بیست و دوم فوریه

تو می دمی و
آفتاب می شود.

مثل بچه ای که عادت داشته انگشت بخوره اما یادش رفته و یدفعه وسط یه روزی یادش میاد، الان که ایستادم کنار پنجره دست به سینه و بارون رو نگاه کردم یادم افتاد عادت داشتم روزایی که دلم گرفته وایستم پشت پنجره و بیرون رو نگاه کنم...

صبح که از رادیو سالار عقیلی میخواند ایران ، فدای اشک و خنده ی تو ، دل پر و تپنده ی تو، فدای حسرت و امیدت، دل پر و رمنده ی تو...به بیرون و آدم ها نگاه میکردم و فکر میکردم چقدر اندوه سالیان بر دل این مردم نشسته است...آتش گرفتن فلان مدرسه، چپ شدن اتوبوس های هرساله راهیان نور و آن سربازها، زلزله، سیل، خروج ریل از قطار،سوختن کشتی، پلاسکو، سقوط هواپیما...انگار در راس خبرهای ما همیشه یک خبر باید باشد که تا غم قبلی تسکین پیدا نکرده بعدی بیاید...دلم دو تا دست مثل دست های دراز مجید دلبندم میخواست تا درازشان کنم و تمام مردم را یکجا بغل کنم و سرم را روی سرهای خسته شان بگذارم...

در همه ی فیلم ها صحنه هایی وجود دارد که گاهی آدم را از جا می کند و به دیار دیگری میبرد...اینبار به دیار غربتی رفتم ،آنجایی که در فیلم رگ خواب لیلا حاتمی در کوچه ای با در و دیوارهای کاه گلی خاک میخورد و گریه میکرد و کوروش تهامی برایش میخواند ستاره ها نهفته، در آسمان ابری، دلم گرفت ای دوست ، هوای گریه با من...و میگفت نخوان...

خدایا شکرت ...

گفت چهار انگشتت را بگذار روی دستگاه...نمیشد...اثر انگشت پیدا نمیشد...میگفت دست هایت را ها کن هی به هم بمال دوباره بگذار...دوباره و سه باره و چهارباره و بارها و بارها...دیگر خنده مان گرفته بود...پرسیده بود کارت چیست و تا گفته بودم روی هوا ادای کیبرد زدن را دراورده بود گفته بود لابد کارت با اینهاست...گفته بودم آره دقیقا...گفته بود پس همان...دستان خشکی زده ام اثر انگشت نمیداد...اینهم داستان های جدید کارت ملی هوشمند گرفتن است...دختر روپوش سرمه ای آخرش با خنده گفت بلند شو برو ثبت احوال ببین اصلا هستی؟!

