بیست و دوم فوریه


یک غولی آمده به شهر که سرنگ دارد، یک سرنگ آلوده به غم، در تن خیلی از بلاگرها فرو کرده است...میشود از پست های این روزهایشان فهمید که چه کسانی آلوده شده اند...همه حرف از مرگ، حرف از غم، حرف از نامردی دنیا...دل شهر گرفت که...ناسلامتی اردیبهشت است، پاییز که از راه نرسیده، بیایید سر در این شهر بزنید ان مع العسر یسرا و در شهر بلند بلند بخوانید که دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت/ دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور....باید بلند شوم خودم تنهایی تک تک بلاگرها را بلند کنم شانه هایشان را بگیرم بگویم من تو را ندیدم رفیق، نمیشناسمت اما به خدا که پست غمگین حال بد از پشت پست هایتان دلم را غمگین میکند...این نیز بگذرد رفیق خب؟ ...خب؟... حالا بخند...ببین هنوز خیلی چیزها داری برای اینکه زندگی را بتوانی ادامه بدهی...هنوز خیلی چیزها داری که بتوانی بگویی خوشبختی...خوشبختی که دوتا شاخ و یک دم ندارد، خوشبختی یعنی چشم هایت را بگردان...ببین...گاهی میشود با فکر کردن به اینکه دست و پا هم داری احساس خوشبختی کنی...دل لامصب میدانم که ملول میشود ...میدانم که غم بود که بی دعوت دل ساکن دل شد اما چه میشود کرد... دیشب موقع خواب به همکلاسی گذشته ام فکر میکردم که میگفت ماه ها است دنبال کار است اما حتی کارگری هم برایش نیست...خیلی دلم برای مردم شهرم گرفته است، خیلی دلم برای تک تک شماها و غم هایتان که میخوانم‌و حال های خوبی که ندارید را میبینم گرفته است ، برای اینهمه غم جور واجور که در دل همه جا خوش کرده است فکر میکنم غصه میخورم....دیشب موقع خواب به حرفای همکلاسی ای که باید با این مدرک کارگری کند فکر میکردم با سری زیر بالش ناخودآگاه فکر میکردم خدایی که یک‌مورچه را فراموش نمیکند مگر میشود ماها را فراموش‌کرده باشد؟ ...خدایی که من میشناسم ما ها را فراموش نکرده است...بیایید به خدای من ایمان بیاورید...خدای‌ من بعد از هر غمی به سراغ تک تکتان می‌آید و شما را بغل میکند....به همین اشک در چشمانم جمع شده قسم.


دلم میخواست یک مامان بزرگ در یکی از روستاهای شمالی داشتم ، روستایی که مه می آمد پایین ، همه‌ جا سبز، همه جا راهی برای نفس...مامان بزرگی با خانه ای توو در توو که گوشه اتاقش در کمد دیواری رختخواب هایش باشد با ملافه های سفید که وقتی پهن میکردی و میخزیدی رویش از خنکی اش هی دلت میخواست باز غلت بزنی...ایام تعطیل که میرفتیم خانه شان هرکه میریخت سر بالش ها و پتو ها و یکی بر میداشت..مامان بزرگی که وقتی میفهمید داریم می آییم روی هیزم جلوی خانه اش آش بار میگذاشت...برای هرکدام از نوه هایش همیشه ترشی ها و مرباهایی که دوست داشتند را میپخت...دلم میخواست یک کسی را در یک خانه روستایی  در یک شهر شمالی داشتم که دوستم میداشت که میتوانستم هروقت دلم خواست و دلم گرفت از این شهر بروم آنجا بمانم...من اما از این آرزو هیچ کدام اش را ندارم، نه یکی از خانه های روستایی شمال جایی برای من دارد، نه حتی مامان بزرگ دارم ....


