بیست و دوم فوریه

تو می دمی و
آفتاب می شود.

حالا که به وقت سحر روز چهارم نشسته ام و با صدای اذان ناخودآگاه اشک میریزم فقط به این فکر میکنم که چقدر بندگی نکرده ام و چقدر خدایی کرده است...