بیست و دوم فوریه

با توام
قاب عکس نارنجی
با توام
زرقبای پاییزی
در نگاهت حضور مولاناست
پا رکاب دو شمس تبریزی...

کلمات کلیدی

پست پایین رو که نوشتم یاد خاطرات خونه قبلیمون افتادم. خب اونجا کلا خونه ای بود که ما با لباس عروس و داماد واردش شدیم و قطعا پر از خاطره ام. گرچه همون روزا هم وبلاگ نویس بودم و پست هاش هست هنوز و روزمره هامو نوشتم ولی یه اتفاقی توو خونه ی قبلیمون افتاد که من هیچوقت ننوشتمش. و برای نوشتنش با خودم خیلی کلنجار رفتم. حالا که چندسال گذشته می‌نویسمش.

ما طبقه دوم بودیم. و زیری ما یه پیرزن بود و بغلیشم یه خانواده ی چهارنفره. دوتا بچه کوچیک داشتن شاید اونموقع بچه هاشون اندازه ی الان بچه های ما بود. خیلی خانواده ارومی بودن. کلا توو اون ساختمون صدا از هیچ خانواده ای در نمیامد. همه در سکوت محض بودن. اما خب من خیلی وقت ها که اشپزخونمون پنجره ش باز بود صدای خونه ی اینارو از حیاط خلوت می‌شنیدم. صدای حرفی نبود. فقط گاهی ساعت دو و سه این خانومه آهنگ های شاد میذاشت. خیلی شاد...یکبارم فقط صدای تلفن حرف زدنش می‌آمد که می‌گفت میخوام برم پیکر تراشی و چیه این شکم لامصب!... ما کلا اونجا با همسایه ای برخورد نداشتیم. من تقریبا هیچکس رو نمی‌شناختم. فقط یکبار ساعت سه ظهر این طبق معمول آهنگ گذاشته بود ولی صدا یجوری بلند و گروم گروم بود که من فکر کردم مهمونی ای چیزیه. پسرمم اونروزا که اندازه ی الان دخترم بود و کوچولو بود و اونروز تب داشت هی می‌پرید از خواب. خلاصه من درو باز کردم ببینم صدا از کجاست. اول فکر کردم از بالاست اما دیدم نه انگار از پایینه. همینجور چندتا پله رفتم پایین ببینم از پایینه یا بالا که دیدم در خونه بازه و آهنگ گذاشتن. دیگه روم بشه نشه در زدم و با کلی عذرخواهی گفتم ببخشید پسرم تب داره اگر میشه یه کم صداشو کم کنید که خود خانومه کلی عذرخواهی کرد و گفت فکر نمی‌کردم صداش بالا بیاد و ببخشید. کل برخورد من با اون خانوم همین بود! 

تا اینکه گذشت و من یه روز صبح دیدم صدای کوبیدن خیلی خیلی وحشتناک داره میاد. اصلا شبیه پتک زدن یا هرچیزی که مربوط به یه بنایی نرمال باشه نبود.صدا واقعا وحشتناک و مهیب بود. من از ترسم سریع رفتم توو راه پله ببینم چی شده. رفتم چندتا پله پایین دیدم انگار بناییه! ولی وقتی اومدم دوباره برگردم به یه چیزی شک کردم. دیدم وا در از وسط سوراخ شده یعنی بنا در رو از وسط داره تبر میزنه انگار!...اومدم بالا اما شاخک هام تیز شده بود که اگر بنایی بود چرا در از وسط تبر خورده بود؟! معمولا در هم بخوان عوض کنن درسته از لولا میکنن که. اونموقع محل کار همسرم خیلی نزدیک خونه بود. شاید یه خیابون. خیلی ترسیده بودم. زنگ زدم بهش که ببین من یه صدای بد گوروم‌گوروم دارم می‌شنوم رفتم پایین در از وسط انگار تبر خورده . نکنه دزدی چیزی باشه. کاش زنگ بزنی به همسایه. خلاصه همسرم زنگ میزنه که خونه ت این مدلی شده اونم میگه آره زنمه.

همسرم دوباره زنگ زد که زنشه. گفتم وا یعنی چی؟! من انقدر انقدر ترسیده بودم که همسرم سریع اومد خونه. اون خانوم اونروز تا چندساعت همه ی وسایل خونه رو نابود کرد. همه چیزو شکوند. درها پنجره ها.تلویزیون. همه چیز و همه جارو...آنقدر ساعات ترسناکی بود که من حتی ریل درمون رو کشیده بودم از ترس. بعد چندساعت همسرش رسید. با خانواده دختره. هیچکس مطلقا حرفی نمی‌زد. حتی همسرم که رفته بود پایین می‌گفت شوهره هم چیزی نمی‌گفت! فقط آب میداد به این و اون!... بعدشم که زنه رفت و خانواده ی شوهره اومده بودن کمک شوهره که خرده شیشه اینارو جمع کنن خب من از حیاط خلوت صداشونو می‌شنیدم مطلقا اونا هم چیزی نمی‌گفتن حتی بین خودشون و در خفا. هیچکس هیچ حرفی نمی‌زد فقط خرده شیشه جمع میکردن تا شب!

فرداش شوهره به همسرم گفته بود اختلاف داریم و زنم قرص اعصاب میخوره! 

میدونید من هیچوقت صدای دعوایی ازشون نشنیده بودم. هیچوقت. حتی یکبار. ولی آقاهه گفته بود من خیلی شب ها توو ماشین می‌خوابم!

جدای از اینکه خیلی تعجب کردم وقتی از اختلافشون شنیدم چون حتی یکبار هم صدای بحثی و دعوایی نشنیده بودیم. اما من نمی‌دونم چرا هیچوقت این داستان آقاهه رو باور نکردم. یعنی اصلا نتونستم باور کنم زنی که هرروز ساعت دو و سه آهنگ می‌ذاشت و به ظاهر شاد بود و دوتا بچه داشت حالا یهو تمام خونه زندگیش رو نابود کنه. نمی‌دونم چرا احساس کردم آقاهه کاری کرده که این زن دیگه طاقتش تموم شد. گرچه قاضی فقط خداونده ولی اینهمه سکوت در همه حتی در خود مرده و خانوادش برام عجیب بود. 

من هنوز اون زن رو یادم نرفته... و گاهی بهش فکر میکنم مثل حالا.

اگر خواننده ی همیشگی باشید قطعا این پست رو ۴ سال پیش یادتونه. دلم نیومد لینک خود پست رو نذارم... ۴ سال گذشته و من سه ساله هربار که اولین روز ماه رمضون میشه یاد دوست همسرم میفتم... ایشون سال بعدش توی حمام وقتی داشت مادر پیرش رو می‌شست برق گرفتتش و به رحمت خدا رفت...من خیلی امروز به یاد رفته ها بودم... مخصوصا اونایی که خاطره ای توو ماه رمضون باهاشون داشتم. اونا که قطعا جاشون از ما بهتره... ولی امان از دلتنگی برای ما بازماندگان... توو این ماه اونایی که دستشون از دنیا کوتاهه رو از یاد نبرید.شده فاتحه ای خیراتی تلاوت قرآنی. 

دارم پانتولیک نگاه میکنم. گلزار به یکی از شرکت کننده ها گفت رفیق واقعیت کیه؟! گفت من ندارم. مادرمه! بعد که حالا گلی! کلی تعجب کرد که بابا اینهمه دوستات اینجا وایستادن یعنی چی و اونم گفت خب ندارم مادرمه دیگه فقط؛ تازه اونموقع یه زن هم آورد وسط و گفت خب مادرمه و زنم! دیگه. خانواده خب بهترین رفیق آدمن.

خواستم بگم وقتی ازدواج میکنید هیچکس انتظار نداره شما مادرت رو که سی و چند ساله بزرگت کرده و پناهت بوده کمتر از همسرت دوست داشته باشی. حداقل من که هیچوقت شخصا همچین انتظاری نداشتم. تازه میگم مادر جای خود، اون جدا...اصلا غیر این باشه شما انرمالی از نظر من.... اصلا مادر و همسر در مقام مقایسه با هم نیستند. مادر اولین کسی بوده که به شما عشق ورزیده و شما بهش عشق ورزیدید، با مادر شما چیزی بنام دوست داشتن رو آموختید:( مادر پناه شما بوده؛ مادر وقف شما بوده. و همسر کسی بوده که شما انتخابش کردی برای دوست داشتن. شما خواستی یکیو توی این دنیا متفاوت از بقیه دوست داشته باشی. پس اصلا نوع دوست داشتن متفاوته و هر کدوم جای خود. ولی وقتی شما متاهلی حداقل ترین رفتار درست در تاهل اینه که شما مراقب ادبیاتت باشی!... اینکه در برنامه تلویزیونی بگی رفیقم مادرمه! خب دیگه مجرد که نیستی! زن هم داری باید حواست به حرف زدنت باشه! متوجه باش اون پشت تلویزیون قطعا ناراحت خواهد شد. نه به خاطر اینکه شما مادرت رو بیشتر دوست داری بلکه به خاطر اینکه احساس می‌کنه هنوز نتونسته خودش رو در دل شما بالا بکشه و برسه به اون حد که شما رفیقت بدونی. میشه بگی خانواده. میشه مادر رو‌میگی بلافاصله زن هم بگی. 

