بیست و دوم فوریه

یا مَن حَیثُ ما دُعِیَ اَجاب...
ای که هر زمان خوانده شوی پاسخگویی...


امروز یک کلیپی میدیدم که یک سنجاب توی قفس را مردی داشت آزاد میکرد، زیر کلیپ نوشته بود این مرد این سنجاب را ۶ سال پیش در جنگل پیدا میکند و از او نگهداری میکند و حالا آزادش کرده است...اما همین که در قفس را باز کرد و سنجاب پرید بیرون درست همان لحظه یک ماشین رد شد و سنجاب له شد و مرد...فکر میکردم گویا این دقیقا حکایت تک تک ماست...حکایت ماهایی که گاهی گمان میکنیم اگر دعاهایمان را خدا استجابت میکرد الان در قفسی که گمان میکنیم هستیم نبودیم ...اینجا درست مرز کفر و ایمان است...من این مرز را رفته ام...نازک تر از مو ست...اینجا درست همان جایی ست که اگر بلرزی افتادی...میدانید چرا؟ چون آدمی چشمانش را میبندد و فقط میخواهد...میخواهد ...میخواهد...اولش با تضرع است ...اولش با زاری ست...اما اگر این مرز را رد نکنی و بلرزی کم کم کفر هم می آید وسط...آنوقت به خدای بصیر خواهی گفت اصلا مرا میبینی؟ آنوقت به خدای قادر مطلق خواهی گفت یعنی خواسته من انقدر برایت بزرگ است که نمیتوانی بدهی؟...آدم ها چند دسته اند...وای از آن لحظه ای که این مرز را هم رد کنی و برسی به مرحله ای که او را هم انکار کنی که اگر خدا بود جوابی میداد...اما قسم به خودش برای منی که روزهای زیادی او را با هرچه که در توان داشته ام صدا زده ام در روزهای سخت مختلف زندگی ام ، او خوب خدایی ست و سخت است برسی به مرحله ای که بفهمی چقدر مهربان است...و سخت است بفهمانم چقدر ارحم الراحمین است او...و در تک تک لحظاتی که داری صدایش میزنی فقط اوست که به تو از همه مهربان تر است...اگر میدهد مهربان تر اوست...اگر نمیدهد مهربان تر اوست...و فقط اوست که میداند استجابت بعضی دعاها مثل آزاد شدن سنجابی ست که آن طرف استجابت له شدن است ...