بیست و دوم فوریه

تو می دمی و
آفتاب می شود.

از آن پسر خوشتیپ با لباس سرهمی خلبانی با آن موتور معروفش و موهای بلندش حالا بابایی با دندان های مصنوعی ای که اذیتش میکند، با زانوهایی که گاهی از درد به مادرم میگوید با پایش روی زانوهایش بایستد لگدشان کند بلکه دردش کمتر شود مانده، گرچه بابای من هنوز هم خوشتیپ ترین بابای دنیاست که ساعت دست اش را با رنگ لباسش ست میکند، همیشه توی داشبوردش یک عطر و اسپری دارد، هنوز کفش بدون واکس پایش نمیکند...جوانی اش رفته...پای من پای قد کشیدن من و بقیه ی جوجه هایی که زیر بال و پرش پناه گرفتیم...اما او هنوز همان بابایی ست که اگر هزار ساله هم شوم میگویم بابای من بهترین بابای دنیا بود...