خلاصه که حال نکردم با جوابش!

یه پیج لباس فروشی هست؛ درواقع فروششون حضوریه ولی خب مثل سایرین پیج هم دارن کارای جدید رو می‌ذارن. صاحب فروشگاه یه خانمی همسن و سال منه. در پیجش هم رخی نشون نمی‌ده. خیلی هم مخاطبانش کنجکاو شدن که چرا خودتو نشون نمیدی ولی خب حضوری که هست در فروشگاهش ولی خب در مجازی بنا به دلایل شخصیش لابد؛ خب مثل منه دوست داره در هاله ای از ابهام بمونه! دیروز یه خانمی براش نوشته بود عزیزم من نمیتونم ثبت سفارش کنم از سایت بلد نیستم خرید کنم. نوشته بود بانوان عزیز سرزمینم علاوه بر رسیدگی به ناخن و مو و لباستون. مهارت هم یاد بگیرید. سایت ناسا نیست که کار کردن باهاش رو نتونید یاد بگیرید. مهارت بلد باشید.

پاسخش شاید کسیو ناراحت کنه ولی راست می‌گفت. 

 

در واپسین ساعات قبل از ورود به ماه مبارک رمضان گفتم خیلی به اهالی منزل حال بدم و آخرین ناهار هم بدم بخورن فلذا ناهار مورد علاقه ی همسرم رو پختم و دیگه کم کم آن دهانی که باز کرده بودیم رو باید ببندیم!

قبل از هر چیزی باید بگم من خیلی ماه رمضون رو دوست دارم. خیلی زیاد. از خدا میخوام کمکم کنه انسان بهتری بشم هر لحظه و هر لحظه به حق همین ماه. و خلاصه که خیلی التماس دعا.

بعد اینکه خواهش میکنم اجازه بدید به عنوان شف بهشت! من پنج شنبه ها توو بهشت چیکن استراگانف بدم. قول میدم انگشتاتونو بخورید:/... اصلا معیار خوشمزگیه این غذا این باشه براتون که همسر من قبل از آشنایی با من اصلا و ابدا این غذا رو نخورده بود و الان غذای مورد علاقشه و این بزرگوار که در تصویر می‌بینید هم بعد از اولین قاشق که رفت در دهان مبارک؛ فرمودن: عالی! عالی!... خلاصه اگر میخواین از جای جای خونه تعریف و تمجید بشنوید اینو بپزید. من خودم اولین بار این غذا رو توو یه مهمونی خوردم که احساس میکردم خوشمزه ترین غذایی بوده که رفته تا حالا توو دهنم:/... به عنوان کسی که هم بیف ش رو درست کرده هم چیکن ش رو؛ چیکن استراگانف خیلی خوشمزه تره از نظر من. سیبیل گرو می‌ذارم که خیلی خوشمزه ست و خیلی لذت می‌برید از طعم و مزه ش. اگرم خوردید و می‌خورید که یک هیچ از بقیه جلوترید. 

طرز تهیه: اندکی پیاز رو با روغن یا کره تفت بدید. صدفی بشه رنگش عوض بشه اما سرخ نشه. مرغ های خام ترجیحا سینه رو به قطعات کوچک تقسیم کنید؛ علی القاعده باید نواری باشه. بعد توی اون پیازی که صدفی شده بریزید نمک و فلفل بزنید. رنگ مرغ که عوض شد و پخت؛ از اونور در قابلمه ای جدا اندکی کره آب کنید؛ یکی دو قاشق آرد بریزید بعد شیر اضافه کنید؛ نمک و فلفل بزنید؛ شیر جوشید و کمی سفت شد قارچ های خام خرد شده اضافه کنید. قل که زد و اندکی مواد سفت شدن و به سفتی فرنی رسید بریزید داخل اون مرغ و پیاز. دیگه بذارید جا بیفته و مقادیری قل بزنه فقط شعله کم باشه ته نگیره. تند تند هم هم بزنید ته نگیره. دیگه باید بذارید سفت بشه خلاصه. غلظت به فرنی برسه پخته. موقع سرو خامه بریزید یا عین من داخلش بریزید آخرش. خامه قابل حذفه ولی خب خیلی خوشمزه ش می‌کنه. خیلی. روشم که باید حتما سیب زمینی باشه. حالا یا خودتون سیب زمینی معمولی سرخ کنید. یا رنده کنید و سرخ کنید و بشه چیپسی یا عین من چیپس خلالی بریزید. ولی اصل رستورانیش همون رنده ست. اگر خواستید رنده کنید اون سیب زمینی های رنده رو برای مقادیری بذارید داخل آب و یخ که نشاسته ش بره موقع سرخ نچسبه. مثلا نیم‌ساعت یا یک ساعت. بعد دربیارید با دست بچلونید:/ بریزید روی پارچه خشک بشه. بعد توی روغن داغ اول این رنده ها رو حسابی خشک کنید بعد بریزید داخل روغن. رو هم رو هم نریزید به هم میچسبه اونوقت توو روغن. کم کم بریزید. ولی من اکثرا چیپس خلالی میریزم. مقدار مرغ و قارچ هم خب هرچی مرغ بیشتر خوشمزه تر ولی یک اندازه بریزید یا حتی قارچ بیشترم باشه موردی نداره. خلاصه که بخورید و بیاشامید ولی هرگز اسراف نکنید. 

 

 

از ساعت پنج که رسیدم خونه تا همین الان که ساعت نزدیک به نه و نیم شبه دیگه از کار داره کمرم به هشتاد و دو قسمت مساوی تقسیم میشه و قشنگ حس میکنم کمرم داره نصف میشه، سرمم داره می ترکه؛ اعصابمم کیشمیشیه:|... من نمی‌دونم ولی خدا خدایی باید یه طبقه از جهنم رو برای سبزی فروش هایی قرار بده که بهشون میگی یک کیلو سبزی میخوام ده کیلو میریزن. امروز از صبح کوکب خانم زن با سلیقه ای هست شده بودم و حموم و دستشویی میسابیدم. حتی دیگه صد خودمو گذاشته بودم و برای توالت عزیز خونمون که خیلی دوسش دارم:/ چون موقع بازسازیش واقعا برای لاکچری شدنش خون دل ها خوردم:/ از بادی اسپلشم توو توالت اسپری میکردم که بوی بهشت بده و خلق الله اون توو کیف کنن!:/ و به اندازه کافی برای امروز کوکب خانم بودم که در یک عملیات انتحاری تصمیم گرفتم برم برای ماه رمضون دیگه خریدهامم کنم و دیگه کاری نمونه. و خب واجب ها سبزی آش بود و مرغ. به غیر واجب ها خودمو بیچاره کردم و چیزهای پاک کردنی و خرد کردنی دیگه ای هم گرفتم که هر کدومش کارش یک روز کامل می‌برد! 

