدس پلوی برنج نپخته و یخ،  به دست پخت خودم ، این نشان میدهد شما اولویت پنجم و ششم خودت هم نیستی..

من گمان میکنم آدم ها همه در زندگی شان گناهی کرده اند...شاید اما اصلا یادشان نباشد یا برایشان مهم نباشد و گناه ندانند کارهایشان را.،.یا بین گناهانشان گم شوند و همه چیز برایشان عادی شود حتی گناه...از بین تمام ما گناهکاران ، از نظر من خدا توفیق عذاب وجدان را فقط یه بعضی ها میدهد، توفیق پشیمان شدن را فقط به بعضی ها میدهد...یعنی همان که خودش هم میگوید که هرکه را بخواهد هدایت میکند و هرکه را بخواهد نه...تا به حال شده مثلا عین سریال کلید اسرار یک گناهی کنید بعد وقتی خدا در کاسه تان گذاشت و با چوب بی صدایش زد پشت کمرتان هی با خودتان بگویید این تاوان فلان گناهم بودا، مثلا تاوان غیبتی که کردم/ آبرویی که بردم/ تاوان متکبر شدنم حتی و خلاصه که بفهمید از کجا بوده؟... اگر جزو کلید اسراری ها هستید از نظر من میشود خوشحال بود چون خدا بارها و بارها و بارها دارد فرد را هدایت میکند گرچه باقیش تماما خود فرد است و اینکه آیا در این امر تعقل و تفکر میکند یا نه...اما آنهایی که جزو کلید اسراری ها نیستند از نظر من وضعشان خیلی اندوهناک است، آنها کارهایشان را گناه نمیدانند، هیچوقت گمان نمیکنند شاید اشتباهی کرده اند، برای همان عذاب وجدانی هم نمیگیرند ، تفکری در درون خودشان هم نمیکنند و اینها از نظر من هدایت نشدگانند...اما اگر ما با همین انسان و جایزالخطا بودنمان به فرض گناه کسی را دیدیم و نشستیم جلوی یک نفر دیگرم گفتیم، نشستیم و غیبت کسی را کردیم، نشستیم و به کاری که میدانستیم گناه است همچنان ادامه دادیم اما دو روز بعدش عذاب وجدان گرفتیم که کاش نگفته بودم کاش نکرده بودم، این یعنی هنوز امیدی به بازگشت دوباره به خوب بودن هست....از بین تمام گناهان ریز و درشتی که هرکس خودش خوب میداند دارد به کجا شتابان میرود و چه میکند... بعضی گناهان درست همان هایی هستند که خدا دست میگذارد رویش برای آزمایش...همان هایی که همان شیطان معروف درست دست میگذارد رویش برای وسوسه...به خودت می آیی و میبینی داری روزها یک گناه ولو ریز را انجام میدهی اما از آن بیرون هم نمیتوانی بیایی.،.همین غیبت ساده.،،ساده است اما به خود بیایی میبینی نهادینه شده در وجودت، بخواهی هم غیبت نکنی، تلاشم کنی غیبت نکنی باز چیزی تو را قلقلک میدهد!...و همین میشود به نوعی مایه آزمایش تو....تو میدانی گناه است تو میدانی باید سرش را ببری بندازی دور اما نمیتوانی دل بکنی چون گناه شیرین است ولو همان غیبت ساده! وخوب بودن سخت و سخت و سخت است...این گناه برای هرکس یک چیز است، یک چیزی که او را دارد وابسته میکند دارد پابند میکند، یک چیزی که فرد نمیخواهد انجامش بدهد چون میداند غلط است اما نمیتواند...هر کس باید خودش درون زندگی اش بگردد ببیند وابسته ی چه گناهی شده؟! ...بین گناهان درشت درشت نگردید...همین وبلاگ و دنیای مجازستان که دختر و پسر حتی مذهبی باهم راحت حرف میزنند فقط چون دیده نمیشوند به پای گناه گذاشته نمیشود ..،همین وبلاگ ساده که هر نویسنده ای به وبلاگ خودش وابسته است گاهی منشا گناهان بسیاری ست...فقط کافی ست هرکس نگاهی به خودش بیندازد.،.خواهد دید وابسته ی گناهی دارد میشود...هرکس باید بلند شود و یک اسماعیل را به مسلخ ببرد...اسماعیل همان وابستگی های ماست...هدایت شده ی نهایی همانی ست که وابستگی اش را به مسلخ میبرد و میکشد...و هدایت نشده ی نهایی همانی که نمیتواند از این وابستگی ها دل بکند و غرق میشود...