عکس: صابر ابر

لطفا اگر وارد مکانی شدید که نه تنها مانع کسب کار یک نفر شدید بلکه در محیطی بودید که فقط یک خانم وجود داشت اما باز هم خیلی خوشحال و شاد و خندان روی صندلی جا خوش کردید و با موبایلتان بازی کردید و آن بیرون هم باران شدیدی داشت میامد و هوا بس ناجوانمردانه سرد بود و آن خانم فقط یک لا مانتو تنش بود نه هیچ لباس گرم، آخر کمی هم متوجه باشید که اگر آن خانم در اتاق را باز گذاشته بود اما داشت از شدت سرما پشت سیستم اش میلرزید لزوما عقب افتاده ی ذهنی نیست که با وجود سرما و لرزیدن در را نمیبندد و دستانش را ها میکند بلکه شاید چیزهایی را رعایت میکند و به دلیل وجود شمای نامحرم در را نمیخواهد ببندد اما دارد یخ میزند و حضور شما چیزی جز آزار نیست خب! بفهمید.

واقعا الان دلم میخواهد بروم آن آدم صبحی را پیدایش کنم و مثل مستوفی بگویم بزنم توو مخت؟

+ امضا: آدمی که قرص سرماخوردگی شان هم تمام شده!




ناهارم را حتی نمیدانم چه بود، اما از بویش حدس میزدم قرمه سبزی باشد، با یک کیف سنگین روی دوش و کفش های تازه خریده ای که پاهایم را تاولی کرده است مسیر همیشگی را می آمدم که یک وانت بوق زد، آقای صاد و الف داخلش بودند، از این وانت هایی که چهارتا جا دارد، گفتند بیایید بالا...گفتم نه میخواهم پیاده بروم...فکر کردند تعارف میکنم، البته تعارف که میکنم معمولا و رویم نمیشود اما خب واقعا میخواستم خودم راه بروم...امروز پسرهایی که هر روز گیتار میزدند و میخواندند نبودند...پله ها را بالا می آمدم و به رزهای قرمز مردی که داشت میفروخت نگاه میکردم...گل آنهم از نوع رز اش که برای ما نیست...پله ها را تا آخر بالا آمده بودم که دوباره پله ها را برگشتم...رفتم نزدیک همان آقایی که گل رز میفروخت، گفتم ناهار دارید؟ بدون اینکه چیزی بگوید ظرف غذا را گرفتم سمت اش گفتم این ناهار من است اما من نمیخورم میخواهم بروم خانه بخورم این برای شما...تعارف میکرد...غذا را که گرفت یکدفعه گفت پس گل ببرید، میخواست یکی از گل هایش را مجانی بدهد، قبول نکردم ...امروز فکر میکردم مانتویی که جیب ندارد غم انگیزی یک روز را بیشتر میکند، مثل من که حالا بدون ظرف غذا دلم میخواست دستانم را داخل جیب هایم میکردم اما خب بدون دستان داخل جیب فکر میکردم پنجشنبه ها که همیشه دوستداشتنی بودند چرا امروز انقدر غم‌انگیز است؟ ...بدون فکر کردن جوابش را میدانستم...از همان صبح که در زدم و گفتم ببخشید میخواستم یک مطلبی را بگویم، بعد رفتم برای مردی که سرش پایین بود تا به حرف هایم گوش بدهد  و سیگار لای انگشتانش را نزدیک لبش نمیبرد و با این جمله شروع کردم که میخواهم یک چیزی بهتان بگویم اما نمیخواهم کسی بداند، راستش بیشتر شبیه درد و دل است...از همان لحظه که باران هم گرفت معلوم بود پنجشنبه ی غم انگیزی ست....گرچه حرف هایش و لبخندش میتوانست ناراحتی ام از آدم ها را کم کند اما نکرد....قدم هایم را توی دلم میشمردم و فکر میکردم بین آدم ها چقدر احساس بی کسی میکنم ...وقتی آدم دل اش از آدم ها گرفته باشد چون نمیتوانند ببینند تو هم در کنارشان رشد کنی و به جایی برسی ، آنوقت پنجشنبه هم بوی غربت میگیرد...با جیب هایی که نداشتم، با گل رزی که برای من نبود، با پنجشنبه ای که دلم درش گرفته است میرفتم و آفتاب چشمانم را میزد...