رفتم به آقای سبزی فروش میگم یک کیلو سبزی آش بدید یک کیلو خوردن. احساس میکردم خیلی بیشتر از یک کیلو داره می‌ذاره ولی خب مشغول حرف زدن درباره یکی از غرفه ها که رفته، بودیم و حواسم نشد و نمی‌دونم چرا چیزی نگفتم. اومدم خونه بعد یکساعت جا به جایی وسیله ها تازه رفتم سراغ سبزی ها میبینم یا ‌خدا؛ هر کدوم انگار ده پونزده کیلوئه. از طرفی به خاطر دخترم که خب راه افتاده نمیشه اینارو روی زمین بذاری چون میاد توو بساط سبزی! فلذا همسرم روی یه اپن سرپا مرغ پاک میکرد منم اینور سرپا سبزی پاک میکردم و هرچه پاک میکردم تمومی داشت؟! خیر...رسماً کمپوت گلابی شدم. اونم ایستاده. بابا چرا میگیم یک کیلو ده کیلو می‌ذاری مرد؟! این بازی کثیف رو سبزی فروش ها کی میخوان‌ تمومش کنن؟:/...حالا تازه توو عکس اصلا حجم واقعی سبزی ها نیفتاد. البته توو عکس فقط اش هست. خوردن رو پاک کرده بودم.  در واقعیت قشنگ چند برابر چیزی که در عکس افتاده جلوی بنده بود می‌گفت بیا منو پاک کن کوکب!:/ 

و خلاصه الان با کمری نصف؛ با سری داغان! و بعد ۴ ساعت بی وقفه سرپا بودن و کار کردن الان اومدم تازه نشستم یه چایی بخورم بشوره ببره که پسرم هی میگه مامان قصه:/ که دوست دارم تک‌تک موهامو بکنم:/ بهش میگم من خستم مامان؛ از صبح کار کردم و خسته شدم؛ الان تازه اومدم یه کم بشینم استراحت کنم؛ مامانا هم آدمن پسرم؛ اونا خیلی کار میکنن و خب خسته میشن و نیاز به استراحت دارن و ممکنه یه روزایی نتونن قصه بگن. که پسرم فرمودن: وا مامان؟ پس حیوون ها اینهمه کار میکنن چرا خسته نمیشن؟! مثلا گاو!:/...

بله:/

از اونور همسرم میفرمایند که: زن من نمی‌دونم چرا شماها خب روتون نمیشه بگید انقدر نذار همون یک کیلو رو بده؛ حالا خدا شاهده من خریده بودما منو پاره میکردی!:دی

بله:/

اون از پسر؛ این از پدر؛ اونم از آقای سبزی فروش و اینم از اون خواننده ای که شعر عنوان رو خونده! :/

 

آبان ماه از اکالا چیز میز سفارش دادم. اشتباهی یه لپه فرستادن. من چون خریدام زیاد بود اولش نفهمیدم اونا اشتباه فرستادن و فکر کردم خودم اشتباه دوتا لپه سفارش دادم. فلذا لپه ای که سفارش من نبود رو ریختم توو ظرف و اون یکی موند. بعدش که خریدامو جا به جا کردم نشستم بررسی کنم دیدم اونا اشتباه فرستادن. از اونموقع تا الان پنج شیش بار تماس گرفتم با پشتیبانی اکالا. میگن اطلاع میدن بیان ببرن! کسی در این بین واضح به من نگفت اگر نیومدن ببرن کالا مال شما! یعنی نگفتن پولشو نده! فقط هی میگفتن اگر ۲۴ ساعت نیومدن ببرن دیگه در اختیارتون؛ شما اگر لپه نیاز دارید پولش رو واریز کنید. خلاصه این لپه آیینه ی دق بود برام. لپه هم این برند نمی‌خواستم دیگه. دیگه تا اینکه این هفته برداشتم بردمش شمال گذاشتم اونجا. ولیکن هنوز بهش فکر میکردم:/ آخرسر امروز زنگ زدم گفتم بگید چقدر بریزم. می‌گفت روی بسته رو نگاه کن. میگفتم بسته رو من همون روز اشتباهی ریختم توو ظرف الان اون یکی مونده. ولی یادمه هردوشون رو توو تخفیف خریدم. یکیش ۱۴۰ و خورده ای بود. یکی هم ۱۸۰ و خورده ای. ولی مطمین نیستم.‌گفت باشه بذار بررسی کنم. تازه می‌گفت فیش واریزی رو بفرست ایمیل گفتم الان نمیتونم. گفت بفرست بله پس. خلاصه زنگ زده میگه الان توو اون فروشگاه فقط یه لپه طبیعت هست ۲۹۰. قیمت اونو بزن:/... البته اونو نزدم گفتم نه یادمه دیگه نهایت ۱۸۰ بود. گفت خب باشه همونو بزنید. دیگه جهت اینکه مدیون نشم ۱۹۰ زدم. 

خلاصه از شر اون لپه بالاخره راحت شدم و داشتم با خودم فکر میکردم آدم حروم خور بود چه راحت بودا!:/

 

اگرچه تمام عالم بچگیم تا ازدواج همیشه توسط خانواده برام تولدی گرفته میشد؛ اگرچه بعد ازدواجم هم گرچه حالا مختصرتر ولی بالاخره تولدی بوده اما خیلی همیشه دوست داشتم یکبار در همین سن بزرگسالی یک تولد زنونه مفصل برای خودم بگیرم. داشتم از علاقه م به همین کار میگفتم بهش؛ و میگفتم که خیلی دوست دارم ولی حس میکنم توو این سن و سال شاید  مسخره باشه برای دیگران و با خودم میگم اگر کسی نیاد تولدم چی؟! :( داشت گوش میداد؛ اون کم حرفه و معمولا فقط گوش میده... گفت: من خودم میام که!...:(

 

نگاه کن که غم درون دیده ام

چگونه قطره قطره آب میشود 

چگونه سایه ی سیاه سرکشم

اسیر دست آفتاب میشود

نگاه کن تمام هستی ام خراب میشود

...

چه دور بود پیش از این زمین ما

به این کبود غرفه های آسمان

کنون به گوش من دوباره می‌رسد

صدای تو

صدای بال برفی فرشتگان...

 

آقای چاوشی ما خودمون کم غم نداریم؛ این آهنگ عجب اومدی ت رو چیکارش کنیم؟! نابودمون کرد که. 

نکن با ما اینجوری:(

 

اینروزا برای پسرم قرآن جذاب شده. خودش میاد می‌ره توحید رو که بلده میخونه و میخواد سوره جدیدتری هم یادش بدم. میگه اون سوره طولانیه رو یاد بده. منظورش حمده. از سوره حمد عاشق ایاک نعبد شده. میخونه: ایاکنه بدوووو... من همش توضیح میدم که اون نعبده؛ نه بدوووو.... ولی خب فکر می‌کنه بدو هست. الان که اندر خم خوابه و مثل هرشب مقاومت می‌کنه برای خواب؛ یهو پرسید: مامان؟ ما سوره نداریم که ایاکنه بپر باشه؟!:/

همسرم به دلیل مبحث مالیاتی! معمولا پولاشو می‌ریزه به حساب های من. یعنی معمولا شماره حساب های بنده رو به این و اون میده برای ریختن پول. حالا این که بنده بسیار امانت دارم و یک هزاری از این پول ها بدون هماهنگی برنمیدارم به کنار؛ در این حد که یکبار توو اسنپ اومدم از یه کارتم پول بزنم رمز دوم نمی‌آمد. اومدم کارتمو عوض کنم یادم افتاد توو اون یکی کارتم پولای همسرمه؛ منصرف شدم و تلاشمو کردم از همون کارت اولی واریز کنم. در این حد امانت دار و یدونه واسه نمونه ام!:/... کلا برای همسرم گلی هستم از گل های بهشت!!:/...حالا الان که پیش پای شما داشتم به همسرم میگفتم اون پولایی که تو فلان حسابم هست رو بده به من دیگه! که مانتو دیدم فلانه و یه هندزفری بهمان دیدم قرمزه و عاشقش شدم و تو تا حالا زن با هندزفری قرمز نداشتی!:دی  خلاصه من که جیک جیک میکنم برات بذارم برم؟!:/... دست نوازش هم بر سرش می‌کشیدم همچنان:/ که در همین راستا ایشون فرمودن که: الله اکبر زن از دست تو؛ بابا من ماشینم خرابه؛ بذار حالا یه پول دیگه اومد دستم اونو بهت میدم اینو نگه دار برای ماشین. و خب دیدم جیک جیک اثر گذار نیست و داشتم میگفتم باشه بعدی رو بده پس و اینها. که یهو دیدم پسرم رفته کیفشو آورده ( یه کیف دادم بهش که پولاشو تووش مثلا پس انداز کنه) خلاصه با کیفش توو دستش اومده میگه : مامان خودم بهت از پولام میدم بری هرچی دوست داری بخری. یدونه از پولام برای تو :(... با کلی اصرارش یه ده هزار تومنی برداشتم:( 

:(

 

دوستان با رایزنی هایی که با خداوند کردیم قرار شده اگر من رفتم بهشت اونجا یانگوم دربار بشم؛ و خب من به خدا گفتم اگر منو کردی شف بهشت؛ من دوشنبه ها یا سه شنبه ها ناهار سوپ شیر میدم. یعنی منوی سه شنبه های بهشت بشه سوپ شیر سر آشپز!... حالا یه کم اختلاف بینمون هست؛ خداوند میفرمایند که آخه بچه ها میگن سوپ غذا نیست! منم دارم میگم بیخود! خداوندا از الان بخوای رو بدی دیگه اینا توو بهشتم سوارمون میشنا! بس نبود اینهمه توو دنیا سوپ نخوردن؟! اینجا از همون روز اول قوانین بذار سوپ رو مصوب کن که غذاست هرکس هم نخورد دوتا مامور از جهنم به من قرض بده برم بالا سرشون دهنشونو باز کنم به زور بریزم توو حلقشون! یه قاشق مزه کنن میبینن غذای آشپز پنجه طلا فرق داره با غذای مامانا و زناشون!... خداوند حالا فعلا گفتن ریش و قیچی دست خودت ببینم چیکار می‌کنی! فقط حداقل بعدازظهر یه تیتاپ و چایی بهشون بده گشنه نمونن نگن اون دنیا که زیر بار فشار اقتصادی له شدیم اینجام که هیچی نیست بخوریم! که خب دارم میگم آخه معده درد میگیرن ولشون کن؛ یکی یه ملاقه بیشتر براشون میریزم!