امروز توی تاکسی زن جوانی آمد با دوتا پسر بچه ی دوقلوی ۳-۴ ساله ...تا نشستند آن یکی که اسم اش آرتین نبود و نفهمیدمم چه بود از ابرها میگفت که مامان چندتا ابر دیدم شبیه تفنگ...او هرچه میگفت عین همان را آرتین هم تکرار میکرد و او هم درجا میگفت مامان چندتا ابر دیدم شبیه تفنگ...دستم که رفت روی لپ های آرتین و نازش داشتم میکردم یکدفعه لبخند زد و دیدم هی به دستانم نگاه میکند و بلافاصله سرش را آورد نزدیک دستم ، نمیدانستم میخواهد چکار کند سرش را بلند کردم با خنده که چیکار میکنی؟دوباره سرش را آورد نزدیک دستم...با خنده به مادرش گفتم گاز میخواهد بگیرد؟ گفت نه بوس میکند پسرم مهربان است گاز نمیگیرد که...بی انکه حواسم باشد یکدفعه یک لب کوچولو را روی دستم حس کردم...از چانه اش بلند اش کردم آخر من به فدای آن مهربانیت مرد کوچک...
دل بزرگ داشتن فقط به این نیست که بتوانی از یک گونی برنج ات بگذری و بدهی نیازمند، فقط به این نیست بتوانی چندتا دیگ نذر اباعبدالله خرجی بدهی، فقط به این نیست بفهمی فامیل ات ندار است دوتا رب و ماکارانی برداری ببری خانه اش، فقط به این نیست ببینی همسایه ات حامله است و بوی قورمه سبزی ات پیچیده یک کاسه بریزی برایش ببری، فقط به این نیست آدامس نمیخواهی اصلا آدامس خور نیستی ولی از آن پیرزن دستفروش میخری،فقط به این نیست میدانی رفیق ات در خوابگاه ندار است هرچه میپزی برای او هم ببری، فقط به این نیست عضو کوچه گردان عاشق باشی و به رسم مولایم علی شب های قدر کیسه های برنج و روغن دم در خانه های نیازمند ببری، فقط به این نیست سرت را از پنجره بیرون بیاوری و برای گربه ها غدا بریزی، فقط به این نیست نشسته باشی در مترو و پراشکی بخوری و نصفش را بدهی به پسربچه ای که دارد نگاهت میکند، ففط به این نیست بروی به زن یا مرد مسنی که دوتا کیسه میوه دستشان هست بگویی کمکتان کنم؟ یا دست یک نابینا را بگیری از روی پله ها رد کنی، یا تا میبینی کسی زمین خورده بدویی بلندش کنی...آره دل بزرگ داشتن به همه اینها هست اما فقط اینها نیست...هرکه اینهمه باشد خیلی بزرگ است ، هرکه فقط کمی از اینهمه هم باشد خیلی بزرگ است اما آدم هایی با دل بزرگ فقط اینها نیستند...وقتی یادم می آید دیشب چگونه با گریه و روسری و مانتویی که نمیدانم چگونه تنم کردم و اصلا تنم کردم یا نه به دختر چادری ای که نشسته بود گفتم حال مامان من خیلی بده میذاری قبل شما بریم توو؟ و گفت باشد میفهمم دل بزرگ داشتن در چیزهای خیلی کوچک تر از این حرفا هم هست...
نمیدانم با امروز چندروز از سال است که از جلوی او و آن رستوران میگذرم ، اما این یک اتفاق تکراری هر روزه است...چون من هرروز به غیر از روزهای تعطیل از جلوی آن رستوران میگذرم ...و او را هر روز میبینم ...او یک مرد فرو رفته در پالتوی کلفت و بلند خاکستری اش هست، با یک کلاه بافتنی که تا چشم هایش پایین کشیده شده، او دستان بزرگی دارد...خودش هم بزرگ است...کمی هم قوز دارد...او هرروز یک تراکت جلوی من میگیرد...و من هرروز بی آنکه تراکت اش را بگیرم از کنارش رد میشوم...این یک اتفاق هر روزه است...اما امروز چند قدم مانده به او همان طور که با خودم میگفتم اگر میتونی کسیو خوشحال کنی این کارو بکن، فکر کردم امروز چه کاری برای خوشحال کردن کسی انجام دادم؟ بی آنکه فکر کنم تراکت را گرفتم و با خودم گفتم از امروز هرروز یک تراکت از او خواهم گرفت...

به لطف! خدمات روز افزون تلفن های همراه صاحب سیم کارت جدبدی شده ام و بی آنکه بدانم و خبر داشته باشم سیم کارت قبلی ام غیر فعال شد و مثل عهد قلقلک میرزا نشسته ام چهارساعت دانه دانه شماره هایم را روی کاغذ نوشته ام تا وقتی سیم کارت قبلی را در می آورم دشت برهوت و بی شماره ی خلق الله نباشد ...و حالا که در این صبح بارانی زمستانی دلگیر نشسته ام روی صندلی های مترو و دوتا کاغذ و خودکار دستم گرفته ام و شماره ها را وارد میکنم به شماره ی یکی از دوستان دوران مدرسه ام رسیدم...یادم پرواز کرد سمت آنروزها که دغدغه مان امتحان ادبیات  روز شنبه بود و فلان درس را آیا بخوانیم یا دسته جمعی نه!...من جزو بچه مثبت هایی بودم که تا زمان ورود به دانشگاه موبابل دار نشدم، البته آنزمان همین طور بود... تک و توک در دبیرستان موبایل داشتند مثل حالا نبود که ...به شماره ی او که رسیدم یاد موبایل نوکیای طوسی بابا افتادم، از آنها که مسخره بازی در می آوردند باهاش گردو و بادام میشکستند بعد هم در فیلم و کلیپ های بیرون داده شان غش غش میخندیدند...آنروز روزهای بعد از عید نوروز بود...همین دوستم هنوز در شهرستانشان بود...قهر کرده بودیم، البته بهتر است بگویم قهر کرده بودم...اما هردو مشتاق برای حرف زدن...او موبایل داشت...من هم موبایل نوکیای طوسی بابا را دستم گرفته بودم و روی موکت های سبز دراز کشیده بودم... قهر بودیم ولی سرسنگین از درس ها و کلاس ها حرف میزدیم...مابین اسمس هایی که دوساعت طول میکشید تا تایپ کنیم برایم نوشت دوستت دارم...آنروز او هم بود، او هنوز زنده یود...چشمانم که پر اشک شد فهمیدم روزهای خوب چه زود گذشتند... 

