بیست و دوم فوریه


هیچ آدمی حتی گذری از یاد من نمیرود، من ممکن است حتی سالها به آدمی که مثلا یک عصر پاییزی در ایستگاه اتوبوس هم دیدم فکر کنم، من ممکن است حتی سالها برای راننده تاکسی ای که گذری دیدم دعا کنم....آدم های در رفت و آمده جلوی چشم من گذری نیستند! داستان هایشان ولو فقط یک ثانیه چشمم بهشان افتاده باشد اما در یاد من میمانند...برای همان همیشه پای حرف های آدم هایی که هیچی در یادشان پررنگ نبود مبهوت ماندم...حتی دلم گرفت از آن ها و فکر کردم چطور میشود اینهمه از کنار آدم ها و خاطراتشان بی توجه رد شد؟...به قول امید صباغ نوی خیلی عزیز:  یک نفر نیست که در شهر مرا بشناسد/ آه بیهوده غزل گفتم و خود را خوردم...برای همان هیچوقت رفیقی که باهم رفته بودیم مشهد را نفهمیدم وقتی سال بعدش از خاطرات سفرمان میگفتم و میگفت یادم نیست...هیچوقت رفیق دیگری که سالها دوست بودیم و خاطرات مشترکمان را یادش نبود ، حتی حرف های خودش را، نفهمیدم... هر صبح زنی دستفروش را میبینم که نان میفروشد، نان هایی که خودش پخته...دو سه روزی میشد در هفته های گذشته که بی صبحانه از خانه میزدم بیرون تا به جایش از نان های او بخرم ، اما دقیقا همان چند روز او را ندیدم...حتی چندروز بعدش هم که ناامید شدم و صبحانه خورده میزدم بیرون باز او را نمیدیدم...فقط فکر میکردم کاش هرکجا هست سلامت باشد...وقتی امروز دیدمش، همان زنی چادری که شبیه تمام مامان های مهربان بود و خواستم ازش نان بخرم بهش گفتم که چندروز بود صبحانه نمیخوردم اما ندیدمتان، بهش گفتم که نگران خودتان بودم و همش میگفتم هرکجا هستند در خوشی و سلامت باشند، به پهنای صورت که لبخند شد، با دندان های تماما سیاه شده اش گفت چندروزی بود کمرم درد میکرد،  نان داغش را که داد دستم گفت الهی که با دل خوش بخوریش...

چون نیست ز هرچه هست چون باد به دست
چون هست به هرچه هست نقصان و شکست
انگار که هرچه هست درعالم نیست
پندار که هرچه نیست در عالم هست