+ آقا من به عنوان کسی که یه شوهر دارم که اونم معتقده سوپ غذا نیست و چون سیر نمیشه نمیخوره و دوست نداره؛ دارم اینو میگم؛ این سوپ رو بپزید شوهر سوپ نخورتون هم سوپ خور میشه! همسر بنده به عنوان یک سوپ نخور معتقده این سوپتو دوست دارم! فلذا شمام بپزید و بخورید و بیاشامید و مطمین باشید واقعا خوشمزه ست. صد در صد تضمینی:/...

+ طرز تهیه: پیاز ریز شده با کره اندکی تفت؛ جو پرک+ هویج نگینی+ مرغی که بعداً در بیارید ریش ریش کنید+ قارچ خام خرد شده؛ به همراه نمک و فلفل و زردچوبه. وقتی پخت؛ اندکی آبلیمو. بعد کره و آرد رو تفت بدید؛ آرد حدود یک قاشق؛ به تناسب موادتون شیر اضافه کنید؛ وقتی قل زد بریزید توو سوپ و بذارید جا بیفته. جعفری و خامه هم فراموش نشه. من مواد رو چشمی میریزم ولی شماها مثلا برای یدونه پیاز ریز؛ دوتا هویج؛ دو مشت جو پرک؛ یه نصف سینه مرغ و چندتا قارچ. با یک لیوان شیر. دیگه با همین نسبت کم و زیادش کنید. 

+ خیلی سال میشه که پولبیبر( فلفل ترکی) خریدم ولی ازش استفاده نمی‌کردم. تازگیا عاشقش شدم و در همه جا به کار می‌گیرمش! اون قرمزها پولبیبر هستن. 

 

رفته بودم اداره ثبت؛ جلوی یکی از پیشخوان ها یا به عبارتی پنجره ها جمعیت زیادی نشسته و سرپا بودیم. اونور مدارک رو  مهر و امضا میکردن اسم می‌خوندن تحویل میدادن. یه آقای خیلی خوش پوشی که حدس میزدم از کوه اومدن با یه کوله پشتی چرم به غایت زیبا ایستاده بود توو صف. کلا خوش پوش بود از اینا که دستمال گردن داره و بوی عطرش توو کل فضا غالب شده و... یه خانومی هی می‌رفت اینور هی می رفت اونور و گویا دنبال جایی که کارش رو راه بندازن میگشت که پیدا نمی‌کرد. اومد توی صف رفت جلوی پنجره شروع کرد سوال کردن که خانم‌؟ من فلان برگه رو گرفتم کجا باید برم؟! اون آقای خوش پوش بنده خدا در جهت کمک خیلی مهربونانه و معمولی گفت شما برای این موضوع باید برید طبقه فلان؛ فلان بخش! ... یهو خانومه با تندی برگشت بهش گفت: آقا شما یه دقه چیزی نگو!:/ بعد دوباره همون سوال رو از کارشناس های پشت پنجره پرسید. پسره خیلی پکر شد. خداییش منم پکر شدم. بدبخت اومد راهنماییت کنه؛ دیگه پاچه ش رو چرا گرفتی؟!:/

 

+ نامهربونی ما گاهی کل روز یکیو خراب می‌کنه!

+ نامهربونی ما گاهی کاری می‌کنه تا آدم ها دیگه مهربونی نکنن!

 

 

یه موضوعی رو بارها و بارها باهاش مواجه شدم و الان داشتم به این فکر میکردم که اگر عمدی نیست پس چیه؟!... وقتی یه فراخوانی برای ثبت نام چیزی میاد معمولا مهلت چندروزه میدن که فرد مراجعه کنه به سایت مذکور . من در موضوعات مختلف دیدم اولا در اون مهلت مثلا پنج روزه؛ تا چهار روز اول که اصلا سایت بالا نمیاد! میگن شلوغه!... میمونه یکی دو روز پایانی؛ اونم با هزارتا مشکل مواجه میشی. دارم به این نتیجه میرسم اگر از عمد اینهمه ناکارآمدی وجود ندارد پس از چیه؟! غیر عمدی نمیشه آنقدر در همه چیز کمیت ها لنگ باشه!

چندوقت پیش یکی از نزدیکان میخواست مابقی پولی که برای ماشینش ثبت نام کرده بود رو بریزه و پیامک اومده بود که ثبت نامش رو کامل کنه. من براش انجام میدادم. واقعا سر اون پیر شدم! بعد از چندین روز کلنجار با سایت و زنگ زدن به پشتیبانی و غیره دست آخر فرمودن سایت مشکل داره حضوری برو. پاشدم با دوتا بچه رفتم نمایندگی خودرو جالبه اونجا هم مشکل داشتن و نمی‌تونستن پول رو بگیرن. به من می‌گفت یکساعت فرصت داری توی چندتا کارت پنجاه تومان پنجاه تومن بریز ما جا به جا کنیم. انگار من اصلا میتونم پنجاه تومن منتقل کنم:/ انگار نه انگار کلا ده تومن میشه جا به جا کرد. بعد میگه برو خب بانک. حالا ساعت چنده؟! ظهر و یکساعت دیگه بانک می‌بنده. یه بچه توو بغلم؛ یه بچه دستش توو دستم؛ انتظار دارن من بعد پنج روز که خودشون فراخوان و مهلت دادن اما سایتشون رو درست نکردن بازم روز آخر من به زحمت بیفتم!... اصلا زحمت هیچی؛ تا لحظه آخر همه چیز خرابه و خود تو می‌دونی چیکار میخوای بکنی و به کسی مربوط نیست!

الآنم چندروزه برای یکی از نزدیکانم پیامک اومده که اونایی که چند خودرویی هستن باید برن سایت فلان و اونجا خودشون یه خودرو رو انتخاب کنن که سهمیه کارت سوخت به کدوم تعلق بگیره. چون به چند خودرویی ها یدونه کارت سوخت میخوان بدن. پنج روز هم مهلت دادن. از قضا انداختن قشنگ توو تایم تعطیلات. خدا شاهده از روزی که پیامک اومده تا الان هر لحظه رفتم سایت؛ دو روز اول که اصلا باز نمیشد. بعد که باز شده هیچ گزینه ای از هیچ جا پیدا نمیکنی برای این موضوع. یک روز تمام کل سایت رو گشتم تا به زور و همت خودم فهمیدم اصلا کجا باید برم. بعد که رفتم باز دو روز سایت بارگزاری نمیشه!... درست در واپسین لحظاتی که مهلت میخواد تموم بشه یعنی الان تازه تونستم با هزارتا بدبختی و ارور سایت درستش کنم. 

همه چیز واقعا خسته کننده و مضحک و حالبهم زن شده. همه چیز! 

