بیست و دوم فوریه

تو می دمی و
آفتاب می شود.

آنقدر عمر برای خودش تند تند دارد میگذرد که آمدن روزها و ماه ها را باور نمیکنم...مثلا باور نمیکنم ماه رمضان دارد می آید چون ماه رمضان پارسال برایم انگار همین دیروز بود که چقدر هلاک شدم از تشنگی و گرما...ماه رمضان های تمام سالهایی هم که رفت برایم انگار همین دیروز بود...بوی سحری های مادر که میپیچید...چراغی که زده میشد...و صدای تلویزیونی که بلند میشد: اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ مِنْ عَظَمَتِکَ بِأَعْظَمِهَا وَ کُلُّ عَظَمَتِکَ عَظِیمَةٌ...و امان از این دعاهای سحر...امان ...دلم تنگ است برای بوی غذاهای مادر با سالاد شیرازی هایش...برای مسواک زدن های نوبتی در دستشویی و در زدن هایی که بیا بیرون از دستشویی پنج دقه مونده منم میخوام برم...برای قلپ آخر چایی وقتی آقای مجری میگفت دو دقیقه تا اذان صبح...آخ برای شیربرنج های مادر با گل های محمدی اش...برای ذوقم برای پهن کردن سفره افطار...و چقدر لعنتی است این زمان که فقط میگذرد و دلتنگی میگذارد...