بیست و دوم فوریه

تو می دمی و
آفتاب می شود.

قربون امام رضا بروم ولی آخر من نمیدانم این مشهد چرا به تمام شهر ها دور است...باور بفرمایید از بس زل زدم به جاده ی یکنواخت و خسته کننده و خواب آور و کیلومترها را شمردم که چقدر دیگر تا تهران مانده مردم و زنده شدم و بدتر از همه هم اینکه در صندلی شاگرد نشسته ام و برای اینکه روی راننده تاثیر نگذارد نمیتوانم بخوابم ...