بیست و دوم فوریه

یا مَن حَیثُ ما دُعِیَ اَجاب...
ای که هر زمان خوانده شوی پاسخگویی...

من جوجه هایم را آخر پاییز نمیشمارم !.. من سال به سال به آخرش که میرسد ، درست وسط روزهایی که اسفند دارد تقلا میکند برای ماندن و همه جا نوید آمدن سالی جدید را میدهد و بو بوی نو شدن است مینشینم و چرتکه ام را می آورم و چرتکه می اندازم که سالی که گذشت خوب هایش بیشتر بود یا بدهایش...اما همان اول اش اگر در روزهایم مشهدالرضا بوده باشد چرتکه ام را ننداخته سال ام را سال خوب ها و خوب ها و خوب ها میدانم...سالی که در آن زیارت مهربان ترین رضای دنیا را داشته باشد با چشمان بسته باید کنارش " خوب" بگذاری و پرونده آن سال را ببندی و بفرستی پیش خدا...امام جان و دلم از تو ممنونم که هروقت این دل بد قلق من کوک دلتنگی زد و گفتم آقا بخواه که راهی شوم ، خواستی ام...ممنونم که در همه ی روزهای عمرم از هرکجا کم آوردم دلخوش بودم که تو هستی که از ته دلم بدانم ای حرم ات ملجا درماندگان...

نمیشود هر لحظه دلتنگ تو نبود...نمیشود هر لحظه دل راهی حرم تو نشد...نمیشود صبوری...نمیشود...عشق است و آتش و خون، داغ است و درد دوری، کی میتوان نگفتن؟ کی میتوان صبوری؟...باب الرضای تو کشت ما را...رواق به رواق تو کشت ما را....سنگ های مرمری حرم ات، سقف های بلوری حرم ات، آینه کاری های حرم ات، کبوترهای بالای گنبد ات، پنجره فولادت، سقاخانه ات، گل کاری های دور حوض صحن آزادی ات، فرش های لاکی حرم ات، نبات های تبرک دست خادمان ات، حتی جاروی دست خادمان ات کشت ما را...حالا چگونه گنبد طلایت، چگونه بوی اسپند وسط حرم ات، چگونه ضریح ات نکشد ما را؟ ...ما بی کسان عالم فقط کافی ست چشمانمان را ببندیم و یک روز که آمده بودیم به حوالی تو را به یاد بیاوریم، مثلا به یاد بیاوریم نشسته بودیم رو به روی گنبد طلایت و زانوهایمان را بغل کرده بودیم و برای تو از آرزوهایمان میگفتیم... مثلا به یاد بیاوریم بسم الله گفتیم و آمدیم در دل جمعیت و دستانمان را دراز کردیم تا به ضریح تو برسد و اشک شویم ...مثلا به یاد بیاوریم روی سنگ های مرمری حرم تو به یک ستون تکیه دادیم و سلام خاصه ی تو را خواندیم...مثلا به یاد بیاوریم چگونه در حرم تو چشمانمان را بستیم و غرق شدیم...آنگاه که به یاد آوردیم دلتنگی ما را خواهد کشت ....