دوست دارم الان از محسن حججی حرف بزنم، از لحظه اسارتش که دلم را له میکند، از بچه اش...ماها راحت تصور میکنیم خب یک سر است که بریده شده، اما در واقعیت  انقدر نمیشود راحت تصور کرد، اصلا هرکدام از ماها چقدر جرات داریم در برابر اسم داعش؟ حالا چقدر ایمان داریم در برابر باطل بودنش؟ و حالا و حالا چقدره چقدر جرات و ایمان داریم در مقابلش جنگیدن؟ اینکه از بچگی از هفت دولت عشق و مرحله فنا و همه و همه خواندیم فقط کتاب نبوده، مرحله فنا همین است دیگر، تو ده پله ی ایمان را دویده باشی و رسیده باشی به الله، آنوقت داعش کدوم خری است، فلانی و فلانی کدوم خری اند؟ تن چیست دیگر؟ جسم چیست؟ سر چیست؟ دل میبری...آنوقت از تن ات از دنیایت از وابستگی هایت راحت دل میبری و میروی در راهی که ایمان پایش گذاشته ای، بعد دیگر ترس معنا ندارد، میخواهد داعش باشد یا وحشی تر از او، ترسی نداری، چشمانت جای دیگر دلش را ایمانش را داده‌ دیگر اینجا ترسی نمیماند، حالا اسیر شو، حالا سرت برود، باکی ست؟ نیست..،چون تو مدت ها قبل رسیده بودی به آنچه باید میرسیدی، آخرش لقاالله بود که تو با سر رفتی...اینها همینقدر که نوشتن اش ساده است به سر بریده ی ارباب بی کفن قسم در عمل ساده نیست.،،که اگر ساده بود الان داعشی نبود، الان جوانی در کشور ما نبود، الان کرور کرور باید شهید میامد، اما شهید که لایق هرکسی نیست، حالا هی بنشین تسبیح بینداز و استغاثه کن و بگو اللهم الرزقنا شهادت...شهادت با دعا نمیشود که ...شهادت با ایمان میشود..،ایمانی که من ندارم تو نداری و اگر داشتیم الان ما شهید و زن شهید مدافع حرم بودیم...ما نداریم‌ به جایش حججی و امثال او دارند، آنها رسیده اند به الله، میفهمید یعنی چه؟ یعنی چیزی که ما یک صدمش هم نرسیده ایم، آنها دارند در پله های آخر ایمان میدوند ما تازه دنبال پله ایم...ما خیلی بدبختیم...نه اینکه چون شهید نیستیم یا زن شهید، ماها بدبختیم چون الله در زندگی های ما نیست، اگرم هست خلاصه شده در حجاب و نماز...ما فهممان از خدا همین بوده، نکه ظرف فهممان همینقدر، ما خودخواسته خواستیم خنگ باشیم و نخواستیم بیشتر بفهمیم تا جلوی همه هم بگوییم خب فهم من ناقص همینقدر...ما خدا را ندیدیم...باید مرد...باید مرد...باید مرد که ما هنوز خدا را ندیدیم ...هنوز به الله نرسیدیم...ماها هیچ گهی در زندگی هایمان نشدیم فقط یک قبیله ی مدعی و همیشه طلبکار از خداییم که کجایی؟ هستی؟ مرا میبینی؟ اصلا وجود داری؟ و در کنار غرغرهای روزمره مان خوردیم و خوابیدیم و آخرش هم رفتیم در خاک، بی آنکه فهم کرده باشیم در الله، در وجودی که مطلق است...ما نرسیدیم به الله و شدیم ما حججی ها رسیدند و شدند همنشین ارباب دو عالمی که وقت رفتن میگفت اگر تاب می آورم چون میدانم خدایی هست که میبیند...حسین بن علی سر داد بچه داد رفیق داد خانواده داد و تنش رفت زیر سم اسبان و چاک چاک شد تا فقط بگوید عالم یک راه حق بیشتر ندارد آنهم الله.

و حالا یک ربعی هم میشود که تب و لرز هم به موارد پست پایین اضافه شده و در این خرما پزان تابستان زیر دو لایه پتو با کمر درد با پای تاول زده با دستانی که کلا جان مرا گرفت قشنگ میلرزم و یاد حرف خودم سر ظهر میفتم که من برای خودم ناهار برده بودم اما از بس اینور آنور رفتم و با خودم بردمش موقع ناهار فکر کردم شاید خراب شده باشد در گرما دیگر نخورمش و غذایی که هرروزه برایمان می آید را بخورم، اما خب کلا امروز غذا کم آمده بود و آقای میم غذا نداشت و اولش نگفته بود که غذا ندارد، فقط دیدم میگوید خب غذای خودت را میخواهی چکار کنی؟ گفتم هیچی دیگر میریزم دور، گفت خب بده من بخورم، آنجا دوزاریم افتاد، حالا اصرار از من که نه من غذای خودم را میخورم شما این غذا را بخورید از آقای میم انکار که نه...میگفت شما نازک نارنجی ای :| غذای خودت را میخوری مسموم میشوی دو روز می افتی نمیخواهد آن را بخوری، و خب همانجا بود که گفتم اتفاقا مریض شوم دو روز نیایم استراحت کنما! و از آنجایی که مرغ آمین اد همین لحظه باید باشد و در هنگام حرف های دیگر در آسمان خواب است! اد آمدو آمین گفت و رفت لابد...

