بیست و دوم فوریه

با توام
قاب عکس نارنجی
با توام
زرقبای پاییزی
در نگاهت حضور مولاناست
پا رکاب دو شمس تبریزی...

کلمات کلیدی

امروز یکی از اقوام دورمون رو دیدم؛ اقوام ما هم نمیشد تازه؛ مثلا فکر کنید یکی از فامیل های شوهره مثلا دختر عموتون. در این حد!... حتی در این حد که من اصلا نشناختم. مامانم معرفی کرده منم سلام دادم. ایشون یک پیرزنی بودن که گوشای سنگینی هم داشتن در این حد که هر جمله ای می‌گفتیم گوشش رو نزدیک تر میکرد تا بتونه بشنوه. بعد اینا ساختمون بغلیه ما هستن. یعنی اگر ما پنجره اشپزخونمون رو باز کنیم میتونیم مثلا ساختمون اونارو با فاصله ببینیم. بعد حالا در ساختمان ما علاوه بر واحد ما شونصدتا واحد دیگه هم هست که در همین راستای پنجره ی ما پنجره دارن! یا پنجره های سالن پذیراییشونه یا هم آشپزخونه یا حتی اتاق خواب. بعد این خانومه یهو به من میگه چرا بچه هات انقدر جیغ میزنن؟!:/... میگم بچه های من اصلا جیغ نمیزنن. میگه چرا همش جیغ میزنن صداشون میاد. هم دخترت هم پسرت. میگم دختر من که اصلا کوچیکه اهل گریه هم نیست چه برسه جیغ. میگه مگه میشه؟!:/ میگم اینهمه واحد حاج خانوم حالا از کدوم واحد شما میشنوید من نمی‌دونم ولی ما نیستیم. باز اصرار داشت شمایید منم توو تخم چشماش نگاه کرده بودم و میگفتم ما نیستیم:/... بعد آدم روش نمیشه بگه تو صدای منو از کنار گوشت نمی‌شنوی بعد چجوری صدای بچه های منو میشنوی؟! بعد اصلا از خونه ما تا شما چجوری صدا میاد؟! بعد اصلا اومدی دوربین کار گذاشتی فهمیدی صدای ماست؟!:/ چون اشناییم هر صدایی بشنوی پس لزوما صدای ماست؟!:/

خوبه این دنیا اگر هیچ چیز دلنشینی نداشت اما یه هایده رو داشت تا من با صداش خیلی شب هارو صبح کنم... جونم به صدات بانو...تو بخون منم برای خودم آروم اشک بریزم... سر رامو گرفتی، چه بد کردی زمونه/ غرورم رو شکستی، چه بد کردی زمونه/ بازم این سو به اون سو، منو خوب میکشونی زمونه/ ببین کاسه صبرم چه لبریزه زمونه/ توو غربت لونه کردن غم انگیزه زمونه...

 

شبکه پویا پارسال دقیقا قبل اذان مغرب یه مداحی یا شعرخوانی ای از هلالی پخش میکرد و من که در روزهای خوبی سپری نمی‌کردم هرجای خونه بودم با این شعر اشک می ریختم به پهنای صورت وقتی می‌گفت: میگن خدا بزرگ تر از دردهای منه... اکثرا توو خونه ی ما تلویزیون روی جم کیدزه. از پارسال تا همین امسال گاهی به عشق همین آهنگ قبل اذان میزدم شبکه پویا به امید اینکه دوباره بخونه ولی گمونم ماه هاست که دیگه پخش نمیشه...آنقدر دوسش داشتم چندوقت پیش پسرم گفت مامان اون آهنگه چی بود تو خیلی دوست داشتی؟! یادم افتاد...رفتم دانلود کردم. از اونروز تا حالا هی پسرم موبایلم رو برمی‌داره هی توو روز اینو میاره... و من هربار اشک میریزم حتی اگر هزار بار هم بذاره روی پخش...یه وقتایی از هر طرف که نگاه می‌کنی میبینی تو هیچ کاری نمیتونی بکنی... تو قادر نیستی هیچی رو تغییر بدی... تو انگار ته یه کوچه بن بست گیر افتادی و هیچ راهی نداری تا ازش بیای بیرون و فقط راه آسمون بازه و دل بستی اون کاری کنه برات...خدایا بعضی از آدم ها توو دنیا ظاهرشون نشون نمی‌ده اما خیلی بی پناهن؛ خودت از آسمون دستتو دراز کن و کمک کن...خدایا من ته یه کوچه ی بن بستم...

تراپی برای من یعنی مادر. یعنی خواهرام... کافیه غم هجوم بیاره روی قلبم و فقط بهشون زنگ بزنم...حرفهای اونا؛ راهنمایی های اونا مثل آب روی آتیش شعله ور قلبم میمونه...اونا بهترین راهنماهایی هستن که من میتونم توو زندگیم داشته باشم...یجوری بلدن مشکلات رو کوچیک بکنن توو چشمام که باور میکنم من میتونم همچنان قوی باشم و ادامه بدم و همه چیز رو درست کنم:(...

زندگی برای من توو این یکسال و نیم جوری بوده که انگار هربار بلندم میکنن با ضرب میزننم زمین و من زخمی و شکسته هی بلند میشم هی خودمو بند میزنم و دوباره تا میام لبخند بزنم دوباره میزننم زمین. از دیروز تا همین حالا بی وقفه گریه کردم...حقیقت گاهی جوری دردناکه که تو حتی توو مرحله ی پذیرش و باورشم کم میاری چه برسه به اینکه بخوای با این وضع ادامه بدی...و تلخی اونجاست که یک عمر فکر میکردی اگر کمتر از اینارو هم ببینی کم میاری ولی الان زندگی هزاران برابر بیشتر از ترس های تورو جلوت می‌ذاره و تو باید ادامه بدی... به خدا میگم اگر اینهمه رنج و غم تاوانه گناهه بگو آخه کدوم گناه؟! اگر ازمایشه؟! چرا یکی از دردناک ترین هاش برای منه؟!

حالم بده...در دل شکسته ترین و ضعیف ترین و بی پناه ترین حالت ممکنم هستم. دلم عمیقأ برای خودم میسوزه و حتی نمی‌دونم اینبار چجوری دوباره خودمو بند بزنم و بلند بشم. چقدر مرگ گاهی می‌تونه اتفاق شیرینی باشه. 

 

توو این قطعی نت نمی‌دونم من چرا همچنان دارم فقط به اون چندتا پیجی که همیشه ازشون خرید میکردم فکر میکنم که حتی سایت نداشتن و فقط توو اینستا کار میکردن و فروش داشتن...واقعا نمی‌دونم چه حالی هستند اونم دوماه پایان سال که تمام امیدشون به این دوماهه کاسب...همش میگم کاش سایت داشتن!...خیلی بده که اصلا نبینیم مردم رو...

این مدت مطالب خیلی ها رو تحمل کردم! عقاید مختلف زیادی رو تاب آوردم. خیلی خویشتن داری کردم. یا اصلا نظری ندادم یا سعی کردم به خودم بقبولونم تحمل عقاید مختلف اولین شرطه!..اما عده ای یجوری صحبت میکنن یجوری متعصبانه که دیگه فقط بحث تحمل نیست بلکه بحث تاسفه که چرا باید یک انسان اینگونه باشه؟! طرف اعتقاد داره اگر بازاری اعتراض کرده اون از همه بیشتر داره پس غلط کرده!... اصلا این منطق رو نمی‌فهمم. اصلا...اگر یکی داره نباید معترض گرونی باشه!! انگار گرونی به اون که داره فشار نمیاره. انگار گرونی فقط کارگر رو زمین میزنه...چرا درک این مسأله سخته که گرونی روی تمام قشرها تمام طبقات تاثیر می‌ذاره و شما چه حقوقت ده میلیون باشه چه صد میلیون چه میلیاردی؛ خرج های زندگیت رو بر اساس درآمدت میچینی. اونی که ده تومن میگیره قرضش ممکنه پس دادن دو تومنی باشه که از داداشش دستی گرفته؛ اونی که صد میگیره ممکنه قرضش وام بانکی باشه برای خونه ای که خریده ؛ اونی هم که میلیاردی در میاره قرضش چک هاییه که کشیده توو بازار! پس فرقی نمیکنه؛ همه ممکنه قرض و قسط داشته باشن؛ همه ممکنه بدهکار باشن؛ همه ممکنه سرمایه گذاری کرده باشند یه جایی؛ یکی باید پول به صابخونه بده؛ یکی میخواد برای بهتر کردن ماشینش پول جمع کنه؛ یکی هم ممکنه پول برای مصالح بخواد که ساختمونی که توو دست داره رو بسازه. همه پولشون رو لازم دارن. اصلا همه پول لازم دارن. همه روی پولایی که در میارن برنامه ریزی میکنن. همه بر اساس پولاشون خرج هایی رو برای خودشون میتراشن. بله قطعا کارگر اگر صد درصد در گرونی له بشه اونی که وضعش بهتره هشتاد درصد تحت فشاره و همینجور کمتر ولی همه تحت فشارند همه وقتی گرونی و تورم دیگه حتی آمار های منطقی و نرمال رو هم رد می‌کنه و درآمداشون متناسب با تورم بالا نرفته چه میخواد ده دربیاره چه صد چه یک میلیارد؛ یعنی نظم زندگیش بهم می‌ریزه. فرض کنید یکی ماهانه صد درمیاره؛ پنجاهش رو می‌ذاره خرج خونه؛ پنجاهش رو قسط وام می‌ده. یا پس انداز می‌کنه. یهو روغنی که شده از چهارصد نزدیک دو تومن؛ این یعنی طرف یا باید اون یکی پنجاهشم بذاره خرج خونه یا از خرج هایی که می‌کرده بزنه. و این یعنی تحت فشار بودن. 

طرف میگه بازاری و کاسب خب با تورم جنس هاش رو گرون می‌کنه! برای اون که ضرر نیست. کسی که این حرف رو میزنه از نظر من یه بیسواد مطلقه... بله من موبایلی که می‌فروختم هشتاد میلیون رو الان با قیمت دلار میکنم ۱۶۰ میلیون. خب از ده تا مشتری ای که در ماه داشتم. یهو مشتریم میشه دو تا. چرا؟! چون قدرت خرید مردم کاهش پیدا می‌کنه. برای همینه که اینهمه کاسب در این سالها کاسبی های چندین ساله شون رو رها کردن. هرکسی توو منطقه و محله ی خودشونم نگاه کنه می‌فهمه مثلا اون شیرینی فروشی که بیست ساله توو محله بوده که دیگه در نمی‌آورده جمع کرده رفته. اون لباس فروشی که سی ساله توو محل بوده الان مغازه ش رو اجاره داده رفته خونه. اون قصابی که یه روز همه براش صف می‌کشیدن الان مجبوره مرغ تنظیم بازارم بیاره بلکه مشتری جمع کنه!... وقتی اکثریت مردم قدرت خرید نداشته باشند شما بازاری و کاسب و صاحب کسب و کار هم که باشی با سر زمین میخوری به مرور حتی برای خیلی ها یهویی! 

