بیست و دوم فوریه

تو می دمی و
آفتاب می شود.

زمانی که هنوز کسی وارد زندگی آدم نشده است، گاهی شب ها و روزهایی وجود دارد که تو دقیقا به همین مسئله فکر میکنی که چرا کسی در این عالم وجود ندارد و پیدا نمیشود که تو در حریم دوست داشتن اش باشی...دوست داشتنی متفاوت از جنس دوست داشتن نزدیکان و آشنایان و دوستان...دوست داشتنی که فقط تو در آن حریم باشی...دوست داشتنی که چهره ات، اندام ات، اخلاق ات، حرف زدن ات، راه رفتن ات، نفس ات و همه ی هرآنچه متعلق به توست در نظر او بهترین باشد ...و تو برایش معنای زندگی باشی...حتی گاهی ممکن است فکر کنی در این عالم هیچ کسی وجود نخواهد داشت که تو را اینگونه و از این جنس دوست داشته باشد و در این عالم فقط تو را ببیند و بس...اما امشب به چیز دیگری فکر میکنم...به کسانی که کسی وارد زندگی شان میشود و در حریم دوست داشتن اش قرار میگیرند و هرشب کنار گوششان میشنوند دوستت دارم...به آنهایی فکر میکنم که کسی وارد زندگی شان میشود و هر لحظه به آنها میگوید دوستت دارم اما به ناگاه یک روزی یک سالی یک جایی میرسد که در چشمانشان نگاه میشود و گفته میشود دیگر دوستت ندارم...به هردو فکر میکنم...به آنهایی که کسی را ندارند که اینگونه دوستشان داشته باشد و آنهایی که کسی را داشتند و یک روز دیگر ندارند...فکر میکنم به دوست داشتنی که اگر اصلا نباشد چقدر چقدر چقدر بهتر است و شریف تا دوست داشتنی که تجربه کرده ای چشیده ای و حالا دیگر تمام شده...اینکه کسی کلا نباشد آدمی را دوست داشته باشد غمی نیست در برابر دوست داشتنی که روزهایی بود و حالا نیست، در برابر دوست داشته شدنی که طعم اش را چشیده ای و روزی بت بک نفر بودی و حالا همان یک نفر دیگر دوستت ندارد...