بیست و دوم فوریه

یا مَن حَیثُ ما دُعِیَ اَجاب...
ای که هر زمان خوانده شوی پاسخگویی...

نمایشگاه کتاب تهران در اردیبهشت برای هرکس یک طعم و بویی دارد...یکی می آید کتاب های کنکور بخرد و در حال و هوای کنکور و رتبه و تراز و قبولی ست و دنبال کتاب های تست زرد قلم چی و گاج است...آن یکی از شهر دیگری می آید و تهران در روزهای نمایشگاه برایش چیز دیگری ست...دیگری می آید تا بگردد و بخندد و نمایشگاه هرسال برایش یک روز شیرین خنده دار است مثل هرسال من در سالهایی که گذشت...آن یکی نمایشگاه برایش حکم قرارهای وبلاگی را دارد تا مجازی های دوست داشتنی را ببیند ...دیگری هم می آید تا امضای روزبه معین پای کتابش بخورد و چندین ساعت در صف در نشر نیماژ می ایستد به عشق دیدن شعرا و نویسنده های مورد علاقه اش...یکی هم مثل حالای من روی پله های کوتاه شبستان تک و تنها نشسته است و نمیداند چه کند...راستش میدانید نمایشگاه را اگر ادم با دوستی بیاید که از مترو تا تمام غرفه های رفته را گریه کرده باشد و درد و دل آنهم برای فرد مورد علاقه اش که یک نویسنده معروف است که امروز هم در نمایشگاه حضور دارد تا به هوادار ها امضا بدهد و با رفیق شما هم دوست است اما راه های رسیدنشان به هم به هزاران دلیل غیر ممکن است همین میشود...هی با او میروی نزدیک غرفه ای که مرد مورد علاقش هست تا او از دور ببیند او را و هی گریه کند و تو دلداری دهی و آخرش هم که راضی اش کردی برود جلو تا او ببیند او آمده و راضی میشود که برود جلو، آنوقت همین میشود که یکساعت تمام شما تک و تنها میمانی و حوض ات و رفیق ات در کنار دلدار می ایستد و اختلاط میکند و وقتی هم زنگ میزنی که نمی آیی ؟ میفرماید چه کنم داریم حرف میزنیم...خب هیچی دیگر من هم بعد از یکساعت اینجا روی پله ها نشستن به مرد گرام خودم زنگ زدم که کار و بار را ول کند بیاید نمایشگاه و خب حالا منتظر نشسته ام تا برسد بلکه از این پله ها و تنهایی و حوضم خلاصی یابم...