این چیزهایی که گفتم که به قدری ساده و واضح و مبرهنه که انگار دارم برای بچه دبستانی توضیح میدم. حالا نمی‌دونم چرا عده ای خودشون رو زدن کوچه علی چپ و یجوری حرف میزنن و عقایدشون رو میپاچونن اینور اونور که انگار علامه دهرن. سواد کل! خطوط بالا از بدیهیاته چطوری نمیفهمید؟! چطوری یک انسان می‌تونه آنقدر در فهمیدن یکسری مسائل مقاوم باشه؟! و از همه بدتر همه رو نفهم و احمق بدونه جز خودش و همفکرانش رو. یکی اومده برای من پایین پستی که از گرونی نوشتم نوشته توو ویران سرا بچه آوردنت چیه؟!... انگار چون من از گرونی میگم به این معناست که من به نون شبم‌ محتاجم نمیتونم برای بچم حتی یه شلوار بخرم! یعنی منطق بعضیا اینه که فقط اونی که در فقر مطلقه حق داره بگه گرونی داره بیچارمون می‌کنه..نه دوست عزیز؛ من از پس هزینه های بچم برمیام؛ اونقدری هم داشتم که بتونم آینده بچمو در نظر بگیرم بعد بچه دار بشم اما از گرونی هم مینالم چون نالیدنیه این وضع. تحمل کردنی نیست این وضع که هربار که میری خرید با افزایش قیمت مواجه باشی..چون مردم دیگه چیزی برای دوشیده شدن ندارن. 

و در آخر: وقتی تو داری ولی اطرافت ندارن عملا از زندگی لذتی نخواهی برد. توو یه اتاق چهارنفره ی خوابگاه، اگر سه نفر نداشته باشه و یک نفر فقط داشته باشه اون یک نفر عملا نمیتونه حتی یه پیتزا که از بیرون سفارش میده با آرامش بخوره! ...توو یه محیط کار از ده نفر؛ اگر دو نفر خیلی دارا باشند و موقع ناهار همیشه مرغ و گوشت ببرن و بقیه استانبولی و ماکارانی بدون گوشت و کوکو سیب زمینی هرروز بیارن؛ عملا اون دو نفر نمیتونن از زرشک پلویی که میخورن لذت ببرن. اگر پولدار فامیلم که باشی  و بخوای بهترین پذیرایی رو از مهمونات بکنی؛ از اینکه بقیه ندارن که اینجوری ازت پذیرایی کنن و توی خونه ی تو و در برخورد با تو همیشه خجالت زده هستن تو نمیتونی حتی از یه مهمونی و گشتن با بقیه هم لذت ببری. اگر بچه ی تو بهترین جا مدادی و انواع و اقسام لوازم تحریرم که داشته باشه اما توو یه کلاسی اکثر بچه ها بخوان حسرت داشته های بچه ی تورو بخورن تو حتی نمیتونی از خرید برای بچت هم لذت ببری. اگر برای بچه ت بهترین اسباب بازی هارو بخری و بچه های فامیل که میان خونه ت با حسرت بخوان این اسباب بازی هارو ببینن تو از اینکه میتونی برای بچه ت بخری اما به فرض فامیلت نمیتونه حتی از خرید اسباب بازی برای بچتم نمیتونی لذت ببری. تو وقتی با پنج خانواده میری سفر و قدرت اینو داری که هر وعده بری رستوران ولی حتی یه خانواده باهاتون باشه که نتونه بیاد رستوران تو حتی از غذا خوردنتم نمیتونی لذت ببری. و این زنجیره ست... تو داشته باشی هم ولی بقیه نداشته باشن تو به تنهایی نمیتونی از داشته هات لذت ببری مگر اینکه انسان نباشی یا برات بقیه مهم نباشن.

ضمن اینکه الان دیگه فقیر و بازاری و متوسط و پولدار معنایی نداره. الان همه ندار محسوب میشن وقتی همه یه چرتکه باید دستشون بگیرن مدام ببینن دخل و خرجشون به هم میخوره یا نه یعنی عملا همه زیر چرخ دنده های این اقتصاد داریم له میشیم. 

 

توی تایمی که تصمیم گرفتم شیرینی و شکلات و سایر محصولات قنادی نخورم و مثلا رو به سالم خوری بیارم در همین مدت من دارم مدام مورد آزمون الهی قرار میگیرم:/ یعنی از یمین و‌ یثار داره محصولات قنادی می‌ریزه... به قول اون مداحه: داره میریزه؛ داره میریزه:/...اونقدری که شیطان در این مدت تلاش کرد منو وسوسه کنه و من نشدم الان اگر مقام اسماعیل و ابراهیم رو نداشته باشم دیگه ایوب نبی رو دارم!:/...حالا در کنار این ریزش های محصولات قنادی به سمتم؛ همسر بنده هم وقتی من واژه ی رژیم رو میارم دیگه از قصد شروع می‌کنه شیرینی و شکلات مورد علاقه م رو خریدن و حتی به محض ورودش به منزل مشمای خریداشو میاره بالا میگه برات رژیم شکن خریدم:/ خودش به تنهایی برای وسوسه کردنم دست شیطون رو از پشت بسته:/ و خب همیشه هم در هجمه های شیطانیش کم میارم و رژیم رو پایان میدم:/ مثلا فکر کنید میاد با بستنی اسنیکرز. بعد شکلات مورد علاقه ی من چیه؟! اسنیکرز. بعد اسنیکرز برای من چیه؟! عشق ابدی!:/...بعد اصلا توو روز عادی همچین بستنی ای میخره؟! خیر:/... معتقد هستن زن موس قلمدون چیه؟ رژیم چیه؟  از زندگیت لذت ببر زن!... اما خب این مدت به قدری مقاومت به خرج دادم که دیگه دست از سر وسوسه کردن بنده برداشته اما کائنات همچنان داره به این بازی ادامه میده...

فکر کنید در این شرایط همسرم با یه بنده خدایی کاری داره انجام میده. اونم یه قنادی معروف داره. حالا جعبه جعبه شیرینی می‌فرسته:/ بابا نکن مرد. همین روزاست که بزنم زیر میز:/

زندگی بی شیرینی و شکلات ممات است!:/

 

چندروز پیش در خونمون رو که باز کردم بوی یه کوفته تبریزی ای می‌آمد که اصلا نگم. حالا بوی کوفته نبودا خودم بیشتر حس میکردم شاید مرغی چیزی با آلو اینا پخته شده بود که این بو می‌آمد اما خب اون‌ بو منو برد به یاد کوفته تبریزی های مامانم. کوفته تبریزی توو خونه ما اینجوریه که اصلا ما بچه ها سمت پختش تا حالا نرفتیم. همیشه یا مادربزرگم میپخت‌ اونم با یه جوجه ی درسته وسطش که نگم چقدر خوشمزه بود و تا موقعی که مادربزرگم زنده بودن مادرمم خودش نمیپخت و هروقت مادربزرگم می‌آمد خونمون مامانم موادش رو آماده می‌کرد و مادربزرگم میپخت‌ اما خب بعد از فوت مادربزرگم مادرم دیگه خودش میپخت‌ و همیشه هم به ما هم مادرم میداد. یعنی کوفته هایی که در زندگی خوردیم اونایی بوده که مادرم پخته و داده. اما خب درو که باز کردم بوی کوفته تبریزی های مامانم می‌آمد و علیرغم اینکه کوفته برای من غذایی نیست که معمولا هر ۳۶۵ روز سال هوس کنم اما درست در همون ثانیه با همه وجود دلم میخواست. روزه هم بودم. اما خب نمی‌خواستم به مادرم بگم چون برام میپخت‌ میآورد نمی‌خواستم زحمت بدم. بعدم گفتم روزه ام حالا بعد افطار از سرم میفته. اما امروز که دوباره روزه ام و به غیر امروز دو روز دیگه روزه قضا دارم باز هم دلم کوفته تبریزی خواست. 

و چون نمی‌خواستم به مادرم زحمت بدم جا پای بزرگان گذاشتم و خودم آستینارو بالا زدم. بعد در اواسط آماده کردن موادش بودم که دیدم سبزی کوفته ندارم اصلا هیچ‌ سبزی معطر خشکی هم ندارم . همینجوری از سر ناامیدی گفتم بزنم سبزی کوفته توو اسنپ! یهو دیدم عه چقدر سبزی خوردکنی و سبزی فروشی توو اسنپ هست و بر روح پر فتوح سازنده ی اسنپ درود فرستادم که اینگونه زندگی رو راحت کرده...خب همه چیزو آماده کردم جهت اطمینان از مادر هم پرسیدم دقیق؛ بعد دیدم برای آبی که باید کوفته رو بندازی تووش پیازداغ میخواد برای وسط کوفته هم میخواد. مادر من وسط کوفته آلو و زرشک و گردو و پیازداغ میذاره. مادربزرگم که استاد درست کردن کوفته های بزرگ بود وسطش یه مرغ درسته هم می‌ذاشت. مادرم گهگاهی تخم مرغ هم می‌ذاشت. منم امروز دلم میخواست یدونه گنده بک درست کنم وسطشم تخم مرغ بذارم حتما:/ اما اخرین پیاز موجود در خونمون رو برای شام شب صرف کرده بودم اندکی پیشش؛ فلذا از اسنپ پیاز هم سفارش دادم. حتی سبزی خوردن:/ انصافا فکر نمی‌کردم یک روزی بشه سبزی خوردن رو سفارش داد؛ حقیقتا جا داره از ایده پرداز اسنپ تقدیر و تشکر کنم.