هنزفری را گذاشتم کمی از دل گرفتگی ام کم کنم، مداحی آمد...هرگز فکر نمیکردم روزی برسد که بنشینم ساعت ها با یک مداحی که یک روز صبح در کربلا گذاشته بودیم اش اینگونه از شدت دلتنگی اشک بریزم...اشک بریزم چون یاد خوابم افتادم...همین دیشب خواب میدیدم دارم میروم کربلا و دارم میگویم یعنی دوباره مرا انقدر زود دعوت کردید؟ ...گاهی تو را کنار خود احساس میکنم/ اما چقدر دلخوشی خواب ها کم است...ذره ذره ی وجودم برای آن خیابان های کثیف عراق دارد جان میدهد، به یاد هرچه می افتم اشک میریزم، به یاد حتی چادرهای تفتیش که خسته ات میکردند...به یاد جا کفشی هایی که نبود...سینی های حلویات..به یاد لحظه ای که میخواستم پا بگذارم به حریم حسین بن علی که کسی مقتل میخواند و با سری که رو به روی حرم افتاده بود پایین و فقط دست به چشمانم میکشیدم...حتی همان لحظه هم باورم نمیشد که رسیده ام...به یاد سجده ای که پایین پایش کردم و گفتم خدایا شکرت که دیدم ..به یاد همان سجده که می افتم صورتم خیس میشود...چندماه است که آمده ام اما هرگز روزی نبوده است که به یادش بیفتم و ساعت ها گریه نکنم...به والله دروغ نیست اگر میگویند قبل از اینکه بروی فقط عاشقی، بعد از آنکه میروی دیوانه میشوی...

امروز صبح میگفت یک خوابی دیده ام، اول بگو مسجد کوفه نجف است؟ گفتم آره...گفت خب خواب میدیدم در مسجد کوفه ام که دارند میگویند اینجا هر دعایی کنی مستجاب میشود من هم دستانم را برده بودم بالا و گریه میکردم و برای تو دعا میکردم...


گفتم روم به خواب و ببینم جمال دوست

حافظ از آه گریه امانم نمیدهد...


دیروز اینجا طوفان گرفت، یک طوفان وحشتناک که با صدای بیا درخت ها را نگاه کن وقتی رفتم دم پنجره ترسیدم...از همان دیشب دارد باران می آید، شدید...هی قطع میشود دوباره شروع میشود، مثل حالا که صدای باران و رعد و برق میشنوم...با همه‌وجودم دلم میخواست حالا در یک ایوان بودم ، از این ایوان های شمالی که آدم میتواند بنشیند زیرش و باران را ببیند، از همان هایی که آدم وقتی ویلا اجاره میکند ویلاها دارند...بساط چایی بودو بیسکوییت کرمدار، آش رشته، باقالی پخته...اردیبهشتم که بود...دیگر خوشبختی میرسید به ته تهش...گرچه حالا هم فقط بساط آش و خوراکی هایش نیست و شمال، ایوان هم نیست...اما اردیبهشت که هست..،در اردیبهشت زورکی هم که شده آدم باید خوشبخت باشد، اردیبهشتی بارانی هم که باشد دیگر باید باید باید...

من به یک لحظه شراب آلود
من به یک اتفاق محتاجم
من به احساس گرم کردن تو 
مثل یک چای داغ محتاجم
من همان بغض پیر سردرگم
در گلویی به وسعت فریاد
من همان چارپاره ی غمگین
در خیال تو خلق خواهم شد

شعر: غزل لنگرودی


 برای تصویر بالا جمله اش را شما بسازید:|

خواب میدیدم یک عالمه باران دارد می آید، البته در عالم واقع هم باران داشت میامد ، مابقی اش را اصلا یادم نیست فقط همین قدر از خوابم یادم مانده است که انگار در یک صحرایی بودم با جمعیتی زیاد که همه هم انگار هراسان بودند، من بلند گفتم یا حسین، بقیه جمعیت هم با صدایم همه با هم در آن صحرا یک صدا شده بودیم...حالا دیگر یک صحرا بود و جمعیتی که میگفت یا حسین...

