بیست و دوم فوریه

یا مَن حَیثُ ما دُعِیَ اَجاب...
ای که هر زمان خوانده شوی پاسخگویی...

امروز دختری را دیدم که آن طرف خیابان جلوی پایش را نگاه نکرده بود و یک‌۲۰۶ کمانده بود به او بزند و حالا پسری که پشت فرمان بود سرش را بیرون آورده بود و همان طور به دختر جوان فحش میداد که حمال عوضی مگه کوری؟ ...صدای دختره را نمیشنیدم که باز صدای پسره میامد که کثافت آخه بگیرم همین جا بزنمت که کاری نمیتونی بکنی ...یکدفعه زنی غریبه از آن طرف خیابان که برای دختر ناراحت شده بود داد زد که تو غلط میکنی این را بزنی...‌کار به جاهای باریک کشیده بود...پسره بی وقفه فحش میداد و زنی در پیاده رو طرفداری دختر جوان را میکرد...من از آنجا رد شده بودم و آخرش را ندیده بودم...فقط با خودم فکر میکردم از کجا و کی ما این حجم بی اعصاب شدیم؟ ...مطمئنم اگر پسر جوان هم صبح اش را با یک اتفاق خوب، با یک حرف خوب که شنیده بود آغاز میکرد دادها و عقده های فرو خورده اش را اینگونه و بر سر کس دیگری خالی نمیکرد...بیکاری، بی پولی، پوچی، بی هدفی، شکست های عاطفی، برآورده نشدن نیازها، معاشرت با آدم هایی که محبوری تحملشان کنی، اختلافات درون خانواده ای، قسط ها، فشارهای مختلف اجتماعی و اقتصادی و عاطفی و هزاران چیزی که هرکس تا خرخره درگیر بعضی از اینهاست، واقعیت جامعه ی امروز ماست...به قول علیرضا آذر : مردمانی عبوس در بن بست، اجتماعی که با خودش قهر است!...انگار که یک تار عنکبوت به دور آدمی تنیده شده است و هر جا میخواهی گام برداری نمیتوانی...آینده ای که هیچ تصور میشود، حالی که از آن لذت نمیبری، و گذشته ای که فقط گذشت...این است وضع جوان امروزی!