بیست و دوم فوریه

گفتم ببینم ات
شاید که از سرم دیوانگی رود
زان دم که دیدم ات دیوانه تر شدم
گفتم ببینم ات
تا بی قراری از جانم به در رود
هم بی قرار و هم شوریده سر شدم
دیوانه تر شدم
گفتم ببینم ات
شاید شراره از جانم فرو کشد
دیدم تو را
و همچون شعله های آتش شعله ور شدم
از ره به در شدم
دیوانه تر شدم …

نمیدانم از کی در این شهر مهربانی مرده است ولی امروز حس کردم وسط یک شهر مرده ام، شهری از آدم های کوکی و یخ...درست همان لحظه که جلوی چند مغازه ، جلوی چندین ماشین پارک شده و داخل اش سرنشین، خوردم زمین و هر لحظه منتظر صدایی بودم تا کسی بیاید و بگوید کمک نمیخواهی؟ و هیچ صدایی نبود تا برایش‌ مهم باشد یک آدم کمی آن طرف تر است بغضم از درد زانویی نبود که نمیتوانستم بلند شوم، بغضم از انسانیتی بود که مرده است...