گاهی واقعا فکر میکنم محتشم با این بیت اش چقدر توانسته حق مطلب را ادا کند ...همین تک بیت که این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست؟...یک دل مانده و برنگشته را چگونه میشود تسکین داد؟ با خواب ها؟ فقط گاهی چشمانم را میبندم، یادم می آورم زیر قبه اش بودم، کنار شش گوشه اش، و زنان عربی که به سمت ضریح حرکت میکردند و بلند میگفتند لبیک یا حسین و همان جا هم چشمانم را میبیستم تا فقط صدای زائر و بال و پر ملائک بشنوم ....


امروز در ون زنی که کنارم نشسته بود یک پنجاهی همان اول اش در آورد که آقا من خورد ندارم، راننده پول را گرفت تا دید پنجاهی هست گفت خانوم این چیست دیگر؟ من پنجاهی را چطور خورد کنم؟...زنه گفت خب آخر مدیونتان میشوم که! ...بیخیال اینکه واقعا خورد نداشت یا فیلم بود یک دو تومانی درآوردم گفتم آقا دو نفر حساب کن...راستش میدانید من این چیزها را دست و پا شکسته برای خانواده ام تعریف میکنم چون متفق القول میگویند تو باز دلت سوخت؟ تو باز به همه کمک کردی؟ تو باز پول هایت را برای این و آن دادی؟ ..اما خب برای شما میگویم...اصلا مگر همین که زنه گفت خدا خیرت بدهد برای من بس نیست؟ 

م ی ب ی ن م ک ه ف ر د ا ب ه د ن ی ا ا و م د م!

همین حالا چشمم به عکسی افتاد که در آن همگی پشت به دوربین با کوله پشتی های مختلف با نخل های بلند دو طرف خیابان در حال حرکت هستیم....این عکس عکس روزی است که میرفتیم سامرا...فقط یک چیز برایم زنده شد آنهم گریه ای که کردم...آن روزی که فهمیدم رفتنم نود درصد نمیشود نشسته بودیم روی صندلی چوبی و بعد یکدفعه با صدایی که اسم کوچکم را صدا کرد که وااااای.... چی شده؟ فقط گفتم منو نمیخواد!... رفتم زیر دوش آب و مثل خل ها با گریه میخواندم بگی منو نمیخوای من کجا برم، بگی منو نمیخوای پیش کیا برم؟ ... شب بود...میرفتیم که بستنی بخریم...گفت من مطمئنم تو میروی، گفتم اما من مطمئن نیستم، گفت من مطمئنم چون خدا تو را خیلی دوست دارد، گفتم اگر نرفتم یعنی دوستم ندارد؟ گفت مطمئنم آخر تو خیلی دلت پاک است...خندیدم فقط، اما بعد از آن تا لحظه ای که برسم به همچین روزی در عکس هر روز هزار بار با خودم گفتم اگر دوستم نداشته باشی چه؟ ...عکس را دیدم و ناخودآگاه اشکانم آمد ... شکر که دوستم داشتی....

چندساعت است هی این صفحه را باز و بسته میکنم اما نمیتوانم دو کلمه بنویسم دلم گرفته...

به نظر شما لذت بخش تر از این لحظه که آدم خسته باشد، گرسنه باشد، دستانش کثیف باشد، لب هایش از تشنگی ترک خورده باشد، پاهایش تاول زده باشد از بس راه رفته است ،لباس های بیرون تن اش باشد و همان طور برود سر وقت گاز و هرچه که روی‌گاز بود همان طور یخ یخ بخورد و بعد بگوید آخیییییش؟

تقویم و تاریخ روزها را از یاد برده ام...نمیدانستم شهادت امام‌موسی کاظم است، امامی که باب الحوائج است...سر شب بود از کوچه مان صدای خواندن می آمد، مردی داشت نوحه میخواند، گوش نمیدادم، اما وسط نوحه اش باب الحوائج را که شنیدم دلم ریخت...دل من رفت پیش سقا...نمیدانستم شب شهادت امام موسی کاظم است...دلم رفت پیش ابوالفضل...اصلا حس کردم یک‌آن آقایی که به یادش افتادم مستجاب کرد دعاهایم را....رفتم سراغ کیفم برای آقایی که در کوچه مان از باب الحوائج میخواند پول بردم، دعا کرد...دلم رفت کربلا....همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی، که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی...

