بیست و دوم فوریه

تو می دمی و
آفتاب می شود.

گمانم کمتر کسی باشد که این روزها و لحظات را دوست نداشته باشد، همین لحظات پایانی سال...همه یکجورهایی منتظرند و امیدوار...منتظر آمدن اتفاقات خوب، منتظر رسیدن خبرهای خوب، روزهای خوب، لحظات خوب...همه چشم امید به سال جدید دارند که شاید سال جدید شکوفه هایی در دل آنها هم جوانه بزند...شما را نمیدانم اما من هنوز باور نکرده ام امروز سال تحویل میشود ...پارسال پیارسال و سالهای قبل هنوز جلوی چشمانم هستند...عمر روی دور سراشیبی ست....میرود...میرود...میرود...و این قافله عمر چگونه رفت؟...یادم هست همین پارسال بود که همه گفتند ۹۵ چه بد گذشتی...همه آرزو کردند ۹۶ همان سال رویایی باشد...حالا ۹۶ هم دارد میرود...یاد شعر قیصر امین پور افتادم : در کتاب چارفصل زندگی/صفحه ها پشت سر هم میروند/هر یک از این صفحه ها یک لحظه اند/ لحظه ها با شادی و غم میروند/  آفتاب و ماه یک خط در میان  / گاه پیدا گاه پنهان میشوند / شادی و غم نیز هریک لحظه ای/  بر سر این سفره مهمان میشوند/  گاه اوج خنده ما گریه است/  گاه اوج گریه ما خنده است/  گریه دل را آبیاری میکند/  خنده یعنی این که دلها زنده است / زندگی ترکیب شادی با غم است / دوست میدارم من این پیوند را/  گرچه میگویند شادی بهتر است  / دوست دارم گریه با لبخند را...

حالا همه چشم انتظار آمدن ۹۷...با امیدی که فقط خدا میداند در دل هرکس چه آرزوی خاموشی وجود دارد که نگاهش به دستان خداست تا برایش معجزه کند و آرزویش را روشن کند...خدایی که من میشناسم ارحم الراحمین است و سخت است بگویم وقتی با تک تک ذرات وجودت باور کردی خدا مهربان ترین است به تو، آنوقت ته دلت از همه ی درها و قفل های بسته و گره های بیشمار زندگی هم که خسته شوی باور خواهی کرد خدایی هست که برآورده کردن آرزوی بزرگ تو برایش کوچک ترین کاری است که میتواند بکند...هزار گره هم که باشد و کور، هزار بن بست هم که باشد خدا اما همیشه یک راهی بلد است...فقط نگو چگونه ؟ خداست و هزار راه نرفته در دستانش دارد، فقط باور میخواهد باور به اینکه هر کسی یک زمان خاصی برای اتفاقات خوب زندگی اش دارد، یک زمانی که فقط خدا میداند چه زمانی ست و وقتی برسد خودش درهای رحمتش را باز میکند...گرچه درهای رحمت همیشه باز است و خدا همیشه خدا ...اما از ته ته دلم دعا میکنم که حالا که زمین دارد سبز میشود، حالا که حال همه خوب است خدا به حق عظمت خودش آرزوی دل های امیدوار را برآورده کند ...یا محول الاحوال حول حالنا الی احسن الحال...
حالا که سال با تمام خوبی و بدی اش دارد میرود بدی ها را بریزید کف دستانتان و فوت کنید...اتفاقات خوب یک روز بالاخره از راه میرسند پس حال ها را خوش کنید که کائنات سبز شده اند...درست مثل حال پسر جوانی که دو روز پیش در پاساژ دیدم اش...پسر طلا فروشی که روی پاهایش بند نبود و گمانم در دلش حتی دعا میکرد مشتری هایش هیچی نخرند زودتر فقط بروند بیرون تا او بتواند خودش را به طبقه ی بالا ی پله برقی ها برساند...پسری که زنگ زده بود به دختر فروشنده ی طبقه ی بالای پله برقی ها و میگفت این ویالون زن های توی پاساژ که دارند میزنند آهنگ بعدی شان را گوش کن برای شماست ، گفتم آهنگ بعدی را برای تو بزنند فقط گوش کن...او فارغ از جهان...تو هم حال خوش را بگیر و به زور هم که شده بچسبان به خودت ...حول حالنای تو خودت هستی...بخواه که بشود...او استجابتت میکند...او خدای بهار است...