خلاصه یه کوفته ی گنده بک برای خودم و به عشق خودم به منصه ظهور رسوندم:/ . بچه ها که نمی‌خورن. همسرمم خیلی کوفته خور نیست از طرفی شام چیز دیگری در حال پخته. فلذا امروز برای دل خودم سوپ جو و کوفته تبریزی پختم برای افطار. سوپ هم در منزل ما مشتریش خودمم اما اونم بسی دلم میخواست و کلا آدم روزه دار همه چیز دلش میخواد قبل افطار ؛ اما پنج دقیقه بعد افطار از همه چیز بیزاره!:/.. مثل بنده که پنج دقیقه بعد از افطار فقط چهار پنج قاشق سوپ خورده بودم و باقیش رفت یخچال. دو سه قاشقم کوفته خورده بودم و باقیش رفت فریزر:/

گرچه دستپخت مادر چیز دیگری ست و بلاشک نشد آنچه مادر میپخت‌ اما بر پنجه های طلایی خودم احسنت و درود فرستادم که تونستم کوفته به این بزرگی رو بدون وا رفتن وارد عرصه جهانی کنم:/...

خلاصه که بفرمایید کوفته؛ زیاده ها :))

 

چندروز پیش دوستی نوشته بودن تا دیروقت بیدار نمونید و به موقع بخوابید و بحث سلامتیه و اینا...دیدم هرچی بخوام‌ توضیح بدم خودش قصه هزار و یک شبه و نمیشه توضیح داد که تو میخوای اما نمیشه!...همینقدر اگر بخوام با رسم شکل توضیح بدم که چرا نمیشه؟! فقط قصه ی همین امشب شهرزاد اینگونه ست: باید بگم مثلا همین الان که ساعت چهار و نیم صبحه و من بیدارم خب چرا بیدارم؟! چون دیشب به قدری خوابم می‌آمد که استثناعا از ساعت هشت و نیم شب خاموشی زدم تا باز هم استثناعا زود بخوابم. حتی مقاوم ترین فرد به خواب یعنی پسرم رو هم تا ساعت نه خوابوندم. اما ساعت ده بود که دخترم بلند شده بود نشسته بود! و تا دوازده و نیم شب در خونه طی الطریق میکرد. دوازده و نیم تا الان من بالای ده بار بیدار شدم. چون دخترم مدام بیدار می‌شد و قل میخورد و باید میزدم پشتش تا بخوابه یا از مرحله ی قل خورده به سمت اینور اونور خونه میاوردمش داخل جاش!....اما الان چرا بیدارم و نشستم و دارم پست میذارم؟! چون همه بیدارن جز همسرم و ساعت اتاق خواب که هی یادمون می‌ره براش باطری بخریم!...

و اما چرا من و طفلانم بیداریم؟! چون از حدود ۴۰ دقیقه پیش پسرم زده بهم و بیدارم کرده و گفته مامان من خواب بد دیدم. خواب بدش این بوده که اومده کالباس ها و سیب زمینی سرخ شده هارو بخوره و من هرچی گفتم بسه دیگه نخور اون‌ گوش نداده و هی خورده و دست آخر ریخته شده روی زمین و منم بهش توو خواب گفتم اه!:/... و برای رفع بغض پسرم اطمینان خاطر دادم که فردا براش سیب زمینی سرخ میکنم و بهش نمی‌گم اه و این فقط خوابه و زودتر بخوابه تا فردا بشه و سیب زمینی بخوره:/ و اون تاکید داشته کالباسم میدی مامان؟!:/... خب قضیه تموم شده؟! خیر... پنج دقیقه بعد گفته مامان دستشویی دارم... دستشویی بردم آوردم و تاکید موکد داشتم بخواب! و در همین وانفسا دخترم که از خوابی خرگوشی بهره برده و با کوچک ترین صدایی بیداره در مراحل قل خوردن دید چشمان برادرش بازه فلذا ایشونم بلند شد نشست. و من برای دوباره خواب کردن سریع شیر درست کردم. بعد شیر خوابیدن؟! خیر... خواهر هی خودش رو پرتاب میکرد روی دست برادر! و برادر ریسه رفته بود از خنده و من مدام تاکید داشتم بخوابید... بخوابید... وقعی نهاده شد؟!... الان با سردرد و چشمانی که برای قطره ای خواب هلاکه در خدمتتون هستم تا صبح دولتم بدمد! و در این وانفسا باید پاسخ بدم به پسرم که آیا واکسن یک‌سالگی با دوسالگی و سه سالگی فرق داره و هرچی بچه بزرگ تر میشه واکسنا درازتر میشن؟! و هرچی نطق گیرایی میکنم که فردا سوالاتت رو بپرس و الان بخواب انگار برای عمه دلبندم سخنرانی میکنم و دو دقیقه بعد سوال دیگری... علی القاعده بدانید و آگاه باشید که بنده میخوام بخوابم اونا نمی‌خوان! با تشکر. 

قبلاً درباره ی همسایه ی دیوار به دیوار مون نوشته بودم که چقدر اینا بی صدا و آرومن و اصلا چگونه و چطور و بحر چی؟!...اما جالبه اگر بگم اونا دیگه اون آدم های سابق نیستن:دی چون خدا بهشون دوتا بچه پشت هم داده. یکی تازه به دنیا اومده یکی هم یکسالشه....صدای زنه رو که من تا الان اصلا نشنیده بودم الان در طول روز یه وقتایی با صدا و جیغ هاش قالب تهی میکنم :دی ... این است خانه ی بچه دار!:)) این است یک مادر نرمال!:))

از دیروز که دست پسرم رو‌ گچ گرفتیم خب مادرم و خواهرام‌ یا اومدن عیادتش براش اسباب بازی و خوراکی آوردن یا پول دادن گفتن هرچی خودت میدونی براش بخر. و خب چند روزی بود می‌گفت کیک خامه ای بخر و منم سعی میکردم با چیزهای دیگه جایگزین کنم. چرا که تا سر حد مرگ دلم محصولات قنادی میخواد و در یک ریاضت قرار دادم خودم رو و نمیخورم این چیزارو پس درواقع برای دل خودم نمیخریدم چون میدونستم پاش برسه به خونه دلم می‌ره:/ اما دیگه امروز داشتم میگفتم مامان جون و خاله پول دادن گفتن هر خوراکی ای میخوای برات بخرم دیدم دوباره میگه خب کیک خامه ای بخر؛ منم برای اینکه اونا پول داده بودن و اصولاً پول در یاد بچه نمی‌مونه و میخواستم در یادش بمونه گفتم باشه .عکس کیک هارو نشونش دادم خودش دست گذاشت روی عکس شیرینی لطیفه...مادر بگرید:/ لطیفه ی لطیف و نازم بود که یکی پس از دیگری در دهان پسر و پدر می‌رفت و مادر فقط آب دهان قورت میداد و مقاومت به عمل می آورد...خلاصه از دیروز تا حالا خوش خوشانه پسر خونه ست. حالا چون بقیه اومده بودن عیادتش؛ یهو نشسته بودیم گفت مامان همه اومدن عیادت من؛ تو نیومدی عیادتم؟! :) گفتم چرا مامان منم اومدم دیگه. گفت خب چیزی برام نیاوردی که:) گفتم چرا دیگه برات بستنی خریدم. گفت پس بابا نیومده. باباشم اومد گفت بابا نیومدی عیادتم؟! برام چیزی نیاوردی؟!...خلاصه قرار شده فردا آبرنگ بخرم بدم دست پدر خونه بره عیادت پسر خونه:)

امروز بعد صد سال نوری من آبگوشت پختم. آبگوشت توی خونه ما تقریبا پخته نمیشه مگر هر صد سال نوری. نکه دوست نداشته باشیم. نمی‌دونم چرا حس میکنم برای خوردن آبگوشت حتما باید خیلی گرسنه باشی؛ تایمش تایم ناهار باشه ولی ناهاری که چهار اینا بخوای بخوری! جمع باشه که اصلا انگار بدون جمع نمیچسبه و از همه مهم تر با تک تک ذرات وجودت هوس کرده باشی:/ ...خب امروز جمع که نبود با تک تک ذرات وجودمم هوسی نکرده بودم ولیکن در طی یک عملیات ضربتی آبگوشت گذاشتم. زنگ زدم به همسرم ساعت چهار که نون بخره بیاره سر راه. گفت سر راهم نون نیست میتونی خودت سفارش بدی؟!... اونم عادت کرده به سفارش های آنلاین من:/...رفتم از یه نونوایی سنگکی چرا که از نظر بنده آبگوشت فقط با سنگک میچسبه؛ دوتا سفارش دادم یکی نوشته بود پر کنجد- بزرگ یکی هم نوشته بود ساده ی بزرگ. من یدونه پر کنجد یدونه هم ساده سفارش دادم. اولی ۴۰. دومی ۳۰. حدود ۵۰ هم هزینه ارسال. حدود ۲۰ هم هزینه خدمات. ۶ تومن اینام فکر کنم هزینه بسته بندی:/...درواقع پول چهارتا نون رو دادیم به دوتا:/...دقیقا تصورم از نون پر کنجد یه نونی بود که از قدیم الایام وقتی به شاطر میگفتی پر خاشخاش بزن آنقدر این کنجداش زیاد بود که یادمه نون رو می‌گرفتم به موازی صورتم و از پایین به بالا با دندونام کنجداشو میکندم و زیر دندونام میترکوندمشون!...اما خب وقتی اومد ساده و پر کنجد اصلا فرقی نداشت من داشتم دنبال پر کنجد می‌گشتم دیدم روی یکیش چندتا دونه کنجد پاشیده شده در حد اینکه خالی از لطف نمونه!:/...

+ داشتم فکر میکردم کلا حکومت و دولت و همه چیز به کنار؛ ما مردمم خیلی جا داره تا درست بشیم. خیلی. من یه وقتایی اصلا ناامید میشم از این حجم بی رحمی و بعضاً بی فرهنگی و کلی « بی» های دیگه! و احساس میکنم شاید هیچوقت یکسری چیزها درست نشه. و همچنان یادی کنم از جمله معروف هابز: انسان گرگ انسان است!... همه میخوان از هم بزنن! بابا ده تومن اضافه تر پس برای کنجد مگه نگرفتی؟! الان این کم فروشی نیست؟! چی بگم که اصلا دیگه آنقدر تکراریه از حوصله خارجه آدم بخواد حرف بزنه.

+ متاسفانه این مدت توی بیان افراد تفلون زیادی مثل علف هرز روییدن و هر وبلاگی رو نگاه می‌کنی چندتا از اینا که کارشونم افتادن به جون افکار و عقاید و زندگی بقیه ست روییده شدن! واقعا دیگه خیلی حوصلمون رو دارید سر می‌برید. دماغ هارو از زندگی و افکار و عقاید بقیه بکشید بیرون. دست از بیکارالدوله بودن بردارید. دیگه دارید عنش رو در میارید. 