با رفیقم خیابان ها را گشت میزدیم که از کنار کلی جوجه رنگی و خرگوش های نصف کف دست رد شدیم، ایستادیمو بعد از کلی آخی و نازی و جونم و خلاصه غش و ضعف کردن آخر سر دل کندیم و رفتیم، کمی جلوتر که رفتیم گفت کاش ازشان عکس گرفته بودم گفتم من گرفتم ، گفت عه!... دوباره رفتیم در یک پارکی نشستیم به بستنی خوردن که چند قدم آن طرف تر مان هم دو نفری روی چمن ها خوابیده بودند، بستنی های آب شده در آفتاب میخوردیم و چرت و پرت میگفتیم که یکدفعه موبایل اش را در آورد گفت بگذار یک عکس بیندازم از این ها ، گفتم من انداختم!... این بار عه نگفت یکدفعه زد زیر خنده، در واقع مرده بود از خنده و میگفت وای تو کی این عکس ها را انداخته ای؟ اصلا چرا تو از همه چیز عکس انداخته ای؟ ...والا خب نمیشد گفت دیگر امان از بلاگری و سوژه که رفته در خون مان! 

داخل ون نشسته بودم و حرف های دختری که داشت نمیدانم با نامزدش یا شوهرش حرف میزد را ناخواسته میشنیدم یعنی همه میشنیدند ،از این میگفت که من به خاطر حرف های دوستت نمیتوانم خودم را تغییر بدهم، یکبار میگویی مامانم این را گفت یکبار خواهرم حالام دوستانت، پس بگو حرف همه برایت مهم است جز من، نه تو گوش‌کن چرا شش ماه پیش این ها را نمیگفتی؟... تقریبا میتوانم بگویم هرروز یک آدم اینجوری میبینم، یکی در ون، یکی مثل دیروز وسط خیابان در حال بحث با شوهرش...چرا هیچکس خوشبخت نیست؟ پس چه غلطی میکنند جوان ها برای خوشبخت کردن خودشان؟ قرار است دستی از غیب برسد خوشبختشان کند؟ 

میدانید این روزها خیلی خدا را شکر میکنم که نان آدم ها دست من نیست، یعنی خیلی خدا را شکر میکنم که من را خدا در جایگاهی قرار نداده است که واسطه ی نان بریدنشان شوم..،..دوست ندارم از چیزهایی که این روزها با چشمان خودم میبینم حرفی بزنم چون چیزی جز غصه نیست، اما در واقع این روزها خیلی جلوی چشمانم شاهد دیدن آدم هایی هستم که بعد از سال ها کار خیلی راحت کنار گذاشته میشوند، امروز آقایی را میدیدم که از کار کنار گذاشته شده بود ،تهدید میکرد، من فقط سرم پایین بود، غم انگیز است آدمی که امشب با سر کج باید برود خانه، من فقط میتوانم خدا را شکر کنم که نان‌آدم ها دست من نیست و شب ها با خیال راحت میتوانم سرم را روی بالش بگذارم، گرچه باز هم سرم را با خیال راحت روی بالش نمیگذارم وقتی میبینم فوق لیسانس فیزیک آمده بیل بزند، و تو در دلت خجالت میکشی از رویش از مدرکش از شخصیتش ، غم انگیز است وقتی هر روز هزاران بار شاهد پارتی و پارتی بازی هستم و هرکس پارتی دارد درجا جذب کاری میشود هرکه هم ندارد خیلی راحت گفته میشود کاری برایت نمیتوانم بکنم...حالا همه خودشان را بکشند این رای بیاورد یا آن، چه فرقی میکند وقتی مردم نان ندارند ببرند سر سفره شان و هیچکس عین خیالش نیست...

هفت صبح شنبه ای اردیبهشتی را باید گرفت خوابید تخت، بعد هم نشست پشت پنجره آشپزخانه و قهوه خورد نه که کفش پوشیده این پست را تایپ کرد.