اینروزها خدا را طور دیگری شناخته ام، به سالها و روزها و غم ها و خواستن ها و تلخی ها و نشدن ها و آرزوها و هرچه و هرچه که گذشت وقتی فکر میکنم میبینم زندگی علیرغم اینکه آدم را پیر میکند تا به روزهای سبز شدن اش برسد اما خدا چقدر بزرگ است و چقدر پای تک تک خواسته هایی که اصرار کردی و به صلاحت نبود و نداد چقدر خدایی کرد که نداد، چقدر خدایی کرد که همه جا حرف های تو را گوش نداد و چقدر صبوری کرد که هربار دلت گرفت بهش گفتی تو خدایی؟ ...این روزها بیشتر به او فکر میکنم، بیشتر به خودم فکر میکنم، بیشتر واژه ی " بزرگ" را برایش کم میدانم...خدا مهربان ترین است به بنده...و چه سخت است خودت رسیده باشی به این و بخواهی به بقیه هم بگویی که باور کنید خدا مهربان ترین است...

دل به تو سجده میکند

قبله اگرچه نیستی...


سعدی

اگر از من بپرسند در آستانه ی  یکسال بزرگتر شدن زندگی را چگونه میبینی؟ خواهم گفت زندگی را فقط باید در حال زندگی کرد...فقط حال...

نمیدانم این جمله از کدام عزیز گرانقدر هست اما من به نمایندگی از تمام آحاد مردم و ملت شریف بهش میگویم ناز تنفست، خیلی سالاری به مولا، دهنت طلا که فرمودندی: خدا خرشو میشناخت بهش شاخ نداد!

بیست و دو هستم آدمی که ده دقیقه ای میشود که شاخ خورده!

میگم والا ما هرچه چشم میچرخانیم از نسوان و مونث و امثالهم همه سرخاب سفیداب هایشان قهوه ای است که ، این که نشد که! ای بابا...

اگر حمید هیراد میدانست من ، من، نه ملتفت نیستید انگار ، من! ممکن است در ایستگاه مترو با اهنگش که در گوشم دارد میخواند پای چپم را که روی پای راستم هست تکان های ریز بدهم قطعا نمیخواند!

دیشب دوباره خواب کربلا میدیدم...مسافر سرزمین اش بودم...به وقت پارسال همین وقت ها زمستان بود که رفتم...آخ به چه اندازه دارم میبینم معجزات سقای بی دست را و استجابت دانه به دانه ی دعاهایم را و به چه اندازه ناتوانم که بگویم چه کرد با من و چه کرد با من و چه کرد با من...به قول اخوان ثالث من اینجا بس دلم تنگ است...اتفاقا همین غروب دیروز بود که دیدم داخل فریزر همان حلواهایی که از آن دشت پر از غم آوردم هنوز هست...یکسال گذشته اما کمی خوردم...برای پرت کردن من به ساعات و روزهای گذشته ماشین زمانی لازم نیست...خودم میروم...مثل حالا که رفتم به کوچه ی مجاور حرم...من بودم...مردانی با لباس های بلند عربی بودند...سینی های داغ حلوا بود...زائرانی خسته بودند و دو گنبد هم از هر طرف نگاه میکردی بود...همان جایی بودم که سالها گمان میکردم دیدن اش را به گور خواهم برد...اما این پاهای من بود در کوچه پس کوچه های کرب و بلا...ای در دلم نشسته از تو کجا گریزم ...آخ اخوان عزیز نخوان...نخوان که من اینجا بس دلم تنگ است...دیشب در خواب دوباره راهی بودم...خواب هایم به اندازه ی دلتنگی های بیداری ام نیست...گرچه جسارت است اینهمه گستاخی اما یا قتیل العبرات دلم زیر قبه ات را میخواهد، دلم نورهای قرمز حرم ات را میخواهد، دلم خنکی سنگ های بین الحرمین ات را میخواهد، دلم چسبیدن به ضریح سقایت را میخواهد تا هی چشم هایم را ببندم و باز کنم تا ببینم خواب نیستم؟ دلم سجده ی شکر رو به حریم تو را میخواهد که بار دیگر بیفتم به خاک و شکر کنم خدایی را که چشمانم را نبست قبل از اینکه تورا دیده باشم ...من دلم تنگ است، نمیدانم چگونه نمیدانم از کجا نمیدانم اصلا محال است یا نه اما دوباره بخواه مرا...نگاه کن تمام هستی ام خراب میشود...