رفته بودم خانه بهداشت برای واکسن دخترم... بماند واکسن نداشتن!...یهو دختری که ماما هم هست گفت پسرت چندسالشه و خب بعد از گفتن عدد گفت ما توو این سن یه پایش انجام باید بدیم و حالا بیاید پس کارهای پسرتون رو بکنم. حقیقتا فکر کردم تنبلی چشمی چیزی قراره بررسی بشه. نمی‌دونستم یکسری سوالاته... با احترام به تمام پرسنل خانه بهداشت ولی من از پنج سال پیش تا الان که برای همین واکسن بچه هام مراجعه میکردم اصلا این پایش و سوالات و توصیه هاشون رو یجورایی مسخره می‌دونم و قبول ندارم بعضی هاشو...چون خیلی از حرفایی که میزنن با توصیه پزشک ها فرق داره. مثلا یکی از چیزای روی مخشون اینه که حساسن به شیر خشک و باید حتما بگی شیر مادر میدم وگرنه ولت نمیکنن!... یکی از چیزای مسخره ی دیگشونم اینه که بچه ت همیشه بالای نمودار رشده از نظر اونا به خاطر شیر خشک!! در حالی که در مطب دکتر خصوصی و چکاپ های ماهیانه همه چیز نرماله..و بعد از چیز دیگه ای هم که بدم میاد اینه که وزن و قد والدین. سیگاری بودن نبودن. افسردگی و خلاصه هربار این چیزارو هم میپرسن و الکی هی چیز میز وارد میکنن. خب پرسیدید. که چی؟!..اصلا والدین رو میخواین چیکار؟!...حالا کاری نداریم. من سوادشون در خصوص بچه رو خیلی جامع و کامل نمی‌دونم و اصولاً خیلی هم به حرفاشون گوش نمی‌دم! 

حالا خلاصه گفت یه پایش میخواد انجام بده از پسرم. چند برگ سوال و تمرین بود که یکسری سوالات رو از من مادر میپرسید. مثلا اینکه می‌تونه با دستش توپ رو بلند کنه؟! رنگ هارو تشخیص میده؟! می‌تونه درباره گذشته فعل بگه و چیزی تعریف کنه؟! می‌تونه لی لی بره؟! می‌تونه شبیه همسن و سال هاش حرف بزنه؟! که خب خودش خیلی هارو بی اینکه من بگم علامت میزد... مثلا همین سوال آخر رو گفت آره دیگه ماشاالله با این شیرین زبونی ای که داره...در ظاهر سوالات خیلی خنده دار و مسخره می‌آمد و آدم با خودش میگه آخه بچه پنج ساله نمیتونه توپ بلند کنه؟! ولی در باطن من کاملا واقف بودم که این سوالات رو بالاخره عده ای متخصص کودک و صاحبان امر طراحی کردن و قطعا برای بررسی سلامت جسم و روان کودک و شناخت هوش و سایر مسائل کودک ضروریه و قطعا بودن و هستن بچه هایی که شاید از سلامت برخوردار نیستن یا اوتیسم دارن یا مشکلات حرکتی و گفتاری و ... دارن که از طریق همین پایش و سوالات هم والدین متوجه مشکلات کودکشون میشن هم بالاخره مراکز درمان.... یکسری سوالات هم از خود پسرم میپرسید. مثلا از یک تا پانزده رو بگو... یا چندسالته؟! اسمت رو میدونی؟! یا مثلاً می‌گفت علی رفت زیر آب. عین این جمله رو تکرار کن. یا می‌پرسید فیل بزرگه موش چیه؟! و بچه باید می‌گفت کوچیک تر. بماند همینم یجوری میپرسید که خود مادر بچه هم در لحظه هنگ بود چه برسه بچه ! مثلا یهو وسط سوال قبلی؛ میپرید به این سوال که: ماشین بزرگه اتوبوس چیه؟! بدون اینکه زمینه سازی کنه قبلش برای بچه که ببین میخوام سوال بپرسم و تو با بزرگ و کوچیک باید جواب بدی!... و اتوبوس رو باید یهو و درجا و‌تند و سریع می‌گفت بزرگ تر:/ ...

یکسری سوالات هم تمرینی بود. مثلا عدد ۱ و ۲ و ۳ روی برگه نوشته شده بود و به پسر من می‌گفت میتونی این اعداد رو بخونی و بگی چنده؟! یا می‌گفت یه دختر و پسر رو میتونی نقاشی کنی؟! یا اینکه یه کادر بود باید شکل مربع و مستطیل و مثلث رو مثلا داخل کادر طبق نمونه بچه میکشید! من همون اول بسم الله گفتم بچه من خیلی نقاشی دوست نیست و باهاش تمرین نکردم نقاشی و این چیزارو و فکر نکنم بتونه اینارو بکشه. اعداد و که پسر من می‌تونست بخونه. نقاشی دختر و پسر رو گفتم نه نمیتونه بکشه چون اصلا نقاشی نمی‌کشه و تمرین نکردیم. اون مربع و مثلث و اینارو هم دختره می‌گفت توو خونه تمرین کنید و اینا و من برای اینکه امتیاز طلایی این مرحله مهم و حیاتی!:/ رو از دست ندیم همون جا گفتم یه کاغذ بزرگ بدید. بعد اون توو به پسرم مربع و مثلث رو خیلی معلم گونه و با طمانینه و بدین شکل که ببین یه خط بالا؛ یه خط اینور؛ یه خط اونور؛ یه خط پایین! شد مربع یاد دادم و پسرمم درجا یاد گرفت و کشید. حالا کاری ندارم درست می‌گفت و فهمیدم باید در بعد نقاشی و کشیدن چیز میز باهاش تمرین کنم گرچه من ضروری نمی‌دونستم! 

تا اینجا با چیزی مشکلی نداشتم و پذیرا بودم. اما چندتا تمرین دیگه هم بود که از بچه پنج ساله انتظار داشت انجام بده. مثلا می‌گفت طبق تصویر آ ب ه ر ت و خلاصه حروف رو بنویس! یا می‌گفت اسم خودت از چه حروفی تشکیل شده؟! یا اسم پسر من رو به تحریری! نوشته بود می‌گفت اسم خودش رو باید بتونه بنویسه!... خب اگر بچه پنج ساله اسم خودش رو بتونه بنویسه پس کلاس اول برای چیه؟! بعد اگر قراره من خوندن نوشتن یادش بدم قبل مدرسه پس دیگه چرا مدرسه میفرستم؟! بعد خود کلاس اولشم زرتی نمی‌گن اسم خودتون رو بنویسید! چندماه میگذره حروف رو یاد میگیرن بعد!... یا مثلاً این نوشتن حروف الفبا آیا برای مقطع اول دبستان نیست؟!:/ آیا نباید دوسال دیگه در مدرسه توسط معلم یاد بگیره؟! حالا شاید یه مامانی دوست داره جلو جلو یاد بچه میده. ولی من چرا باید نقش معلم و مدرسه رو از دوسال قبل برای بچم اجرا کنم؟! یا مگه حروف الفبا رو نباید کلاس اول یاد بگیریم؟! پس اینکه اسمت از چه حروفی تشکیل شده آیا متعلق به کلاس اول نیست؟! آیا واقعا این سوالات توقع زیادی نیست از بچه پنج ساله؟! دقیقا نقش مدرسه و معلم چیه پس اینوسط؟! اگر قراره خودمون خوندن نوشتن یاد بدیم دیگه چرا مدرسه قراره بفرستیم؟! 

بله! صحیح !...

+ بماند پسر من کلافه شده بود هی بازیگوشی میکرد. دختره بهش گفت ببین وایستا جواب سوالاتمو بده شیطونی نکن. پسر منم که خیلی مرده در این زمینه و مثل سایر آقایون حرف زدن های زیاد خانومارو دوست نداره!:دی یهو گفت آخه خیلی حرف میزنید کلافه شدم!:دی

شخصی زنگ زده بود به همسرم؛ با دوست دخترش گرفته بودنش. جزییات رو من در جریان نبودم فقط به طور کلی از پشت تلفن داشتم می‌شنیدم. حکم براشون اومده بود که شرکت در نماز جمعه و کلاس قرآن اینا براشون گذاشته بودن:/... باور کنید همسرم تلفن رو قطع کرد من پوکیده بودم از خنده به این شکل که از شدت خنده هی کله م رو‌ می کوبیدم به قفسه سینه همسرم:/... من خودم اهل نماز و روزه و این چیزام ولی واقعا به این مدل امر به معروف ها و نهی از منکرها نمی‌دونم چی بگم. آخه نسل الان اونم دونفر که دوستن با شرکت در کلاس قرآن و نماز متنبه میشن؟! خب با هم میان دوباره نماز! باهمم بعد جلسه قرآن میرن کیف و حال:/...یعنی چی اینا اخه؟! آخه این حکم‌ها جواب میده؟! ...واقعا برای من خنده داره شاید برای شما نباشه!

به نظرم چیزی که این مدت اینوسط لای همه چیز گم‌ شد اینه که خب داریم زیر بار گرونی له میشیم. الان قراره چی بشه؟! قراره برای له نشدن مردم چه کاری صورت بگیره؟! روغن نیمه جامد شده نزدیک دو تومن. قبلش بوده چهارصد. برنج ایرانی شده نزدیک ۶۰۰ قبلش بوده کیلویی دویست. برنج خارجیه پونصدی شده دو تومن. الان حقوق ها و درآمد ها در عرض یک هفته افزایش پیدا کرده که در عرض یک هفته همه چیز نجومی رفته بالا! نفری یک میلیون دردی دوا میکنه؟! اصلا دو قلم‌ جنس میشه تهیه کرد؟! الان تکلیف گرونی ها چی شد اینوسط؟! بابا همه داریم پاره میشیم تکلیف مردمی که دارن پاره میشن چی شد؟!...همه چیز با همه چیز قاطی شد و کسی نیومد بگه خب حالا گرونی قراره چی بشه؟! فقط اومدیم از خونه ها بیرون دیدیم عه اصحاب کهفیم!