یه عده هم راه افتادن دائم به این و اون میگن عادی سازی نکنید! سوالم از این افراد اینه چیو عادی نکنیم؟! مگه اصلا زندگی هایی که داریم الان میکنیم عادیه؟! مگه اصلا زندگی داریم میکنیم؟!...من واقعا نمی‌خوام فکر کنم به اینکه چی قراره بشه و چی اصلا میشه؛ چون دیگه از لحاظ اعصاب و روان کشش ندارم؛ آنقدر ندارم که همین سه شنبه لباس همسرمو می‌کشیدم با گریه میگفتم میگن جنگ میشه بیا بریم فقط! و هرچی می‌گفت ماشین خرابه میگفتم بیا بریم توو راه درست میکنیم. من اصلا دیگه کشش حتی اخبارم ندارم. یه دیروز وصل شدم اینستا مچاله شدم مردم از اینهمه غم و دیدم حتی کشش اینستا رو هم ندارم. من نمی‌دونم و نمی‌خوامم فکر کنم قراره چی میشه و چیا به سرمون بیاد فقط دارم به این فکر میکنم با همین فرمون بخوان برن جلو دیگه شدنی نیست! این وضعیت افتضاح اقتصادی رو‌ یا باید خاکی به سر بگیرن یا دیگه اصلا شدنی نیست!...حالا من فقط دارم از بعد اقتصادش میگم. این وضعیت اقتصادی چیزی نیست که حتی با سازش مردم هم درست بشه! 

شیر خشک از سهمیه ی ۸ تا؛ شده ۴ تا.... بچه ی من همینجوری ۸ تا هم براش کم بود ما کد ملی اینو اونو می‌گرفتیم. الان کردن ۴ تا. 

پوشک که تا ماه گذشته گرون ترین های ایرانیش که مولفیکس و مای بیبی بود دیگه روی رنج ۳۸۰ اینا بود. الان یهو و دقیقا یک شبه تمام برندهای پوشک شده ۷۰۰. یا دیگه با تخفیف ۶۵۰ نهایت. ارزون ترین پوشک های موجود در بازار هم شدن ۶۰۰. 

وحشتناک نیست؟!

این زندگی عادی نیست که ماها داریم. پس کسی نگه عادی سازی نکنید. چیزی مگه عادیه اصلا؟!

من اصولا در طول این تقریبا ۲۰ سالی که وبلاگ نویس بودم هیچوقت به این فکر نکردم چی بنویسم که مخاطب خوشش بیاد. یعنی برای دل کسی چیزی نمینوشتم. از همون ابتدای وبلاگ نویسیمم همه مدل خواننده هم داشتم. کاری نداشتم مطلبی که مینویسم؛ شخصیتی که دارم به مزاج کسی خوش میاد یا نه؛ میگفتم دوست نداشته باشه می‌ذاره می‌ره! ... الان بعد مدت ها اومدم یه سر بزنم به قسمت دنبال کنندگان ببینم کدوم عزیزانی دارن بنده رو دنبال میکنن؛ خب قبلاً گفتم من وبلاگ های زیادی رو دنبال نمیکنم فلذا با تقریبا خیلی عظیمی از وبلاگ و وبلاگ نویس های جدید مواجه شدم که روی آدرس خیلی هاشون زدم و چند مطلبی از هر کدومشون خوندم. حقیقتا بعضیا یجوری بودن من از روشون خجالت کشیدم بابت بعضی پست های خجسته م!:دی با خودم میگم الان با خوندن پست های جغول بغول بنده با خودشون میگن این دیگه کیه!

خلاصه که احساس ورچلمبیدگی خاصی دارم!

و حقیقتا نمی‌دونم هرکدومتون که منو می‌خونید چی از من در ذهنتون ساخته شده و چگونه می‌بینید بنده رو. فقط امیدوارم تصورات خیلی بدی نباشه!:)

 

من از اونام که از شکسته شدن چیزی ناراحت نمیشم.میگم اتفاقه دیگه افتاده... یا به قول قدیمی ها قضا بلا بود. حالا الان که دارم اینارو می‌نویسم یاد یه وبلاگی افتادم که در عنفوان جوانی میخوندمش... یه خانومی بود که عمده مشکلش با شوهرش سر همین شکستن بود. به قدری شوهرش روی شکسته شدن وسیله ها یا حتی خراب شدن مثلا یه کفگیر اگر دسته ش در میومد حساس بود و دعوا راه مینداخت که خانومه می‌گفت اصلا دیگه میترسم کار کنم یا غذا بپزم و واقعا سر همین موضوع خون خانومه توو شیشه بود. خب جا داره از همین تریبون قبل اینکه برم سر اصل مطلب به آقایون این چنینی بگم بابا میخواین گه هم باشید سر یه چیز درست حسابی گه بازی دربیارید نه شکسته شدن وسیله. افت داره برای سیبیلاتون:/ شکست که شکست جهنم. این بچه بازی ها چیه دیگه؟!:/ ...

 میگفتم... من خودم از شکستن و خراب شدن چیزی اصولا ناراحت نمیشم مگر چیزی که برام ارزش معنوی داشته باشه. مثلا الان توی خونمون کلی یادگاری از مادربزرگم هست که برام با ارزشه و‌ روشون حساسم تا پسرمم می‌دونه مثلا اگر فلان فنجون رو بهش بدم خودش میگه مامان نترس مراقب فنجون مادربزرگ‌ت هستم نشکنه! یا اونقدر این مسأله توو گوشت و پوست و استخونش رفته که من روی وسیله های مادربزرگ خدا بیامرزم که حکم یادگاری رو برام داره حساسم که حتی مثلا اونور خونمون که فرش دستبافت انداختم و اصولا اونور نمی‌ذارم چیزی بخورن و میگم بیاین اینور؛ فکر می‌کنه فرش ها مال مادربزرگمه که من روشون حساسم؛ اونروز میگه مامان آنقدر حساس نباش روی فرش های مادربزرگ‌ت نترس من دلسترارو نمی‌ریزم روش:دی... یعنی توو خونه ی ما من روی هرچی حساس باشم که اصولاً یادگاری های مادربزرگمه و کتابامه، حتی اگر یادگار مادربزرگمم‌ نباشه پسرم فکر می‌کنه هست:دی... 

ناهار مهمون داشتم؛ داشتم ظرف هارو میچیدم توو ماشین؛ یهو یه لیوان از دستم افتاد توی ماشین ظرفشویی؛ لیوانه نشکست و خب ظاهراً اتفاقی نیفتاد؛ اما بعدش دیدم انگار لیوان افتاد روی بشقاب ها و خب یکی از بشقاب های خورش خوری از دوجا لب پر شد. از معدود دفعاتی بود که اندکی ناراحت شدم. چون من اصولا این سرویسم رو که سرویس اصلی کاسه بشقابم روی جهیزیه م بود رو برای مهمون های خیلی عزیز و خاص یا رسمی میارم و خب کلا برام سرویس با ارزشی بود. همون موقع که متوجه لب پر شدنش شدم و داشتم با آهی از درون میگفتم که وااای این چرا لب پر شده و همسرم با خنده می‌گفت خداروشکر من نشکوندم وگرنه الان منو میشکوندی! خداروشکر خودت شکوندی:/ همون موقع که داشتم اندکی غصه می‌خوردم یهو یاد حرف پسرخاله به رامبد جوان افتادم.

وقتی رامبد جوان بهش گفت مثلا تو در میزنی؛ منم مثلا یه خانومم درو باز میکنم میگم بله؟! بعد تو یجوری که من حالم بد نشه به من توضیح میدی که ماشینمو دزد برده...بعد پسرخاله بهش گفت: میخواستم بگم اگه به شما بگن بابات فردا میمیره حاضری چقدر پول بدی که نمیره؟!... رامبد گفت: هرچی که دارم و ندارم... دوباره پسرخاله گفت: اگه بگن مادرتون چی؟!... گفت دیگه هرچی که دارم و ندارم و از اینور اونور میتونم جور کنم...دوباره پسرخاله گفت: اگه بگن خودتونم روش سه تایی؟!... رامبد گفت چرا اخه؟!.... پسرخاله گفت مثلنه دیگه... رامبد گفت دیگه نمی‌دونم باید چیکار کنم... پسر خاله گفت نمیدونی؟!...گفت: نه... پسرخاله گفت: ولی خوشحال باش هیچ کدومشون نمی میرن؛ خودتم زنده میمونی؛ یه ماشین قراضه جای باباتو ننتو خودت به باد رفت... به درک:)

واقعا به درک... چیزی میتونست منو آنقدر خوشحال کنه که پدر مادرم خونم مهمون بودن؟!:( 

با خواهرم صبح حرف میزدم تلفنی؛ و داشتم از مقاومت پسرم به خواب ناله ها سر میدادم که آرزو به دلم موند یکبار خودش شب که میشه یه بالش برداره بیاره بخوابه؛ دیشب دو ساعت تمام به پهلوی راست خوابیدم براش قصه گفتم بازم نخوابیده... وقتی تلفن قطع شد اومدم دیدم بالشش رو آورده گذاشته روی زمین و دراز کشیده بی حرکت و به سقف نگاه می‌کنه و تا اومدم گفت: مامان به آرزوت رسوندمت؟! 

