بیست و دوم فوریه

تو می دمی و
آفتاب می شود.


تلویزیون ما را که ول کنند فقط فیلم غم و اندوه و رنج و جنگ میسازند، برای همان به تعداد موهای سر میشود گفت فیلم های جنگ ایران و عراق و در آن حال و هواها ساخته شده است و دیده ام اما راستش را بخواهید هیچوقت حس زنی را که امشب در یک فیلم دیدم نچشیده بودم...او یک زن منتظر بود برای شوهرش که از جنگ برگردد...مثل هزاران فیلم قبلی که ساخته شده است از بوی پیراهن یوسف گرفته تا شیار ۱۴۳ که همگی انتظار را نشان میداد...پای خیلی از این فیلم ها در لحظه گریه کرده ام اما حس امشب...او با بچه اش بازی میکرد و از انتظارش میگفت که برای شوهری که سه سال است منتظرش هست به اندازه ی سی سال حرف نگفته دارد...همین دیالوگ ساده ی او را با گوشت و پوست و استخوانم انگار که حس کردم...این روزها که هراتفاق ساده ی روزمره ام را جمع میکنم تا برای یک نفر تعریف کنم و انگیزه ام ذوقم شوقم  وجود شخص دیگری و برای اوست ، حالا میفهمم انتظار یک زن یعنی چه...و حالا میفهمم چه ها که نکشیدند زن هایی که شوهرهایشان کوله هایشان را برداشتند رفتند و انتظار آنها را ذره ذره در طی سالیان دراز کشت...