ماندم تکلیف این نمازهای بی بخار چیست، مثلا همین نماز یک دقیقه پیش که در خواب‌و بیداری و با چشمانی بسته خواندم و حالا هم با یک بیهوشی کامل دارم تایپ میکنم و عنقریب است که گوشی از دستم بیفتد و به خواب بروم...

خواننده ای در خصوص پست پایین نوشته بود:


این بچه ها از اینکه بهشون ترحم کنیم بدشون می آد و کلی شخصیت دارند. من هم یه بار می خواستم یه کیک به یه پسر کوچولو بدم. نمی گرفت می گفت، حرومه! و باید خودم برا پولی که درمی آرم زحمت بکشم. حتی از اگه راه گدایی باشه، دارند تلاش می کنن برای پول درآوردن و همین هم کلی حرمت داره...


خواننده گرامی که هنگام کامنت گذاشتن هم آدرس وبلاگتان را نمیگذارید تا پاسخ را در وبلاگ خودتان میدادم، لازم دانستم چندتا نکته مهم را بگویم چون اینگونه از کامنتتان برداشت کردم که شما آگاهی کافی نسبت به شرایط بچه های کار ندارید، این بچه ها هیچ پولی برای خودشان نمیماند، چه گدایی چه دستفروشی، تمام پول هایشان تا قطره ی آخر باید به صاحب کارشان داده شود ، برای همان راه درست و صحیح برخورد با این بچه ها فقط و فقط کمک به خودشان و خرید چیزی برای خودشان است نه دادن پول تا ازشان گرفته شود، و هرچیزی هم بخرید باز ازشان گرفته میشود، برای همان خوراکی تنها چیزی است که میتوانید یقین کنید یه خودشان میرسد،ضمن اینکه آمارهایی وجود دارد که اکثر این بچه ها دچار سو تغذیه هستند...یکی از کمک های مهم به این بچه ها همین خوراکی است که حداقل میتوانید یقین کنید بچه ای را سیر کرده اید...همچنین باید این نکته را بدانید که این جملاتی که بچه ها ادا میکنند مثل همین که نه پول بده/ مثل همین جملاتی که به شما گفته اند که حرامه! اینها به دلیل این است که این بچه ها را به شدت میترسانند و این واژگان را هم یادشان میدهند که در این شرایط بگویند تا بتوانند احساسات مردم را ترغیب کنند و پول بگیرند نه خوراکی...من توصیه میکنم کمی در بطن شرایط زندگی بچه های کار اگر هم نیستید اما تحقیق کنید تا بتوانید راه صحیح کمک کردن را بدانید.



امروز از خیابان که رد میشدم، از کنار یک فست فودی سرپایی، از آنهایی که بیرون از مغازه چندتا سکو میگذارند تا آدم ها بنشینند و غذایشان را بخورند با کلی مغازه های بستنی فروشی و میوه فروشی در کنارش رد میشدم که یکدفعه چشمم به پسر بچه ای سه چهار ساله از این بچه های کار افتاد که با پاهای کثیف و پا برهنه اش کف زمین نشسته بود، از کنارش رد شده بودم اما دوباره برگشتم ، رفتم کنارش گفتم برایت بستنی بخرم؟ گفت نه...گفتم چرا؟ بیا با من هر بستنی ای دوست داری انتخاب کن، اصلا هر چه دوست داری انتخاب کن ، آبمیوه بخرم؟ ساندویچ بخرم؟ ...هرچه میگفتم میگفت نه...نشستم روی پاهایم گفتم نترس هیچ کس نمیفهمد من می ایستم کنارت تا بخوری...باز میگفت نه ...هر چه میگفتم فقط میگفت نه پول بده...گفتم پول نه اما هرچه بخواهی برایت میخرم...گفت نه...رفتم اما فکرم پیش بچه ی سه چهارساله ی تنهای رو به روی بستنی قیفی ها ماند...