 

توی خانواده، دلقک خونه منم. همیشه میگم میخندم مسخره بازی در میارم. من کلا یه ادم شلوغ و پر انرژی ام...در این حد که حتی کسی از صدامم می‌فهمه...آنقدر که یکبار زنگ زده بودم به حاج آقایی استخاره بگیره و داشتم قبلش نیتم رو میگفتم و داستانی که پیش اومده رو شرح میدادم و بین حرفام نمی‌دونم درباره خودم چی گفتم یهو گفت نه اینجوری نگید شما ماشاالله خیلی پر انرژی هستید از صداتونم مشخصه... من خب یه فرد برون گرام.

یه خواهرزاده ی پسر دارم درونگرا ترین نوه ی خانواده ست؛ توی عالم عمیق خودشه همیشه... معمولا کسی رو به حریمش راه نمیده؛ کسی حق نداره به ماشین هاش دست بزنه و معمولا خودش با اسباب بازی هاش تنهایی مشغوله... من همیشه احساس میکنم در آینده نابغه ای خواهد شد...با تقریبا هیچکسم حال نمیکنه جز مامانم. در این حد که مثلا الان اگر اونا خونه ی مادرم باشن منم از راه برسم با دیدن من یه اه میگه می‌ره اتاق!..از پسرم کوچیک تره..

در راستای دلقک بودنم چندوقت پیش که منزل والدین بودم و بچه ها توو اتاق بازی میکردن؛ داشتم جلوی آیینه به مسخرگیه موهام نگاه میکردم. موهایی که تازه بلندشون کرده بودم و به آرایشگر گفته بودم اصلا نمی‌خوام کوتاه کنم فقط میخوام یه کم مرتب بشه و اون چون سلیقه ی خودش خورد نبود قیچی رو انداخته بود تا وسط موهای منو گفته بود نه خورد بهت نمیاد! بذار یه اندازشون کنم! و اونقدر موهای منو زده بود تا موهام همه یه اندازه بشه و منو دقیقا کرد شبیه ایناروس! ...باز ایناروس در برابر من گیسو کمند محسوب می‌شد. واقعا نمی‌دونم چرا آرایشگرا این کارو با آدم میکنن همیشه. واقعا نمی‌دونم. اونروزم رفته بودم جلوی آیینه داشتم به ایناروس بودنم نگاه میکردم و حرص می‌خوردم از دست آرایشگر و در عین حال زیر لب شعر وزینی می‌خوندم: برق گرفته روو سه فازم/ جون موزیکو بنازم/ خانم یه لحظه! این بدن شما چه بی نقصه/ وای وای وای پرم ریخت/ بدم ریخت:/ که یهو از توو آیینه دیدم همین خواهرزاده ی درونگرام داره شونه هاشو ریز ریز میندازه بالا و به دلقک بودن من به پهنای صورت می‌خنده :/.هی هم می‌گفت خاله دوباره بخون!... همچنان به دلقک بازیم ادامه میدادم و بچه ها ریسه رفته بودن و این خواهرزادمم در کمال تعجب این بار اومده بود وسط قر میداد. از اونجایی که جز مامانم کلا افتخار نمی‌ده خیلی کسیو دوست داشته باشه؛ توو این وانفسایی که داشتم این شعر وزین! رو می‌خوندم و بچه ها رو هدایت میکردم به راه راست! از این سوال مسخره ها که میگن از بچه ها نباید بپرسید اما من همیشه میپرسم! ازش پرسیدم؛ که منو دوست داری خاله؟! سری به نشونه ی تایید تکون داد. از مواقع نادری بود. گفتم قبلا هم دوستم داشتی؟! خیلی جدی و محکم ابروهاشو انداخت بالا گفت: نچ!

الان که داشتم ناهار درست میکردم و دخترم پایین پام گریه میکرد و داشتم دنبال چیزی می‌گشتم بهش بدم براش جذاب باشه مشغول بشه؛ یهو اومدم ادویه بردارم چشمم به موکاپات یا همون قهوه جوش که برای اسپرسو هست افتاد؛ دادم بهش باهاش بازی کنه که از قضا اونقدر جذاب بود سرش با داداشش رقابتی ایجاد شده که از هم بگیرن؛ با نگاه به این موکاپات قرمز داشتم فکر میکردم چقدر بعضی وسیله ها بیخودن و برعکس چقدر بعضی وسایل حداقل توو خونه ما پر کاربردن. من بارها خواستم پستی بذارم من باب این موضوع که اگر خواستید جهیزیه بخرید چیا بخرید! ولی باز به این نتیجه رسیدم لزوما چیزی که شاید برای من پر کاربرد باشه برای کس دیگه نباشه. مثلا من یادمه وقتی تازه عروسی کرده بودیم یعنی قبل عروسی که نصاب اومده بود وسایل برقیمون رو نصب کنه به ماکروفر که رسید فرمود: اینو کاش نمی‌گرفتید توو ایران فقط مردم باهاش نون داغ میکنن که همسرم در جوابش گفت: نه خانوم من کدبانوئه از قضا با ماکروفر کلی کیک و شیرینی درست می‌کنه. راضی ام از پاسخ اون موقع ش!:دی...فلذا نتیجه گیری اخلاقی: اون وسیله ای که توی خونه من کاربردیه لزوما در منزل دیگری ممکنه بیخودی الدوله! باشه. اما اگر از جانب خودم بخوام بگم برای من یکی از چیزهای بسیار کاربردی که از داشتنش خیلی خیلی راضی ام و شاید بقیه با من هم نظر نباشن! ماشین ظرفشوییه. قشنگ کارهات نصف میشه. من خیلی دوسش دارم:/ خیلی ازش راضی ام خدا ازش راضی باشه!...یا وسیله دیگه ای که برای من خیلی کاربردیه گوشتکوب برقیه؛ من باهاش حلیم رو میکس میکنم؛ غذای بچه میکس میکنم؛ حتی آب انار میگیرم؛ حتی باهاش چوب دارچین یا هل رو پودر میکنم:/ بدین شکل که وارونه برش میگردونم هل رو مثلا میریزم تووش بعد سرش مشما می‌بندم و همون‌جوری وارونه دکمه ش رو میزنم:/ خلاصه برای من به شدت محترمه:/...

حتی مثلا ساندویچ ساز که ممکنه در منازل دیگه ای بیخودی الذوله باشه در منزل ما از عزت و احترام ویژه ای برخورداره چون بنده باهاش زیاد اسنک درست میکنم. یا پلوپز؛ من از مریدانش هستم و از اینکه پلوپز داریم خدارو شاکرم! مخصوصا برای ما ته دیگ دوستان پلوپز غمامونو میشوره می‌بره!:/...از دیگر وسایل خیلی کاربردی از نظر من غذاسازه. واقعا کاربردیه... واقعا...خواهشاً بهش کم‌ توجه نباشید الان داغید نمیدونید این عزیز دل برادر چیه و کیه؛ برای مواد کتلت؛ برای مواد کوفته؛ برای مواد فلافل؛ برای ریز کردن پیاز و سبزیجات؛ برای خرد کردن مرغ و گوشت و خلاصه خیلی چیزهای دیگه ایشون یلی هستن برای خودشون. 

این چندتا رو فعلا داشته باشید تا بنده به طفلانم برسم و بعد از کاربرد چیزهای دیگه برم براتون بالا منبر. 

یکی از شما دوستان چند روز پیش نوشته بود چندتا آهنگ برای گوش دادن توو ماشین معرفی کنید من چیزهایی که به طور کلی توو موبایلم دارم و گوش میدم همیشه و هر کدومشون برام به نوعی خاطره داره چه تلخ چه خوب رو معرفی کردم. بعد از نوشتنش دیدم سلیقه من چقدر از نوع درهمه!:/

من اینارو توو موبایلم دارم:

آهنگ ترکم نکن از معین.

هایده که تقریبا تمام آهنگ هاش اما اونی که دوسش دارم برای ماشین: اهنگ نگو نگو نمیشه نگو نگو نمیام. خیلی این آهنگ رو دوست دارم مخصوصا وقتی که میگه: حالا که دست گلدون به ساق گل رسیده ؛ حالا که عطر آشتی به خونمون رسیده؛ حالا که خوب میدونی دلم هواتو کرده؛ حالا که بغض و کینه پاشو کنار کشیده؛ آلاله غنچه کرده کاش بودی و میدیدی؛ کبوتر بچه کرده کاش بودی و می‌دیدی. ..جا داره یکبار دیگه بگم جونم به این صدا بانو:(

آهنگ تماشا و خواب خوش شادمهر. 