من امروز رفتم دست بچمو نشون بدم. کجا؟! درمانگاه دم‌ خونمون. علی القاعده درمانگاه جاییه که از مطب و بیمارستان ارزون تر میگیره. ویزیت دکتر ارتوپد شده نزدیک سیصد. عکس از دست شده نزدیک سیصد. باند و آتل و این چیزا از داروخانه شده حدود ششصد. و اما از همه زیباتر فرستادنم پای صندوق یه کدی رو دادن صندوقدار بزنه حساب کنم. حالا اصلا نمی‌دونم چی هست و برای چی فرستادنم. فقط دیدم یک و خورده ای از کارتم کشیدن. خورده ایش هم یادم نیست چون هول بودم برای دست بچم. کارتمم اسمس نمیاد . نمی‌دونم یک و نهصد بود یا چقدر. بعد متوجه شدم گویا اون دستمزد دکتر برای بستن آتله... خدا شاهده دوتا باند رو لبه ی میز گذاشته دور دست پیچیده. کاری به غایت ساده و یک دقیقه ای که بدی خود بچه پنج ساله هم می‌تونه...من برای یدونه انگشت بچم که نشون بدم آسیب دیده یا نه نزدیک سه میلیون دادم اومدم...فقط دارم فکر میکنم اونی که مریضی لاعلاج داره میخواد چیکار کنه؟! اونی که داروهای گرون داره میخواد چیکار کنه؟! ...اونی که بچش مریض میشه پول توو حساب بانکیش نیست میخواد چیکار کنه؟! اصلا قراره چیکار کنیم؟!..قراره چیکار کنن؟! همینجور همه چیز بالا و بالاتر بره و درآمد ها کم و کمتر بشه تا کم کم بمیریم!

واقعا این حجم گرونی دیگه گریه داره...

+ اگر شما دستت به دهنتم برسه ولی باز هم وقتی همه ندارن؛ همه دارن به سختی زندگی میکنند؛ از زندگی لذتی نخواهی برد...

+ دارم از پروسه ی گچ گرفتن دست و دکتر و اینا میام...پسرم چندروز پیش توو بازی دستش خورد به زمین و خودش اومد گفت مامان دستم خورده زمین ...توو لحظه یه کم درد داشت اما گریه اینا نمیکرد. خب من همون لحظه و در این دو روز ازش میخواستم هی انگشتاشو تکون بده یا می‌پرسیدم اگر درد داره بریم دکتر که خودش می‌گفت نه. و با توجه به اینکه می‌دیدم ظاهراً دردی نداره فکر میکردم چیز خاصی نیست. اما امروز صبح دیدم انگشتش کبود شده. بردم دکتر ارتوپد و عکس و ... دکتر گفت صفحه ی رشدش خونریزی کرده یا به عبارتی چون توو بچه ها استخون نداریم همون غضروفش شکسته...با اینکه الان آرومه دردی نداره و چیزی نمیگه اما نمی‌دونم چرا جیگرم داره کباب میشه و همش میگم کاش دست من اینطوری شده بود نه تو:(.. چیه این مادر بودن؟!:(

ماشین را بد جایی پارک کرده بودیم...درواقع سر راه... صرفا میخواستم بروم سریع شیر خشک بخرم و بیایم... داستان خرید شیر خشک هم برای ما والدینی که شیرخواره داریم ماجراها دارد...مثلا یکیش اینکه هر داروخانه ای هر برندی ندارد و باید نشان کنی... دومیش اینکه دوتا بیشتر نمی‌دهند و سومی و چهارمی و حتی دهمی هم دارد...در مسیرمان فروشگاه شیرین عسل بود... شیرین عسل برای ما یعنی گفتنه:« مامان بستنی میخری؟!» و من هم مامانی هستم که میخرم!...پسرم به سراغ یخچال بستنی رفت و من هم که دچار سندروم بی قراریه خرید! به سراغ قفسه های دیگر...پسرم یک بستنی سبز پاستیلی برداشت...فالوده ای نبود و نمیدانم چه طعمی بود...احتمالا طالبی...و یخی... قطعا اگر خودم بودم یک چیز شکلاتی برمیداشتم‌ اما خب او من نیست و بستنیه یخی در شبی با سوز برف یعنی گوشت می‌شود میچسبد؟!:/ حتما می‌شود دیگر...فقط گفتم یخ نمی‌زنی مامان؟! گفت نه مامان...حساب کردیم و دویدیم آن طرف داروخانه...مشغول دادن کد ملی و حرف زدن با متصدی داروخانه بودم که پسرمم با دوتا دختری که پشت پیشخوان قسمت آرایشیه داروخانه بودند حرف می‌زد.. راستش آنقدر این صحنه ای که هرکجا برویم همه با او حرف میزنند یا دارند قربان صدقه اش می‌روند تکرار شده که برایم عادی شده است و اینبار هم خیلی متوجهشان نبودم فقط صداها را می‌شنیدم...

دوتا دختر سانتی مانتاله شاید هم سن و سالهای خودم بودند... موهای یکیشان بلوند بود...از دیگر ویژگی هایش اینکه لب هایش را ژل زده بود با برق لبی که بدو ورود توجهت را جلب می‌کرد ناخودآگاه...پیرسینگ هم داشت...دیگری هم‌ سانتال بود اما با موهای مشکی...دختری که موهایش بلوند بود به پسرم می‌گفت یخ نمی‌زنی بستنی میخوری؟! و دیگر متوجه نبودم پسرم دارد چه میگوید...دختر دوباره بهش گفته بود بستنی ات همرنگ لاک های من است ببین... من هم برگشتم... راست می‌گفت دقیقا هردو سبز پاستیلی بودند...نمیدانم چرا سبز پاستیلی را من هم دوست دارم هم ندارم...رنگی است که خیلی یجوری ست...در بعضی چیزها قشنگ است در بعضی چیزها نه... مثلا روی دستان این دختر با این حجم از بلوندی و بوری که خودش را کرده بود قشنگ بود...

این دوتا مشغول حرف بودند پسرمم که در برقراری ارتباط با مردم به مادرش رفته نمیدانم داشت چه ها می‌گفت احتمالا از خواهرش که خیلی دوستش دارد و همه جا به همه می‌گوید که یک خواهر هم دارد هم داشت میگفت؛ فقط وقتی آمدم دستش را بگیرم که برویم دیدم دختر مو مشکی روی شیشه ی پیشخوانش خم شده بود تا به پسرم نزدیک تر شود و با صدایی آرام و چشمانی غمگین و لحنی پر از مهر؛ حتی شاید پر از حسرت میگوید: میدانی خواهرت خیلی خوشبخت است که برادری مثل تو دارد؛ خوشبحال خواهرت که برادر دارد...نگاهش کردم... لحن پر از مهر و همچنان غمگین او طوری بود که من هم در دلم گفتم: من هم دختر مو مشکی... من هم... من هم گاهی دلم برادر خواست در بالا پایین زندگی...گاهی عشق بینهایت پسرم به خواهرش را که میبینم بهش میگویم خوشبحال خواهری که تو را دارد؛ حتی گاهی بهش گفته ام من اگر یک برادر مثل تو در زندگی ام داشتم دیگر غمی نداشتم و او هربار بوسم میکند میگوید: من هم پسرت هم برادرت میشم مامان...و من هربار میگویم تو همه چیز منی مامان....گرچه هیچوقت نداشتن برادر بگونه ای نبود که بخواهم حسرتی بکشم اما گاهی من هم با همین غمگینی ای که در چشمان دختر مو مشکی بود در جاهایی از زندگانی ام با همه وجود احساس کردم: یک تو وسط زندگی ام گم‌ شده است...

یه جایی کامنت گذاشتم بعد نویسنده در نهایت تعجب و علامت سوال و اینها بهم فرمود که من فکر میکردم شما اصلا هیچ وبلاگی رو نمی‌خونی و برای کسی کامنت نمیذاری....چندباری میشه اینو از افراد مختلف می‌شنوم. راستش باید بگم چرا من وبلاگ میخونم اما تعداد وبلاگ هایی که میخونم خیلی کمه. اما اگر وبلاگی رو بخونم؛ میخونم همیشه!...حالا اینکه کامنت بذارم یا نذارم که معمولا اگر بخونم میذارم؛ این ربطی به خواندن نخوندن نداره.  کلا اگر کسی به وبلاگمم بیاد و چندباری کامنت بذاره خب به رسم ادب میرم حتی ممکنه دنبالشم بکنم اما بعد مدتی واقعا ببینم روحم هیچ سنخیتی با اون وبلاگ نداره یا نمیتونم ارتباط بگیرم خب قطع دنبال میکنم. ملاک دنبال کردن نکردنمم واقعا تضاد فکری یا اختلاف عقاید و افکار نیست. من الان خیلی هارو دنبال میکنم که صد و هشتاد درجه با من در مسائل سیاسی یا عقیدتی متفاوتند. اینا دلیل نمیشه معیاری برای دنبال کردن نکردنم باشه. واقعا باید بتونم ارتباط بگیرم که خب با بعضی وبلاگ ها نمیتونم.  این هفته اخیر که اینجا خواننده های زیادی اومدن خب من وبلاگ های زیادی رو اضافه کردم که دنبال کنم. و دنبالم میکردم اما امروز دوباره به حالت کارخونه برگشتم و نشستم دوباره خیلی هارو قطع دنبال کردم و موند علی و حوضش!:/ البته به قول پیچند بعضی هارو آدم برای خودشون دنبال می‌کنه وگرنه مطالبشون رو دوست نداره:/ بعضیارو هم مطالبشونو دوست داره ولی خودشون رو دوست نداره و منم از هر دو طیف دنبال میکنم اینجوری:/ واقعا بعضیارو قلمشون رو دوست دارم ولی شخصیت نویسنده رو نه :/ و بعضیارو هم قلم هاشونو دوست ندارم اما شخصیت های خودشون رو دوست دارم:/...بعضیارو هم هردو...هم قلمشون رو دوست داری هم خودشون رو. 

 

قبلاً هم گفتم جا داره دوباره بگم خیلی بیزارم از اینکه کسی کارش رو درست انجام نمی‌ده و برام زحمت درست می‌کنه... چندماه پیش فکر کنم آبان‌ماه بود که یسری خرید از اکالا انجام دادم و وقتی اومد دیدم یه لپه اضافه گذاشتن. خریدای من چون زیاد بود اولش فکر کردم خودم اشتباه دوتا سفارش دادم اما بعد متوجه شدم اشتباه گذاشتن و از قضا منم اون لپه ای که خودم سفارش نداده بودم رو باز کردم ریختم توو ظرف و اون یکی که سفارش من بوده اضافه مونده رو دستم!...خلاصه زنگ زدم پشتیبانی و گفتن پیگیری میکنن بیان ببرن. من خودمم کلی توو نت گشتم شماره پیدا کنم از فروشگاه نتونستم. پیچند گفت اگر دوباره از اون فروشگاه خرید کنی میتونی براشون بنویسی که این اتفاق افتاده ولی اینم هرکاری کردم نتونستم. خلاصه دوباره دیروز داشتم کمد تمیز میکردم لپه رو دوباره دیدم اومدم زنگ زدم پشتیبانی و خانومه میگه لپه رو خودتون نمی‌خواین؟! که پولش رو بزنید برامون؟! اگر نمی‌خواین بیست و چهار ساعت زمان بدید من ثبت کردم بیان ببرن اگر نیومدن کالا در اختیار شماست و میتونید استفاده کنید. خب بیست و چهار ساعت دیگه ای هم گذشته و نیومدن و من باز موندم و این لپه ای که اصلا دل باز کردن و اینجوری خوردنش رو ندارم. 

