بیست و دوم فوریه

با توام
قاب عکس نارنجی
با توام
زرقبای پاییزی
در نگاهت حضور مولاناست
پا رکاب دو شمس تبریزی...

کلمات کلیدی

یه توییتی دیدم نوشته بود اولین بار که رفتید خونه ی دوستاتون و فهمیدید با شما فرق دارن کی و چی بود؟! یعنی اولین بار که رفتید خونه ی دوستاتون و رفتاری با فرهنگی دیدید که خیلی با خانواده شما متفاوت بود و به اصطلاح شاخ در اوردید؟!

مثلا یکی نوشته بود من رفتم دیدم مادر دوستم برای خودش ناهارشو درست کرد کشید برد اتاق بدون اینکه از ما بپرسه ما قراره چی بخوریم! یا پدرش که اومد برای خودش سالاد درست کرد و خورد و رفت خوابید درحالی که ما داشتیم پاستا می‌خوردیم با دوستم!... 

یا مثلاً دیروز همین سوال رو از همسرم پرسیدم جوابش این بود که رفتم خونه یکی از دوستام دیدم جلوی باباش سیگار می‌کشه!

و اما خب خودمم بخوام بگم ؛ خب پدر من خیلی آدم اجتماعی و شوخ طبعی بود همیشه. خیلی از روزها هم می‌آمد از مدرسه دنبالم مخصوصا توو دبیرستان و پیش دانشگاهی اینا. بماند که وقتی پدرمو توو جمعیت می‌دیدم که منتظرمه بال درمی‌آوردم از خوشحالی. و توی مسیر دوستامم می‌آوردیم برسونیم. تمام مسیر پدرم همون شوخی ها و خوش برخوردی ها و گرم گرفتن هایی که با خودم بود با دوستامم بود. طوری که همه عاشق بابام بودن:/ آنقدر که تا قربون صدقشم پیش من میرفتن یه جون هم پشت اسمش میذاشتن میخواستن درباره بابام حرف بزنن:/ البته جلوی خود بابام چیزی نمیگفتنا ولی پشتش همه هلاک بابام بودن دور از چشم مامانم:دی بعد من یه دوست تقریبا صمیمی ایام دبیرستان داشتم که اینا عرب عربستان بودن اما سالها شهرهای جنوب ایران زندگی کرده بودن و بعدش اومده بودن تهران. تهرانم سالهای سال بود که حضور داشتند. ما خونه های همدیگه هم می‌رفتیم می‌آمدیم.خیلی هم پولدار بودن.  اما من وقتی خونشون میرفتم یا پدرش مثلا مارو صبح ها می‌رسوند دنبال منم میامدن؛ اصلا باباش باهامون حرف که نمیزد هیچی؛ حتی جواب سلام منم نمی‌داد:/ یا وقتی میگفتم خیلی ممنون مارو رسوندید باز جواب نمی‌داد. یا می‌آمد خونه مثلا من به پاش بلند میشدم سلام و احوال پرسی میکردم بدون اینکه کلامی از کلام منعقد کنه و جواب بده می‌رفت طبقه بالا:/...این درحالی بود که پدرش خیلی هم حساس بود و نمیذاشت‌ دوستم خونه هرکسی بره اما با من میذاشتن رفت و آمد کنه و من جزو دوستان مورد اطمینان و امن خانوادش بودم!... من با پدر خودم که مقایسه میکردم اصلا شاخ درمی‌آوردم این چرا اینجوریه ولی خب چیزی به دوستم نمیگفتم فقط توو ذهنم این بود شاید عرب هستند جنس مونث رو آدم حساب نمیکنن:/ اما شاخام بیشتر درومد وقتی که ما دیگه دانشجو شدیم و خب باز خونه های هم می‌رفتیم میامدیم. پدرش اصلا اون‌ ادم سابق نبود. به شدت گرم و صمیمی و شوخ و شاد و شنگول:/... مثلا در این حد که منو میدید می‌گفت به به بوی گل آوردی با خودت:/...

نظرات (۵)

  • نـــرگــــس ⠀
  • سلام فوریه جان

    باور می‌کنی نمیدونم؟

    چون از وقتی چشم باز کردم، تفاوت خانوادگی دیدم.

