بیست و دوم فوریه

یا مَن حَیثُ ما دُعِیَ اَجاب...
ای که هر زمان خوانده شوی پاسخگویی...

در این روزها که دست و دلی برای نوشتن ندارم و نوشتن برایم شده است سخت ترین کار دنیا اما دلم نیامد در این شب سکوت کنم...بگذارید حرف های اخر را اول بزنم...از من اگر پرسیده باشید خواهم گفت عشق با دیدن است که عشق میشود...وقتی رفتم هرگز گمان نمیکردم بعد از رفتنم دیوانه شوم...هرگز گمان نمیکردم هرکجا نام اش بیاید گریه کنم...مثل حالا ...این عشق را رفته ها جور دیگری میفهمند....این اشک دلتنگی را هم...پا در سرزمین اندوه که میگذاری انگار کسی مقتل را ورق میزند و دل تو را کسی به خاک و خون میکشد...بعد از آن تو یک نفر دیگری...بعد از آن رنگ دنیا برایت فقط سرخ است با پرچمی که انگار دارد در بالاترین نقطه آسمان تکان میخورد و رویش نوشته امیری حسین و نعم الامیر...و چه کسی میفهمد وقتی میگویی ارباب در دلت چه میگذرد...اما به همان بدن بی سر قسم که رفتم آمدم و معجزه ها دیدم...استجابت تک تک دعاهایم را دیدم...دعاهایی که سال ها برایشان ضجه زدم...و وقتی زیر قبه اش گفتم دست خالی بروم برای من بد نیست برای تو بد است که اربابی ندادی و نمیدانستم واسطه ای که حسین بن علی باشد استجابتش توسط خدا حتمی ست...و قسم به تمام کائنات که قادر نیستم بگویم چه اندازه معجزه دیدم از فاصله ی روزی که رفتم تا یکسال بعد اش در همان روز از بی دست کربلا ، قمر منیر بنی هاشمی و قادر نیستم بگویم چه کرد با من این سفر...دلتنگم...دلتنگ بی کفن، دلتنگ بی دست، دلتنگ قبه، دلتنگ کف العباس...خدای حسین خودت بگو چه اندازه میشود به خلق فهماند که در ته ته ناامیدی وقتی دست دراز کردم، حسین گرفت...و قسم به هرچه اشک که برای حسین بن علی ریختم او ارباب است به مولا قسم...