امروز یک روز فوق العاده فوق العاده‌گند بود، آنقدر که اصلا رمق ندارم تعریف کنم، فقط اگر از حال ما پرسیده باشید آدمی هستم که پایش تاول زده و صبح در زیر میز کار طوری که کسی نبیند کمی دستمال و چسب نواری روی دستمال زده ام و دور پایم چپانده ام تا فقط بتوانم راه بروم بعد کلی راه رفته ام و کمرم به طرز وحشتناک وحشتناکی درد میکند و دیگر موقع برگشت که حالا باشد هیچگونه توان و بنیه و جانی نداشتم پیاده بیایم اما از قضا هیچ پولی هم در کیفم نبود و فقط کارت عابر همراهم بود که دقیقا مثل فیلم ها دستگاه عابری هم جایی ندیدم فلذا الان با پایی تاول زده ی داغون، با کمری داغون تر و با دستانی‌که امروز آنقدر آستینم را داده بودم بالا و کهیرهای وحشتناک از نظر ملت! را داشتم میخاروندم که یک خانومه دستم را گرفت با چهره ای جمع شده که تو رو خدا بسه دلم ریش شد :|


حالم شدیدا گرفته است، بابت همان چیزهایی که رمق تعریفش را ندارم...

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید


همین ثانیه و ساعت دقیقا حس بچه ای را دارم که برایش آبنبات چوبی خریده اند و او از ذوق چوب را در دهانش گذاشته به جای آبنبات.... راستش فکر نمیکردم آن چایی سبز با ۱۲ طعم مختلفی که اینترنتی سفارش دادم و مثل خل ها هم ۱۰ تومان پول پیک دادم و نکردم دوتا مغازه عطاری سر راه سر بزنم و ببینم دارند تا بخرم؟ تا بلکه پول پیک ندهم ، حالا وقتی بیاید و بازش کنم انقدر ذوق مرگ شوم و اصلا عاشق نوشته های بالای هر دسته آنقدر که ندانم کدام را بخورم و اصلا دلم نیاید بخورم:|
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

در من بنده ای ست که هر اذان مغرب به مغرب دنبال اصل خویش میگردد و گمان میکند چیزی را گم کرده است...

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

مسخره ترین وبلاگ ها از نظر من وبلاگ زن و شوهر یا نامزدی هست که حرف های عاشقانه ی هرشبشان را به جای اینکه در گوش هم بگویند در وبلاگ مینویسند و اگر از ابتدا فقط با این نیت و برای نوشتن حرف های عاشقانه ی خطاب به هم وب زده بودند از نظر من مسخره نبودند، مسخره از نظر من زمانی است که اینها از ابتدا و قبل از نامزد شدن یا زن و شوهر شدن که مجرد بودند و وبلاگ داشتند خیلی عادی برای مخاطبین زیادی مینوشتند هر موضوعی را، اما یکدفعه انگار که یادشان رفته باشد مخاطبینی دارند وبلاگشان میشود حرف های عاشقانه خصوصی، و حداقل نمیکنند این وبلاگ را حذف کنند و وبلاگی در گمنامی بزنند و آدرسش را هم فقط به نامزدشان بدهند یا حداقل رمزی بنویسند، مگر نه این است که مخاطبشان فقط یک نفر است؟ پس چرا در ملاعام  و در وبی که میدانند خواننده های دیگری هم دارد انقدر شخصی و تک نفره مینویسند ؟ بحث عاشقانه نوشتن نیست، چرا که خیلی از وبلاگ ها هستند که عاشقانه مینویسند اما عاشقانه نوشتنشان انقدر تک نفره انگار که دارند در گوش فرد صحبت میکنند نیست، منظور من وبلاگ هایی هست که حرف های روزمره ی زن و شوهری شان را در وبلاگ مینویسند...مثلا از نظر شما مسخره نیست اگر من بیایم در وبلاگم پست بگذارم برای شوهرم که عزیزجانم ناهارتو بخور جون من! مراقب معدت باش! از خودت مراقبت کن!

واقعا حالتان بهم نمیخورد ؟ و با خودتان نمیگویید من اسمس بلد نیستم بزنم؟ یا نمیتوانم زنگ بزنم؟ یا اصلا اگر دوست دارم در وبلاگ اینقدر حرف های روزمره ی تک نفره بزنم چرا نمیروم جایی که خواننده ندارم یا حداقل رمزی بنویسم؟ در وبلاگی که خواننده دارد اینگونه پست ها که به آدم القا میکند طرف دارد حرف های درگوشی با همسرش را اینجا مینویسد از نظر من مسخره ترین وبلاگ است...نظر شما را نمیدانم!