+ سلام 

- سلام‌،خوبی؟ کجایی؟

+ تا یه ربع دیگه میرسم، یه زحمتی میکشی چایی رو روشن کنی؟ سرم داره میترکه

- دمم کردم برات

+ آخ الهی قربونت برم

و حالا بعد از دو روز تنها در خانه با دو لیوان چایی نشسته ام تا روح و ذوق به زندگی برگردد...



وقتی بیست و دو جو میدهد!
اینهم از عکسی که وعده داده بودم در پست قبل. دیر رسیدید تمام شد ! :))

کلیک بفرمایید اینجا را...رمز خواستید بفرمایید.


خب خب، از هرچه بگذریم سخن دوست خوش تر است!... از آنجایی که حالم خوش نیست اندکی و فرت و فرت دارم از دست بنی بشرهای روی کره خاکی حرص میخورم و خلاصه که تمااام حال های بد روزگار و جمعه آمده جمع شده امروز در گوشه ی دل من ، و تنها در خانه ی امروز هم مزید بر علت شده، من هم برای کشتن این میکروب های حال بد کن بلند شدم و به خودم گفتم حال خوب کن می آورم حالت را میگیرم، برای همین حال مرا هم چه خوب میکند؟ بازیه « کوکب خانوم زن با سلیقه ای است» :|...خب از یک عدد آیس پک بیست و دو ساز شروع فرمودیم که صد البته بنده سالم اش را خوردم اما از من به شما وصیت، شما تا میتوانید اسمارتیز و شکلات داخل اش بریزید طوری که حالتان بد شود ببرنتان بیمارستان! والا...

قصدم گرفتن یک عکس بسیار هنری کنار گلدان جدیدم بود بعد چون کلا هنری که هیچ خیلی غیر هنری شد سیاه سفیدش کردم غیر هنری ها معلوم نباشد، آیس پکم به پای عکاس سوخت!

تا عکس ناهار شما را به خدای بزرگ میسپارم:دی

-  آقای میم: یک کلیپ اربعین بگذارم؟

+ بگذارید

- آقای میم با لبخند: ماها که دیدیم میفهمیم چه حالیه، اینا نرفتن نمیدونن

+ با اشکایی که پاک میکردم : بله...

