بیست و دوم فوریه

تو می دمی و
آفتاب می شود.


روزهای آشنایی بود...زمستان هم بود...تا نشستم در ماشین اش یک کاغذ کوچک لوله شده دادم بهش...خواست باز کند رویم نمیشد گفتم رفتی خانه بخوان...بیت سعدی را نوشته بودم: گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم/ چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی...حالا که نشستم روی تختم و  عکس هایم را نگاه میکنم رسیدم به عکسی که من بودم باران بود و دریا هم...گفتم از زاویه ای بینداز که نیم رخم بیفتد مثلا دارم دریا را نگاه میکنم...گفت باشد ....رفت چند قدم عقب تر...اما تا آمد بیندازد گفت نمی اندازم اینطوری انگار غم دارد چهره ات...خندیدم که نه بنداز هنری میشود!...انداخت اما سریع...آمد جلو که عکس را نشان دهد...گفت اینجوری انگار چشم هایت غم دارد، من را داری غم نباید داشته باشد عکس ات که...خندیدم که آره والا...حالا که دارم عکسم را نگاه میکنم و با خودم بیت سعدی را بالا پایین میکنم که چه بگویم که غم از دل برفت چون تو آمدی...قافیه ها گرچه جور در نمی آید ولی خب به قول فروغ : 

نگاه کن که غم درون دیده‌ام
چگونه قطره قطره آب میشود
چگونه سایهٔ سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب میشود
نگاه کن
تمام هستیم خراب میشود
شراره‌ای مرا به کام میکشد
مرا به اوج میبرد
مرا به دام میکشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب میشود
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطرها و نورها
نشانده‌ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها، ز ابرها، بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها
...

+ خدایا شکر تو را