بیست و دوم فوریه

یا مَن حَیثُ ما دُعِیَ اَجاب...
ای که هر زمان خوانده شوی پاسخگویی...

همیشه برایم اول صبح بیدار شدن مصادف با یک شکنجه ی عظیم بوده است...حتی اگر مثل حالا من از ساعت پنج و نیم بیدار شده باشم نمازی در درگاه احدیت خوانده باشم که ملائک همه غبطه خورده باشند!، حاضر شده باشم و اینک با مانتو و روسری و حاضر آماده نشسته باشم و منتظر از راه رسیدن مستر باشم...دقیقا یکی از دلایلی که هیچوقت مدرسه را دوست نداشتم همین بود...گرچه تنها و اصلی ترین دلیل نبود...چندوقت پیش که کیف های مدرسه را میدیدم آمدم بگویم گرچه دلم برای مدرسه تنگ نمیشود هرگز، ولی دلم برای خرید لوازم تحریر مدرسه و آن روزها که دنبال کیف و جامدادی بودم تنگ است بعد دیدم نه خب واقعا تنگ نیست!... درست است که لوازم تحریر همیشه دوست داشته ام و دارم ولی برای خرید لوازم مدرسه هم دلم تنگ نیست...امیدوارم هیچ بچه مدرسه ای اینجا را نخواند تا من با خیال راحت بتوانم بگویم گند تر از مدرسه گشتم نبود نگرد که نیست! والا...مدرسه جزو منفورات زندگی من است و آنقدر بدم می آید که هر کلاس اولی ای را میبینم دلم برایش میسوزد که تازه باید اینهمه راه طی کند و صد البته بسیار خوشحالم که خودم دیگر یک بچه مدرسه ای نیستم...