یکجورهایی میتوانم بگویم به مرور عاشق کفش هایم میشوم، به مرور میگویم چون معمولا موقع خریدشان فقط خوشم ازشان می آید اما عاشق نیستم اما خب کم‌کم تبدیل به عاشقی بی بدیل میشوم که تا لحظه ی مرگ کفش وفادار به او میمانم، کفش بیست تومانی باشد یا دویست هم برایم مهم نیست،، همه رقمی هم دارم،  بستگی به دلم دارد که پشت کدامین ویترین و کد گیر کند...مثلا چندوقتی میشود که دلم پیش آن کفش چریکی پشت لوازم ورزشی پسرانه مانده است، و البته من از عاشقان طرح و مدل چریکی در هرچیزم، از لباس گرفته تا کوله پشتی تا حتی شلوارک و صد البته هیچ کدامش را هم ندارم چون هربار میخواهم بخرم سیلی از مخالفت ها روانه ام میشود که پسرونه ست! ... اما خب مدت مدیدی میشود عجیب آن کفش چریکی دلم را برده است، آخرسر دیروز دلم را به دریا زدم و رفتم داخل پاساژی که خیلی از روزها از کنارش رد میشوم تا بالاخره آن کفش چریکی پسرانه دلبر را بخرم، از پشت ویترین که آورد یک کفش مسخره ی بدون کفه که دو روز با آن راه میرفتی از هم وا میرفت آنقدر که کفش استانداردی نبود و منتظر شنیدن هر قیمتی بودم جز چیزی حدود دویست! و از آنجایی که عده ای از فروشندگان آدم را خر فرض میکنند و فکر میکنند کسی که چشمش یک کفش پسرانه پشت ویترین را گرفته حالا میشود گوشش را ببری! یک قیمت روی هوا می اندازند، و از آنجایی که هر خری هم حتی میفهمید این کفش از جلو بیست تومانم نمی ارزد گفتم این قیمت برای کفشی است که استاندارد است، کفه ی درستی دارد، لژ دارد، ورزشی مناسبی است نه این کفش با کفه ی چسب خورده که هم پدر پا را درمی آورد هم دو روزدیگر وا میرود، گفت حالا شما بخواهی تخفیفم میدهم، گفتم مثلا چقدر؟ گفت بیست درصد:| ، و خب هیچی دیگر‌ آمدم بیرون و صد البته اگر خری بودم و آن را میگرفتم در عوض سبز بود و با آن مانتویی که تازه خریدم و مشکی است و فقط قسمت بالای آن گل های سبز دارد ست میشد ! و خب از آنجایی که من خر نبودم و آن را نخریدم ولی ست کردن هم برایم از اوجب واجبات زندگی است به جایش کفش های گل گلی ای که قبلا داشتم و به نوعی دیوانه وار دوستش داشتم و کمی از یک قسمتی اش پاره شده بود را الان بردم پیش کفاش سر خیابان تا بدوزد و او گفت بیست و پنج تومان! و خب من گفته ام باشد عصر می آیم میگیرم و حالا که آمده ام دارم فکرمیکنم خود کفش را سی تومان خریدم و خب میبینم خیلی هم میتوان دور از آن دو حرفی گرانقدر! نبود!

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید


مثل درختی که به سوی آفتاب قد می کشد

همه وجودم دستی شده است

و همه دستم خواهشی

خواهش تو...


+ از نامه های احمد شاملو به آیدا


شهادتت مبارک

هم نشینی ات با ارباب بی سر مبارک...

ای وای از این عکس، ای وای...