آهنگ اگه فردایی باشه من با تو می‌سازم شاهین.

آهنگ تاسیان از علیرضا قربانی

آهنگ علاج؛ تو در مسافت بارانی؛ و ملکا از چاوشی.

آهنگ هر وقت اذان نجوای منه؛ میگم خدا بزرگتر از دردهای منه از هلالی. 

آهنگ همه چیمون از اینکه هست می‌تونست بدترم باشه از رضا صادقی.

آهنگ دیوارتم مگه هی می نویسی و هی پاک میکنی/ سیگارتم مگه هی ترک میکنی، هی می کشی منو... نمی‌دونم خواننده کیه چون من حتی با صدای چاوشی هم دارمش ولی برای ماشین تقریبا اینو همیشه در حال گوش دادنم:/ دوسش دارم:/

آهنگ لعبت شاهرخ:/...لامصب اینم دوسش دارم خیلی:/

آهنگ عمری به هر کوی و گذر گشتم که پیدایت کنم از آرمان گرشاسبی

 

خیلی آهنگ ممکنه توو گوشی من بیاد و بره. ولی من اینایی که نام بردم رو سالهاست دارم و پاکشون نمیکنم و یجورایی عضو ثابت هستن برام و هر کدومشون برام گلی هستن که یه بویی دارن:/

و البته یسری ریمیکس نوستالژی و شاد جهت امر حرکات موزون هم هست که دیگه نام نمی‌برم:/

 

+ شما هم یدونه آهنگ که به عنوان شاه آهنگ ! میدونینش بهم معرفی کنید.

در راستای اون کالابرگ مسخره هایی که همتون دارید و منم دارم خواستم بگم من الان خرید کردم گفتم بگم شاید ندونید. من از اسنپ خرید کردم. بدین شکل که برید اپلیکیشن بله. با شماره سرپرست یا خودتون فرقی نداره فقط پیامک برای سرپرست می‌ره باید ازش بپرسید؛ اونجا توو بازوی رسمی کالابرگ برید. روی گزینه رمز یکبار مصرف بزنید بهتون رمز میده بعد با اون توو اسنپ میتونید خرید کنید. چیزایی که میخواین رو انتخاب کنید موقع خرید گزینه کالابرگ داره اون رمز رو وارد کنید خودش پولو کم می‌کنه. بنده این هارو خریدم:

روغن جامد غنچه ۴ کیلویی که یک و دویست بود. البته یسری سوپرمارکت ها تا یک و ششصد هم میدادن. 

دوتا روغن سرخ کردنی غنچه و بهار الماس. از این ۸۰۰ گرمی ها و یک و دویست گرمی ها. دویست و خورده ای و سیصد و خورده ای بود. 

سه تا شیر مدت دار کم چرب رامک. هر کدوم فکر کنم ۸۸. البته ۴ تا سفارش دادم سوپر مارکت زنگ زد سه تا مونده پولو یکیشو گذاشته بود توو خریدام. 

۴ تا ماکارونی ۵۰۰ گرمی دونه ای ۳۴ هزار. 

پنیر سفید مثلثی ۸ تایی ، ۸۸ هزار.

لپه و لوبیا قرمز و عدس و جو پرک مارک طبیعت و گلستان. لوبیا قرمز که پونصد. جو پرک فکر کنم ۷۶ اینا. اون دوتا هم نزدیک سیصد. 

و در نهایت پنیر ویلی یک کیلویی اونم چهارصد و خورده ای. 

البته من شنیده بودم پنیر و شیر کم چرب میدن که من جهت امتحان الکی ویلی رو زدم ببینم قبول می‌کنه چون پنیر خامه ای هست؛ که خب دیدم قبول کرد. 

فلذا ۴ میلیون رو لولو برد!

 

داره از توو آیینه به موهای روی سینه ش و شقیقه هاش نگاه می‌کنه... سفید شده... درواقع توو این یکسال و نیم گذشته خیلی سفید کرده..هربار خودشو میبینه میگه هیییی زن پیرم کردی... مصرع بعدشم البته میگه: دست و پا گیرم کردی!. منم یا میگم تازه جرج کلونی ت‌ کردم یا هم با خنده میگم خوب کردم هرکاری کردم مرد...میگه ولی بی شوخی حس میکنم دارم پیر میشم...راستش خودمم خیلی حس میکنم که پیر شده!...اصلا انگار هزار سال فرو نشسته...ولی همیشه میزنم به شوخی....بلند میشم میرم دست میندازم‌ دور گردنش از توو همین آیینه ی سر عقدمون که داشت خودشو تووش نگاه میکرد صورتمو میچسبونم به صورتش؛  به خود ۳۵ ساله م و خود ۴۰ ساله ش نگاه میکنم.. میگم بر خلاف تو من ولی قالی کرمونم؛ نگاه استیل گنگو...نگاه ترکیب و رنگو...خوشحالی زنت آنقدر زیبا رو و ماهروئه؟!:/... میگه: بعله...درسته... میگم هیییی....یادته پنج صبح می‌آمدی دم خونمون؟! می‌زدیم توو جاده می‌رفتیم همیشه سر راه نون بربری فانتزی و خامه عسلی و کمپوت گیلاس میخریدی؟!... می‌خنده میگه آره... میگم همه ی اونروزا رو یادته؟! میگه آره همشو...میگه چه روزای شیرینی بود... یهو یه فحش آبدار و مردونه نثار سیاست مداران می‌کنه:/...میخندم میگم این الان چی میگه؟!...میگه گند زدن به زندگی همه... نون بربری شصت تومن!... میخوان چیکار کنن مردم؟!...از فاز عشقولانه می‌ره توو‌ فاز سیاست و گرونی... میگم ول کن بابا مرد...گشنه ت نیست؟! میگه چرا...میگم بیا بریم تخم مرغ چهارصدی بشکونیم بزنیم بر بدن!...فقط یواش بیا طفلانت بیدار نشن ...میگه بریم...

 

من اگه خسته شبیه تن ایران بودم

من اگه لحظه پایانی انسان بودم

خاطرات تو منو زنده نگه داشت هنوز

اگه فردایی باشه من با تو می‌سازم

برد من وقتیه که به تو می بازم...

سراغ سگ سفیده رو گرفتیم که مدتی بود بین سگ های دم خونه ش نبود...گفت سگ ها وقتی موقع مرگشون نزدیک میشه از پیش صاحبشون میرن که اون کمتر غصه بخوره...

 

+ نهمین پست امشب.

یه کلیپ از دامپزشکی ایرانی می‌دیدم که خانمی گربه ش رو برده بود پیش دکتر و می‌گفت که گویا دل درد داره یا حالا حالش خوب نیست. یهو دکتر بعد معاینه گفت خانم این حامله ست که. من بچه هارو دارم حس میکنم. یهو خانومه با تعجب گفت آقای دکتر این اصلا با گربه دیگه ای نبوده که بخواد جفت گیری کنه. دکتر گفت نمیشه که خانم. من دارم حس میکنم بچه هارو . دوباره خانومه با تعجب گفت دکتر این آخه با گربه ی دیگه ای نبوده فقط با داداشش همراه بوده. یهو دکتر و پرسنل زدن زیر خنده. دکتر گفت خانم این آدم نیست که مقید به این چیزا باشه. این حیوونه... دوباره خانومه می‌گفت مگه میشه اخه؟! دوباره دکتر با خنده می‌گفت خب حیوونه غریزه ست مثل آدم ها نیست که. 

 

+ خواستم بگم دکتر منم نمی‌دونستم و مثل اون خانومه ام!:/ 

 

+ هشتمین پست امشب!

خواهرزادم کنارم توو آشپزخونه وایستاده بود...گفت خاله توو کلاس ما دوتا دختر هستن یه کارایی میکنن! همش همو بغل میکنن! همو بوس میکنن! همو گاز میگیرن!... داشتم ظرف می‌شستم و گوش میدادم بدون اینکه نگاهش کنم... داشت می‌گفت که معلم ها دائم دعواشون میکنن؛ بچه ها بهشون فحش میدن یه القابی میدن! گفتم چی میگن؟! مثلا بهشون میگن همجنس گرا؟!... صداشو آورد پایین گفت آره خاله... همون طور که قاشق می‌شستم گفتم یا خدا من فکر میکردم اینا فقط زمان مدرسه ما بود؛ الآنم پس هست! حالا زمان ما بچه ها فیلم های ناجور نگاه میکردن کارهای اون فیلم هارو هم میکردن! همون ادا هارو درمی‌آوردن توو کلاس!... با صدای یواش و در گوشم گفت: خاله اینا هم همین طوری اند؛ دائم فیلم های اون مدلی میبینن و خیلی کثافتن...گفتم اه کثافتا! من فکر کردم این چیزا فقط زمان ما بود. یهو خواهرم اومد اشپزخونه؛ با ایما اشاره از پشت خواهرزادم گفت: چیزی رو واضح براش باز نکنی توضیح ندیا؛ چیزی نگیا فقط گوش بده بگو بچه ها بدن!

