پست پایین رو که نوشتم یاد خاطرات خونه قبلیمون افتادم. خب اونجا کلا خونه ای بود که ما با لباس عروس و داماد واردش شدیم و قطعا پر از خاطره ام. گرچه همون روزا هم وبلاگ نویس بودم و پست هاش هست هنوز و روزمره هامو نوشتم ولی یه اتفاقی توو خونه ی قبلیمون افتاد که من هیچوقت ننوشتمش. و برای نوشتنش با خودم خیلی کلنجار رفتم. حالا که چندسال گذشته مینویسمش.
ما طبقه دوم بودیم. و زیری ما یه پیرزن بود و بغلیشم یه خانواده ی چهارنفره. دوتا بچه کوچیک داشتن شاید اونموقع بچه هاشون اندازه ی الان بچه های ما بود. خیلی خانواده ارومی بودن. کلا توو اون ساختمون صدا از هیچ خانواده ای در نمیامد. همه در سکوت محض بودن. اما خب من خیلی وقت ها که اشپزخونمون پنجره ش باز بود صدای خونه ی اینارو از حیاط خلوت میشنیدم. صدای حرفی نبود. فقط گاهی ساعت دو و سه این خانومه آهنگ های شاد میذاشت. خیلی شاد...یکبارم فقط صدای تلفن حرف زدنش میآمد که میگفت میخوام برم پیکر تراشی و چیه این شکم لامصب!... ما کلا اونجا با همسایه ای برخورد نداشتیم. من تقریبا هیچکس رو نمیشناختم. فقط یکبار ساعت سه ظهر این طبق معمول آهنگ گذاشته بود ولی صدا یجوری بلند و گروم گروم بود که من فکر کردم مهمونی ای چیزیه. پسرمم اونروزا که اندازه ی الان دخترم بود و کوچولو بود و اونروز تب داشت هی میپرید از خواب. خلاصه من درو باز کردم ببینم صدا از کجاست. اول فکر کردم از بالاست اما دیدم نه انگار از پایینه. همینجور چندتا پله رفتم پایین ببینم از پایینه یا بالا که دیدم در خونه بازه و آهنگ گذاشتن. دیگه روم بشه نشه در زدم و با کلی عذرخواهی گفتم ببخشید پسرم تب داره اگر میشه یه کم صداشو کم کنید که خود خانومه کلی عذرخواهی کرد و گفت فکر نمیکردم صداش بالا بیاد و ببخشید. کل برخورد من با اون خانوم همین بود!
تا اینکه گذشت و من یه روز صبح دیدم صدای کوبیدن خیلی خیلی وحشتناک داره میاد. اصلا شبیه پتک زدن یا هرچیزی که مربوط به یه بنایی نرمال باشه نبود.صدا واقعا وحشتناک و مهیب بود. من از ترسم سریع رفتم توو راه پله ببینم چی شده. رفتم چندتا پله پایین دیدم انگار بناییه! ولی وقتی اومدم دوباره برگردم به یه چیزی شک کردم. دیدم وا در از وسط سوراخ شده یعنی بنا در رو از وسط داره تبر میزنه انگار!...اومدم بالا اما شاخک هام تیز شده بود که اگر بنایی بود چرا در از وسط تبر خورده بود؟! معمولا در هم بخوان عوض کنن درسته از لولا میکنن که. اونموقع محل کار همسرم خیلی نزدیک خونه بود. شاید یه خیابون. خیلی ترسیده بودم. زنگ زدم بهش که ببین من یه صدای بد گورومگوروم دارم میشنوم رفتم پایین در از وسط انگار تبر خورده . نکنه دزدی چیزی باشه. کاش زنگ بزنی به همسایه. خلاصه همسرم زنگ میزنه که خونه ت این مدلی شده اونم میگه آره زنمه.
همسرم دوباره زنگ زد که زنشه. گفتم وا یعنی چی؟! من انقدر انقدر ترسیده بودم که همسرم سریع اومد خونه. اون خانوم اونروز تا چندساعت همه ی وسایل خونه رو نابود کرد. همه چیزو شکوند. درها پنجره ها.تلویزیون. همه چیز و همه جارو...آنقدر ساعات ترسناکی بود که من حتی ریل درمون رو کشیده بودم از ترس. بعد چندساعت همسرش رسید. با خانواده دختره. هیچکس مطلقا حرفی نمیزد. حتی همسرم که رفته بود پایین میگفت شوهره هم چیزی نمیگفت! فقط آب میداد به این و اون!... بعدشم که زنه رفت و خانواده ی شوهره اومده بودن کمک شوهره که خرده شیشه اینارو جمع کنن خب من از حیاط خلوت صداشونو میشنیدم مطلقا اونا هم چیزی نمیگفتن حتی بین خودشون و در خفا. هیچکس هیچ حرفی نمیزد فقط خرده شیشه جمع میکردن تا شب!
فرداش شوهره به همسرم گفته بود اختلاف داریم و زنم قرص اعصاب میخوره!
میدونید من هیچوقت صدای دعوایی ازشون نشنیده بودم. هیچوقت. حتی یکبار. ولی آقاهه گفته بود من خیلی شب ها توو ماشین میخوابم!
جدای از اینکه خیلی تعجب کردم وقتی از اختلافشون شنیدم چون حتی یکبار هم صدای بحثی و دعوایی نشنیده بودیم. اما من نمیدونم چرا هیچوقت این داستان آقاهه رو باور نکردم. یعنی اصلا نتونستم باور کنم زنی که هرروز ساعت دو و سه آهنگ میذاشت و به ظاهر شاد بود و دوتا بچه داشت حالا یهو تمام خونه زندگیش رو نابود کنه. نمیدونم چرا احساس کردم آقاهه کاری کرده که این زن دیگه طاقتش تموم شد. گرچه قاضی فقط خداونده ولی اینهمه سکوت در همه حتی در خود مرده و خانوادش برام عجیب بود.
من هنوز اون زن رو یادم نرفته... و گاهی بهش فکر میکنم مثل حالا.