دردم این است که من بی تو 

دگر از جهان دورم 

و 

بی خویشتنم


+ مهدی اخوان ثالث

خواهرم پرسید این قضیه ی عزیز کی بودی تو و اینها چیست من خیلی میبینم در برنامه عمو پورنگ میگوید! گفتم والا جمله ی تازه مد شده ی این جوانک هاست گویا که مثلا طرف عطر خوبی زده به جای اینکه بگویند چه بوی خوبی میگویند خوش بوی کی بودی تو:| یا طرف خوشگل شده میگویند خوشگل کی بودی تو...البته گویا از روی آهنگی مد شده...این را گفتم اما به غلط کردن افتادم، چون مگر دیگر اینها ول کردند؟ خواهرم و سایر مهمان ها هی: آشپز کی بودی تو؟( به مامان موقع کشیدن غذا)/ بی تربیت کی بودی تو؟( به من که یادم نیست چه چیزی گفته بودم)، شلوار گشاد کی بودی تو!؟( به خواهرم که شلوارش خیلی گشاد بود)/ کوه کی بودی تو؟( به من که روسری ام سرش شبیه کوه شده بود:|) / سالاد ماکارانی کی بودی تو؟( به یکی از مهمان ها که سالاد ماکارانی دوست داشت)... یعنی دیگر رسما دهنمان را...استغفرالله:دی

امشب مهمانان شمس العماره ی ما دو دسته شدند، دسته ای که بعد از خوردن ته چین خواهان برداشتن بساط تخمه و هندوانه به پارک شدند و دسته دیگر که خواهان نرفتن و فوتبال دیدن، برای همان دسته ی اول رفتو دسته دوم هم که چند عدد آقا بودند ماندند فوتبال ببینند و خب در آن بین یک من مانده بود که منم خواهان خوابیدن بودم، راستش خستگی و دستان کهیر و زخم شده ام که فقط به خاطرشان دو روز مرخصی گرفته ام تا هیچگونه آستین و لباسی بهشان نخورد و بیشتر از این نسوزم و هلاک نشوم و حالا هم فقط دلم میخواست خودم را بی آستین کنم و همه زودتر بروند و کشف حجاب، به کنار، حوصله هم نداشتم....گرچه یکی هم آنوسط هی گفت خودت را دو حرفی ! نکن و بیا اما خب حوصله اش نبود دیگر...حالا من که هیچ، اما ماندم فقط در کار این چند عدد باقی مانده برای فوتبال که الان که رفتم مسواک بزنم و بیایم بخوابم دیدم هرکه نشسته یک گوشه و سرش در موبایل، یازده نفر هم برای خودشان در صفحه ی تلویزیون، بدون تماشاچی از شمس العماره ی ما...


دوری ات درد من و نام تو درمان من است 

تا خود صبح صدایت نکنم می میرم

وضع من را به خدا روضه تو سامان داد

من اگر گریه برایت نکنم می میرم ...


نمیدانم این هم لابد از معجزات خودش هست که بروی، برگردی و‌ بعد  دیوانه شوی و  به وقت هر پنجشنبه پر پر بزنی، گاهی آنقدر دیوانه میشوم که چشمانم را میبندم و به  یاد لحظه ای که کنار شش گوشه اش، چسبیده به ضریح، قاطی صداهای عربی با چشمان بسته میگفتم لبیک یا حسین ...لبیک یا حسین....آن صداها جانم را هر پنجشنبه میگیرد...و من هر صبح آدینه دوباره زنده میشوم گرچه باید مرد اما این عشق هر صبح جمعه ققنوس میسازد...و دوباره هر پنجشنبه دیوانه میشوی ،خاکستر میشوی و اشک...اللهم رزقنا...اللهم رزقنا...

هرکس گوشی جدیدی میخرد بابا داوطلب است تا گوشی قبلی آن فرد به او برسد، مثلا همین من که هنوز گوشی‌نخریده ام بابا چندباری گفته پس گوشی ات برای من میشود دیگر؟! ...تا الان اگر حساب کنیم بابا گوشی یک خواهر و یک داماد را هم داراست اما آنها الان گوشه ی کشوی میز تلویزیون هستند و باز بابا با همان گوشی هیچ امکاناتی ندارش! سر میکند، مطمئنم دو ماه دیگر هم من میتوانم گوشی قدیمی وفادارم را گوشه کشوی میز تلویزیون ببینم، راستش میدانید بابا با تکنولوژی غریب مانده است، او امید دارد هربار پا به پای آن برسد اما هربار که کمی تکنولوژیه فراتر از گوشی هیچ امکاناتی ندارش! زیر دستش می آید بابا مظلومانه بهش نمیرسد و باز میرود سروقت همان گوشی قدیمی اش و امروز که دوباره پرسید باطری گوشی ات که سالم است؟! راستش دلم خواست تکنولوژی را ببینم و بهش بگویم چرا آنقدر تند رفتی که نسلی ازت عقب ماند...