از اینکه شماها برای پست پایین آشپزی یا اسمارتیز را همگی گفته بودید خنده ام گرفت، دقیقا میخواستم جمعه ای خوشمزه داشته باشم که خب نشد ، اما خب همه تان برنده::)

از آنجایی که هیچ آدم عاقلی روز جمعه کله سحر بیدار نمیشود اما تجربه ثابت کرده است که آدم میخواهد بخوابد اما خوابش نمیبرد برای همان بنده بعد از دوساعت غلط زدن الکی بر روی تخت آخر سر الان که ساعت نه و نیم است بلند شدم و تصمیم گرفتم حالم را و جمعه ام را خوب و خوشحال کنم و خب من با چه چیزی خوشحال میشوم؟ 

هرکس درست پاسخ بدهد معلوم میکند الحق خواننده ی من است و بیست و دو را خوب میشناسد!:/


داشتم از پیاده رو می آمدم که یک آقایی هم سن و سال های پدرم را دیدم با یک عالمه بادکنک رنگی و طرح های مختلف دستش، یکی از بادکنک هایش از دستش جدا شد و نفهمید، یکدفعه گفتم عه آقا یکی از بادکنک هایتان افتاد، بادکنک اش را باد وسط خیابان برده بود، خودم رفتم بادکنک اش را سریع برداشتم که باد بیشتر نبرد ، آوردم دادم بهش، گفت میخواهید این را شما بردارید!...گفتم خب من میخواهم بخرم اما من از آن خالخالی ها میخواهم...یکدفعه گفت من که بادکنک نمیفروشم، همین طوری بردارید...خندم گرفت گفتم نه خیلی ممنونم، منم فکر کردم میفروشید خواستم بخرم، ببخشید...یک کم جلوتر که رفتم خانوم اش ایستاده بود لای در شوهرش را بدرقه کند که یک لبخندی هم به من زد.،..حدس من که میگفت او یک بابا بزرگ بود که داشت بادکنک ها را برای تولد نوه اش میبرد، و خب منم گرچه بادکنک خالخالی لازم نداشتم و فقط گمان کرده بودم او یک آقای بادکنک فروش است که بادکنک هایش مانده روی دست اش که میخواستم بخرم اما راستش بادکنک خالخالی اش را خیلی دوست داشتم، برای همان آرزو میکنم  آخر تولد که بادکنک ها را میدهند به بچه ها، این بادکنک خالخالی برسد به مظلوم ترین دختر بچه ای که بر خلاف بقیه ی بچه ها که به سمت بادکنک ها حمله میکنند او ایستاده کنار پای مادرش بلکه یک بادکنک هم به او برسد، دختر بچه ای که شب ها هم از تاریکی میترسد!