از طرفی دقیقا سه روزه درگیر دیلی مارکتم:/... سه روز پیش از دیلی مارکت توو سوپرمارکت اسنپ چیز میز سفارش داده بودم؛ خودش سفارش رو لغو کرد اسمس اومد که ظرف ۲۴ ساعت آینده پول به حساب بانکیتون برمیگرده. خب برنگشت و زنگ زدم پشتیبانی. پشتیبانی اسنپم باید بیست دقیقه پشت خط بایستی. گفت بیست چهار ساعت دیگه صبر کنید. شد ۴۸ ساعت و پولی نیومد. دوباره زنگ زدم. دوباره گفتن ۲۴ ساعت دیگه:/... دیگه اخرای روز بود یه آقایی تماس گرفت ضمن پوزش از اتفاق پیش آمده گفت شماره حساب بده پولو بزنم:/... بعد فرمودن آینده نباشه آینده مشکل داره. ما ملت دادیم:/... بازم نزد. فرداش بعد چهار روز بالاخره زدن. 

امروزم ساعت نه و نیم اینای شب بود داشتم توو اکالا می‌گشتم؛ از دو فروشگاه مختلف کوروش خرید کردم. هردو هم به فاصله ی مثلا ده دقیقه اینطورا خریدارو آوردن. توی یکی از اینا که خریدامم بیشتر بود یه روغن سرخ کردنی هم بود. آقا من خریدارو جا به جا کردم و اومدم دیگه بچه هارو بخوابونم و درگیر بچه ها بودم اما از یه ساعتی به بعد هی توو ذهنم می‌آمد که توو خریدای من روغن بود؟! روغنو گذاشتم کنار گاز؟! کاش پاشی بری ببینی کنار گازه؟! و دوباره هی توو دلم میگفتم آره بابا کنار گازه... تا اینکه الان در همین افکار بلند شدم برم ببینم که دیدم که کنار گاز نیست... همه جا رو چندبار هی نگاه کردم حتی توو یخچال رو:/ گفتم شاید من جایی جا دادم حواسم نیست. حتی توی مشماهارو دوباره نگاه کردم دیدم خیر نیست. رفتم ببینم اصلا روغن سفارش داده بودم دیدم بله سفارش دادم. اما باز به خودم شک داشتم چندبار دیگه هم همه جارو گشتم ولی واقعا روغنی در کار نبود. بله یادشون رفته بود روغن بفرستن و زحمت و پیگیری ای دیگر:/

چه چیزی هم یادشون رفته بفرستن الان حکم طلا داره!:/

 

داره برف میاد... یجوری که لبه ی پنجرمون نشسته... هی میرم پنجره رو باز میکنم بچه هارو بغل میکنم با ذوق با هم برف میبینیم...یه روزی وسط بی برفی و بی بارونیه همین روزها داشتم فکر میکردم نکنه برفی که دوسال پیش دیدم و رفتیم برف بازی آخرین برفی باشه که دیدم...آخرین برفی باشه که تهران به خودش خواهد دید...راستش خیلی حس ترسناک و غم‌انگیزیه که حس کنی چیزی که داری توو لحظه تجربه ش می‌کنی برای آخرین باره... مثلا ما یه روزی آخرین بازیه بچگی هامونو با دوستامون کردیم بدون اینکه بدونیم این آخریش بود...یه روزی آخرین دیدارمون با یه عزیزی بود بدون اینکه بدونیم این آخریشه...

قدر هرچیزی رو که داریم/ قدر هرچیزی که در لحظه میتونیم ازش لذت ببریم رو بدونیم...خیلی هاشو بی اینکه بدونیم آخریشه....

هوا گرفته... حس و حال اینجام گرفته... میگن گویا تلگرام وصل شده و خیلی ها رفتن دوباره... راستش دلی نبسته بودم به اومده ها... حتی از این حجم افراد ناشناس هم حس خوبی نداشتم که خیلی هاشون حتی عجیب غریب هم بودن! ...اما توو این هوای برفی گرفته دوباره حس کردم اومده ها چمدون بستن و بعد از تعطیلات نوروزی! از این روستای بی سکنه رفتن که برن به زندگی های شهریشون برسن!...

ما که فعلا هستیم...

 

همین روزهاست که بیان هم ریق رحمت رو سر بکشه. از دیروز تا حالا من هربار خواستم وارد پنلم بشم مثل بلاگفا مطالب اخیرم پریده بود و هم وبلاگ هم کامنت ها هم به روز شده ها مال چندماه قبل بود. مطلبی نمیشد منتشر کرد. برای کسی هم نتونستم کامنت بذارم. نمی‌دونم برای شماهام اینجوری شد یا نه. راستش ناراحت که نبودم مثل دوره بلاگفا. ولی داشتم فکر میکردم کاش سالها خاطره و وجود و بودن آدم ها در عرض یک ثانیه نره روی‌ هوا. یک روزی با کوچ همه از بلاگفا به بیان؛ درواقع بیان آباد شد. حالا اینکه آدم حس می‌کنه هیچکس بالاسرش نیست خیلی بده...

من نمی‌دونم تا کی میخوام بنویسم و اصلا تا کی آدم می‌تونه باشه و بنویسه. ولی شاید هیچوقت هیچکس مثل من پایدار و مستمر در نوشتن نبوده حتی در بی فروغی اینجا. ولی فعلا که هستم و زندم و دارم می‌نویسم و آهای اهالی بیان ما هنوز زنده ایم!

پارسال ماه رمضون دخترم تازه به دنیا اومده بود و خب به دلیل کم شدن شیر روزه نگرفتم. البته از اواسط همین ماه بود که دخترم دیگه شیر مادر نخورد و باقی رو گرفتم. خلاصه ۲۱ روز روزه قضا داشتم. و با امروز همه رو گرفتم مونده ۴ روزش. به خودم باشه اصولاً من میل خوردن به چیزی ندارم ولی خب همسرمم با خودم همراه کردم و امروز خونه ی ما خیلی نورانی و عرفانی ست!! چرا که مادام موسیو روزه بودیم:/  دیروزم که روزه بودم اش پخته بودم اما خب اش در منزل ما مشتری اول و آخرش خودمم. طفلان دوست ندارند. همسرمم معتقدن سیر نمیشن فلذا امروز گفتم همون اش رو داغ میکنم میارم افطار؛ دیگه مجبوری باید خورده بشه:/ حالا شب شام می‌ذارم. اما همین نیم ساعت پیش بود که نمی‌دونم از خونه کدوم همسایه گرامی بود که بوی لوبیا پلو می‌آمد:/ و خب بله مردم و زنده شدم و از تصور لوبیا پلو با شور؛ یا لوبیا پلو با سالاد خیار گوجه؛ یا لوبیا پلو با ترشی هفت بیجار؛ یا لوبیا پلو با هرچی اصلا:/ جان به جان آفرین تسلیم کردم.  دیگه از اونجایی آشپز پنجه طلا هستم!:/ پا شدم سریع یه لوبیا پلوی آبکشی به منصه ظهور رسوندم. من لوبیا پلو و عدس پلو و این غذاهای قاطی رو آبکش دوست دارم. ولیکن در اکثر مواقع فرصت و ایناش نیست و‌ کته میکنم اما الان از تصور ته دیگی که مواد گوشتی ریختی روش و سالاد خیار گوجه با پیاز بنفش و نارنجی که روش چکوندی رو هم ریختی روی ته دیگ؛ دوباره جان به جان آفرین تسلیم کردم:/ فلذا الان نشستم و به در نگاه میکنم و دریچه آه میکشد و این حرف ها و منتظرم دم بکشه و یه دلم میگه تا نیم ساعت دیگه دم نمی‌ده بالا و یه دلم میگه میده خدا داره پر پر زدنتو میبینه یه فرشته می‌فرسته توو قابلمه اینو دم میده بالا و می‌ره نگران نباش:/

حالا همه با هم دستاتونو بیارید بالا... بارالها خداوندا پروردگارا لوبیا پلو دم بکشه. ممنون سلطان.

همین پیش پای شما که شما در خواب ناز تشریف داشتید؛ بنده داشتم به دختر خونه شیر میدادم با چشمانی بسته و بعدشم داشتم شیشه شیر می‌شستم. و خب شستن شیشه شیر و اصلا بلند شدن توو این سرما از جات؛ کار حضرت فیله!... اما از اونجایی که بهشت زیر پای منه! فلذا بنده در حالی که داشتم سگ لرزه میزدم اما خب شیشه شیر طفلم‌ رو هم شسته کرده! و اومدم یعنی دوییدم زیر پتو. از وضعیت الآنم که بخوام براتون شرح بدم یه آدم دوعدد لباس پوشیده ی حتی کلاهه سوییشرت هم سر کرده ام که دوتا پتو شامل پتوی خود و همسرم رو تا خرخره و زیر چشمانم کشیدم روم و دارم همچنان مثل بید میلرزم. پتوی همسرمم اصلا نمیتونم که نکشم:/ یعنی اصلا میزان سگ لرزه زدنم طوریه نصف شبا که اصلا لباس دیگه کفاف نمی‌ده و نمیتونم واقعا فکر کنم که اگر پتوی اونو‌ بردارم پس خودش چی میشه:/ یعنی اصلا استخونام طوری میلرزه که جز استفاده از پتوی دیگری راه دیگه ای نیست:/...میترسم برم اون دنیا ببینم بهشت زیر پای آقایون بوده!:/ ...بله میگفتم خب در همین پوزیشنه دوتا پتو تا زیر چشمان بودم و داشت کم‌کم سگ لرزه زدنم درست میشد و خواب دوباره به چشمانم برمیگشت که یهو اذان موبایلم زده شد:|... خدایا چرا و چگونه و بهر چی الان؟:دی ...یعنی خدایا تو شاهد باش و ببین من در دل این سرما در حالی که شاهد بودی من همیشه چگونه سرمایی مدرسه موش هایی بودم و چگونه داشتم سگ لرزه میزدم ولیکن از این پتو و دنیای فانی گذشتم!:/ و بلند شدم و حتی سوییشرتمو که آستیناش بالا نمیره رو هم مجبور شدم دربیارم تا بتونم وضو بگیرم و اومدم به درگاهت تا نمازی برسونم به عرش الهی! دیگه خودت اون دنیا همین نماز رو برام راه نجاتی قرار بده و در بهشت برینت جایم بده در کنار مقربین درگاهت!:/ ...دیگه خدایا به اندازه کافی صدام به عرش رسید و پاداش این دو رکعت رو دادی؟! خیالم راحت باشه ؟! دیگه مطمئن باشم دیدی این دو رکعت رو؟! :دی ... نگم دیگه؟! مطمئن؟!..خب مرسی بوس بهت یا الله:)

