بیست و دوم فوریه

یا مَن حَیثُ ما دُعِیَ اَجاب...
ای که هر زمان خوانده شوی پاسخگویی...

گفتم برویم مصلی؟ گفت هرکجا میگویی برویم...با چندتا لقمه کتلت و آب و بامیه کیفم را پر کردم که برویم...وقتی رسیدیم جوشن کبیر به فراز ۵۰ رسیده بود...زود شروع کرده بودند...یک گوشه زیر انداز انداخت و نشستیم...میدانید؟ گاهی با تمام وجود میشوم همانی که محمد صالح علا میخواند ، که: کاش من همه ی دهان ها بودم و با همه دهان ها تو را صدا میزدم...کاش خدایا، کاش...یادم می آید سالها قبل وقتی به عکس هایی که دو نفر یک گوشه ی عالم نشسته اند، شانه به شانه و یک کتاب دعا و جوشن کبیر هم جلویشان هست و شب قدر ، نگاه میکردم چه حس و حال متفاوتی پیدا میکردم، شاید هم غریب...حالا خودم یک گوشه ی این عالم ، شانه به شانه ی کسی که وقتی همیشه بهم میگوید حواس ات باشد یکی در این عالم هست که نبضش به نبض تو بنده، خوب میدانم و من چگونه کل حیاتم به حیات او بند شده است و چگونه و با کدام دهان میشود خدا را صدا زد که خدایا شکر تو را که تمام روزها و شب ها را تمام میکنی و بالاخره روزهایی را میرسانی که فقط بوی گل شب بو میدهند...

+ عمیقا دعا کردم برای شما دوستان مجازی ام ...

+خدای مهربان علی، تو را به شب های بزرگ قدر ات قسم، هیچ دست بلند شده به درگاهت را دست خالی از در خانه ات برنگردان ...