بیست و دوم فوریه

یا مَن حَیثُ ما دُعِیَ اَجاب...
ای که هر زمان خوانده شوی پاسخگویی...


یک گوشه از حیاط حرم شاه عبدالعظیم حسنی نشسته بودم و به رو به رویم نگاه میکردم تا بیاید...در عالم خودم بودم که یکدفعه با صدای زنی مسن که کنارم نشسته بود برگشتم...بی هوا بدون هیچ حرف پس و پیشی گفته بود تا به حال شده حاجتتو بدن؟... نگاهش کرده بودم فقط...اول اش...بعد از کمی مکث گفته بودم بله دادن...فقط لبخند زده بود...گفتم برای شما را ندادند؟...گفت نه...با یک آه خسته...گفتم حتما مصلحت نیست...گفت چه بگویم...گفتم خدا خیلی ارحم الراحمین است خیلی وقت ها خودم شده چیزهایی را به زور ازش خواسته ام اما چندسال بعد برای این شکر کرده ام که بهم نداد و خواسته هایم را استجابت نکرد...فقط نگاهم کرده بود...باز بی هوا گفته بود مریض شدی که لب هایت زخم است؟ گفتم نه تبخال زده ام...رسیده بود و بلند شده بودم رفته بودم و نشده بود بگویم خدا رفیق من لا رفیق له است و چه روزهایی که در گوشه گوشه ی هرکجا مثل تو نگاهم به دستانش بود و چه ها که نکشید این دل گرفته ام اما تنها خودش بود که آمد پایین و دست کشید بر سرم ، خدا بالاخره روی سر همه دست میکشد ، هرکس را در یک روز مقرر که فقط خودش میداند کی است...