میدونید سالی که کرونا بود یا بهتره بگم سالهایی که کرونا بود مخصوصا همون سال اولش خب همه چیز خیلی دستخوش تغییر قرار گرفت و شاید هیچکس نفهمید چقدر کسب و کارها آسیب دیدن جز خود کاسب ها!...خب کرونا از بهمن و اسفند اومد. روزایی که حتی هیچکس نون هم نمی‌خرید و خودش میپخت‌. من یادمه دم خونمون چندتا لوازم قنادی بود و وقتی همسرمو فرستاده بودم آرد بخره می‌گفت فروشندهه میگه هیچکس دیگه شیرینی نمیخره همه دارن خودشون میپزن همه میان آرد بخرن. خب این از صنف قنادی...قشنگ یادمه توو یکی از اون روزهای کرونایی که کالباس میخواستم تا مدت ها سراغ این کالباس های باز که فروشنده بذاره روی دستگاه و ورق کنه نمی‌رفتم و پرس و لول شده ی آماده می‌خریدم. اینم از صنف پروتئینی ها...تمام صنف های خوردنی و خوراکی به معنای واقعی کلمه بیچاره شدن... حتی یادمه مدت ها بعد یه مصاحبه ای دیدم از یکی از این فروشندگان دور حرم امام رضا که می‌گفت  ماه ها تعطیل شدیم ورشکست شدیم. من خیلی از دوستان همسرم رو در صنف ها و کاسبی های مختلف دیدم که مجبور شدن جمع کنن کلا کسب و کارشون رو. اما آسیب فقط مال خوراکی فروشی ها نبود. مردم حتی دیگه حضوری هم خرید نمی‌کردن حتی مطب دکتر میترسیدن همه با هم یه جا بشینن. من اونروزا باردار بودم یادمه وقتی مطب دکتری میرفتم آقایون رو به خاطر کرونا راه نمیدادن. یعنی فقط خانوم های باردار باید داخل مطب مینشستن بدون شوهرانشون. جدای از خود این بیماری؛ و ضربه ای که به خیلی از قشرها زد و درواقع از اون سال به بعد همه رو آوردن به آنلاین شاپ ها و....قوانین اتخاذ شده هم همه فشار مضاعفی بود روی کاسب ها. یادمه دائم قانون تصویب میکردن که کسب و کارها باید تعطیل بشه! بعد خودشون منع تردد توو ایام عید نوروز رو برداشته بودن ! یعنی خودشون سود اقتصادیشون رو باید میبردن ولی کاسب باید تعطیل میکرد. این تازه کی بود؟! سال دوم کرونا... سال اول که همه خودشون از ترس از اسفند تعطیل کردن رفتن خونه تا بعد فروردینم اکثر مغازه ها بسته بود. اما سال دوم و سر هر بزنگاهی میگفتن کاسبی ها باید تعطیل بشه! و کسی به این فکر نمی‌کرد بابا کاسب چه گناهی کرده؟! مگه اجاره نمی‌ده مگه قسط نمی‌ده مگه به اندازه کافی کمرش نشکسته؟!

حالا امروزم که داشتم فکر میکردم برم کم کم توی فلان پیج توو مانتوهاش بگردم برای عید ببینم چی داره یهو یادم افتاد اینستایی نیست که فعلا و بعد به تمام اون آنلاین شاپ هایی فکر کردم که فقط فروش غیر حضوری دارن حتی سایت هم ندارن و فقط توو اینستا کار میکردن. من واقعا نمی‌دونم اونا الان چه حالی هستند و چقدر تحت فشارند ولی فقط اینو می‌دونم این دو ماه پایانی سال برای کاسب جماعت توو هر صنف و قشری مخصوصا لباس؛ تایم طلاییه فروشه... شب عیده و کاسب هم امیدوار به همین دو ماه و فروشش.و با خودم فکر میکردم اصلا کسی الان به کسب و کارهای اینترنتی فکر می‌کنه که باید دقیقا چیکار کنن و دستشون به هیچ‌جا بند نیست؟! کسی براش مهمه که اونا الان در چه نگرانی و ورشکستگی ای هستند؟!...

 

کف پاهام داره زوق زوق می‌کنه از خستگی... چند ساعتی میشه مهمونام رفتن و من تمام ظرف و ظروفا و خونه و زندگی رو شستم و روفتم و مرتب کردم و همه چیزو گذاشتم سرجاش و الان در خانه ای همچون دسته ی گل و همچون قبل مهمونی زیر نور آبیه لوستر نشستم و در صدد تلاش برای خوابوندن فرزندانم هستم ...این لحظه که تا قاشق چنگالاتم جا به جا کردی و قابلمه گنده ی برنجه رو که گذاشتی خیس بخوره هم شستی و برگردوندی سرجاش؛ هزاران بار تقدیم تو باد!:/...در منزل ما بدین شکله که پسرم که معمولا مقاوم ترین فرد خانواده به خوابه از ابتدای نوزادی تا الان؛ بعد از شنیدن چندین قصه و هزار بار بیان واژه ی « بخواب» کم کم رضایت میده میخوابه؛ دخترمم اینطوریه که در تاریکی هی وول میخوره و می‌ره اینور و اونور تا بالاخره سرشو یه جا می‌ذاره خوابش می‌بره و بعد باید بلندش کنی ببری بذاریش توو جاش... که خب الان توو این مرحله هستم که پسر خونه چشماشو بسته گرچه هنوز نخوابیده و دختره خونه هم فعلا زیر میزه!...و من منتظرم اینا بخوابن برم قورمه سبزی داغ کنم بعد دست کنم توو دبه ی شور و یه پاتیل برای خودم شور در بیارم بشینم تازه دلی از عزا دربیارم :/ چرا که بنده اصولا توو مهمونی از بس در حال پذیرایی و اینور اونور رفتنم اصلا نمی‌فهمم چی خوردم. تقریبا هیچی هم نمیتونم بخورم...بعد اینکه مهمون می‌ره تازه میخورم:/...خب هم اکنون شرایط تغییر کرد و شانس بنده پسر خونه یهو دستشوییش گرفت و بلند شد الان و دختر خونه هم  خوابش پرید رفت دنبال برادر:/ و خواب هوتوتو...عارضم خدمتتون که الان توو خونه ی ما جز ساعت اتاق خواب هیچکی خواب نیست دیگه الحمدالله!:/...قورمه سبزی و شور هم هوتوتو...

+ اینجا داره برف میاد:)

امروز که رفته بودم خرید با گوشت و پوست و استخوان قشنگ احساس میکردی اصحاب کهفی از دیدن اینهمه گرونی! رفتم شیرین عسل؛ روی هر خوراکی معمولی کلی رفته بود روش... حقیقتا باورم نمیشد شیر ۲۸ تومنیه شیرین عسل که این آخرا بدون تخفیف چهل شده بود و همیشه از همه جا ارزون تر بود و تخفیف میخورد یهو شده بود نود هزار. تک تک خوراکی ها گرون شده بودن. برنج باسماتی که اصلا نمی‌دونم چیه نوشته بود یک و نهصد. برنج خارجی پونصد نبود؟!:/... رفتم تره بار. دقیق نمی‌دونم چندتا سیب برداشتم شاید ۱۶ تا اینا... پای صندوق شد ششصد و خورده ای... توو عمرم به سیب تا حالا ششصد نداده بودم. موز توو میوه ها از همه ارزون تر بود:/ نارنگی های داغون و اندازه ی بند انگشت کیلو ۱۶۸... بابا کیلو ۱۶۸ یعنی چی آخه؟! مگه نارنگی همون نبود که توو بچگی هامون فرت و فرت پاره میکردیم می‌خوردیم ککمونم نمیگزید؟!...بعد موزی که از همه به ظاهر ارزون تر بود و کیلویی ۱۱۵؛ آوردم خونه پسرم گفت مامان یه موز بده. بعد دیدم داره تف می‌کنه. فکر کردم پوستش رفته دهنش؛ دیدم هی بهونه میاره اونو ازش گرفتم یه موز دیگه دادم؛ دیدم باز داره هی تف می‌کنه میگه مامان چرا این اینجوریه؟! شک کردم... موز هارو خوردم؛ تا حالا موز گس نخورده بودم که دهنم رو مثل خرمالو جمع کنه. گسه گس... به عبارتی کاله کال و نرسیده. آخه حداقل به قیمت خون آدمیزاد شده همه چیز؛ خب این آشغالا چیه میارید؟! ...حقیقتا در روزگار تلخ و سختی زیست میکنیم که حتی حرف زدن دربارشم خستم کرده. 

