بیست و دوم فوریه

یا مَن حَیثُ ما دُعِیَ اَجاب...
ای که هر زمان خوانده شوی پاسخگویی...

وقتی اومدم بخوابم آفتاب افتاده بود روی تختم و این صحنه ای هست که اگر توو اون دنیا ازم بپرسن که از دنیایی که تووش بودی چیاشو دوست داشتی؟ قطعا خواهم گفت یکیش وقتی که آفتاب از لای پنجره و پرده میتابه توو و نوید رفتن خورشید و اومدن یک عصر طولانی رو میده...چشمام سنگین شد و رفتم...توی خواب و بیداری حس میکردم خیلی خوابیدم و این خواب سنگین با همه خوابا فرق داره...حالا بیدار شدم و نمیدونم چرا توی دلم دارن رخت میشورن و دلم نمیخواد از جام بلند بشم و برم چراغ های خونه رو روشن کنم که درست یکی از چیزایی که توو این دنیا ازش بدم میاد همینه که هوا رو به تاریکی بره و چراغای خونه روشن نباشه...یه حس غریب دل گرفتگی میاد سراغم...دلم میخواست خونمون حیاط داشت تا میشد میرفتم مینشستم یک گوشه ش درست مثل بعدازظهرهایی که مادربزرگ یه صندلی میذاشت جلوی در و کوچه و رفت و آمد آدمارو نگاه میکرد روزایی که هیچکس پیشش نبود ...دلم میخواست مینشستم کنار آفتابی که داره از روی زمین جمع میشه و میره...اصلا دلم میخواست پاییز بود و آفتاب بی جون...توی دلم یه جوریه...هنوز انگار کسی داره رخت میشوره...