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید


سجده آخر را هم‌بروی، سر برگردانی یک کاغذ روی تخت بهم ریخته ببینی ...ای من به فدای آن « با سلام» نوشتن ات آخر...


موسی ترین پیغمبرم در عصر بی اعجاز 

انداختم در گوشه چشم تو تورم را...


امروز از صبح دلم یک عالمه شکلات خارجی حال خوب کن میخواست، همچین چندتا شکلات خوب، مشتی...انقدر که اول صبح داشتم در سوپریه سر راه میگفتم شکلات چه دارید و او چندتا دانه شکلات ویفری مسخره داشت و آنقدر دلم شکلات میخواست که داشتم گول میخوردم تا به همان ها هم قانع شوم و بخرم که تلفنم زنگ زدو چون کاری پیش آمده بود کلا شکلات و مکلات و همه چیز را فراموش کردم و رفتم...اما خب حالا که انداخته بودم برای خودم میامدم باز هوای کلی  شکلات خووووووب از سرم نرفته بود که ...برای همان رفتم همین سوپری سر کوچه و این عزیزان دلبند را خریدم و الانم میخواهم یک لقمه چپشان کنم!

هاژ محمود گفتند « از کابوس  هایت حرف بزن» آمدیم حرف بزنیم و رفع زحمت کنیم! 


شاید تنها کابوس پر رنگ و در حال حاضر زندگی ام با عرض شرمندگی و‌خجالت و روم به دیوار باز گذاشتن در تراس در اتاقم باشد ، چرا که کلا نمیدانم چرا با باز گذاشتنش حس میکنم وسط جنگلم! و حیوانات حمله خواهند کرد و خب یکبار که تا صبح باز بود تا همان صبح هم خواب ورود باغ وحش به اتاق را میدیدم:|
خیلی از کابوس های اینچنینی زندگی ام به مرور زمان وقتی دیگر  در شرایطش نبودم رفع شده است، مثلا وقتی خوابگاهی بودم یکی از کابوس هایم این بود که نکند یکی شب بیاید اتاق لپتاپم را ببرد:/ و کلا جدای از آن از ورود قاتل زنجیره ای و خفاش شب! حتی در شب به اتاق میترسیدم :/ ، یعنی کلا چون در اتاق قفل نمیشد هیچوقتم با خیال راحت نمیتوانستم بخوابم/ یا مثلا در مقطعی از زندگی ام کابوسم افتادن از پله هایی بود که هرروز ازش رد میشدم! / در مقطع درس و تحصیل  نیز همیشه کابوس نمره های پایین و خب حتی تر بچگی ام کابوس وحشتناک افتادن از تراسمان که هنوز هم گاهی خوابش را میبینم.و الی ماشا الله در هر برهه از زندگی...

+ به رسم دعوت و‌چالش و این حرف ها بنده هم علاوه بر دعوت  از تمام دوستان و عزیزان و خانواده رجبی که دعوت میکنم از کابوس هایشان بگویند،  قبل از هر چیزی این را خیلی جدی بگویم که اگر خواستید از کابوس هایتان بگویید فضا را درام و غم انگیز نکنید ، از کابوس از دست دادن عزیزان، مرگ، بیماری، تنها ماندن و خیلی چیزهای دیگری که شاید هر آدمی بخشی از آن در وجودش هست ننویسید لطفا چرا که فکر کردن به اینهمه منفی درست نیست چه برسد حتی ثبت اش! 

+ من از کازیمو  و میرزا ژوزف پولیتزر و پری دعوت میکنم تا در این رسوا نمودن خود شرکت نمایند!