یه فال حافظ برام میگیرید؟ 

یا کاشف الکرب عن وجه الحسین اکشف کربی بحق اخیک الحسین...

شب به شب در میزنم 
چون در زدن مال من است
دست سائل ها ففط 
تا چوبه ی در میرسد


نبودنت مثل یه کابوسه برام 

همش توو انتظار تو قدم زدم

اگر صبح بلند شدید پیام دادید من امروز نمی آیم و بعد گوشی تان را سایلنت کردید تا بگیرید بخوابید، خب درست از همان لحظه منتظر صدای تلویزیون ،تلفنی حرف زدن، صدای ظرف و ظروف، با هم حرف زدن و ...باشید...زهرم شد هیچ، نخوابیدم هیچ، باز سردرد آمده سراغم هیچ، حاضر شدم بلند شدم دارم میروم و خودم را مسخره کردم فقط!

اگر کمی دیگر گذشته بود احتمالا در همین خواب مرده بودم...تا صبح مثل یک بازی سخت مرحله به مرحله داشتم مبارزه میکردم...قبل اش را یادم نیست اما تازه از دست یک موجود رها شده بودم آنهم مبارزه ای سخت در قطار گویا مشهد، که وارد مرحله بعد شدم.‌.اینبار چندتا دختر پتویم را دزدیده بودند، هنگام فرار دیده بودمشان و گرفته بودمشان...گرچه گذاشته بودم بروند اما بعدش یک موجود کوچک افتاده بود به جانم که هیچ جوره از بین نمیرفت...میزدمش زمین ، دوباره جان میگرفت...طرف چپ بدن اش پر تیغ بود...دو تا اسلحه پلاستیکی سبز هم داشت که اگر به دست او می افتاد تیراندازی هم میکرد...هرکاری میکردم برود نمیرفت و هی زنده میشد و آزار میرساند...هرچه سعی میکردم با جایی تماس بگیرم نمیشد..‌‌.آخر بازی سرم روی پای مادر بود و چشمم به در که انگار رفته بود و فقط نگاه میکردم که نکند دوباره بیاید که اینبار ساعت زنگ زد و پای مادر در خواب و حی علی الصلاه در بیداری نجاتم داد...

اگر خسته بودید اگر ساعت هشت شب بود هیچوقت برای دو دقیقه رفع خستگی روی تخت دراز نکشید چون ساعت بعدی که بیدار میشوید نصف شب است و نماز مغرب و عشایتان رفت...

لطفا دعواهای گند زن و شوهری تان را ببرید در چهاردیواری خودتان، آخر دو روز بعد که میروید پیتزا میخرید و هم را بغل میکنید و یکی خودش را چس میکند و آن یکی ناز میکشد و آشتی میکنید مگر ما هستیم و میبینیم که لحظات دعوا و خروس جنگی تان را برای  بقیه میبرید؟ ...چرا یک درصد فکر نمیکنید بقیه خودشان هزارتا دغدغه و اعصاب خوردی و بدبختی دارند و دیگر حوصله ی شنیدن بحث های مسخره شما را ندارند...یاد بگیرید دعواهایتان مثل روزهای خوشتان برای خودتان باشد...یاد بگیرید ازدواج فقط ماچ و بغل نیست، یادگیری رفتارهای خویشتن دارانه هم هست ...یاد بگیرید بزرگ شوید! 

