بیست و دوم فوریه

یا مَن حَیثُ ما دُعِیَ اَجاب...
ای که هر زمان خوانده شوی پاسخگویی...

وقتی وسط آفتاب گوشه ی حیاط سایه ای پیدا کرده بودیم و صندلی ها را گذاشته بودیم تا چایی ای بخوریم بی هوا گفت کوچک تر بودی چه آرزوهایی داشتی؟ گفتم آخر کدام مقطع سنی؟...بعد فکر کردم تا یک آرزو از بچگی تا حالایم یادم بیاید ولی آن لحظه هیچ... وقتی به وقت غروب آمده به دل زمین تونل نیایش را میروندم و حبیب میخواند: نمانده غم گساری، نمانده آشنایی، ماندم در این تنهایی، ماندم در انتظارت...به خودم فکر میکردم و دانه دانه آرزوهایم به یادم می آمد از مداد رنگی ۳۶ رنگه ای که در بچگی آرزویم بود تا همین رانندگی ای که یک روز آرزویم بود اما در تصوراتم همیشه فکر میکردم در حد آرزو باقی میماند اما حالا همین آرزو را او برآورده کرده بود و ازم راننده ای ساخته است که گاهی خودم باورم نمیشود این منم !...صدای حبیب را بلند تر کردم... سر داده در سکوتی، آوای بی نوایی... یاد آخرین آرزویم قبل آمدن او افتادم ...خود " او " بود....نگاهش کردم ...نگاهم کرد با لبخند اش...گفتم آخر از کدام طبقه ی آسمان خدا تو را در زندگی من فرستاد بهترین اتفاق؟  خندید که از زیر زمین اش خدا مرا فرستاد!...

خدای مهربان تو را شکر...