بیست و دوم فوریه

تو می دمی و
آفتاب می شود.

ماه عسل امروز دختری را آورده بود که از ۱۷ سالگی درد ...درد...درد...دختری که نه میتوانست در طول روز فعالیت کند نه به راحتی حرف بزند و بخورد چون انرژی نداشت و ناخودآگاه همش خواب و تب و درد...بدون آنکه سالها کسی بیماری اش را تشخیص بدهد...دکترها بهش میگفتند علائم ات شبیه ایدز است اما آزمایش میداد و در آزمایش ایدز نداشت...دختری که میگفت آرزو میکردم در جواب آزمایشاتم یک بیماری داشته باشم ...با خودم میگفتم حالا که دارم میمیرم خدایا آخر علت اش چیست؟ بیماری ام چیست...دختری که به خاطر یک نقص ایمنی در بدن سالها مریض مریض مریض...وقتی احسان درباره ی مرگ از او پرسید گفت مرگ شیرین است ...با خنده ی خیلی شیرینی گفت...خیلی شیرین... وقتی احسان در جواب گفت یعنی چی انقدر ریلکسی از کجا می آید؟ پس آرزو ها رویاها همه هیچی؟ ...با همان خنده ی شیرین اش گفت وقتی شما همش درد کشیده باشی دیگر مرگ برایت راحت شدن است...آرزو و رویا مفاهیم مربوط به هستی اند، مربوط به کسی است که زندگی میکند...این واژه ها برای من معنا و مفهوم ندارد...

او حرف میزد و من فقط فکر میکردم چقدر در برابر دردهای مردم بی دردیم اما ناشکر...خدایا دردهایی در این دنیا وجود دارد که ما حتی نمیدانیم، ما را ببخش برای تمام گستاخی هایی که به درگاهت کردیم...خدایا شفا در دستان توست...تسکین درد ها تویی...خدایا به حق بیمار کربلا خودت تسکین درد تمام دردمندانت باش که جسم درد نکشیده خبر ندارد از حال کسی که شب و روز ندارد از درد...اما تو که خبر داری...امید همه شان چه بی دین چه با دین به توست و شفایت...