امروز یک آقای جوانی آمد که نشان نمیداد اول اش پکر است...فقط اینطور شروع کرد که خانوم فلانی من اگر نمی آیم میگویم کار اضافه نتراشم و‌مزاحم نباشم، دوتا از بچه های ما آمده بودند انگار بهشان گفته بودید من نامنظمم و سرپرست قبلی خوب بود ...دقیقا هاج و واج نگاهش میکردم که من گفتم همچین حرفی را؟ ...گفتم صدایشان کنید بیایند ببینم من همچین حرفی زدم یا نه...هی گفت نه دیگر ادامه پیدا نکند من از شما ناراحت نشدم که، گفتم نه خب خودم ناراحتم چون من اصلا همچین حرفی نزدم بعدم این رفتارها را دوتا خانوم انجام بدهد هم جنسان خودم را دیده ام چه حد خاله زنک اند میگویم خیلی خب طبیعی ست!  اما دوتا مرد بالغ اینطور حرف بردن و آوردن ناراحت کننده است...هی گفت فدای سرتان من که ناراحت نیستم...یعنی یک مشت فریبا! دور مرا گرفته اند! ...ظاهرا همه مرد باطنا همه فریبا جون!!....آنقدر اعصابم را بهم ریخته بودند که دقیقا زورم به دستفروش های مترو رسیده بود که هی رد میشدند میخوردند به من ،من هم بیزارم مردی بهم بخورد و اصلا نمیفهمم من رفتم نشستم در قسمت بانوان که مرد نبینم آنوقت چپ و راست مرد رد میشود یکی ساک اش را میزند بهت یکی مشمایش را یکی خودش را...قشنگ با حرص و بلند گفتم اه بازار شب عیده !... حرص بعدی ام را هم سر  ماشینی خالی کردم که فکر کردم سرعتش را آهسته کرده تا آدرس بپرسد و دست بردم سمت هنزفری ام تا در بیاورم دیدم نیش اش تا بناگوش باز است و جزو هرز بپران شریف! مملکت است با حرص گفتم چی میگی بیکااار؟ و اینکه نزدم زیر گوش اش شانس آورد! 