    دیدن تفاوت‌ها بین خانواده‌ها، برای من از سه سالگی شروع شد. خیلی قبل از اینکه دوست پیدا کنم.

    یه بارش این بود که رفتم خونه همسایه‌مون. ایران نبودیم اون زمان.

    پسر همسایه گیتار می‌زد و من بعدا از واکنش‌های مامانم فهمیدم از این چیزا بدش میاد.

    پاسخ:
    سلام . 
    تحمل تفاوت ها سخت بود؟!

    من یه بار یه این صورت شاخ درآوردم که هم‌کلاسیم تو خوابگاه با باباش تلفنی حرف می‌زد. شنیدم میگه آره دلم درد می‌کنه، پریود شدم و فلان. حرفایی می‌زد که من به مامانم هم نمی‌گم انقدر راحت! کلاً من تو عمر بابرکتم حتی ماه رمضون هم این موضوع رو مطرح نکردم و مثل بقیه پا شدم سحری خوردم. اون وقت اون دوستم می‌گفت به برادرمم می‌گم، چرا نگم. قضیه مال سال ۸۹ هست. دختره چادری بود (الان نیست) و خانواده‌ش مذهبی بودن. یادم افتاد دوباره شاخ درآوردم. 

     

    پاسخ:
    منم دبیرستان بودم اول دبیرستان. یه دختره بود توو کلاسمون اسمش ساناز بود اونم‌ شاخ درمی‌آورد من میگفتم من نمی‌گم و مثل تو ماه رمضونا نقش بازی میکنم و ... اما اون می‌گفت پدرش تازه خودش براش غذا داغ می‌کنه ماه رمضون و نوار بهداشتیشم میپیچه لای روزنامه داداشش از صداش می‌فهمه و خلاصه اون بیشتر شاخ درمیاورد که من چرا نمیتونم بگم. 
    خب ببین خیلی ها معتقدند یه امر طبیعی برای بدن هست و باید گفت ولی ماها حیا اجازه نمی‌داد بگیم . من حتی نامزدم کرده بودم اوایل روم نمیشد به همسرمم بگم سر بسته توضیح میدادم حالم خوب نیست و اونم نمیفهمید چرا:دی
    من یکی دوباری پیش اومده که برخی از دوستانم چون خیلی در این ایام اذیت هستن و مثلا برادر و ... درکی ندارن بر این اذیتشون بیشتر افزوده میشه فلذا درصدد بودن بگن! تا مثلا انتظارات در این ایام ازشون بیاد پایین. ولی من به اون دوستامم گفتم کلا فایده ای نداره گفتن یا نگفتن چون آقایون جای اونا نیستن و درک نمیکنن هرچقدرم براشون توضیح بدید از شرایط فلذا نگید و بگید فرقی نمیکنه در انتظارات:دی
    ضمن اینکه من دخترمم فکر میکنم مثل خودم بزرگ کنم که به برادر و پدرش نگه!

    یه چیز عجیب دیگه هم یادم افتاد. یه دختری تو فامیل داشتیم که خیلی خوشگل بود و مذهبی هم نبودن و تیپمش شیک و امروزی و مد روز اینا بود. بعد یه بار ازش شنیدم برای نصب تلگرام از برادر و پدرش اجازه گرفته و تا حالا اردوی دانشگاهی نرفته چون اجازه نمی‌دن. ظاهرشون متحجر نبود ولی باطنشون خیلی عجیب بود برام. اگه نمی‌گفت هم نمی‌فهمیدیم. یه زمانی زبان تدریس می‌کرد. با مامانش می‌رفت آموزشگاه و میومد.


    بعد یه بار شنیدم بابای ایشون سال ۸۹ به بابای من می‌گفته دخترتو نفرست تهران درس بخونه.