من خیلی کم پیش می آید با جوکی از ته دل خندم بگیرد، میخندم اما خب بیشتر برای ضایع نشدن طرف! اما امروز لای گشت زدن هایم رسیدم به صفحه ی یک خبرنگار دوست داشتنی، البته دوست داشتنی برای من، یک آقایی زیر متن اش نوشته بود « خبرنگار کی بودی تو؟» مثل دیوانه ها هنوزم دارم میخندم! 

توضیح اضافه ی روی مخ( چون توضیح اضافه برای من همیشه روی مخ بوده است):

* خوشگل کی بودی تو؟/ خوش بوی کی بودی تو/ خوش تیپ کی بودی تو؟ و ...میدانید دیگر تازگی ها نقل محافل شده است! و خب جمله ی مسخره ی مد شده ی این روزهاست که خیلی به شوخی همه به همه میگویند! ... مثلا طرف خوشگل شده، طرف دیگر به جای اینکه بگوید چه خوشگل شدی، میگوید خوشگل کی بودی تو بعدم هار هار دور هم میخندند! ...حالا این هم : « خبرنگار کی بودی تو؟»...

بعضی از دوستان وبلاگی گمان میکنند اگر از ما یادی نکنند ما یادشان میکنیم! اما خب گذشت آنزمان که از ما یادی نمیشدو همه را یاد میکردیم، دیگر یاد نمیشویم و یاد نمیکنیم، دیگر ده روز بلاگری نیاید بنویسد بیست و دو خرت به چند من؟ نمیرویم بنویسیم فلانی سلام علیکم کیف حالک؟!... دیگر  همین گونه...بی معرفتی در مقابل بی معرفتی، فراموشی در مقابل فراموشی، یاد نشدن در مقابل یاد نشدن...

از آنجایی که تمام طول سال مستعد سرماخوردگی ام و سرما هم بخورم بسان فیلی از پا افتاده خواهم شد آنقدر که وحشتناک مریض میشوم، و از آنجایی که بعد از خوردن خربزه هم همیشه هرچه ویروس میروس ته گلو و اعماق وجود بنده هست زنده میشود و بیرون میزند و گلویم درد میگیرد و از آنجا تر که خربزه میوه ی خیلی مورد علاقه ام نیست، کلا خیلی نمیخورمش مگر هوسی، اما از آنجا تر تر که آدمی وارونه است همیشه، امروز با دستانی سرتاسر پماد زده نشستم یک بشقاب پر خربزه بخورم و هرچه گفته شد نخور بدتر میشوی خربزه برایت خوب نیست مثل کودکان پنج ساله که دلم میخواهد خب! و خب مثل همان کودکان پنج ساله ی منع شده خوردم و حالا باز منمو دستانی که دیگر باید از شدت زخم بکنم بیندازم جلوی گربه راحت شوم! 

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

رسیدم به مرحله ای از زخم ها و جوش ها و کهیرها و حتی کبودی های وحشتناک در دستان و بازوهایم که با گریه میخارم و میروم که داشته باشم برای بار دوم دکتر رفتن را و باز تشخیص ندادن را! برنگشتم در سه و هفت بنده اسمارتیز بدهید حلوا هم کم بخورید چاق کننده است.

با تشکر

امروز یک مشت آدم خسته و خجسته بودیم که ساعات پایانی کار با یک جعبه شیرینی جلویمان فقط الکی میخندیدیم و شیرینی خامه ای میخوردیم ...چه بسا حتی خنده های عصبی..آدم های به موقع حقوق نگرفته ای که تازه حقوق چندماه قبلشان را هم نصفه ریخته بودند برایشان، بهتر از این نمیشدند، آقای سین میگفت چون حقوق نصفه ریخته اند من اندفعه سلام هم نصفه میدهم بچه ها سل! ...

هیچوقت این آدم هایی که رو به روی آدم نشسته اند بعد زل میزنند به آدم، بعد علیرغم اینکه تو هم نگاهشان میکنی ببینی چرا ول نمیکند و باز پرو پرو نگاهشان را برنمیدارند و حتی یک لبخند هم نمیزنند و همین طور باز زل میزنند را نمیفهمم! نمونه اش امروز زنی که رو به روی من نشسته بود و کلا زل زده بود توی صورت من، هی نگاه میکردم بلکه از رو برود، کلا انگار نه انگار، میخ!