بیست و دوم فوریه

تو می دمی و
آفتاب می شود.

حکایتِ بارانِ بی امان است

این گونه که من

دوستت می‌دارم


شوریده‌وار و پریشان باریدن

بر خزه‌ها و خیزاب‌ها

به بی‌راهه و راه‌ها تاختن

بی‌تاب، بی‌قرار

دریایی جستن

و به سنگچین باغ بسته دری سر نهادن

و تو را به یاد آوردن


حکایت بارانی بی‌قرار است

این گونه که من دوستت می‌دارم


محمد شمس لنگرودی