بیست و دوم فوریه

تو می دمی و
آفتاب می شود.


بعد از کلی راه رفتن و گشتن تازه کلی هنوز به افطار مانده بود...گفتم میدانی الان چه کار باید کرد تا کمی ساعت بگذرد؟ باید رفت سینما...گفت خب برویم...گفتم الان تا انقلاب چقدر راه است؟...گفت بیا میگویم...داشتم میگفتم خب الان با مترو برویم باید تا کجا برویم که تا به خودم آمدم دیدم با یک خنده ی شیطنت آمیزی گفت بیا با موتور برویم و تا بگویم موتور نه، یک موتور هم گرفته بود و داشتیم چاله چوله های شهر را بالا پایین میکردیم و باد لای روسری ام میپیچید...سرش را آورد عقب که نترسی ها...در دلم گفتم تا خدا و تو را دارم از چه بترسم دیگر ؟...