+ توو تره بار یه خانمی پای صندوق داشت با دو پسر جوانی که پای صندوق بودن و به نظرم کرد بودن صحبت میکرد و می‌گفت شماها خوبید ولی اون یکی نه! خیلی ازگل تشریف داره... اون یکی منظورش اون یکی غرفه ی تره بار بود. اینام میگفتن چرا چی بهت گفته؟! اونقدر مشغول و مشتاق شنیدن صحبت های خانومه بودن که خریدای منو حساب نمی‌کردن:/ اینم می‌گفت هیچی به من میگه تو کلاهت این رنگیه پس پرسپولیسی هستی پس باید فلان قدر حساب کنی منم برگشتم بهش گفتم به تو چه اشغال گه میخوری و .... این دوتا پسرا هم میخندیدن میگفتن خودتو ناراحت نکن ولش کن:/... در راستای صحبت های این خانومه لازم دونستم یه چیزی بهتون بگم خواه پند گیر خواه ملال:/ اونم این که آقایون معمولا از خانم های لات و فحش بده و پسرگونه و چاله میدون و داش مشتی خیلی خوششون نمیاد. اینکه خیلی از خانوما تیریپ لاتی و پسریش رو پر میکنن و فکر میکنن خیلی جذابن باید بگم برای خودتون فقط جذابید نه آقایون:/ چون آقایون خودشون اگر خدای فحش های ناموسی و رکیک و زشتم باشن اما براشون خوشایند نیست زنی شبیه خودشون. حالا ای اهل عالم شماهایی که یه مذکر در زندگیتونه و لات کوچه خلوتید! حداقل داش مشتی هم هستید جلوی اوشون رخ عقابتون رو نشون ندید بذارید فکر کنه از ظرافت های زنانه برخوردارید:دی... دیگه از من گفتن بود. نگید نگفتی:دی

این چندروز که علاوه بر بی معرفت های قدیمی!:دی کلی دوست هم اضافه شده راستش خیلی بهم لطف داشتید. آنقدر چپ و راست از قلمم تعریف کردید الان سرشار از غرور و تکبرم!:دی... اول اینکه ممنونم لطف دارید. واقعا لطف دارید. دوم اینکه ممنون از اون عزیزانی که نشستن وبلاگ بنده رو از ته به سر یا از سر به ته تمام و کمال خوندن:دی بازم لطف دارید و وان توو تیری فور تشکر تشکر:/ یه تشکر ویژه هم کنم از اون عزیزدل برادری که امروز نوشته بود هرچی مطالبت رو میخونم نمی‌فهمم کدوم وری ای؟!:/ الان عزیزدل انگیز اومدی منو بخونی بفهمی کدوم ورم؟! آنقدر مهم و حیاتیه دونستنش؟! اصلا چرا باید بفهمی؟!:/ چرا سوالش یجوریه یا من فکر میکنم یجوریه؟!:/...بعد اینکه ور من مشخصه :/

بگذریم... الان که نشستم روی چهارپایه داخل آشپزخونه... بله چهارپایه سفید و پلاستیکی از اینا که همه داخل حموم دارن. برای ما کاربردش توو آشپزخونه بیشتره! چون خونه ی ما یه پسر در آستانه ی پنج سالگی داره که اینو میاره می‌ذاره زیر پاش و خوراکی های خونه رو قلع و قمع می‌کنه:/... خلاصه گرچه خیلی کم پیش میاد روی این چهارپایه گوشه عزلت برگزینم ولی الان نشسته بودم اندکی استراحت کنم تا پیازها سرخ بشه. که برای سه تا غذای مهمونی یه جا داشتم سرخ میکردم. با نهایت تاسف و تاثر باید بگم همشون سوخت با اینکه روی این چهارپایه چشم انتظار نشسته بودم مثلا:/... حقیقتا از تلخ ترین صحنه های روزگاره که پیازداغ هات به دیار فانی بپیونده:/ اونم وقتی که مریضی و حوصله ی کار نداری....

نزدیک دوماهه هی از خواب پا میشم میبینم گلو درد دارم؛ دو روز بعد خوب میشه. و دوباره هی تکرار و تکرار... تا اینکه دیشب قشنگ حس میکردم یه دسته تیغ ماهی گیر کرده توو گلوم و دارم خفه میشم. بماند سمت راست گردنمم زیر گلوم باد کرده بود دیگه. خلاصه امروز رفتم دکتر. فرمودن فکر کنم خیلی بیرون میری. گفتم نه والا... گفت اهالی منزل؟! گفتم نه والا... گفت ولی خب هی داری ویروس میگیری:/... دکتر خونمون جناب همسر! میفرمایند از پس پاستوریزه ای زن! یه کم عین من میکروب می‌دادی به بدنت الان اصلا مریض نمیشدی:/ حق با شماست!:/... بله آمپولی بود بعض شما نوش جان کردیم. سفالکسین و دیفین هیدرامینی هم دادن برای قرقره و خلاصه اصلا انگار نه خانی اومده نه خانی رفته من از لحظه ای که رسیدم خونه دارم عین فرفره کار میکنم. و هر لحظه صدامو به عرش الهی می‌رسونم که خدایا منو برای اهالی منزل حفظ بفرما:/ ...

در همین وانفسا دارم سبزی سرخ میکنم و متخصص سبزیه خونمون جناب همسر! میفرمایند هی بیچاره مادرای ما؛ چقدر زن های الان راحت شدن سبزی آماده... حالا هی ننه ی ما بیست کیلو بیست کیلو بگیر خرد کن با دست سرخ کن... پولای منو همینجور بریز و بپاش زن! ( به همراه نمایش سی و دو عدد دندان)... بنده هم متوجهش کردم که زن های قدیم دقت نمی‌کردن که نصفش آشغال درمیاد و در نهایت پاک شده ی آماده بهتره:/ و خب فرموده شد: حق با شماست!:/...این لالوها پسر خونه گشنشه و داره دوساعتی که با پدر بوده رو گزارش میده و تمام کارهای پدر رو ریز به ریز برای مادر توضیح میده که شیرخشک های پدر حلال پسرم:دی وظایفش رو خوب انجام میده:دی...و در همین وانفسا هم معتقده چرا ناهار مرغ داریم مگه دیروز مرغ نداشتیم و من نمی‌دونم باید چگونه توضیح بدم یک مرغ رو میشه به هزار مدل پخت و مزه هاشم یکی نیست؛ یکی دیگه از اونور میگه زن یه نسکافه بهمون نمیدی؟! دختر خونه هم داره پایین پام گریه می‌کنه و بغل میخواد و بغلیه و در آغوش پدر هم باز گریه سر داده و مادر رو میخواد... بنده هم اونوسطا گهگاهی میفرمایم که من موندم نباشم شماها میخواین چیکار کنید:/ همسر هم میفرماید کجا باشی یعنی؟! میفرمایم مسافرت مثلا:/ 

خلاصه که خدایا شکرت تنی سالم و تندرست دادی تا بتونم یکیو بغل کنم؛ با دست دیگه نسکافه درست کنم؛ با گوشام به حرف های پسرم گوش بدم؛ چشمم هم به گاز و غذاها باشه...اصلا شکرت که اینا هستن تا من همچون الماسی درخشان چراغ این خونه رو روشن نگه دارم!:/

داشتم نون تست های توی قفسه رو نگاه میکردم. تاریخش مال ۲۲ ام بود. گفتم آقا تاریخ روز ندارید؟! داشت برای خودش توو این سرما نسکافه درست میکرد...حقیقتا حالش رو خریدار بودم:/ گفت خانم مملکت تعطیله ها... گفتم دیگه امروز باز بود که همه جا؛ کجا تعطیله؟! ملاک من برای باز بودن، تره بار بود که ازش خیار و گوجه خریده بودم و یادم نبود امروز تعطیل رسمیه!... همون موقع نگاهامون افتاد به هم... من با لحن عصبانی نگفتم و خیلی عادی بودم. بی هیچ حرف و توضیحی اما اون در جواب یهو گفت: بله حق با شماست! 

تمام مسیر رو داشتم به رفتارش فکر میکردم. من افعی تهرانم! که توو فیلم به روانشناسه می‌گفت خیلی به جزییات رفتار آدم ها توجه و فکر میکنم!... راستش داشتم فکر میکردم چقدر رفتارش چیزی بود که من در سی و پنج سالگی تازه بهش رسیدم. چقدر آدم ها و این دنیا ارزش بحث و ثابت کردن خودت و توجیه رو نداره...تازه توو سی و پنج سالگی فهمیدم باید آدم هارو نگاه کنی و فقط بگی بله حق با شماست و بذاری بری...

نمی‌دونستم از بی جایی پناه آوردید به بیان. اینو گمونم دیروز یا پریروز واران بود که بهم گفت همه برگشتن بیان. برای همون تازه فهمیدم دارید دونه دونه روشن می‌شید. من با ستاره های روشنتون با دیدن اسم هاتون با یهو دوباره به یادم اومدناتون راستش بیشتر بغضم میگیره تا اینکه بخوام خوشحال بشم. از اینکه هستید سالمید رفتید و هرکسی توو زندگیش توو یه زمینه ای موفق شده و خوشبخت خوشحالم می‌کنه. اینکه ازدواج کردید؛ دانشگاه رفتید؛ معلم شدید؛ کار پیدا کردید؛ بچه دار شدید؛ و هزاران اتفاق دیگه از خوندن همشون خوشحال میشم و لبخند میاد روی لبم اما در عین حال به این فکر میکنم غصه هاتون رو ما خوردیم؛ شادی هاتون رو در این سالها در جاهای دیگه نوشتید. این جمله رو به چندتاتونم گفتم. من یکی خودم واقعا پای خیلی هاتون غصه خوردم. یکی غصه ی مجردیش؛ یکی غصه ی طلاقش؛ یکی غصه ی کنکورش؛ یکی غصه ی بیکاریش... بگم بی معرفت بودید؟! بودید دیگه... شادی هاتونو توو این سالها با ما غصه خورهاتون تقسیم نکردید. یهو بعد چندسال ستاره هاتونو روشن کردید و تمام این چند سالی که از سر گذروندید رو توو چند خط نوشتید در حالی که ما در این سالها هزاران بار یادتون افتادیم و دلتنگتون شدیم....

من که جزو دایناسورهای در حال انقراضم در این بیان...گمونم بیست سالی شد که دارم وبلاگ نویسی میکنم. من که همیشه انتخابم همین خونه ی کاهگلی وسط یه روستای خالی از سکنه ست! شاید بگید خب خودت نیومدی! خودت از ما بی خبر موندی... نه دیگه شماها هم بی معرفت بودید... بگذریم... خوشحالم که اسم های آشنای زیادی توو همین دو روز دیدم و چقدر خاطره برام زنده شد اما من شک ندارم هفته ی دیگه که دوباره همه چیز عادی بشه همه بار و بندیل رو دوباره می بندید می‌رید دیارتون و من دوباره مثل زن تنهایی که همه اهالی روستا رفتن و اون مونده؛ میام روی تپه ی بلند روستا توی غروب سرد زمستونی رفتنتون رو نگاه میکنم و همچنان باهاتون نمیام چون دیگه جون رفتن به جای جدید نیست...

خوشحالم از بودنتون اما اینکه می‌دونم موقته حس خوبی ندارم...

نشسته بودم روی مبل...ناهار غروب خورده بودیم! به این خیال که اهالی منزل سیرن برای خودم گوشه عزلتی برگزیده بودم!...یهو پسرم که خیلی گویا گشنه ش بود اومد گفت: بابااااااا ! مامااااان پاشو مامان یه مرغی برامون درست کن؛ یه ماهی ای برامون درست کن؛ یه کبابی برامون سفارش بده؛ یه تن ماهی ای سفارش بده؛ دستاشم اینور اونور میکرد....

چشم پسرم چشم:|

خوشم میاد توو گزینه هات املت و کوکو و اینام نیست:/

عروسم از این فی فی ها باشه غذاهای خوشمزه درست نکنه برای پسرم کنسله!:/