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

اگر موهای سفیدی که در آسیاب سفید نکرده ایم را بکشانیم وسط خب دوست بودند، یک پسر با تیپی به غایت سوسول، شلواری که دارد از تن اش می افتد، کفش بدون جوراب، ریش های داعشی، انگشتر و دستبندهای مختلف و دختری چادری اما با خط چشمی تا دهان من! و یک آرایش غلیظ وحشتناک و نامتعارف....و البته یک دختر دیگر هم همراهشان،.،دوتا دختر و یک پسر...اسم دختر چادری الی بود...آمده بود پوتین های قرمز بخرد!... و پسره دست گذاشته بود روی یکی از آن قرمزها و میگفت وای الی این خیلی قشنگه...و خیلی اش را هم یکجور تاکیدی خیلی میکشید...خب الی پوتین های قرمز را نخرید و رفتند پوتین های قرمز جاهای دیگر را هم ببینند...عقیده و نظری دارم که لازم نمیبینم تاکید کنم این فقط نظر و عقیده من است و لزوما میتواند نظر و عقیده شما نباشد ! ...از نظر من حجاب حرمت دارد ...حالا هرچه که هست...چه مانتویی چه چادری...اگر شما یک مانتویی محجبه و یا یک چادری هستی خود به خود بعضی کارها را نمیتوانی انجام بدهی چون حجابت را زیر سوال میبرد...مثلا چندروز پیش خانوم مانتویی محجبه ای را دیدم که روسری اش را از جلوی جلو سر کرده بود و یک تار موی اش هم معلوم نبود اما با مانتویی جلو باز و فاقی که .... یا به فرض بارها پیش آمده با دوستانم سر لاک و اینها بحث کردیم و گفته ام من دستانم لاک داشته باشد نمیتوانم از خانه بیرون بیایم چون رویم نمیشود  و آنها گفته اند چه اهمیتی دارد با لاک بیرون بیایی یا نه و ربطی به با حجاب بودن یا نبودن ندارد...اما از نظر من دارد...از نظر من خیلی حتی زشت است شما ظاهری محجبه داشته باشی و بعد با لاک اینور آنور بروی...شاید این کارها مثل لاک زدن و ...کارهای زشتی نباشد اما ناخودآگاه برای یک آدم محجبه ممنوع میشود چون اصل حجاب را زیرسوال میبرد از نگاه بقیه...برای مثال وقتی چندروز پیش دختری را دیدم روسری لبنانی بسته بود و روسری را از چانه تا پیشانی جلوی جلو آورده بود و چادری بود اما ناخن های کاشته و لاک زده ی قرمز، خب خود من در دلم گفتم لابد از آنهایی هست که به زور چادری شده!... حجابی زوری هم از فشارهای خانواده و‌شوهر گرفته تا فرهنگ محیط و منطقه و شهر و کار مربوطه و دانشگاه چادری و ...میتواند باشد...آرایش غلیظ و کفش قرمز هم برای من و از دید من همانقدر برای یک دختر چادری زشت است...کفش قرمز در مهمانی و با ماشین اینور آنور رفتن از نظرم مجاز است چون بالاخره یک‌آدم چادری هم دل دارد ، اما تصور کنید یک دختر چادری با آرایشی وحشتناک نامتعارف که شبیه آرایش معمولی اکثریت جامعه هم نیست و پوتین های قرمز در خیابان...از دید من که پشت این حجاب های ظاهری نه تنها عقیده نیست بلکه گاهی برای سر پوشاندن و رد گم کنی برای کارهایی هست که میکنند! ...حجاب از نوع کم حجابی و بی حجابی و محجبه بودن اش هرچه را که فرد انتخاب میکند باید بهش معتقد باشد...برای همان است که من حتی از چادری ای که موهایش معلوم است خوشم نمی‌آید، از چادری ای که بیرون چادر سر میکند توی کار و دانشگاه و کلاس در می آورد خوشم نمی آید...من نظرم این است اگر چادر را انتخاب کردی باید حجاب تو نشانه ی اعتقاد تو باشد...اگر محجبه بودن ولو با مانتو را انتخاب کردی باید حجاب تو نشانه ی اعتقاد تو باشد...

خدا را شاکرم که کدئین و آب نمک و شکر و دستان مهربان او را آفرید تا مرا از این سردرد لعنتی کمی رها کند ...و حالا که بعد از ساعت ها جان کندن به زندگی عادی بازگشته ام و سلامتی نعمتی است که درست همین لحظات آدم میفهمد چقدر بی معرفت است در برابر خدا و این بزرگترین نعمت اش، بگذارید چیزی بگویم...امشب که با سردرد جان میدادم و صدای تلویزیون باز و دورهمی و مهمان برنامه ای که یکی از والیبالیست ها بود میامد، گمانم سید محمد موسوی...از این میگفت که گاهی در فرودگاه ، و یا ساعات خروج و ورود به هتل که خودش هم نمیداند آمار رفت و آمدش را چگونه میفهمند چندباری برایش پیش آمده که دختر خانوم هایی با پدر و مادر و دسته گل و خیلی رسمی آمده اند و از او خواستگاری کرده اند! و او واقعا نمیدانسته چه باید بگوید...راستش فقط به این فکر میکنم چگونه میشود بعضی دخترها انقدر در رویا زندگی میکنند؟ اگر دختری ۱۴-۱۵ ساله باشد حق میدهم این حجم رویایی بودن را، چون عشق به آدم های معروف و بازیگر و فوتبالیست و والیبالیست و خواننده و ال و بل در این سنین طبیعی ست...اما دختری که پا میگذارد برای ازدواج و خانواده اش هم همراهی اش میکنند قطعا ترانه ۱۵ سال نیست! ...یک دختر بالغ شده است...اما واقعا بلوغ جسمی یا فکری؟ ...آخر برای چیزی که یک درصد هم شدنی به نظر نمیرسد چگونه خود را انقدر وابسته و شیفته میکنند و چگونه انقدر در رویا غرق اند و از آن بدتر خانواده هایی که این رویای سطحی را همراهی میکنند! 

و قطعا اگر فردایی نبودم بدانید سر درد مرا کشت ...و همین پست هم در حالی که یک کلمه مینویسم دو دقیقه سرم را با دو دست میگیرم که خدایا سرم نوشته شده است...