بیست و دوم فوریه

تو می دمی و
آفتاب می شود.

دیشب مستر که زد بغل و گفت پیاده شو، راستش را بخواهم بگویم همچین احساس مردانه ای بر بنده غلبه کرده بود و احساس میکردم یک سیبیل فقط کم دارم و روغنی در کنارم برای چرب کردن اش ...اگر بدانید اگر بدانید اگر بدانید چقدر خوشحالم که کاپ قهرمانی ام را در زمینه ی زدن بنزین در بار اول گرفتم:دی...گرچه بنزین زدن کار مردانه ای نیست و مردانه زنانه ندارد ولیکن خب بنده تا قبل از این اصلا در این وادی ها نبودم و در وادی هرچه لطافت و دوری از کارهای مردانه و اینجور چیزها سیر میکردم ...و حالا که مستر ایستاده بود کمی عقب تر و میگفت میخواهم بنزین بزنی، اول کارت را فشار بده، درپوش را اینجوری باز کن ببین، بعد دوباره میبست و میگفت تو باز کن، قشنگ فشار بده وگرنه بنزین میریزد بیرون، اینجا را نگاه لیتر میزند، همیشه سعی کن مثلا بیست تا میخواهی بزنی نوزده تا و خورده ای بزنی بقیه ی پولش را خود کارگره بردارد راه دوری نمیرود، گناه دارند مخصوصا در زمستان...و بنده با هر نکته ی آموزشی عین حرکت را میرفتم و دست آخر با غروری وصف ناشدنی از موفقیتم! در داخل ماشین جلوس نمودم و نکته آخر مستر جانمان را هم که فرمودند هیچوقتم نذار آقایون برایت بزنند را گوش جان سپرده و چشمی فرمودیم و کتی تکاندیمو کلاهی درست کردیمو دستمال یزدی ای دور دست پیچاندیمو سیبیلی تاب دادیم ...عه نه چیز...هیچی دیگر رفتیم و در آخر بستنی قیفی ای بر بدن زدم به سلامتی سه تن ناموس و رفیق و وطن...عه نه بازهم چیز شد...ببخشید...هیچی دیگر اصلا نصف شبی وقت پست گذاشتن است؟!....