اعتقادات و افکار و سبک زندگی من برای من است مسلما نه برای همه، متقابلا هم همین است...آدم های متفاوت با من برای من فرقی با آدم های مشابه با من ندارند، همه را باید انسان ببینم که میبینم و از کنارشان میگذرم....اما عرف برای من چیز با ارزشی است...من آدم های عرف شکن را دوست ندارم...البته عرف معقول منظورم هست وگرنه چه بسیار عرف غلط جا افتاده که خودم هم مخالف سر سخت اش هستم...اما یک واقعیت وجود دارد آنهم اینکه ما هرچقدر اروپایی بخواهیم فکر کنیم و دم از آزادی عقیده بزنیم اما یک عنصر ثابت در جامعه ما وجود دارد و آنهم بافت مذهبی جامعه است و مردمی که شاید خیل عظیمی هم مذهبی نباشند اما بعضی چیزها برایشان مهم است و رعایت میکنند، هنوز هم که هنوز است در خیابان هایمان خیلی چیزها رعایت میشود، شاید از هر هزار نفر هشتصد تای آنها دوست دختر و پسر باشند اما کم خیلی کم پیش می آید دختر و‌پسری در ملاعام هم را ببوسند ، وسط کلاس درس و دانشگاه و اتوبوس و غیره هم را بغل کنند، بله در ماشین و‌سینما و پارک و پشت چمن و درخت من دیده ام شماهم بسیار ، اما در ملاعام نیست...چرا؟ چون عرف نمیطلبد...چون میدانند عرف آنها را پس میزند ...افراد زن و شوهر هم که باشند دیگر هرگز از این کارها در ملاعام ندارند...کافی ست سری در مهمانی های خانوادگی بچرخانید و ببینید یاد دارید مردی بلند شده باشد و یکدفعه زنش را بوسیده باشد و سفت بغل کرده باشد یا او را روی پاهایش نشانده باشد و چایی بخورند؟،.. نه ، ندیده اید و اگرم دیده باشید انگار عجیب ترین و زشت ترین حرکت تاریخ را دیده اید و همه مسخره میکنند....چرا؟ چون عرف نمیپذیرد...عرف پس میزند...همه انتظار دارند وقتی دو نفر خانه دارند خلوت دارند در ملاعام چرا؟!... اینها را گفتم تا برسم به همین چندروز پیش که نشسته بودم روی یک نیمکت شکسته و کهنه رو به دریا، باران هم می آمد...به خاطر سگ ها خیلی دور و برم را نگاه میکردم یکدفعه جلویم سبز نشوند که نگاهم خورد به زن و شوهری کمی آن طرف تر...میگویم زن و شوهر چون در جایی بودم که اصلا غیر از زن و شوهر را راه نمیدادند، پس دوست نبودند ...لب هایشان را گذاشته بودند روی هم و عکس میگرفتند...نه اینکه فقط من باشم و من را هم به هیچ حساب کنند، نه جمعیت بسیار بود..حداقل مطمئنم علاوه بر من ده تا چشم دیگر داشت آنها را میدید...حتی نه یک بوسه ساده از لپ هم! ...سرم را دوباره رو به دریا برگرداندم و گفتم اشتباه دیده ام، آخر کدام آدمی جلوی اینهمه جمعیت...سگ ها که زیاد شدند بلند شدم بروم که از جلوی آنها رد شدم، همدیگر را بغل کرده بودند و همچنان مشغول!... من گذاشتم به پای اینکه عقد کرده اند خیلی دلتنگ اند! امیدوارم آن ده چشم دیگر هم به پای همین بگذارند گرچه به اعتقاد من به پای هرچه هم گذاشته شود چیزی از زشت بودن اش کم نمیکند!

حالم خوب است

هنوز خواب میبینم 

ابری می آید 

و مرا تا سر آغاز روییدن بدرقه می کند...


وقتی بیست و دو چیزهای سالم میخورد و نه تنها معده که بلکه تمام کائنات بلکه تر خود خدا هم تعجب میکند گرچه لذتی که در چیزهای غیر سالم است در هیچ چیز دیگر نیست و ولاغیر.

انصافا میهن باید با این تبلیغاتی که من برایش میکنم تا آخر عمر بستنی سوهان مرا تامین کند !

اگر یک صبح دل انگیز پاییزی دقیقا داشتید به این مسئله فکر میکردید که بروید یک بارانی و ادکلن بخرید و همان موقع که ابری بالا سرتان شکل گرفته بود یکدفعه کسی بهتان گفت داری بهم قرض بدهی ؟ و گفته باشید چقدر و گفته باشد ۶۰۰ ،  و شما دو نقطه و یک خط صاف شده باشید چون دیگر اشانتیون ادکلن و دکمه بارانی هم بهتان نمیرسد خب سعی کنید هرچه سریع تر سوزن فرفره ای برداشته و ابرتان را هرچه سریع تر سوراخ کنید.

مدال امروز را میدهم به مرد یا زنی که به وقت این صبح پاییزی در ایستگاه تو ماهی و من ماهی این برکه کاشی/ اندوه بزرگی ست زمانی که نباشی را گذاشته است و چه کسی میداند عاشق پاییز باشی عاشق این آهنگ باشی و حالا هردو باهم...حالمان را جان بخشید...