    پاسخ:
    در پیرو کامنتت منم یاد یه دختره توو دانشگاهمون افتادم پلنگ دانشگاه بود. سال ۸۷ مقطع کارشناسی ایشون پوت میپوشید تا روی زانو توی دانشگاهی که خودت میدونی چقدر بسته بود! یعنی از اقصی نقاط دانشگاه و مقاطع و رشته های تحصیلی ایشون پیشنهاد دوستی داشت. ظاهر به شدت قرتی و امروزی... بعد این یکبار به من گفت تو جلوی شوهر خواهرات توو خونه چادر سر میکنی؟! من یکدفعه گفتم نه مگه دهاتی ام؛ همینجوری با شلوار و‌ بلیز و روسری دیگه. یکدفعه گفت وا چه ربطی به دهاتی بودن داره ما سر میکنیم. من اونقدر باور نکردم که این موبایلش رو درآورد عکس های مهمونیشون رو نشون داد که اون توو چادرهای رنگی سر کرده توو مهمونی ها. بعد یکبارم یکی از پسرا اومد گفت هرکی خواست عضو بسیج بشه بگه فرم بدم. این دختره یکدفعه گفت به منم بده. بعد پسره با تعجب گفت تو میخوای عضو بسیج بشی؟؟ بعد این با تعجب گفت وا مگه من چمه؟!
  • نـــرگــــس ⠀
  • نه واقعا

    حتما چیزهای خیلی عجیب یا کمتر عجیب زیاد میدیدیم، برای همین سِر شده بودیم. 

    مثل همین الان که مثلا دختر من ۹ سالش هست و چادر می‌پوشه و در عین حال کلی آدم بزرگتر و همسن خودش رو می‌بینه که نه تنها حجاب نمی‌کنند و سرلخت میگردن بلکه مثلا ماه رمضون روزه‌خواری می کنند.

    این بچه دیگه سِر شده

    و می‌فهمه که باید جرات ابراز خودش رو هیچ‌وقت از دست نده و در عین حال، حد زیادی از پذیرش عرفی (نه هنجاری) نسبت به رفتارهای مخالف سبک زندگیش رو داره

    پاسخ:
    خیلی خوبه که دخترتون تونسته بپذیره. تفاوت ها در نسل ما کمتر بود ولی الان خیلی فاحشه. خواهرزاده ی منم روسری سر می‌کنه توی کلاسشون حتی یک نفرم بعد سن تکلیف حجاب نداره و من واقعا حس میکنم بچه های ما که بخوان‌با یکسری ارزش ها بزرگ بشن کارشون در این زمونه خیلی خیلی سخت تر از زمان ماست. 

    من دیدم توی سینک ظرفشویی فین کردن، از دستشویی اومدن بیرون و دستشونو توی سینک ظرفشویی شستن، درصورتیکه تو خانواده ما سینک فقط برای ظرفه، و کسی نباید توی سینک مسواک بزنه یا آب دهنشو بریزه

    من دیدم مگس رو کشتن و انداختن توی بشقاب، درصورتیکه مگس از نظر ما بسیار کثیفه و نباید بهش دست زد

    من دیدم ناخن هاشون رو توی خونه پرت میکنن، درصورتیکه ناخن از نظر ما در حد نجس تلقی میشه و اصلا نباید تو خونه باشه

    من دیدم دندون مصنوعی رو گذاشتن توی لیوانایی که باهاش آب میخورن و حتی اون لیوانا رو واسه مهمون هم میارن

    من دیدم دستمال گرفتن دستشون و وسط جمع توی دستمال فین کردن

    من دیدم مهمون داشتن و مادر خانواده غذا درست نکرده و رفته خوابیده و مهمون خودش غذا درست کرده

    من دیدم وسط جمع یکی لباسشو زد بالا و انگشتشو کرد تو نافش و داشت تمیزش میکرد

    من دیدم مردهایی رو که توی جمع با شلوارک و رکابی هستن و جلوی همه لم میدن و دراز میکشن، درصورتیکه توی جمع های خانوادگی ما مردها هم لباس پوشیده دارن و هیچکسی پاشو دراز نمیکنه

    بسیار چیزها دیدم که شاخ درآوردم!

    پاسخ:
    من چرا با کامنتت خندم گرفت؟:دی
    جالبه من یه خانواده ای رو میشناسم به ظاهر وسواسی هستند و در این حد وسواسی که یکی از این خانواده طلاق گرفته و شوهره همیشه مشکل داشت با وسواس زنه؛ بعد اینا میان خونه ی آدمم مهمونی؛ توو سینک دست میشورن توو سینک وضو میگیرن کلا دستشویی رو تمیز نمی‌دونن!!
    آره اون شلوارکم برای ما چیز بدیه. 
    اون ناف تمیز کردن رو بگو:دی

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">