یک مهدکودکی هست که تقریبا هرروز سر راهم میبینم، از نظرم خیلی مهدکودک غریبانه ای است، آخر حیاط اش که رو به خیابان است و من از پشت نرده های بلند و  مشکی اش میبینم خیلی کوچک است، اندازه ی یک اتاق مستطیل کوچک ، نه سرسره دارد، نه تاپ...فقط گاهی بچه هایی را میبینم که با توپ بازی میکنند و مربی شان لای چارچوب در روی یک صندلی نشسته است و دارد کتاب میخواند ...اینبار که می آمدم فقط داخل حیاط اش یک پسر بچه بود که داشت توپ اش را هی به دیوار میزد ، اما غمگین....توپ اش را پرت کرد یک گوشه ای و به مربی اش که روی صندلی نشسته بود با ناراحتی گفت: خانوم ساعت چنده؟ پس مامانم کی میاد؟ ...انگار با صدایش دلم را کسی خش خشی کرد...دلم میخواست میشد میرفتم آنور نرده ها دستش را میگرفتم میبردم پارک دوتا بستنی میخریدم ، روی چمن ها مینشستیم و بهش میگفتم ببین رفیق زندگی خیلی نامرد است، میفهمی؟ مثلا زندگی آنقدر نامرد است که تو باید پشت نرده ها باشی و مادرت هم باید نان در بیاورد، راستش میدانی من گمان میکنم خیلی از مادرها هستند که دلشان میخواهد بزرگ شدن بچه شان را ببینند، ظهرها برایش ماکارونی درست کنند با سس خرسی برایش بیاورند، عصرها او که مشق مینویسد در خانه ای که آفتاب افتاده وسط خانه شان و بوی وانیل کیک بلند شده است نگاه بچه شان کنند و لذت ببرند اما خب میدانی رفیق باباها خیلی تلاش میکنند اما خب گاهی دخل و خرج جور در نمی آید، دخل و خرج که بلدی یعنی چه؟ یعنی مثلا مامان ها هم باید کار کنند تا تو ماشین کنترلی داشته باشی، آره خب من میدانم مامان فرید یا عرشیا کار نمیکنند اما آنها هم ماشین کنترلی دارند، اما خب ببین یک رازی را باید بهت بگویم، هیچ چیز در این جهان عادلانه نیست...بیا و مامانت را اینجوری ببین، حتی اگر بعدها هم فهمیدی دخل و خرج زندگی شما جور بود اما مامان تو از آن مامان هایی بود که کار و استقلال و پیشرفت خودش برایش از دیدن بزرگ شدن تو لذت بخش تر بود باز هم چشمانت را ببند و فکر کن مامانت از آن مامان های اولی بود...بالاخره بزرگ میشوی و هزاران بار خواهی فهمید جهان عادلانه نیست اما خب هرچقدر بزرگ شدی به این باور هم برس که اما خدا عادل است ، اینطوری کمی تسکین پیدا میکنی...اما خب نرده های بلند مشکی آنقدر فاصله انداخته بود که نمیشد دست یک پسر بچه ی تنها که دارد توپ اش را به دیوار میزند را گرفت و برد نشست روی چمن ها...از کنارش رد شدم اما دلم پیشش ماند، دلم میخواست میشد حداقل پشت همان نرده ها سرم را میچسباندم به نرده ها و بهش میگفتم آهای آقا پسر بیا...میدانستی من گاهی با همه وجود دلم میخواست یک مامان بودم، مامان پسر بچه ای هم قد و قواره ی تو که بلند تر شدن قد اش از خودم را جلوی چشمانم میدیدم ؟ ، اما خب من هم مامان نیستم، میبینی؟ این ساعت لعنتی برای هر دویمان بد میگذرد، برای تو کند، برای من تند...بی آنکه اتفاقی بیفتد! 


بیست و دو هستم پنج ساله از جزیره ی قناری در نقش همبازی با بچه ها ...و  اینگونه به تصویر کشیده شده توسط یکی از بلاگرها با این کامنت که:« از نظر اش بیست و دو کسی است که نشسته در بهشت با کلی بچه دور و برش»...

بله:/

اسم پنجشنبه ها را آدم باید گذاشت عزیز دل، قشنگ میتوانی با خیال راحت شب هر وقت دلت خواست بخوابی، قشنگ دوتا فیلم ببینی، از همه مهمتر بعد از یک هفته دوری از قهوه حالا با خیال راحت یک قهوه بخوری و نگران بدخواب شدن هم نباشی...
لطفا پیش من میاین با باباهاتون خوب حرف بزنید ، من از پسر یا دختر لندهور و قد چناری که باید الان دیگه زندگی تشکیل بده میاد جلوی من وایمیسته اما زورش میاد جواب سوال باباشم بده، یا من دارم حرف میزنم باباش متوجه نمیشه، یه جوری میگه نه گفتن که این نیست! خوشم نمیاد، آدم باشید!
دیروز صبح که باران می آمد، مثل یک آدم خل خواستم پیاده بروم و علی رغم اینکه چتر هم داشتم اما بازش نکردم که مثلا از باران لذت ببرم اما باران آنقدر شدید بود که انگار رفته باشم درون یک حوض آب و آمده باشم بیرون ، حتی دو تا از این ماشین های سرویسمان هم بوق زدند که برسانند من باز زده بود به سرم که مثلا پیاده بروم لذت ببرم گرچه آخرش مجبور شدم سوار ماشین بشوم اما حالا باز این گلو شروع کرد به کوک ناکوک زدن و مدت کمی بود که تازه از شرش راحت شده بودم که حالا باز با سرماخوردگی برگشت ، و میروم که دوباره پروسه ی جدیدی از گلو درد را شروع کنم،