گفتم باشه!:/

دیر اومدی خواهرم من چیزی نموند دیگه نگم:/

 

+ واقعا از مدارس میترسم. گرچه خودم به عنوان یک دختر دهه شصتی در مدرسه این چیزهارو دیدم ولی من همچنان سرم توو درس بود همیشه و راهم از راه اون مدل دخترها جدا بود. ولی واقعا و عمیقأ برای بچه هام میترسم...

 

+ هفتمین پست امشب. 

یکی از رشته هایی که عمیقأ دوست داشتم توو دانشگاه بخونم تاریخ بود. ولی یادمه موقع انتخاب رشته همه میگفتن دیوونه تاریخ رو که با پنج هزارم قبول میشدی؛ دیگه اینهمه زحمت برای چی کشیدی؟! من رتبه ی کارشناسیم هزار بود. چقدر بزرگ شدم و چقدر همه چیز برام دیروز بود.

دیدم خواهرزادم کتابشو گرفته دستش هی می‌ره اینور می‌ره اونور و هی میگه خاله دارم دیوونه میشم چرا ژن درسخونیت رو دادی به من؟!..خاله تو چطوری اینهمه درس میخوندی؟! خاله تو چطوری آنقدر راحت خوندنی هارو میخوندی؟! خاله تو چطوری می‌فهمیدی درس های حفظی رو؟!... خلاصه دیدم عزا گرفته گفتم چند صفحه ش مونده؟! امتحان داشت... گفت فکر کنم ده یازده صفحه... گفتم بیار من برات توضیح بدم... صفحات مربوط به انتقال قدرت از قاجاریه به پهلوی بود... از سالهای مدرسه خودم خیلی گذشته و من خیلی ساله کتب مدرسه دست نگرفته بودم... حقیقتا داشت گریه م می‌گرفت از این حجم تحریف و دروغ..تمام مدت با خودم میگفتم چرا تاریخ نویس نباید منصف بنویسه؟!... مثلا احداث خط آهن سراسری توسط رضا شاه رو اینجوری نوشته بود که این خط آهن برای مردم ایران و به نفع ایران نبود برای انتقال نیروهای انگلیس از جنوب به شمال بود!... بابا لامصب دیگه همه می‌دونن در این زمینه اون مادر مرده چه کرد. 

من تمام تلاشم رو کردم اون ده صفحه رو برای خواهرزادم واقعیت رو بگم تا به تاریخ خیانت نکنم. از ساواک پرسید از کشف حجاب ...چه سیاست های غلط چه سیاست های درست رو سعی کردم منصفانه براش بگم. فارغ از کتاب. فارغ از جهت گیری خاصی. 

احساس میکنم خاله خوبی هستم !:/

+ ششمین پست امشب!

تعصب من رو خانوادم اینجوریه که مثلا اگر کسی بگه بابات! اصلا به بعدش گوش نمی‌دم میگم بابام چی؟! ...ساعاتی پیش هم در وصف اینکه بابام یه مرد واقعیه و در واقع اصلیه اونه و بقیه اداش رو هم نمیتونن در بیارن! برای همسرم بالای منبر رفته بودم و شمشیر میزدم اینور اونور! و از مردونگی های پدرم میگفتم و پایان هر جمله تاکید میکردم که بابای من یه مرد واقعیه و همسرمم طبق معمول حسودی میکرد و با خنده هی میگفت باز شروع کرد: بابام! بابام!... یهو نمی‌دونم بحث به کجا رسید گفتم بذار دخترت بزرگ بشه میفهمی پدر یعنی چی. میفهمی دختر داشتن یعنی چی. گوشتت زیر دست یکی دیگه ست!...

همسرم خیلی جدی فرمود: الان گوشت بابات که تو باشی یعنی زیر دست منه؟! خدا شاهده که من یه گوشتی ام که زیر دست تو ام!:/

+ من زن بی عرضه نبودم!:/

+ پنجمین پست امشب. 

مامانم با پسرم از ماشین پیاده شده بودن که برن سوپر مارکت و مامانم برای پسرم که بهش قول داده بود خوراکی بخره. طبق معمول مخالفت های منم افاقه نکرده بود و طبق معمول مامانم گفته بود کاری به کار مادربزرگ و نوه نداشته باش. وقتی پسرم با مشمای چیپس و پفک و پفیلاش اومد؛ دست کرد توو مشما یه بیسکوییت ترد مانند درآورد گفت مامان جون به آقاهه گفت یه خوراکی بدون شکر دارید؟! اونم اینو داد. اینم مامان جون برای تو خریده!...

تو آخرین طبیبی که لحظه های آخر به داد من رسیدی:(

 

+ چهارمین پست امشب!

یه عزیزی بود که الان از دنیا رفته...این عزیز اصولی داشت که توو زندگیم مثلش رو ندیدم. جالبه همسرم معتقده من خیلی شبیه اون شخصم. همون دیسیپلین؛ همون اصول و قواعد تعیین شده... خودم متوجه نیستم ولی همسرم همیشه میگه تو خیلی شبیه اون شخصی... یکی از اصول این آدم این بود که وقتی کسی مهمون خونه ش بود کاری به ریز و درشتی مهمون نداشت؛ یعنی براش بزرگسال و بچه فرقی نداشت؛ همون احترامی که به بزرگسال می‌ذاشت رو به بچه هم می‌ذاشت. برای تک تک بچه ها حتی بچه ی نوزاد! اگر غذایی سفارش میدادن اونم حساب میکرد. برای تمام بچه ها پیش دستی میوه میذاشتن. توی سینی چایی تعداد لیوان ها به تعداد بچه هام بود هرچند اکثر بچه ها اصلا چایی خور نیستن ولی اون عزیز کاری نداشت؛ به بچه ها هم مثل آدم بزرگ ها احترام می‌گذاشت و حسابشون میکرد. این چند وقته چندباری میشه که از قضا پشت همم اتفاق افتاده؛ با پسرم جاهای مختلفی بودم بعد میزبان اصلا بچه هارو ندیده یا آدم حساب نکرده! مثلا میوه اورده؛ پسر و دخترم که هیچ؛ حتی دوتا بچه ی دیگه ی کنارمم در نظر نگرفته و فرض کنید مثلا روی کاناپه ای که من نشستم با چهارتا بچه؛ یه پیش دستی میوه گذاشتن!... یا جایی بودم اومده پیش دستی خالی گذاشته شیرینی اینا تعارف کنه برای بچه ها نذاشته. پسر منم هربار پرسیده پس برای من کو؟! منم مال خودمو دادم گفتم این برای شماست. خب در محدوده ی خانواده خود من اینطوریه که ما خیلی به بچه ها احترام می‌ذاریم. درواقع همه چیز اول برای بچه هاست. اول برای اونا میوه می‌ذاریم. اول برای اونا نوشابه میریزیم. اول برای اونا غذا میریزیم. اول خوراکی هارو به اونا میدیم. اما خب مدت ها بود این نادیده گرفته شدن بچه هارو ندیده بودم و از قضا این اواخر هرجا رفتم دیدم و واقعا برام ناراحت کننده بود که چرا نباید وجود یک بچه رو به رسمیت شناخت؟! الان بچه یکساله هم میوه میخوره اونوقت چطوری برای بچه پنج ساله یا حتی ده ساله شما نمیذاری؟! اونم بچه ها که بیشتر از بزرگ ها مشتاق خوردنن...اصلا چطور میشه به بچه احترام نذاشت وقتی اون درک داره فهم داره و از همه مهم تر دل داره! نگاه می‌کنه میبینه همه میوه دارن جز اون. دل بچه نمیشکنه؟! احساس بی اهمیتی نمیکنه؟! این چند وقته خیلی خیلی یاد اون عزیز سفر کرده از دنیا افتادم که چقدر به بچه ها احترام ویژه ای می‌ذاشت. و چقدر اصول زیبایی داشت...

 

+ سومین پست امشب!